درباره نویسنده
سیوان پابرجا
ارزوی موفقیت شما
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • سیوان پابرجا
صفحات اختصاصی
  • جانم فدای اسلام
  • کد
مطالب اخیر
  • 40توصیه برای شادی همسرتان
  • مەترسی کێشەی جنسی
  • پاداشت و گەورەیى بڵاوکردنەوەى سەلام
  • وێژ کۆڵەکەی دینە
  • فەزڵی رِۆژووی رِۆژی عاشورا
  • چاکەى مانگى موحەڕەم وبیدعەکانى
  • جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱
  • حوکمى دامرکاندنەوەى شەهوەت بەدەست چیە؟استمنا
  • شەوی قــەدر
  • سامسونگ2
  • کد مخفی سونی
  • کد مخفی ماکستون
  • کدمخفی مترولا
  • کدمخفی سامسونگ
  • کد مخفی سونی
  • کد مخفی ال جی
  • کدهای مخفی نوکیا2
  • کد های مخفی نوکیا
  • نکته های فتوشاب
  • لباس سربازی
  • اموزش دریا اتش با فتوشاپ
  • راه اندازی اینترنت ایرانسل
  • یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠
  • یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠
  • کالاف جرلزCall of Juarez
  • Call Of Duty - Modern Warfare 3
  • mafia2
  • کد مخفی مافیا
  • تفاوت های زن و مرد از زبان خودشان
  • کنترل کامپیوتر دیگران از طریق Windows Messenger
کدهای اضافی کاربر



استکان
دیوان پروین اعتصامی
نویسنده: سیوان پابرجا - جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠

ی دوست، تا که دسترسی داری ... حاجت بر آر اهل تمنا را

زیراک جستن دل مسکینان ... شایان سعادتی است توانا را

از بس بخفتی، این تن آلوده ... آلود این روان مصفا را

از رفعت از چه با تو سخن گویند ... نشناختی تو پستی و بالا را

مریم بسی بنام بود لکن ... رتبت یکی است مریم عذرا را

بشناس ایکه راهنوردستی ... پیش از روش، درازی و پهنا را

خود رای می نباش که خودرایی ... راند از بهشت، آدم و حوا را

پاکی گزین که راستی و پاکی ... بر چرخ بر فراشت مسیحا را

آنکس ببرد سود که بی انده ... آماج گشت فتنه ی دریا را

اول بدیده روشنی آموز ... زان پس بپوی این ره ظلما را

پروانه پیش از آنکه بسوزندش ... خرمن بسوخت وحشت و پروا را

شیرینی آنکه خورد فزون از حد ... مستوجب است تلخی صفرا را

ای باغبان، سپاه خزان آمد ... بس دیر کشتی این گل رعنا را

بیمار مرد بسکه طبیب او ... بیگاه کار بست مداوا را

علم است میوه، شاخه ی هستی را ... فضل است پایه، مقصد والا را

نیکو نکوست، غازه و گلگونه ... نبود ضرور چهره ی زیبا را

عاقل بوعده ی بره ی بریان ... ندهد ز دست نزل مهنا را

ای نیک، با بدان منشین هرگز ... خوش نیست وصله جامه ی دیبا را

گردی چو پاکباز، فلک بندد ... بر گردن تو عقد ثریا را

صیاد را بگوی که پر مشکن ... این صید تیره روز بی آوا را

ای آنکه راستی بمن آموزی ... خود در ره کج از چه نهی پا را

خون یتیم در کشی و خواهی ... ای دل عبث مخور غم دنیا را

فکرت مکن نیامده فردا را ... کنج قفس چو نیک بیندیشی

چون گلشن است مرغ شکیبا را ... بشکاف خاک را و ببین آنگه

بی مهری زمانه ی رسوا را ... این دشت، خوابگاه شهیدانست

فرصت شمار وقت تماشا را ... از عمر رفته نیز شماری کن

مشمار جدی و عقرب و جوزا را ... دور است کاروان سحر زینجا

شمعی بباید این شب یلدا را ... در پرده صد هزار سیه کاریست

این تند سیر گنبد خضرا را ... پیوند او مجوی که گم کرد است

نوشیروان و هرمز و دارا را ... این جویبار خرد که می بینی

از جای کنده صخره ی صما را ... آرامشی ببخش توانی گر

این دردمند خاطر شیدا را ... افسون فسای افعی شهوت را

افسار بند مرکب سودا را ... پیوند بایدت زدن ای عارف

در باغ دهر حنظل و خرما را ... زاتش بغیر آب فرو ننشاند

سوز و گداز و تندی و گرما را ... پنهان هرگز می نتوان کردن

از چشم عقل قصه ی پیدا را ... دیدار تیره روزی نابینا

عبرت بس است مردم بینا را ... باغ بهشت و سایه ی طوبی را

نیکی چه کرده ایم که تا روزی ... نیکو دهند مزد عمل ما را

انباز ساختیم و شریکی چند ... پروردگار صانع یکتا را

برداشتیم مهره ی رنگین را ... بگذاشتیم لل لالا را

آموزگار خلق شدیم اما ... نشناختیم خود الف و با را

بت ساختیم در دل و خندیدیم ... بر کیش بد، برهمن و بودا را

ای آنکه عزم جنگ یلان داری ... اول بسنج قوت اعضا را

از خاک تیره لاله برون کردن ... دشوار نیست ابر گهر زا را

ساحر، فسون و شعبده انگارد ... نور تجلی و ید بیضا را

در دام روزگار ز یکدیگر ... نتوان شناخت پشه و عنقا را

در یک ترازو از چه ره اندازد ... گوهرشناس، گوهر و مینا را

هیزم هزار سال اگر سوزد ... ندهد شمیم عود مطرا را

بر بوریا و دلق، کس ای مسکین ... نفروختست اطلس و خارا را

ظلم است در یکی قفس افکندن ... مردار خوار و مرغ شکرخا را

خون سر و شرار دل فرهاد ... سوزد هنوز لاله ی حمرا را

پروین، بروز حادثه و سختی ... در کار بند صبر و مدارا را

کار مده نفس تبه کار را ... در صف گل جا مده این خار را

کشته نکودار که موش هوی ... خورده بسی خوشه و خروار را

چرخ و زمین بنده ی تدبیر تست ... بنده مشو درهم و دینار را

همسر پرهیز نگردد طمع ... با هنر انباز مکن عار را

ای که شدی تاجر بازار وقت ... بنگر و بشناس خریدار را

چرخ بدانست که کار تو چیست ... دید چو در دست تو افزار را

بار وبال است تن بی تمیز ... روح چرا می کشد این بار را

کم دهدت گیتی بسیاردان ... به که بسنجی کم و بسیار را

تا نزند راهروی را بپای ... به که بکوبند سر مار را

خیره نوشت آنچه نوشت اهرمن ... پاره کن این دفتر و طومار را

هیچ خردمند نپرسد ز مست ... مصلحت مردم هشیار را

روح گرفتار و بفکر فرار ... فکر همین است گرفتار را

آینه ی تست دل تابناک ... بستر از این آینه زنگار را

دزد بر این خانه از آنرو گذشت ... تا بشناسد در و دیوار را

چرخ یکی دفتر کردارهاست ... پیشه مکن بیهده کردار را

دست هنر چید، نه دست هوس ... میوه ی این شاخ نگونسار را

رو گهری جوی که وقت فروش ... خیره کند مردم بازار را

در همه جا راه تو هموار نیست ... مست مپوی این ره هموار را

رهائیت باید، رها کن جهانرا ... نگهدار ز آلودگی پاک جانرا

بسر برشو این گنبد آبگون را ... بهم بشکن این طبل خالی میانرا

گذشتنگه است این سرای سپنجی ... برو باز جو دولت جاودانرا

زهر باد، چون گرد منما بلندی ... که پست است همت، بلند آسمانرا

برود اندرون، خانه عاقل نسازد ... که ویران کند سیل آن خانمانرا

چه آسان بدامت درافکند گیتی ... چه ارزان گرفت از تو عمر گرانرا

ترا پاسبان است چشم تو و من ... همی خفته می بینم این پاسبانرا

سمند تو زی پرتگاه از چه پوید ... ببین تا بدست که دادی عنانرا

ره و رسم بازارگانی چه دانی ... تو کز سود نشناختستی زیانرا

یکی کشتی از دانش و عزم باید ... چنین بحر پر وحشت بیکرانرا

زمینت چو اژدر بناگه ببلعد ... تو باری غنیمت شمار این زمانرا

فروغی ده این دیده ی کم ضیا را ... توانا کن این خاطر ناتوانرا

تو ای سالیان خفته، بگشای چشمی ... تو ای گمشده، بازجو کاروانرا

مفرسای با تیره رائی درون را ... میالای با ژاژخائی دهانرا

ز خوان جهان هر که را یک نواله ... بدادند و آنگه ربودند خوانرا

به بستان جان تا گلی هست، پروین ... تو خود باغبانی کن این بوستانرا

یکی پرسید از سقراط کز مردن چه خواندستی ... بگفت ای بیخبر، مرگ از چه نامی زندگانی را

اگر زین خاکدان پست روزی بر پری بینی ... که گردونها و گیتی هاست ملک آن جهانی را

چراغ روشن جانرا مکن در حصن تن پنهان ... مپیچ اندر میان خرقه، این یاقوت کانی را

مخسب آسوده ای برنا که اندر نوبت پیری ... به حسرت یاد خواهی کرد ایام جوانی را

به چشم معرفت در راه بین آنگاه سالک شو ... که خواب آلوده نتوان یافت عمر جاودانی را

ز بس مدهوش افتادی تو در ویرانه گیتی ... بحیلت دیو برد این گنجهای رایگانی را

دلت هرگز نمیگشت این چنین آلوده و تیره ... اگر چشم تو میدانست شرط پاسبانی را

متاع راستی پیش آر و کالای نکوکاری ... من از هر کار بهتر دیدم این بازارگانی را

بهل صباغ گیتی را که در یک خم زند آخر ... سپید و زرد و مشکین و کبود و ارغوانی را

حقیقت را نخواهی دید جز با دیده ی معنی ... نخواهی یافتن در دفتر دیو این معانی را

بزرگانی که بر شالوده ی جان ساختند ایوان ... خریداری نکردند این سرای استخوانی را

اگر صد قرن شاگردی کنی در مکتب گیتی ... نیاموزی ازین بی مهر درس مهربانی را

بمهمانخانه ی آز و هوی جز لاشه چیزی نیست ... برای لاشخواران واگذار این میهمانی را

بسی پوسیده و ارزان گران بفروخت اهریمن ... دلیل بهتری نتوان شمردن هر گرانی را

ز شیطان بدگمان بودن نوید نیک فرجامیست ... چو خون در هر رگی باید دواند این بدگمانی را

نهفته نفس سوی مخزن هستی رهی دارد ... نهانی شحنه ای میباید این دزد نهانی را

چو دیوان هر نشان و نام میپرسند و میجویند ... همان بهتر که بگزینیم بی نام و نشانی را

تمام کارهای ما نمیبودند بیهوده ... اگر در کار می بستیم روزی کاردانی را

هزاران دانه افشاندیم و یک گل زانمیان نشکفت ... بشورستان تبه کردیم رنج باغبانی را

بگرداندیم روی از نور و بنشستیم با ظلمت ... رها کردیم باقی را و بگرفتیم فانی را

شبان آز را با گله ی پرهیز انسی نیست ... بگرگی ناگهان خواهد بدل کردن شبانی را

همه باد بروت است اندرین طبع نکوهیده ... بسیلی سرخ کردستیم روی زعفرانی را

بجای پرده تقوی که عیب جان بپوشاند ... ز جسم آویختیم این پرده های پرنیانی را

چراغ آسمانی بود عقل اندر سر خاکی ... ز باد عجب کشتیم این چراغ آسمانی را

بیفشاندیم جان! اما به قربانگاه خودبینی ... چه حاصل بود جز ننگ و فساد این جانفشانی را

 

چرا بایست در هر پرتگه مرکب دوانیدن ... چه فرجامی است غیر از اوفتادن بدعنانی را

شراب گمرهی را میشکستیم ار خم و ساغر ... بپایان میرساندیم این خمار و سرگرانی را

نشان پای روباه است اندر قلعه ی امکان ... بپر چون طائر دولت، رها کن ماکیانی را

تو گه سرگشته ی جهلی و گه گم گشته ی غفلت ... سر و سامان که خواهد داد این بی خانمانی را

ز تیغ حرص، جان هر لحظه ای صد بار میمیرد ... تو علت گشته ای این مرگهای ناگهانی را

رحیل کاروان وقت می بینند بیداران ... برای خفتگان میزن درای کاروانی را

در آن دیوان که حق حاکم شد و دست و زبان شاهد ... نخواهد بود بازار و بها چیره زبانی را

نباید تاخت بر بیچارگان روز توانائی ... بخاطر داشت باید روزگار ناتوانی را

تو نیز از قصه های روزگار باستان گردی ... بخوان از بهر عبرت قصه های باستانی را

پرند عمر یک ابریشم و صد ریسمان دارد ... ز انده تار باید کرد پود شادمانی را

یکی زین سفره نان خشک برد آن دیگری حلوا ... قضا گوئی نمیدانست رسم میزبانی را

معایب را نمیشوئی، مکارم را نمیجوئی ... فضیلت میشماری سرخوشی و کامرانی را

مکن روشن روان را خیره انباز سیه رائی ... که نسبت نیست باتیره دلی روشن روانی را

درافتادی چو با شمشیر نفس و در نیفتادی ... بمیدانها توانی کار بست این پهلوانی را

بباید کاشتن در باغ جان از هر گلی، پروین ... بر این گلزار راهی نیست باد مهرگانی را

ای کنده سیل فتنه ز بنیادت ... وی داده باد حادثه بر بادت

در دام روزگار چرا چونان ... شد پایبند، خاطر آزادت

تنها نه خفتن است و تن آسانی ... مقصود ز آفرینش و ایجادت

نفس تو گمره است و همی ترسم ... گمره شوی، چو او کند ارشادت

دل خسرو تن است، چو ویران شد ... ویرانه ای چسان کند آبادت

غافل بزیر گنبد فیروزه ... بگذشت سال عمر ز هفتادت

بس روزگار رفت به پیروزی ... با تیرماه و بهمن و خردادت

هر هفته و مهی که به پیش آمد ... بر پیشباز مرگ فرستادت

داری سفر به پیش و همی بینم ... بی رهنما و راحله و زادت

کرد آرزو پرستی و خود بینی ... بیگانه از خدای، چو شدادت

تا از جهان سفله نه ای فارغ ... هرگز نخواند اهل خرد رادت

این کور دل عجوزه ی بی شفقت ... چون طعمه بهر گرگ اجل زادت

روزیت دوست گشت و شبی دشمن ... گاهی نژند کرد و گهی شادت

ای بس ره امید که بربستت ... ای بس در فریب که بگشادت

هستی تو چون کبوتر کی مسکین ... بازی چنین قوی شده صیادت

پروین، نهفته دیویت آموزد ... دیو زمانه، گر شود استادت

ای بیخبر، این شمع شام تار است ... کفتار گرسنه چه میشناسد

کهو بره پروار یا نزار است ... بیهوده مکوش ای طبیب دیگر

بیمار تو در حال احتضار است ... باید که چراغی بدست گیرد

در نیمه شب آنکس که رهگذار است ... امسال چنان کن که سود یابی

اندوهت اگر از زیان پار است ... آسایش صد سال زندگانی

خوشنودی روزی سه و چهار است ... بار و بنه ی مردمی هنر شد

بار تو گهی عیب و گاه عار است ... اندیشه کن از فقر و تنگدستی

ای آنکه فقیریت در جوار است ... گلچین مشو ایدوست کاندرین باغ

یک غنچه جلیس هزار خار است ... بیچاره در افتد، زبون دهد جان

صیدی که در این دامگه دچار است ... بیش از همه با خویشتن کند بد

آنکس که بدخلق خواستار است ... ای راهنورد ره حقیقت

هشدار که دیوت رکابدار است ... ای دوست، مجازات مستی شب

هنگام سحر، سستی خمار است ... آنکس که از این چاه ژرف تیره

با سعی و عمل رست، رستگار است ... یک گوهر معنی ز کان حکمت

در گوش، چو فرخنده گوشوار است ... هرجا که هنرمند رفت گو رو

گر کابل و گر چین و قندهار است ... فضل است که سرمایه ی بزرگی است

علم است که بنیاد افتخار است ... کس را نرساند چرا بمنزل

گر توسن افلاک راهوار است ... یکدل نشود ای فقیه با کس

آنرا که دل و دیده صد هزار است ... چون با دگران نیست سازگاریش

با تو مشو ایمن که سازگار است ... از ساحل تن گر کناره گیری

سود تو درین بحر بی کنار است ... از بنده جز آلودگی چه خیزد

پاکی صفت آفریدگار است ... از خون جگر، نافه پروراندن

تنها هنر آهوی تتار است ... ز ابلیس ره خود مپرس گرچه

در بادیه ی کعبه رهسپار است ... پیراهن یوسف چرا نیارند

یعقوب بکنعان در انتظار است ... بیدار شو ای گوهری که انکشت

در جایگاه در شاهوار است ... گفتار تو همواره از تو، پروین

در صفحه ی ایام یادگار است ... همت گهر وقت را ترازوست

طاعت شتر نفس را مهار است ... در دوک امل ریسمان نگردد

آن پنبه که همسایه ی شرار است ... کالا مبر ای سودگر بهمراه

کاین راه نه ایمن ز گیر و دار است ... ای روح سبک بر سپهر برپر

کاین جسم گران عاقبت غبار است ... بس کن به فراز و نشیب جستن

این رسم و ره اسب بی فسار است ... طوطی نکند میل سوی مردار

این عادت مرغان لاشخوار است ... هرچند که ماهر بود فسونگر

فرجام هلاکش ز نیش مار است ... عمر گذران را تبه مگردان

بعد از تو مه و هفته بیشمار است ... زندانی وقت عزیز، ای دل

همواره در اندیشه ی فرار است ... از جهل مسوزش بروز روشن

ای دل، فلک سفله کجمدار است ... صد بیم خزانش بهر بهار است

باغی که در آن آشیانه کردی ... منزلگه صیاد جانشکار است

از بدسری روزگار بی باک ... غمگین مشو ایدوست، روزگار است

یغماگر افلاک، سخت بازوست ... دردی کش ایام، هوشیار است

افسانه ی نوشیروان و دارا ... ورد سحر قمری و هزار است

ز ایوان مدائن هنوز پیدا ... بس قصه ی پنهان و آشکار است

اورنگ شهی بین که پاسبانش ... زاغ و زغن و گور و سوسمار است

بیغوله ی غولان چرا بدینسان ... آن کاخ همایون زرنگار است

از ناله ی نی قصه ای فراگیر ... بس نکته در آن ناله های زار است

در موسم گل، ابر نوبهاری ... بر سرو و گل و لاله اشکبار است

آورده ز فصل بهار پیغام ... این سبزه که بر طرف جویبار است

در رهگذر سیل، خانه کردن ... بیرون شدن از خط اعتبار است

تعویذ بجوی از درستکاری ... اهریمن ایام نابکار است

آشفته و مستیم و بر گذرگاه ... سنگ و چه و دریا و کوهسار است

دل گرسنه ماندست و روح ناهار ... تن را غم تدبیر احتکار است

آن شحنه که کالا ربود دزد است ... آن نور که کاشانه سوخت نار است

خوش آنکه ز حصن جهان برونست ... شاد آنکه بچشم زمانه خوار است

از قله ی این بیمناک کهسار ... خونابه روان همچو آبشار است

بار جسد از دوش جان فرو نه ... آزاده روان تو زیر بار است

این گوهر یکتای عالم افروز ... در خاک بدینگونه خاکسار است

فردا ز تو ناید توان امروز ... رو کار کن اکنون که وقت کار است

آهوی روزگار نه آهوست، اژدر است ... آب هوی و حرص نه آبست، آذر است

زاغ سپهر، گوهر پاک بسی وجود ... بنهفت زیر خاک و ندانست گوهر است

در مهد نفس، چند نهی طفل روح را ... این گاهواره رادکش و سفله پرور است

هر کس ز آز روی نهفت از بلا رهید ... آنکو فقیر کرد هوای را توانگر است

در رزمگاه تیره ی آلودگان نفس ... روشندل آنکه نیکی و پاکیش مغفر است

در نار جهل از چه فکندیش، این دلست ... در پای دیو از چه نهادیش، این سر است

شمشیرهاست آخته زین نیلگون نیام ... خونابه هانهفته در این کهنه ساغر است

تا در رگ تو مانده یکی قطره خون بجای ... در دست آز از پی فصد تو نشتر است

همواره دید و تیره نگشت، این چه دیده ایست ... پیوسته کشت و کندنگشت، این چه خنجر است

دانی چه گفت نفس بگمراه تیه خویش: ... زین راه بازگرد، گرت راه دیگر است

در دفتر ضمیر، چو ابلیس خط نوشت ... آلوده گشت هرچه بطومار و دفتر است

مینا فروش چرخ ز مینا هر آنچه ساخت ... سوگند یاد کرد که یاقوت احمر است

از سنگ اهرمن نتوان داشت ایمنی ... تا بر درخت بارور زندگی بر است

ای عجب! این راه نه راه خداست ... زانکه در آن اهرمنی رهنماست

قافله بس رفت از این راه، لیک ... کس نشد آگاه که مقصد کجاست

راهروانی که درین معبرند ... فکرتشان یکسره آز و هواست

ای رمه، این دره چراگاه نیست ... ای بره، این گرگ بسی ناشتاست

تا تو ز بیغوله گذر میکنی ... رهزن طرار تو را در قفاست

دیده ببندی و درافتی بچاه ... این گنه تست، نه حکم قضاست

لقمه ی سالوس کرا سیر کرد ... چند بر این لقمه تو را اشتهاست

نفس، بسی وام گرفت و نداد ... وام تو چون باز دهد؟ بینواست

خانه ی جان هرچه توانی بساز ... هرچه توان ساخت درین یک بناست

پایان قسمت اول لطفا منتظر قسمت های بعدی باشید نظر یادتون بمونه

و این وب به دوستان معرفی کنید

نظرات ()



کلیله ودمنه
نویسنده: سیوان پابرجا - جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠

کلیله و دمنه

انشای ابوالمعالی نصرالله منشی

تا جهان بود ، از سر آدم فراز

کس نبود از راه دانش بی نیاز

مردمان بخرد اندر هر زمان

راه دانش را بهر گونه زبان

گرد کردند و وگرامی داشتند

تا بسنگ اندر همی بنگاشتند

دانش اندر دل چراغ روشنست

وزهمه بد بر تن تو جوشنست

سپاس و ستایش مرخدای را جل جلاله که آثار قدرت او بر چهره روز روشن تابان است و انوار حکمت او در دل شب تار درفشان ، بخشاینده ای که تار عنکبوت را سد عصمت دوستان کرد ، جباری که نیش پشه را تیغ قهر دشمنان گردانید ، در فطرت کاینات به وزیر و مشیر و معونت و مظاهرت محتاج نگشت ، و بدایع ابداع در عالم کون و فساد پدید آورد ، و آدمیان را بفضیلت نطق و مزیت عقل از دیگر حیوانات ممیز گردانید ، و از برای هدایت و ارشاد رسولان فرستاد تا خلق را از ظلمت و ضلالت برهانیدند ، و صحن گیتی را بنور علم و معرفت آذین بستند ، و آخر ایشان در نوبت و اول در رتبت ، آسمان حق و آفتاب صدق ، سید المرسلین و خاتم النبیین و قائدالغر المحجلین ابوالقاسم محمد بن عبدالله بن هاشم بن عبد مناف العربی را ، صلی الله علیه و علی عترته الطاهرین ، برای عز نبوت و ختم رسالت برگزید ، و به معجزات ظاهر و دلایل واضح مخصوص گردانید ، و از جهت الزام حجت و اقامت بینت به رفق و مدارا دعوت فرمود ، و به اظهار آیات مثال داد ، تا معاندت و تمرد کفار ظاهر گشت ، و خردمندان دنیا را معلوم گشت که به دلالات عقلی و معجزات حسی التفات نمی نمایند ، آنگاه آیات جهاد بیامد و فرضیت مجاهدت ، هم از وجه شرع و هم از طریق خرد ، ثابت شد . و تایید آسمانی و ثبات عزم صاحبت شریعت بدان پیوست ، و انصار حق را سعادت هدایت راه راست نمود ، و مدد توفیق جمال حال ایشان را بیاراست ، تا روی بقمع کافران آوردند ، و پشت زمین را از خبث شرک ایشان پاک گردانیدند ، و ملت حنیفی را به اقطار و آفاق جهان برساندیدند و حق را در مرکز خود قرار

دادند.

فحمدا ثم حمدا ثم حمدا

لمن یعطی اذا شکر المزایا

و تبلطغا تحیاتی الی من

بیثرب فی الغدایا و العشایا

سلام مشوق یهدی الیه

من المدح الکرائم و الصفایا

درود و سلام و تحیت وصلوات ایزدی بر ذات معظم و روح مقدس مصطفی و اصحاب و اتباع و یاران و اشیاع او باد ، درودی که امداد آن به امتداد روزگار متصل باشد ، نسیم آن خاک از کلبه برآرد ، ان الله و ملائکته یصلون علی النبی یا ایها الذین آمنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما.

و چون می بایست که این ملت مخلد ماند و ، ملک این امت بهمه آفاق بهمه آفاق و اقطار زمین برسد ، و صدق این حدیث که یکی از معجزات باقی است جهانیان را معلوم گردد : قال النبی صلی الله علیه و آله «زویت لی الارض فاریت مشارقها و مغاربها و سیبلغ ملک امتی مازوی لی منها .» خلفای مصطفی را صلی الله علی و رضی عنهم در امر و نهی و حل و عقد دست برگشاد ، و فرمان مطلق ارزانی داشت ، و مطاوعت ایشان را بطاعت خود و رسول ملحق گردانید ، حیث قال عز و جل:یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم . که تنفیذ شرایع دین و اظهار شعایر حق بی سیاست ملوک دین دار بر روی روزگار مخلد نماند ، و مدت آن مقرون به انتهای عمر عالم صورت نبندد ، و اشارت حضرت نبوت بدین وارد است که :الملک و الدین توامان.و بحقیقت بباید شناخت که ملوک اسلام سایه آفریدگارند ، عز اسمه ، که روی زمین بنور عدل ایشان جمال گیرد ، و بهیبت و شکوه ایشان آبادانی جهان و تالف اهواء متعلق باشد ، که بهیچ تاویل حلاوت عبادت را آن اثر نتواند بود که مهابت شمشیر را ، و اگر این مصلحت بر این سیاقت رعایت نیافتی نظام کارها گسسته گشتی ، و اختلاف کلمه از میان امت پیدا آمدی ، و چنانکه در طباع مرکب است هر کسی به رای خویش در مهمات اسلام مداخلت کردی ، و اصول شرعی و قوانین دینی مختل و مهمل گشتی ، و عمربن الخطاب می گوید : مایزع السلطان اکثر مما یزع القرآن ، و اقتباس این معنی از قرآن عظیم است :لانتم اشد رهبه فی صدورهم من الله ذلک بانهم قوم لایفقهون زیرا که نادان جز بعاجل عذاب از معاصی باز نباشد ، و کمال عظمت و کباریای باری ، جل جلاله ، نشناسد .

نزد آن کش خرد نه همخوابه ست

شیر بیشه چو شیر گرمابه ست

و آن کس که در سایه رایت علما آرام گیرد تا بآفتاب کشف نزدیک افتد بمجرد معرفت آن شکوه و مهابت در ضمیر او پیدا آید که اوهام نهایت آن را در نتواند یافت و خواطر به کنه آن نتواند رسید . قوله تعالی :انما یخشی الله من عباده العلماء.بحکم این مقدمات روشن می گردد که دین بی ملک ضایع است و ملک بی دین باطل ، و خدای می گوید ، تقدست اسماوه و عمت نعماوه: لقد ارسلنا رسلنا بالبینات و انزلنا معهم الکتاب و المیزان لیقوم الناس بالقسط و انزلنا الحدید فیه باس شدید و منافع للناس.نظم این آیت پیش از استنباط و رویت چون متباعدی می نماید ، که کتاب و ترازو و آهن به یکدیگر تناسب بیشتری ندارند ، اما پس از تامل غبار شبهت و حجاب ریبت برخیزد و معلوم گجردد که این الفاظ به یکدیگر هرچه متناسب تر است و هر کلمتی رااعجازی هر چه ظاهر تر ، چه بیان شرایع بکتاب تواند بود و ، تقدیم ابواب عدل و انصاف بترازو و حساب و ، تنفیذ این معانی بشمشیر.و چون مقرر گشت که مصالح دین بی شکوه پادشاهان اسلام نامرعی است ، و نشاندن آتش فتنه بی مهابت شمشیر آبدار متعذر ، فرضیت طاعت ملوک را ، که فواید دین و دنیا بدان باز بسته است ، هم شناخته شود ، و روشن گردد که هر که دین او پاکتر و عقیدت او صافی تر در بزرگ داشت جانب ملوک و تعظیم فرمانهای پادشاهان مبالغت زیادت واجب شمرد ، و هوا و طاعت و اخلاص و مناصحت ایشان را از ارکان دین پندارد ، و ظاهر و باطن در خدمت ایشان برابر دارد ؛ و بی تردد بباید دانست که اگر کسی امام اعظم را خلافی اندیشد و اندک و بسیار خیانتی روا دارد که خلل آن به اطراف ولایت و نواحی مملکت او بازگردد در دنیا مذموم باشد و بآخرت ماخوذ ، چه مضرت آن هم به احکام شریعت پیوندد و هم خواص و عوام امت در رنج و مشقت افتند.

این قدر از فضایل ملک که تالی دین است تقریر افتاد ، اکنون شمتی از محاسن عدل که پادشاهان را ثمین تر حلیتی و نفیس تر موهبتی است یاد کرده شود ، و دران هم جانب ایجاز و اختصار را برعایت رسانیده آید بعون الله و تیسیره.قال تعالی :یاد داود انا جعلناک خلیفة فی الارض فاحکم بین الناس بالحق . داوود را ، صلی الله علیه ، با منقبت نبوت بدین ارشاد و هدایت مخصوص گردانید ، نه به رآنکه در سیرت انبیا جز نیکوکاری صورت بندد ، اما طراوت خلافت بجمال انصاف و معدلت متعلق است . و در قصص خوانده آمده است که یکی از منکران نبوت صاحب شریعت این آیت بشنود که : ان الله یامر بالعدل و الاحسان و ایتاء ذی القربی و ینهی عن الفحشاء و المنکر و البغی ، یعظکم لعلکم تذکرون ، متحیر گشت و گفت :تمامی آنچه در دنیا برای آبادانی عالم بکار شود و اوساط مردمان را در سیاست ذات و خانه و تبع خویش بدان احتیاج افتد ، مثلا نفاذ کار دهقان هم بی ارزان ممکن نگردد ، در این آیت بیامده است ، و کدام اعجاز ازین فراتر ، که اگر مخلوق خواستی که این معانی در عبارت آرد بسی کاغذ مستغرق گشتی و حق سخن بر این جمله گزارده نشدی ؛ در حال ایمان آورد و در دین منزلت شریف یافت . و واضح فرمان که بر ملازمت سه خصلت پسندیده مقصور است و نهی که بر مجانبت از سه فعل نکوهیده مشتمل پوشیده نماند و بتقریر و ایضاح آن حاجت نباشد . و در ترجمه سخنان اردشیر بابک ، خفف الله عنه آورده اند که :لاملک بالرجال ، و لارجال الا بالمال ، و لامال الا بالعماره ، و لا عماره الا بالعدل والسیاسة ، معنی چنان باشد که :ملک بی مرد مضبوط نماند ، و مرد بی مال قائم نگردد ، و مال بدست نیاید ، و عمارت بی عدل سیاست ممکن نشود . و بر حسب این سخن می توان شناخت که آلت جهان گیری مالست و کیمیای مال عدل و سیاست است . و فایأه در تخصیص عدل و سیاست ، و ترجیح آن بر دیگر اخلاق ملوک ، آنست که ابواب مکارم و

انواع عواطق را بی شک نهایتی است ، و رسیدن آن بخاص و عام تعذر ظاهر دارد ، ولکن منافع این دو خصلت کافه مردمان را شامل گردد ، و دور و نزدیک جهان را ازان نصیب باشد ، چه عمارت نواحی ، و مزید ارتفاعات و تواتر دخلها ، و احیای موات ، و ترفیه درویشان ، و تمهید اسباب معیشت و کسب ارباب حرفت ، و امثال و اخوات آن ، بعدل متعلق است ، و امن راهها ، و قمع مفسدان . و ضبط مسالک ، و حفظ ممالک ، و زجر متعدیان ، بسیاست منوط ، و هیچیز بقای عالم را از این دو باب قوی تر نیست . و نیز کدام نکوکاری را این منزلت تواند بود که مصلحان آسوده باشند و مفسدان مالیده ؟ و هر گاه که این دو طرف بواجبی رعایت کرده آید کمال کامگاری حاصل آید ، و دلهای خاص و عام و لشکری و رعیت برقاعده هوا ولاقرار گیرد ، و دوست و دشمن در ربقه طاعت و خدمت جمع شوند و نه در ضمیر ضعیفان آزاری صورت بندد ، و نه گردن کشان را مجال تمرد ماند ، و ذکر آن در آفاق سایر شود ، و کسوت پادشاهی مطرز گردد ، و رهینه دوام در ضمن این بدست آید . این کلمتی چند موجز از خصایص ملک و دولت ، و محاسن عدل و سیاست ، تقریر افتد ، اکنون روی بدگر اغراض آورده شود ، والله الموفق لاتمامه ، بمنه وسعة جوده.

و سپاس و حمد و ثنا و شکر مر خدای را ، عز اسمه ، که خطه اسلام را و واسطه عالم را بجمال عدل و رحمت وکمال و هیبت و سیاست خداود عالم سلطان اعظم مالک رقاب الامم ملک الاسلام ظهیر الامام مجیرالانام بمین الدوله وامین الملة و شرف الامة ملک بلاد الله سلطان عبادالله مدیل اولیاءالله مذیل اعداءالله مولی ملوک العرب و العجم فخرالسلاطین فی العالم علاءالدنیا و الدین قاهرالملوک و السلاطین الصادع بامرالله القائم بحجة الله معز الاسلام و المسلمین قامع الکفره و الملحدین کهف الثقلین ظل الله فی الخافقین الموید علی الاعداء المنصور من السماء شهاب سماءالخلافة نصاب العدل و الرافة باسط الامن فی الارضین ...ابی منصور سبکتکین عضدالله امیرالمومنین اعزالله انصاره و ضاعف اقتداره آراسته گردانیده است و جناح احسان و انعام او بر عالم و عالمیان گسترده و نوبت جهانداری بحکم استحقاق ، هم از وجه ارث و هم از طریق اکتساب ، بدو رسانیده و خلایق اقالیم را در کنف حمایت و رعایت او آورده و ضعفای امت و ملت را در سایه عدل و سامه رافت و آرام داده و عنان کامگاری ، و زمان شهریاری به ایالت و سیاست او تفویض کرده و عزایم پادشاهانه را به امداد فتح مبین و تواتر نصر عزیز موید گردانیده ، تا بهر طرف که حرکتی فرماید ظفر و نصرت لو او رایت او را استقبال و تلقی واجب بینند و ماثر ملکانه که در عنفوان جوانی و مطلع عمر از جهت کسب ممالک بجای آورده ست امروز قدوه ملوک دنیا و دستور پادشاهان گیتی شده است .

ای بیک حمله گرفته ملک عالم در کنار

آفتاب خسروانی سایه پروردگار

و براثر اگر دیو فتنه در سر آل بوحلیم جای گرفت تا پای از حد بندگی بیرون نهادند در تدارک کار ایشان رسوم لشکرکشی و آداب سپاه آرائی از نوعی تقدیم فرمود که روزنامه سعادت باسم و صیت آن مورخ گشت ، و کارنامه دولت بذکر محاسن آن جمال گرفت

و بدین دو فتح با نام که بفضل ایزد تعالی و فر دولت قاهره ، لازالت ثابتة الاوتاد . راسیة الاطواد ، تیسیر پذیرفت ، نظام کارهای حضرت و ناحیت بقرار معهود و رسم مالوف باز رفت ، و برقاعده درست و سنن راست اطراد و استمرار یافت و تمامی مفسدان اطراف دم درکشیدند و سر بخط آوردند ، و دلهای خواص و عوام و لکشری و رعیت برطاعت و عبودیت بیارامید ، و نفاذ اوامر پادشاهانه از همه وجوه حاصل آمد ، و حشمت ملک و هیبت پادشاهی در ضمایر دوستان و دشمنان قرار گرفت ، و ذکر آن در آفاق و اقطار عالم شایع و مبسوط گشت . و اگر در تقریر محاسن نوبت این پادشاه دین دار و شهریار کامگار -که در ملک مخلد باد و بر دشمن مظفر-خوضی وشرعی رود ، و فضایل ذات بزرگ و مناقب خاندان مبارک شاهنشاهی را شرحی و بسطی داده شود ، غرض از ترجمه این کتاب فایت گردد ، و من بنده را خود این محل از کجا تواند بود که ثنای دولت قاهره گویم ؟ که

اگر مملکت را زبان باشدی

ثناگوی شاه جهان باشدی

ملک بوالمظفر که خواهد فلک

که مانند او کامران باشدی

زصد داستان کان ثنای تراست

همانا که یک داستان باشدی

و اقتدا و تقیل این پادشاه بنده پرور-که همیشه پادشاه و بنده پرور باد- در جهانداری بمکارم خاندان مبارک بوده است ، و معالی خصال ملوک اسلاف را انارالله براهینهم قبله عزایم میمون دانستست.

الفی اباه بذاک الکسب یکتسب

آن چند آثار حمید مرضی که در تقدیم ابواب عدل وسیاست خداوند . سلطان ماضی ، یمین الدولة و امین الملة نظام الدین کهف المسلمین ابوالقاسم محمود راست ، انار الله برهانه و ثقل بالخیرات میزانه ، و بر آن جمله که در احیای سوابق امیر عادل ناصرالدین و الدولة ، نورالله حفرته و بیض غرته ، سعی نمود تا آن را بلواحق خویش بیاراست ، و رسوم ستوده او را تازه و زنده گردانید ، و سنتهای مذموم که ظلمه و متهوران نهاده بودند بیکبار محو کرد تا خلایق روی زمین آسوده و مرفه پشت بدیوار امن و فراغت آوردند ، و دوست و دشمن بعلو همت و کمال سیاست آن خسرو دین دار ، رداه الله رداء غفرانه ، اعتراف نمودند ، و مثالهای او در ممالک بر اطلاق نفاذ یافت ، و جباران روزگار در امان حریم او پناه طلبیدند و شرف و سعادت خویش در طاعت و متابعت او شناختند ، و تمامی ممالک غزنین و زابلستان و نیمروز و خراسان و خوارزم و چغانیان و گرگان و طبرستان و قومس و دامغان و ری و اصفاهان و بلاد هندوسند و مولتان در ضبط فرمانبرداری آن شاهنشاه محتشم تغمده الله برحمته آمد چنانکه گاه گاه بر لفظ مبارک راندی که :یک حد ملک ما سپاهانست و دیگر ترمذ و سه دیگر خوارزم و چهارم گذاره اب گنگ. و هر که کتاب ممالک و مسالک خوانده است و طول و عرض این دیار بشناخته بروی پوشیده نماند که بسطت ملک وی تا چه حد بوده است ؛ وانگاه همت ملکانه بر اعلای کلمه حق مقصور گردانیده وذات بی همال خویش را بر نصرت دین اسلام و مراعات مصالح خلق وقف کرده و از در کابل تا کناره آب قنوج و حدود کالنجرو بانوسی ، و از جانب مولتان تا نهر واله و منصوره و سومنات و سرندیب و سواحل دریای محیط و حوالی مصر ، و از جانب قصدار تمامی نواحی یمن و سبپوره و سند و سیوستان و سله عمر و یذیه و اطراف کرمان و سواحل مکران ، در تکسیر دوهزار فرسنگ در خطه اسلام افزود ، و آفتاب ملت احمدی بر آن دیار از عکس ماه رایت محمودی

بتافت ، و شعاع سپهر اسلام در سایه چتر آل ناصر الدین بر آن نواحی گسترده شد و بجای بتکدها مساجد بنا افتاد ، و در آن مواضع که بروزگار پادشاهان گذشته ملک الملوک را جلت اسماوه ناسزا می گفتند امروز همواره عبادت می کنند و قرآن عظیم می خوانند ، و زیادت هزار منبر نهاده شده است ه در جمعات و اعیاد بران ثناءباری عز اسمه می گویند و فرض ایزدی می گزارند ، و در مدت صد و هفتاد سال که ایام دولت این خاندان مبارکست -ایزد تعالی آن را به هزار و هفتصد برساناد - در سالی پنجاه هزار کم و بیش از برده کافره از دیار حرب بدیار اسلام می آرند ، و ایشان ایمان قبول می کنند ، و تادامن قیامت از توالد و تناسل ایشان مومن و مومنه می زاید ، و همه بوحدانیت خالق و رازق خویش معترف می باشند ، و برکات و مثوبات و حسنات آن شاهانشاه غازی محمود و تمامی ملوک این خاندان را مدخر می گردد. و دیگر سلاطین دولت میمون را -که خداوند عالم پادشاه عصر خسرو گیتی شاهنشاه غازی بهرام شاه وازث ملک و عمر ایشان باد - فضایل و مناقب بسیار است ، که هریک از ایشان در ایالت و سیاست و عدل و رافت علی حده امتی بوده اند

اما شرح و تفصیل آن ممکن نیست ، که بی اشباعی سخن در تقریر آن معیوب نماید ، و اگر بسطی داده شود غرض از ترجمه این کتاب محجوب گردد . لاجرم به میامن آن نیتهای نیکو و عقیدتهای صافی ضعار پادشاهی و خلال جهانداری در این خاندانهای بزرگ موبد و مخلد و دایم و جاوید گشته است ، و سیرت پادشاهان این دولت ، ثبتها الله ، طراز محاسن عالم و جمال مفاخر بنی آدم شده ، و زمانه عز وشرف را انقیاد نموده ، و ذکر آن بقلم عطارد بر پیکر خورشید نبشته . و حمدالله تعالی که مخایل مزید مقدرت و دلایل مزیت بسطت هرچه ظاهرتر است ، و امیدهای بندگان مخلص در آنچه دیگر اقالیم عالم در خطه ملک میمون خواهد افزود و موروث و مکتسب اندران بهم پیوست هرچه مستحکمتر ؛ و این بنده و بنده زاده را در مدح مجلس اعلی قاهری ضاعف الله اشراقه قصیده ایست که از زبان مبارک شاهنشاهی گفته شده است ، دو بیت ازان که لایق این سیاقت بود اثبات افتاد :

ایزد تعالی و تقدس همیشه روی زمطن را بجمال عدل و رحمت خداوند عالم شاهنشاه عادل اعظم ولی النعم آراسته داراد، و در دین و دنیا بغایت همت و قصارای امنیت برساناد ، و منابر اسلام را شرقا و غربا بفر و بهای القاب میمون و زینت نام مبارک شاهنشاهی مزین گرداناد ، و خاک بارگاه همایون را سجده گاه شاهان دنیا کناد ،

و یرحم الله عبدا قال آمینا.

نظرات ()



اب زمزم بهترین شفا
نویسنده: سیوان پابرجا - پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠

 

پیشگفتار

الحمد لله والصلاة والسلام على رسول الله وعلى آله وصحبه أجمعین:

آب زمزم بهترین آب روی زمین است واکنون بیش از پنج هزار سال؛ از ظهور این آب گوارا و شفا بخش، از زمان حضرت اسماعیل علیه السلام تا کنون می گذرد،زمزم آبی است که خداوند آن را به عنوان هدیه به مؤمنانی که از دور دست برای زیارت خانه اش مشرف می شوند؛ارزانی داشته است، ودارای فواید بسیاری است، برخی از فواید آب زمزم این است که خستگی را از بین می برد، وبدن را تقویت می کند، مشاهده می کنیم که زایران خانه ی خدا بعد از طواف وخستگی، هنگامی که آب زمزم را می نوشند، احساس خستگی از آنان دور می شود وفعال تر می شوند.در این کتاب مختصر سعی نموده ایم که برخی از فضایل، آداب، ویژگی وخصوصیات آب زمزم را ذکر نماییم،امید است که مورد استفاده عزیزان قرار بگیرد،واز خداوند سبحان مسئلت دارم که این عمل را از بنده بپذیرد.

خادم العلم والعلماء

دکتر حسین تاجی گله داری

تاریخچه آب زمزم

داستان ظاهر شدن آب زمزم با داستان وسرگذشت حضرت ابراهیم وهمسرش هاجر وفرزندشان حضرت اسماعیل ارتباط دارد، حضرت ابراهیم علیه السلام به دستور خداوند، همسرش هاجر وفرزندش اسماعیل را که تازه متولد شده بود؛ از سرزمین کنعان (فلسطین) به سرزمین خشک وسوزان فاران (مکه) که نه جانداری ؛ نه آب وعلفی داشت؛ در میان دره های کوهستانی، منتقل کرد، آنها هیچ زاد وتوشه ای بجز یک مشک آب وکیسه ای خرما چیزی نداشتند؛ حضرت ابراهیم علیه السلام آن دو را کنار درخت بزرگی در نزدیکی مکان کعبه گذاشت، سپس از مکه خارج شد؛ چون قصد برگشتن نمود، همسرش بدنبال او براه افتاد، وگفت: ای ابراهیم ما را در این بیابانی که هیچ کس وهیچ چیز وجود ندارد، رها می کنی وکجا می روی؟ هاجر چندین بار سخن خویش را تکرار کرد، اما از ابراهیم علیه السلام جوابی نشنید، آنگاه هاجر گفت: آیا خداوند به تو چنین دستور داده است؟ حضرت ابراهیم علیه السلام فرمود: بله، هاجر گفت: در این صورت خداوند ما را ضایع نمی کند.

آنگاه حضرت ابراهیم علیه السلام به راهش ادامه داد؛ تا این که از دید آنان ناپدید گردید، پس دست دعا وتضرع به درگاه خدای بی نیاز بلند کرد، وعرضه داشت:

﴿٣٧﴾ رَبَّنَا إِنَّکَ تَعْلَمُ مَا نُخْفِی وَمَا نُعْلِنُ ۗ وَمَا یَخْفَىٰ عَلَى اللَّهِ مِن شَیْءٍ فِی [سوره ابراهیم :37]

« پروردگارا ! من (برخی) از فرزندانم را در وادی (خشک) و بی آب و بی گیاه ، نزد خانه گرامی تو ساکن ساختم . پروردگارا ! تا نماز را بر پا دارند ، پس تو دلهای (گروهی) از مردم را به آنها مایل بگردان و از میوه ها به آنها روزی ده ، باشد که آنان سپاس گزارند».

هاجر واسماعیل علیهما السلام تنها ماندند؛ هاجر از آن آبی که همراه داشت می نوشید، واز آن خرما می خورد، وکودکش را شیرمی داد؛ تا اینکه پس از اندک زمانی آب همراه هاجر تمام شد، وتشنگی بر آنها غالب شد، تشنگی فرزند؛ مادر را به تلاش برای یافتن آب واداشت، پس برای جستجوی آب به هر سوی می دوید،شاید که کسی را بیابد یا اینکه جرعه آبی پیدا کند، پس کوه صفا از همه نزدیکتر بود، بنابراین هاجر در پی آب به فراز کوه صفا رفت؛ ولی چیزی نیافت، سپس از صفا پایین آمد، ودوان دوان به فراز کوه مروه رفت، آنجا نیز چیزی نیافت وکسی را ندید، واین فاصله ی میان دو کوه صفا ومروه را هفت بار پیمود، وتا آنجا که توانست سعی کرد؛ اما تلاش وسعی اش بی نتیجه بود؛ تا اینکه به معجزه الهی به ناگاه در کنار حضرت اسماعیل چشمه آبی ظاهر شد وفواره زد، هاجر؛ از ترس اینکه آن آب به درون زمین فرو رود،مقدار خاک وشن را اطراف آن ریخت،و آب را در آنجا نگاه داشت، سپس مشک خود را پر کرد، وبه فرزندش داد وخود نوشید،این چشمه ی مبارک زمزم نام گرفت، وبه هاجر وفرزندش حیات دوباره بخشید.

پس از مدتی قبایل «جرهم» که از آنجا می گذشتند؛ متوجه شدند که در این منطقه آبی وجود دارد؛ لذا آنان با کسب اجازه از مادر اسماعیل؛ در کنار این چشمه که به چاهی تبدیل شده بود وآب فراوان داشت؛ سکونت گزیدند.

حضرت اسماعیل علیه السلام بزرگ شد، وبا یکی از دختران جرهمی ازدواج کرد، وسپس با پدرش حضرت ابراهیم علیهما السلام خانه ی کعبه را بنا کردند، پس از چندی قبایل کنانه وخزاعه نیز در جوار کعبه ساکن شدند، جرهمیان حرمت کعبه وحرم را پایمال کردند، آنگاه خداوند آب زمزم را از جوشش انداخت وخشک کرد، سپس کنانه وخزاعه؛ جرهمیان را بیرون راندند، وخود بر سرزمین مکه مسلط گردیدند (1) .

امام بخاری رحمت الله علیه داستان حضرت ابراهیم وهمسرش هاجر وفرزندشان اسماعیل علیهم السلام را در کتاب صحیح از زبان عبدالله بن عباس رضی الله عنهما چنین نقل می کند:

__________

(1) ... به بدایه ونهایه ابن کثیر (1/221-224) وتاریخ طبری (1/152-155) وسبل الهدی والرشاد(1/187) واخبار مکه فاکهی (2/6) رجوع شود.

ابن عباس رضی الله عنهما می گوید: اولین بار که زنان از شال کمر استفاده کردند به تقلید از مادر اسماعیل (هاجر) بود. وی شال کمر، استفاده کرد تا رد پایش را از بین ببرد و ساره آنرا نبیند. سپس، ابراهیم علیه السلام هاجر و فرزندش، اسماعیل را که شیرخواره بود، برد و در نزدیکی بیت الله زیر درخت بزرگی که بالاتر از زمزم در قسمت علیای مسجد، قرار داشت، گذاشت. در آن زمان، در مکه، احدی وجود نداشت و آب نبود. ابراهیم علیه السلام آنها را با یک کیسه خرما و یک مشک آب، همانجا رها کرد. سپس، به آنها پشت کرد و براه افتاد. مادر اسماعیل، بدنبال او براه افتاد و گفت: ای ابراهیم! ما را در این بیابانی که هیچ کس و هیچ چیزی وجود ندارد،رها میکنی و کجا می روی؟ و چندین بار، این جمله را تکرار کرد. اما ابراهیم علیه السلام به او توجه نمی کرد. آنگاه، هاجر گفت: آیا خداوند به تو چنین دستوری داده است؟ ابراهیم گفت: بلی. هاجر گفت: در این صورت، خداوند ما را ضایع نخواهد کرد. سپس برگشت. ابراهیم علیه السلام به راهش ادامه داد تا اینکه به گردنة کوه، جایی که دیگر آنها او را نمی دیدند، رسید. آنجا رو بسوی کعبه کرد و دستهایش را بلند نمود و چنین دعا کرد: پرودگارا! من زن و فرزندم را در سرزمین بدون کشت و زرعی در کنار خانه تو که (تجاوز به) آنرا حرام ساخته ای، ساکن کرده ام تا نماز را بر پای دارند. پس تو دلهای گروهی از مردم را بسوی آنان متمایل کن و آنها را از میوه ها، روزی عطا فرما، باشد که سپاسگزاری کنند.

و هاجر نیز اسماعیل را شیر می داد و از آن آب، می نوشید تا اینکه آب مشک اش، تمام شد. آنگاه، او و فرزندش، تشنه شدند. او فرزندش را می دید که از (شدت تشنگی) به خود می پیچد و یا پاهایش را به زمین می زند.

هاجر که نمی توانست شاهد دیدن این صحنه باشد، براه افتاد و بالای کوه صفا که آنرا نزدیکتر یافت، رفت و در آنجا ایستاد و بسوی رودخانه نگاه کرد که آیا کسی را می بیند؟ ولی کسی را ندید. سپس، از کوه صفا پایین آمد تا به رودخانه رسید؛ آنگاه گوشة پیراهنش را بالا کشید و مانند کسی که دچار مشکل شده باشد، دوید تا اینکه از رودخانه گذشت. سپس، بالای کوه مروه رفت و آنجا ایستاد و نگاه کرد که آیا کسی را می بیند؟ و لی کسی را ندید. و هفت بار، این عمل را تکرار نمود.

ابن عباس رضی الله عنهما می گوید: نبی اکرم صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «پس به همین خاطر است که مردم بین صفا و مروه، سعی می کنند».

سرانجام هنگامی که مشرف بر کوه مروه شد، صدایی شنید. به خود گفت: ساکت باش. آنگاه خوب، گوش فرا داد. دوباره همان صدا را شنید. سپس گفت: صدایت را به گوشم رسانیدی. اگر می توانی به من، کمک کن. ناگهان، فرشته ای را کنار جایگاه زمزم دید که با پایش و یا بالش به زمین می زند تا اینکه آب، بیرون آمد. سپس هاجر، آب را جمع کرد و با دستش، جلوی آن را گرفت. و از آن آب، بر می داشت و در مشک می ریخت. و پس از هر بار برداشتن، آب همچنان فوران می کرد.

ابن عباس رضی الله عنهما می گوید: نبی اکرم صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «خداوند، مادر اسماعیل را رحمت کند، اگر او زمزم را رها می کرد» یا اینکه فرمود: «اگر او از آن آب برنمی داشت، زمزم، چشمه ای جاری و روان می شد».

راوی می گوید: او آب نوشید و فرزندش را شیر داد. فرشته به او گفت: از هلاک شدن، نترسید. زیرا اینجا خانة خداست که این پسر و پدر، آنرا خواهند ساخت. و خداوند، دوستانش را ضایع نمی گرداند. گفتنی است که جای خانه کعبه، زمینی مرتفع و تپه مانندی بود که سیل، از چپ و راست آن، می گذشت.

هاجر این گونه، زندگی می کرد تا اینکه عده ای از قبیلة جرهم که از راه کداء می آمدند، در قسمت پایین مکه، توقف کردند. و پرنده ای را که غالبا دور آب می گردد، در آنجا دیدند و گفتند: این پرنده، اطراف آب، دور می زند. و از زمانی که ما این رودخانه را می شناسیم، آبی در آن، وجود نداشته است. سپس، یک یا دو نفر را فرستادند. ناگهان، آنان آب دیدند و برگشتند و خبر آب را برایشان آوردند. آنان بسوی آب رفتند و در کنار آب، مادر اسماعیل را دیدند. به او گفتند: آیا به ما اجازه می دهی که نزد تو بمانیم؟ گفت: بلی. ولی شما هیچگونه حقی از آب ندارید. گفتند: باشد.

ابن عباس رضی الله عنهما می گوید: نبی اکرم صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «مادر اسماعیل که انس گرفتن با مردم را دوست داشت، پیشنهاد آنان را پذیرفت. آنها هم در آنجا توقف کردند و کسانی را برای آوردن خانواده هایشان فرستادند. آنان نیز آمدند و در آنجا سکونت گزیدند طوریکه چند خانواده از قبیلة جرهم در آنجا جمع شدند.

اسماعیل علیه السلام رشد کرد و نوجوان گردید و عربی را از آنان، فرا گرفت. در این هنگام، مورد پسند آنان واقع شد و آنها او را انسانی با ارزش می دانستند. لذا هنگامی که به سن بلوغ رسید، یکی از دخترانشان را به نکاح او در آوردند. و پس از مدتی، مادر اسماعیل، فوت کرد.1

سر انجام، بعد از ازدواج اسماعیل، ابراهیم علیه السلام آمد تا خانواده اش را که بخاطر خدا، رها کرده بود، سر بزند. پس به خانة اسماعیل آمد ولی او آنجا نبود. از همسرش دربارة او پرسید. همسرش گفت: برای کسب رزق ما، بیرون رفته است. سپس، ابراهیم علیه السلام جویای وضع معیشتی و زندگی آنان شد. گفت: وضع ما خیلی بد است. در تنگنا و سختی بسر می بریم. و خلاصه اینکه زبان شکوه گشود. ابراهیم علیه السلام گفت: هنگامی که همسرت آمد، به او سلام برسان و بگو تا آستانة دروازة خانه اش را تغییر دهد. هنگامی که اسماعیل آمد، بوی آشنایی، احساس کرد. لذا پرسید: آیا کسی نزد شما آمده است؟ گفت: بلی. پیرمردی چنین و چنان، نزد ما آمد و سراغ تو را گرفت. به او گفتم که تو کجا رفته ای. و همچنین از وضع زندگی ما پرسید. به او گفتم که در سختی و مشقت بسر می بریم. اسماعیل گفت: آیا به تو سفارشی کرد؟ گفت: بلی، به من دستور داد که به تو سلام برسانم و گفت: آستانة درب خانه ات را عوض کن. اسماعیل گفت: او پدر من است و دستور داده است تا از تو جدا شوم. پس نزد خانواده ات برو. اینگونه او را طلاق داد و با زنی دیگر از آن قبیله، ازدواج کرد. ابراهیم علیه السلام برای مدتی که خدا می خواست، نزد آنان نیامد. سپس آمد و بار دیگر، اسماعیل را نیافت. نزد همسرش رفت و سراغ اسماعیل را گرفت. گفت: به طلب روزی، بیرون رفته است. پرسید: حال شما چطور است؟ و جویای وضع معیشتی و زندگی آنان شد. گفت: ما در رفاه و آسایش بسر می بریم و خدا را ستایش نمود. ابراهیم پرسید: غذای شما چیست؟ گفت: گوشت. پرسید: آشامیدنی شما چیست؟ گفت: آب. ابراهیم علیه السلام دعا کرد و گفت: خدایا! در گوشت و آب آنان، برکت عنایت فرما.

رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: «آن زمان، در مکه، حبوباتی وجود نداشت وگر نه برای آنها نیز دعای برکت می نمود. بدینجهت هرکس، بیرون از مکه، تنها به خوردن گوشت و آب اکتفا کند، برایش ناسازگار خواهد شد».

ابراهیم علیه السلام گفت: هنگامی که همسرت آمد، به او سلام برسان و بگو: آستانة در خانه ات را محکم نگه دار. وقتی که اسماعیل آمد، پرسید: آیا کسی نزد شما آمده است؟ گفت: بلی، پیرمردی خوش قیافه نزد ما آمد که دارای چنین صفات خوبی بود. آنگاه، سراغ تو را گرفت. به او گفتم که تو کجا رفته ای. سپس از وضع زندگی ما پرسید. به او گفتم که ما در آسایش بسرمی بریم. اسماعیل پرسید: آیا به تو وصیتی کرد؟ گفت: بلی، به تو سلام رساند و دستور داد تا آستانة درب خانه ات را محکم نگه داری. گفت: او پدر من بوده است و منظور از آستانة در، تویی. به من دستور داده است تا با تو زندگی کنم.

سپس، ابراهیم علیه السلام برای مدتی که خدا می خواست نزد آنان نیامد. بعد از آن، زمانی آمد که اسماعیل، نزدیک زمزم و زیر درخت بزرگ، مشغول تراشیدن و ساختن تیری بود. هنگامی که پدرش را دید، برخاست و بسوی او رفت. و رفتاری را که شایستة پدر نسبت به فرزند، و فرزند، نسبت به پدر بود، انجام دادند. سپس، ابراهیم علیه السلام گفت: ای اسماعیل! خداوند مرا به انجام کاری، امر کرده است. اسماعیل گفت: آنچه را که پرودگارت به تو دستور داده است، انجام بده. گفت: آیا تو به من کمک می کنی؟ گفت: کمک ات می کنم. گفت: همانا خداوند به من دستور داده است تا اینجا خانه ای بسازم. و با دستش به سوی تپه های مرتفع اطرافش، اشاره کرد. راوی می گوید: اینجا بود که پایه های خانة خدا را بنا نهادند. اسماعیل علیه السلام سنگ می آورد و ابراهیم علیه السلام بنایی می کرد. و هنگامی که دیوارهای آن، بالا می آمد، اسماعیل این سنگ (که به مقام ابراهیم علیه السلام معروف است) را آورد و ابراهیم علیه السلام بر آن، ایستاد و بنایی می کرد و اسماعیل به او سنگ می داد. و هر دو چنین دعا می کردند { ربنا تقبل منا إنک أنت السمیع العلیم } یعنی پرودگارا! از ما بپذیر. همانا تو شنوا و دانایی (1) .

عبد المطلب وحفر مجدد چاه زمزم

__________

(1) ... صحیح بخارى(3364)

همچنانکه ذکر نمودیم ، خداوند زمزم را از جوشش انداخت وخشک کرد، به طوری که مکان آن نیز محو گردید، وتا دوران عبد المطلب جد بزرگوار رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم مخفی بود؛ عبد المطلب شبی در خواب دید که به او گفته می شود: «بره» (یکی از نامهای زمزم است) را حفر کن، وفردا باز در خواب دید، که به او می گویند: «مضنونه» (از نامهای زمزم است) را حفر کن، در روز سوم نیز به گفته شد: «طیبه» (نام دیگر زمزم) را حفر کن، ودر روز چهارم در خواب دید که به او گفته شد: «زمزم» را حفر کن.آنگاه در خواب جایگاه زمزم به وی نشان داده شد.

پس عبد المطلب قریش را در جریان گذاشت، وآنگاه خود با کمک فرزندش «حارث» همان نقطه ی خاص را حفر کردند، بعد از اینکه مقداری حفر نمودند؛ ناگهان آب فواره زد وبالا آمد؛ وچشمه ی زمزم بار دیگر ظاهر شد، و عبد المطلب در کنار آن حوضی ساخت، و حاجیان وزایران خانه ی خدا از آب زمزم می نوشیدند، وسقایت حاجیان را به عهده گرفت، ودر هنگام ظهور اسلام سقایت حجاج در دست عباس بن عبد المطلب، عموی پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم بود (1)

چاه زمزم وسرچشمه های آن

بیش از پنج هزار سال؛ از ظهور آب گوارا و شفا بخش زمزم ، از زمان حضرت اسماعیل علیه السلام تا کنون می گذرد،

__________

(1) ... اخبار مکه فاکهی(1/13) واخبار مکه ازرقی (2/44) وبدایه ونهایه ابن کثیر (2/321) وسبل الهدى (1/187-189) وروض الأنف سهیلى (1/166).

واز زمان حفر دوباره در زمان عبدالمطلب تا کنون حاجیان از آن بهره مند می شوند،چاه زمزم در قرب کعبه مشرفه واقع است، اما اکنون در طبقه زیر زمینی مطاف در عمق 56/1 متری قرار دارد، ودر فاصله نزدیک کعبه ومقام ابراهیم؛ در سمت چپ، سنگی دایره ای شکل قرار دارد که بر آن نوشته شده: « بئر زمزم»(چاه زمزم).بعد از توسعه ی جدید حرم در دوران ملک فهد پاشاه سعودی؛ سالن های جداگانه ای برای زنان ومردان، در طبقه زیر زمین مطاف ساخته شده وزائران از آن شیرهای آب که آنجا نصب شده استفاده می کنند.

چشمه های که چاه زمزم را تغذیه می کنند؛ عبارت از سه چشمه است:

- چشمه ای در مقابل رکن اسود(حجر الاسود).

- وچشمه ای در مقابل کوه ابو قبیس وصفا.

- وچشمه سومی در مقابل مروه قرار دارد. (1)

در سال 1400 هجری شمسی، تیمی از مهندسین به سرپرستی مهندس یحیی کوشک؛ هنگام پاکسازی چاه زمزم؛ توانستند که اندازه های دقیقی از عمق چاه زمزم وهمچنین سرچشمه های آن بدست آورند.

مهندس یحیی کوشک می گوید:

سرچشمه اصلی چاه زمزم؛ از سمت کعبه؛ از طرف حجر الاسود است که طول آن 45 سم وارتفاع آن 30 سم است، وبیشترین آب از همین ناحیه می جوشد. سرچشمه دومی آب زمزم؛ روزنه ای بزرگی در جهت مکبریه (اجیاد) می باشد، که طول آن 70 سم است، ودر داخل به دوشاخه تقسیم می شود، وارتفاع آن 30 سم است، وهمچنین روزنه ها وسرچشمه های کوچکی نیز در بین سنگهای دیواره های چاه قرار دارد، که آب از بین آنها نیز بیرون می آید، پنج تا از اینها در بین دو سر چشمه وروزنه ی اساسی قرار دارند که به اندازه ی یک متر است، همچنین 21 روزنه ی دیگر وجود دارد که از کنار روزنه ی اصلی آغاز می شود، وبه سمت کوه ابی قبیس وصفا می باشد. (2)

نامهای زمزم

__________

(1) اخبارمکه ازرقی(2/61) واخبارمکه فاکهی (2/74) وفضل ماء زمزم، سائد بکداش (ص 36)

(2) زمزم، یحیی کوشک(ص61) وفضل زمزم بکداش (ص37).

آب زمزم؛ نامهای زیادی دارد، وکثرت اسم بر شرف وبزرگی مسمی دلالت می کند، از آنجایی که آب زمزم بهترین آب بر روی زمین است؛ وآب شفا بخش ومبارکی است، دارای اسامی بسیاری می باشد، از نامهای آن:

برکه، بره، بشری، هزمه جبریل، حفیره عبدالمطلب،طیبه، مضنونه، سقیا اسماعیل، نافعه، میمونه، صافیه، شباعه، طاهره، ظبیه ...می باشد (1)

فضایل آب زمزم

در باره ی اهمیت وفضیلت آب زمزم؛ وفضیلت نوشیدن آن روایات بسیاری از پیامبر بزرگوار اسلام حضرت محمد صلی الله علیه وآله وسلم نقل شده است که ما در اینجا به برخی از آن روایات اشاره می کنیم:

* ابوذر رضی الله عنه می گوید: رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: « إنها مبارکة، إنها طعام طعم ؛ زمزم، آب مبارکی است، وغذایی است که گرسنه را سیر می کند». (2)

* در روایت دیگر آمده است: « زمزم؛ غذایی برای گرسنه، وشفایی برای بیماری است» (3)

* وعبد الله بن عباس می گوید: رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمود:« آب زمزم، بهترین آب روی زمین است» (4)

__________

(1) ر.ک. فضل ماء زمزم (ص41) وسبل الهدی (1/185) واخبار مکه فاکهی(2/68).

(2) امام مسلم در کتاب صحیح (2473) روایت کرده است، این حدیث طولانی است، در آن داستان ابوذر ذکر شده که وی بمدت یکماه در مکه پنهان بود؛ وبجز آب زمزم، آب و غذایی نداشت.

(3) طبرانی در معجم کبیر (11167) واوسط(3912) روایت کرده است.

(4) طبرانی در معجم صغیر (295)وبیهقی درسنن کبری (5/147) روایت کرده اند.

عبد الله بن عباس رضی الله عنهما روایت می کند که رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم فرمود:« آب زمزم برای آن چیزی است که نوشیده شود، پس اگر برای طلب شفا ، آن را نوشیدی، خداوند به توشفا می بخشد، واگر برای سیر شدن نوشیدی؛ خداوند تو را سیر می گرداند، واگر برای رفع تشنگی نوشیدی؛ خداوند تشنگی تو را برطرف می سازد، آن گودال جبریل، ونوشیدنی خداوند برای حضرت اسماعیل است. (1)

ویژگیهای آب زمزم

1-آب زمزم از نظر ترکیب دارای ویژگی خاصی است، از زمان بوجود آمدنش تا کنون دارای ترکیبات معدنی یکسان بوده است،علیرغم استفاده مدام از آب زمزم تا به حال این چاه خشک نشده است.

مهندس سامی عنقاوی مدیر مرکز(ابحاث) تحقیقات حج می گوید: ما در هنگام توسعه جدید حرم؛ مشغول حفاری چاه زمزم بودیم، هر چه آب را بیرون پمپاژ می کردیم، باز جوشش آب بیشتر می شد، ناچار شدیم سه پمپ بزرگ برای تخلیه آب نصب کنیم، تا اینکه بتوانیم اساس آن را پایه ریزی کنیم، آنگاه از سر چشمه های اصلی زمزم نمونه برداشتیم، تا آزمایشهای لازم را به عمل آوریم که آیا حاوی میکرب است؟ یا خیر؟ بنابر این به این نتیجه رسیدیم که خالی از میکرب می باشد، و یک عدد میکرب هم در آن نیافتیم! پاک وتمییز است، ولی گاهی اوقات هنگام استفاده از آب زمزم که در گالون یا دلو ریخته می شود؛ یا از کانال لوله کشی عبور می کند،امکان آلوده شدن دارد، اما خود آب در ذات خودش هیچ گونه آلودگی یا میکرب ندارد، واین ویژگی آب زمزم است. (2)

2- آب زمزم بهترین آب روی زمین است.

این بخشی از حدیث پیامبر خدا صلی الله علیه وآله وسلم است که در صفحات گذشته ذکر نمودیم.

3- آب زمزم بوسیله ی امین وحی حضرت جبریل علیه السلام برای نوشیدن پیامبر گرامی حضرت اسماعیل علیه السلام آشکار شده است.

__________

(1) حاکم در مستدرک (1/646) ودار قطنی در سنن(2/289)روایت کرده اند.

(2) ماء زمزم معجزات واسرار(ص55)

4-آب زمزم در مقدس ترین سرزمین ودر کنار خانه ی خدا، در حرم مکه، نزد رکن ومقام جوشیده است.

5- آب زمزم؛ آبی است که قلب مطهر مصطفی صلی الله علیه وآله وسلم را با آن شستشو داده اند.

انس بن مالک رضی الله عنه می گوید: رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم (در دوران کودکی) با کودکان مشغول بازی بود، جبریل علیه السلام آمد، او را گرفت وخواباند، سپس سینه اش را شکافت....آنگاه آن را با آب زمزم؛ در تشت طلایی شستشو داد.... (1)

همچنین در واقعه ی اسراء ومعراج؛ قلب پاک رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم با آب زمزم شستشو داده شده است. در حدیث آمده : «...جبریل آمد، آنگاه سینه ام را شکافت، سپس با آب زمزم شست...» (2)

6- آب زمزم از آیات بینات( نشانه های واضح) ومعجزات الهی در حرم مکه می باشد؛ که از زمان حضرت اسماعیل علیه السلام تا کنون این چاه جریان داشته وسالی صدها هزار نفر از آن بهره برداری می کنند.

7- آب زمزم؛ آبی است که رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم آب دهان مبارکشان را در آن انداخته اند، وبه برکت آن افزوده شده است.

عبدالله بن عباس می گوید: « رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم کنار چاه زمزم تشریف آوردند، پس دلو آبی را برای ایشان کشیدیم، نوشیدند، سپس در آن آب دهان انداختند، آنگاه ما آن آب را چاه زمزم ریختیم....» (3)

در روایت دیگر :

«آنگاه نوشیدند ومضمضه کردند، سپس آب دهان خود را در دلو انداختند، آنگاه دستور دادند آن را درون چاه بریزند» (4)

وائل بن حجر می گوید:

«

__________

(1) صحیح مسلم (261)

(2) صحیح بخاری(349) وهمچنین به فتح الباری (1/460و13/481) رجوع شود.

(3) امام احمد (1/372) روایت کرده است، واسنادش صحیح می باشد.

(4) ازرقی در اخبارمکه (2/54) بصورت مرسل آورده است، به معجم کبیر طبرانی (10972) ونصب الرایه(3/99) رجوع شود.

دلوی از آب زمزم،خدمت رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم آورده شد، پس مضمضه (آب را در دهان) کردند، آنگاه آب دهان را در آن انداخت،(سپس در چاه ریخت) (1) از بوی مشک خوشبوتر بود، (2) (بوی مشک از آن برخاست». (3)

ودر روایت دیگر آمده: « پس نوشید، سپس وضو گرفت،

ومضمضه کرد، آنگاه در دلو ریخت...» (4)

پس برکت وخاصیت آب دهان مبارک رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم بر برکت وخاصیت زمزم افزوده است.

8- آب زمزم غذایی برای گرسنه است، خداوند این ویژگی را در آب زمزم قرار داده است که گرسنه را سیر می گرداند، وجای غذا را می گیرد، از داستان هاجر واسماعیل علیهما السلام چنین می فهمیم که خداوند این آب مبارک را غذا وآب آنان قرار داده بود.

حافظ ابن حجر می گوید: در حدیث ذکر شده که هاجر بر همان حال خودش بود تا اینکه کاروانی از قبیله ی جرهم از آنجا گذر کردند.....از این دانسته می شود که هاجر با آب زمزم خود را تغذیه می نمود، و او را از غذا وآب بی نیاز می کرد. (5)

__________

(1) مسند احمد(4/315) ومعجم کبیر طبرانی (22/51)

(2) امام احمد (4/318) وابن ماجه(659) روایت کرده اند،وحسن می باشد.

(3) امام احمد (4/318) وابن ماجه(659) روایت کرده اند،وحسن می باشد.

(4) مسند حمیدی(886)

(5) فتح الباری (6/403)

ودر داستان مسلمان شدن ابوذر آمده است که وی بمدت یکماه در مکه میان پرده کعبه پنهان بود، ومی خواست که با پیامبر خدا ملاقات کند، ودر این مدت فقط از آب زمزم می نوشید، ابوذر می گوید: رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم با یارش آمد وحجر اسود را استلام کرد، سپس خانه کعبه را طواف نمود، آنگاه نماز خواند، هنگامی که از نمازش فارغ شد، عرض کردم: السلام علیک یا رسول الله، فرمود: « وعلیک ورحمة الله» سپس فرمود:« چه کسی هستی؟» عرض کردم: از قبیله ی غفار ....سپس فرمود: « از چه مدت تو در اینجا بودی؟» عرض کردم: از 30 شبانه روز، فرمود:« چه کسی به تو غذا می داد؟» عرض کردم: غذایی جز آب زمزم نداشتم، وچنان چاق وفربه شده ام که گوشت شکمم از فربهی روی هم خمیده است، وهیچ اثری از گرسنگی در بدنم احساس نمی کنم. فرمود:« آری، آن آب مبارکی است، وآن غذایی برای گرسنه است». (1)

امام ابن قیم در کتاب زاد المعاد می نویسد: من کسی را دیدم که ایام زیادی؛ تقریبا یکماه ونیم یا بیشتر فقط با آب زمزم تغذیه می نمود، واصلا احساس گرسنگی نمی کرد، وهمراه با سایر مردم نیز طواف می کرد، وبه من گفت: گاهی اوقات تا چهل روز به همین حالت باقی می مانم. (2)

9- آب زمزم شفای هر دردی است

خداوند بزرگ در این آب مبارک ، خاصیت شفا بخش را قرار داده است، پس کسی که به نیت شفا این آب را بنوشد؛ خداوند تبارک وتعالی او را از هر بیماری شفا می بخشد.در حدیث گذشت که: « زمزم بهترین آب روی زمین است، غذایی برای گرسنه و شفای بیماری است».

ابوذر رضی الله عنه روایت میکند که رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم فرمود:« زمزم، غذایی برای گرسنه، وشفای بیماری است» (3)

__________

(1) صحیح مسلم (2473)

(2) زاد المعاد(4/356)

(3) بزار روایت کرده است (ترغیب وترهیب منذری 2/209)

ودر دنباله ی حدیث ابوذر که امام مسلم روایت کرده است :« إنها مبارکة، إنها طعام طعم » حافظ ابن حجر می گوید: طیالسی افزوده است: « وشفاء سقم» (وشفای هر بیماری است) (1)

لفظ حدیث: «شفاء سقم» شفای بیماری است، هر بیماری را شامل می شود.

وهمچنین حدیثی که ابن عباس از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم روایت نموده:« زمزم برای آن چیزی است که نوشیده شود،اگر برای طلب شفا نوشیدی، خداوند تو را شفا می بخشد...» (2)

حضرت رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم آب زمزم را به بیماران می داد، وبر آنان می پاشید. (3) . صحابی بزرگوار عبد الله بن عباس رضی الله عنهما؛ آب زمزم را برای شفا از هر دردی می نوشید، وچنین دعا می نمود:« اللهم إنی أسالک علما نافعا ورزقا واسعا وشفاء من کل داء» (4)

امام ابن قیم می گوید:« من استشفا با آب زمزم را آزموده ام، وبرای بیماریهای مختلفی نوشیده ام؛ با فرمان خدا شفا یافتم» (5)

 

آداب نوشیدن آب زمزم

- آب زمزم بهترین آب روی زمین است، و نوشیدن آن آدابی دارد:

- مستحب است که در آغاز بسم الله بگوید.

- با دست راست بنوشد.

- ایستاده و رو به قبله بنوشد (6)

- هنگام نوشیدن نیت داشته باشد.

- با سه نفس بنوشد.

- بعد از نوشیدن الحمدلله بگوید.

- «تضلع» (بسیار نوشیدن) یعنی: آنقدر بنوشد وسیراب شود تا آنکه آب به اضلاع (دنده ها)برسد.

 

فواید نوشیدن زمزم

__________

(1) فتح الباری(3/493)

(2) مستدرک حاکم(1/(646) وسنن دار قطنی (2/289)

(3) اخبار مکه فاکهی(2/49)و سنن کبری بیهقی (5/202)

(4) مستدرک حاکم(1/473)

(5) زاد المعاد (4/320)

 

(6) فقها در باره ی نوشیدن زمزم بحالت نشسته ویا ایستاده اختلاف نظر دارند، وراجح این است که نشسته وایستاده هر دو جایز است.

آب زمزم دارای فواید بسیاری است، واز آنجایی که بهترین آب روی زمین است، باید آنقدر نوشید که سیراب شد، از فواید آب زمزم این است که خستگی را از بین می برد، مشاهده می کنیم که حجاج بعد طواف وخستگی هنگامی که آب زمزم را می نوشند، احساس خستگی از آنان دور می شود وفعال تر می شوند.

همچنین از دیگرفوایدش این است که سبب تقویت بدن، بخصوص زانو ومفاصل می گردد.

حضرت عبد الله بن عباس رضی الله عنهما می گوید:

«هیچ کسی نمی توانست در دویدن از اهل مکه سبقت بجوید، وهر کس با آنان کشتی می گرفت،او را به زمین می انداختند، واهل مکه هیچ گاه دچار زانو درد نمی شدند؛ تا اینکه از آب زمزم روی گردان شدند، آنگاه بیماری به پاهایشان سرایت کرد وناتوان شدند». (1)

وهمان گونه که در حدیث آمده است:« آب زمزم برای آنچه که نوشیده شود، می باشد» در زندگی نامه بسیاری از علمای مشهور نوشته شده که آنان آب زمزم را برای علم فراوان وحافظه ی قوی نوشیده اند وبه مرادشان رسیده اند.

پس برای هر مقصد ومرادی که آب زمزم نوشیده شود به اذن الهی آن مراد ومقصد برآورده می شود، ولیکن به نیت واخلاص شخص بستگی دارد.

آب زمزم بهترین تحفه ای است که از مکه آورده می شود، وبهترین هدیه ای که به مهمان داده می شود.

از اسرار آب زمزم

از اسرار ومعجزه الهی در آب زمزم این است که دارای نیرو ومعادن بسیاری است، ودرصد بالایی از کلرید سودیوم دارد که به 18% می رسد؛ واین سبب می شود که هنگام نوشیدن کمی احساس نمکین بودن داشته باشد، ولی با این وجود شخصی که می نوشد در آن هنگام هیچ گونه شور ونمکین بودن را احساس نمی کند.

زمزم؛ چنان ترکیب خاصی دارد که با مرور زمان هرگز مزه ورنگ وبویش تغییر نمی کند، وهیچ گونه میکرب وباکتری به آن راه ندارد.

شگفتیهای آب زمزم

__________

(1) اخبارمکه فاکهی(2/46)

هرچند که برخی کوشش نموده اندکه آبهای معدنی شبیه ترکیبات آب زمزم بسازندولی تمام تلاش وسعی آنان بیهوده بوداست زیراکه آب زمزم ویژگی خاص دارد که خداوند درآن قرار داده است.

وعلم به اثبات رسانده که آب زمزم باتمام آبهای جهان فرق دارد،باوجود دانسته شدن برخی ازمکونات(عناصرسازنده)خداوند ویژگی خاصی درآن قرار داده وسری در آن نهفته است که به آن پی نبرده اند دکتر محمد عزت مهدی استاد علم زمین شناسی درانستیتو تحقیقات زیست شناسی دانشگاه عین شمس قاهره,طی تحقیقاتی که درسالهای اخیرانجام داده است به این نتیجه رسیده که آب زمزم ویژگی های منحصر به فرد دارد که آن را از سایر آبهای جهان ممیز می گرداند.

برخی ازویژگی های که به آن اشاره نموده عبارت است از اینکه:

آب زمزم هرگز بد بو وگندیده نمی شود, مزه,رنگ وبوی آن هرگزتغیرنمی کند,وشبیه عسل می باشدکه عوامل آب وهوا بر آن تأثیر نمی گذارد، بر عکس تمام آبهای دیگر، مانند آب نهرها، دریاها، باران، وآبهای زیر زمینی،وسبب آن نیز به ترکیبات وعناصر شیمیایی آن بر می گردد که مانع رشد وفعالیت میکرب وباکتری وقارچها می شود.

افزون بر آن آب زمزم بهترین وعظیم ترین آب معدنی است که در سطح جهان برای علاج وشفا از آن استفاده می شود.

از اسرار وشگفتیهای دیگر زمزم این است که با وجود اینکه دارای املاح زیادی است طعم آن شیرین است، وهنگام نوشیدن شور بودنش محسوس نمی شود، اگر این نسبت املاح که در آب زمزم وجود دارد در آب دیگری وجود می داشت هرگز قابل شرب نبود. (1)

آب زمزم در آزمایشگاههای جهانی

__________

(1) ماء زمزم اسرار ومعجزات (ص 24)

آب زمزم معجزه الهی است که سالانه بیش از صدها هزار نفر آز آن می نوشند، در سال 1971 میلادی در زمان حکومت ملک فیصل پادشاه عربستان؛ یک پزشک مصری چنین ادعا نمود که آب زمزم برای آشامیدن مناسب نیست، زیرا که کعبه در گودی وپایین تر از سطح دریا ودر مرکز شهر مکه واقع شده است، بنابراین فاضلاب های مکه همه بسوی چاه زمزم سرازیر می شود وآن را آلوده می سازد.

پس هنگامی که شاه فیصل از این موضوع آگاه شد؛ بلا فاصله دستور داد تا وزارت کشاورزی ومنابع آبی نمونه ای از آب زمزم را جهت آزمایش وصحت قابل شرب بودنش را به آزمایشگاههای اروپا ارسال نمایند این وزارتخانه تصفیه خانه ها ونیروگاههای موجود درجده را موظف نموده تا این کار را به انجام برسانند؛ ومهندس معین الدین احمد که به عنوان مهندس شیمی کارمند وزارت کشاورزی بود؛ موظف گردید که این امر را به انجام برساند.

مهندس معین الدین می گوید:

بخاطر دارم که آن زمان هیچ تصوری راجع به این که آب چاه ممکن است به چه صورت باشد؛ را نداشتم,.. هنگامی که به چاه رسیدیم؛ برایم مشکل بود باور کنم که این چاه که به اندازه یک حوض بود؛ وابعادی در حدود 18 در 14 فوت داشت، وهرساله حاجیان به اندازه میلیونها گالن آب ازآن برداشت می کنند همان چاهی است که قرنها پیش در

زمان حضرت ابراهیم علیه السلام بوجود آمده است تحقیقاتم را با اندازه گرفتن ابعاد چاه شروع کردم،سپس از دستیارم خواستم تا عمق چاه را به من نشان دهد،وی ابتدا غسل وخود را تطهیر نمود،سپس به داخل چاه رفت وایستاد، سطح آب چاه درست تا بالای شانه هایش بود؛سپس برای یافتن هر گونه مجرا ولوله ای که آب را به داخل چاه بیاورد،از یک طرف به طرف دیگر چاه رفت،ولی موفق به یافتن هیچ مجرایی نشد،فکر دیگری ب ذهنم رسید،وآن اینکه ما می توانستیم به وسیله پمپ بزرگی که در چاه نصب شده بود، وبرای ذخیره کردن آب زمزم در مخزن می بود؛ آب را به سرعت کنار بزنیم، بدین صورت عمق آب موجود در چاه کم می شد ومی توانستیم مجرا دخول آب را مشاهده کنیم؛ ولی تعجب آور بود که در زمان پمپاژ کردن آب،چیزی مشاهده نکردیم، اما من به این مسئله واقف بودم که این روش راه حل یافتن ورودی آب به چاه است،لذا تصمیم گرفتیم دوباره این مرحله را تکرار نماییم، ولی این بار به دستیارم گفتم که د یک جا بایستد،وبا دقت هر اتفاق غیر معمول را در نظر بگیرد، او پس از مدتی دستانش را بلند کرد وفریاد زد: الحمد لله یافتم، سپس گفت: در بستر چاه حرکت شنها در زیر پایم؛ مکانی را که آب از آن تراوش می کند،احساس می کنم، آنگاه او در اطراف چاه قدم زد وهمان پدیده را جای جای چاه احساس

نمود، در واقع تراوش آب به چاه بطور یک نواخت درهر نقطه از بستر آن وجود داشت وباعث می شد تا سطح آب ثابت بماند.

مهندس معین الدین می افزاید:

پس از تکمیل مشاهداتم نمونه هایی از آب چاه را جهت انجام آزمایشات در آزمایشگاههای اروپایی برداشتم، وقبل از ترک مکه؛ پرسشهایی را در مورد دیگر چاههای موجود در اطراف مکه از مقامات مسئول نمودم، وآنها اظهار داشتند که تمامی آن چاهها تقریبا خشک هستند.

پس از مراجعت به دفترم در جده یافته های خویش را برای مدیرم بازگو نمودم واو نیز با علاقه به آنها گوش می داد..

نتایج آزمایشات به عمل آمده بر روی نمونه های آب زمزم در اینجا واروپا تقریبا یکسان بود، وتنها اختلاف مشاهده شده بین آب زمزم ودیگر آبها در مقدار کلسیم ومنیزیم آن است، که این مقدار در آب زمزم کمی بیشتر بوده وشاید بدین علت باشد که این آب باعث رفع خستگی حاجیان می گردد، اما نکته ای که بیشتر حائز اهمیت می باشد این است که این آب محتوی فلوراید ودارای خاصیت میکرب کشی قوی می باشد، علاوه بر این نتایج آزمایشات به عمل آمده در اروپا نشان می دهد که این آب برای آشامیدن بسیار مفید است؛ از این رو اظهارات دکتر مصری کاملا رد شد.

هنگامی که نتایج آزمایشات به شاه فیصل گزارش شد، وی بسیار خرسند گردید ودستور داد این مطلب در مطبوعات اروپا منعکس گردد.

در هر حال این مسئله موهبتی شد تا از طریق این تحقیقات به ترکیبات شیمیایی آب زمزم پی ببریم ودر حقیقت هر چه بیشتر راجع به آب زمزم تحقیق نمایید شگفتیهای بیشتری را در آن مشاهده خواهید کرد؛ تا آنجا که خود به اعجاز آن پی خواهید برد، آبی که خداوند به عنوان هدیه به مؤمنانی که از دور دست برای زیارت به این بیابان مشرف می شوند؛ارزانی داشته است.

در اینجا برخی از ویژگیهای آب زمزم را به اجمال بیان می کنیم:

- علیرغم استفاده مداوم از آب زمزم تا به حال این چاه خشک نشده است.

- آب این چاه از زمان بوجود آمدن تا به حال دارای ترکیبات معدنی یکسان بوده است.

- به گفته زائرانی که برای مناسک حج وعمره به خانه خدا مشرف شده اند واز این آب نوشیده اند اذعان داشته اند که آشمیدن این آب باعث شادابی ورفع خستگی در آنان گردیده است.

- این آب در نقاط مختلف دنیا آزمایش شده ودارای تقاضای بالای در سطح جهان می باشد.

- هیچ گونه ترکیبات شیمیایی ویا کلر جهت ضد عفونی به این آب اضافه نشده است.

برخلاف چاههای دیگر هیچگونه رشد وزندگی گیاهی وجانوری در این چاه وجود ندارد، وعلیرغم آن که این موضوع خود باعث طعم بد وبوی نامطبوع آب می گردد؛اما آب زمزم بدینگونه نمی باشد. (1)

علاج با آب زمزم

آب زمزم بهترین آب روی زمین است، ورسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم آن را شفای بیماری نامیده اند، ورسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم آب زمزم را بر روی بیماران می ریخت وبه آنان می نوشاند.

امام ابن قیم رحمة الله علیه در طب نبوی می گوید:

من استشفا با آب زمزم را آزموده ام، وبرای بیماریهای مختلفی نوشیده ام؛ وبا فرمان خدا شفا یافته ام (2) در مکه ایامی بر من گذشت که در آنجا بیمار گشتم، وهیچ گونه دوا وطبیبی را نیافتم؛ پس با سوره ی فاتحه وآب زمزم خود را مداوا نمودم، بدین صورت که آب زمزم را بر می داشتم وچندین بار سوره فاتحه را بر آن می خواندم سپس می نوشیدم، بنابراین با آن بهبودی وشفای کامل یافتم، بعد از آن برای خیلی از بیماریها بر آن اعتماد می کردم وبهترین فایده از آن را می دیدم. (3)

سرگذشت خانم لیلی حلو مغربی؛ که به بیماری سرطان مبتلا بود، وپزشکان از معالجه اش ناتوان شده بودند؛ مشهور ومعروف است، که بوسیله آب زمزم کاملا شفا یافت، حکایت کامل آن در کتابها وروزنامه ها نوشته شده وهمچنین در سایت : رساله الاسلام، وسایتهای دیگر ذکر شده، ونوار کاست با صدای خودش نیز وجود دارد.

همچنین دهها افراد دیگر که از بیماری ضعف بینایی یا درد کلیه وغیره رنج می بردند با آب مبارک زمزم شفا یاب شده اند.

__________

(1) ماء زمزم معجزات واسرار(ص26)

(2) طب نبوی (ص393)

(3) طب نبوی (ص178)

از آنجایی که رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم آب زمزم را شفای درد وبیماری نامیده اند ؛ به اغلب بیمارانی که به بنده مراجعه می کردند؛ نوشیدن آب زمزم را توصیه می نمودم، واکثرا نیز نتیجه مطلوبی می دیدند، بخصوص بیماری بود که از سنگ کلیه رنج می برد وپزشکان برایش عمل .جراحی تجویز کرده بودند؛ الحمد لله با آب زمزم وداروهایی طب نبوی، خداوند به وی شفا بخشید.

وهمچنین زن ومردی که از عقم ونازایی شکایت داشتند به فضل خداوند با آب زمزم وکثرت استغفار وتجویز برخی دارو از طب نبوی ؛ دارای نعمت فرزند گردیدند.


ادامه مطلب ...
نظرات ()



کتاب : دیوان مولوی و شمس_2
نویسنده: سیوان پابرجا - چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠

 

 کتاب : دیوان مولوی و شمس_2

تعداد ابیات : 10 ...
1 ... ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی منتها ... ای آتشی افروخته در بیشه اندیشه ها
2 ... امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی ... بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا
3 ... خورشید را حاجب تویی اومید را واجب تویی ... مطلب تویی طالب تویی هم منتها هم مبتدا
4 ... در سینه ها برخاسته اندیشه را آراسته ... هم خویش حاجت خواسته هم خویشتن کرده روا
5 ... ای روح بخش بی بدل وی لذت علم و عمل ... باقی بهانه ست و دغل کاین علت آمد وان دوا
6 ... ما زان دغل کژبین شده با بی گنه در کین شده ... گه مست حورالعین شده گه مست نان و شوربا
7 ... این سکر بین هل عقل را وین نقل بین هل نقل را ... کز بهر نان و بقل را چندین نشاید ماجرا
8 ... تدبیر صدرنگ افکنی بر روم و بر زنگ افکنی ... و اندر میان جنگ افکنی فی اصطناع لا یری
9 ... می مال پنهان گوش جان می نه بهانه بر کسان ... جان رب خلصنی زنان والله که لاغست ای کیا
10 ... خامش که بس مستعجلم رفتم سوی پای علم ... کاغذ بنه بشکن قلم ساقی درآمد الصلا

بازگشت

(1/1) 



تعداد ابیات : 17 ...
1 ... ای طایران قدس را عشقت فزوده بال ها ... در حلقه سودای تو روحانیان را حال ها
2 ... در لا احب افلین پاکی ز صورت ها یقین ... در دیده های غیب بین هر دم ز تو تمثال ها
3 ... افلاک از تو سرنگون خاک از تو چون دریای خون ... ماهت نخوانم ای فزون از ماه ها و سال ها
4 ... کوه از غمت بشکافته وان غم به دل درتافته ... یک قطره خونی یافته از فضلت این افضال ها
5 ... ای سروران را تو سند بشمار ما را زان عدد ... دانی سران را هم بود اندر تبع دنبال ها
6 ... سازی ز خاکی سیدی بر وی فرشته حاسدی ... با نقد تو جان کاسدی پامال گشته مال ها
7 ... آن کو تو باشی بال او ای رفعت و اجلال او ... آن کو چنین شد حال او بر روی دارد خال ها
8 ... گیرم که خارم خار بد خار از پی گل می زهد ... صراف زر هم می نهد جو بر سر مثقال ها
9 ... فکری بدست افعال ها خاکی بدست این مال ها ... قالی بدست این حال ها حالی بدست این قال ها
10 ... آغاز عالم غلغله پایان عالم زلزله ... عشقی و شکری با گله آرام با زلزال ها
11 ... توقیع شمس آمد شفق طغرای دولت عشق حق ... فال وصال آرد سبق کان عشق زد این فال ها
12 ... از رحمه للعالمین اقبال درویشان ببین ... چون مه منور خرقه ها چون گل معطر شال ها
13 ... عشق امر کل ما رقعه ای او قلزم و ما جرعه ای ... او صد دلیل آورده و ما کرده استدلال ها
14 ... از عشق گردون متلف بی عشق اختر منخسف ... از عشق گشته دال الف بی عشق الف چون دال ها
15 ... آب حیات آمد سخن کاید ز علم من لدن ... جان را از او خالی مکن تا بردهد اعمال ها
16 ... بر اهل معنی شد سخن اجمال ها تفصیل ها ... بر اهل صورت شد سخن تفصیل ها اجمال ها
17 ... گر شعرها گفتند پر پر به بود دریا ز در ... کز ذوق شعر آخر شتر خوش می کشد ترحال ها

بازگشت

(1/2)


(1/3)



تعداد ابیات : 22 ...
1 ... ای دل چه اندیشیده ای در عذر آن تقصیرها ... زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا
2 ... زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم ... زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا
3 ... زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد ... زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا
4 ... چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود ... چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا
5 ... از بد پشیمان می شوی الله گویان می شوی ... آن دم تو را او می کشد تا وارهاند مر تو را
6 ... از جرم ترسان می شوی وز چاره پرسان می شوی ... آن لحظه ترساننده را با خود نمی بینی چرا
7 ... گر چشم تو بربست او چون مهره ای در دست او ... گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا
8 ... گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن ... گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی
9 ... این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان ... یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب ها
10 ... چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان ... کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا
11 ... بانک شعیب و ناله اش وان اشک همچون ژاله اش ... چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا
12 ... گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت ... فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا
13 ... گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان ... گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا
14 ... گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم ... من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا
15 ... جنت مرا بی روی او هم دوزخست و هم عدو ... من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا
16 ... گفتند باری کم گری تا کم نگردد مبصری ... که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا
17 ... گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت ... هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی
18 ... ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن ... تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را

(1/4)

19 ... اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود ... یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا
20 ... چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد ... ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا
21 ... روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی ... پس بایزیدش گفت چه پیشه گزیدی ای دغا
22 ... گفتا که من خربنده ام پس بایزیدش گفت رو ... یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا

بازگشت


(1/5)


تعداد ابیات : 5 ...
1 ... ای یوسف خوش نام ما خوش می روی بر بام ما ... ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما
2 ... ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما ... جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما
3 ... ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما ... آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما
4 ... ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما ... پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما
5 ... در گل بمانده پای دل جان می دهم چه جای دل ... وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما

بازگشت



(1/6


تعداد ابیات : 13 ...
1 ... آن شکل بین وان شیوه بین وان قد و خد و دست و پا ... آن رنگ بین وان هنگ بین وان ماه بدر اندر قبا
2 ... از سرو گویم یا چمن از لاله گویم یا سمن ... از شمع گویم یا لگن یا رقص گل پیش صبا
3 ... ای عشق چون آتشکده در نقش و صورت آمده ... بر کاروان دل زده یک دم امان ده یا فتی
4 ... در آتش و در سوز من شب می برم تا روز من ... ای فرخ پیروز من از روی آن شمس الضحی
5 ... بر گرد ماهش می تنم بی لب سلامش می کنم ... خود را زمین برمی زنم زان پیش کو گوید صلا
6 ... گلزار و باغ عالمی چشم و چراغ عالمی ... هم درد و داغ عالمی چون پا نهی اندر جفا
7 ... آیم کنم جان را گرو گویی مده زحمت برو ... خدمت کنم تا واروم گویی که ای ابله بیا
8 ... گشته خیال همنشین با عاشقان آتشین ... غایب مبادا صورتت یک دم ز پیش چشم ما
9 ... ای دل قرار تو چه شد وان کار و بار تو چه شد ... خوابت که می بندد چنین اندر صباح و در مسا
10 ... دل گفت حسن روی او وان نرگس جادوی او ... وان سنبل ابروی او وان لعل شیرین ماجرا
11 ... ای عشق پیش هر کسی نام و لقب داری بسی ... من دوش نام دیگرت کردم که درد بی دوا
12 ... ای رونق جانم ز تو چون چرخ گردانم ز تو ... گندم فرست ای جان که تا خیره نگردد آسیا
13 ... دیگر نخواهم زد نفس این بیت را می گوی و بس ... بگداخت جانم زین هوس ارفق بنا یا ربنا

بازگشت






(1/7)






تعداد ابیات : 9 ...
1 ... بگریز ای میر اجل از ننگ ما از ننگ ما ... زیرا نمی دانی شدن همرنگ ما همرنگ ما
2 ... از حمله های جند او وز زخم های تند او ... سالم نماند یک رگت بر چنگ ما بر چنگ ما
3 ... اول شرابی درکشی سرمست گردی از خوشی ... بیخود شوی آنگه کنی آهنگ ما آهنگ ما
4 ... زین باده می خواهی برو اول تنک چون شیشه شو ... چون شیشه گشتی برشکن بر سنگ ما بر سنگ ما
5 ... هر کان می احمر خورد بابرگ گردد برخورد ... از دل فراخی ها برد دلتنگ ما دلتنگ ما
6 ... بس جره ها در جو زند بس بربط شش تو زند ... بس با شهان پهلو زند سرهنگ ما سرهنگ ما
7 ... ماده است مریخ زمن این جا در این خنجر زدن ... با مقنعه کی تان شدن در جنگ ما در جنگ ما
8 ... گر تیغ خواهی تو ز خور از بدر برسازی سپر ... گر قیصری اندرگذر از زنگ ما از زنگ ما
9 ... اسحاق شو در نحر ما خاموش شو در بحر ما ... تا نشکند کشتی تو در گنگ ما در گنگ ما

بازگشت






(1/8)

SIVAN





تعداد ابیات : 22 ...
1 ... بنشسته ام من بر درت تا بوک برجوشد وفا ... باشد که بگشایی دری گویی که برخیز اندرآ
2 ... غرقست جانم بر درت در بوی مشک و عنبرت ... ای صد هزاران مرحمت بر روی خوبت دایما
3 ... ماییم مست و سرگران فارغ ز کار دیگران ... عالم اگر برهم رود عشق تو را بادا بقا
4 ... عشق تو کف برهم زند صد عالم دیگر کند ... صد قرن نو پیدا شود بیرون ز افلاک و خل
5 ... ای عشق خندان همچو گل وی خوش نظر چون عقل کل ... خورشید را درکش به جل ای شهسوار هل اتی
6 ... امروز ما مهمان تو مست رخ خندان تو ... چون نام رویت می برم دل می رود والله ز جا
7 ... کو بام غیر بام تو کو نام غیر نام تو ... کو جام غیر جام تو ای ساقی شیرین ادا
8 ... گر زنده جانی یابمی من دامنش برتابمی ... ای کاشکی درخوابمی در خواب بنمودی لقا
9 ... ای بر درت خیل و حشم بیرون خرام ای محتشم ... زیرا که سرمست و خوشم زان چشم مست دلربا
10 ... افغان و خون دیده بین صد پیرهن بدریده بین ... خون جگر پیچیده بین بر گردن و روی و قفا
11 ... آن کس که بیند روی تو مجنون نگردد کو بگو ... سنگ و کلوخی باشد او او را چرا خواهم بلا
12 ... رنج و بلایی زین بتر کز تو بود جان بی خبر ... ای شاه و سلطان بشر لا تبل نفسا بالعمی
13 ... جان ها چو سیلابی روان تا ساحل دریای جان ... از آشنایان منقطع با بحر گشته آشنا
14 ... سیلی روان اندر وله سیلی دگر گم کرده ره ... الحمدلله گوید آن وین آه و لا حول و لا
15 ... ای آفتابی آمده بر مفلسان ساقی شده ... بر بندگان خود را زده باری کرم باری عطا
16 ... گل دیده ناگه مر تو را بدریده جان و جامه را ... وان چنگ زار از چنگ تو افکنده سر پیش از حیا
17 ... مقبلترین و نیک پی در برج زهره کیست نی ... زیرا نهد لب بر لبت تا از تو آموزد نوا
18 ... نی ها و خاصه نیشکر بر طمع این بسته کمر ... رقصان شده در نیستان یعنی تعز من تشا

(1/9)

SIVAN

19 ... بد بی تو چنگ و نی حزین برد آن کنار و بوسه این ... دف گفت می زن بر رخم تا روی من یابد بها
20 ... این جان پاره پاره را خوش پاره پاره مست کن ... تا آن چه دوشش فوت شد آن را کند این دم قضا
21 ... حیفست ای شاه مهین هشیار کردن این چنین ... والله نگویم بعد از این هشیار شرحت ای خدا
22 ... یا باده ده حجت مجو یا خود تو برخیز و برو ... یا بنده را با لطف تو شد صوفیانه ماجرا

بازگشت






(1/10)

SIVAN





تعداد ابیات : 8 ...
1 ... جز وی چه باشد کز اجل اندررباید کل ما ... صد جان برافشانم بر او گویم هنییا مرحبا
2 ... رقصان سوی گردون شوم زان جا سوی بی چون شوم ... صبر و قرارم برده ای ای میزبان زودتر بیا
3 ... از مه ستاره می بری تو پاره پاره می بری ... گه شیرخواره می بری گه می کشانی دایه را
4 ... دارم دلی همچون جهان تا می کشد کوه گران ... من که کشم که کی کشم زین کاهدان واخر مرا
5 ... گر موی من چون شیر شد از شوق مردن پیر شد ... من آردم گندم نیم چون آمدم در آسیا
6 ... در آسیا گندم رود کز سنبله زادست او ... زاده مهم نی سنبله در آسیا باشم چرا
7 ... نی نی فتد در آسیا هم نور مه از روزنی ... زان جا به سوی مه رود نی در دکان نانبا
8 ... با عقل خود گر جفتمی من گفتنی ها گفتمی ... خاموش کن تا نشنود این قصه را باد هوا

بازگشت






(1/11)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا ... آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا
2 ... بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان ... دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا
3 ... نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را ... آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا
4 ... ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نان ... برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا
5 ... اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه ... چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا
6 ... رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا ... ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا
7 ... برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا ... تا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا

بازگشت






(1/12)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا ... مهمان صاحب دولتم که دولتش پاینده با
2 ... بر خوان شیران یک شبی بوزینه ای همراه شد ... استیزه رو گر نیستی او از کجا شیر از کجا
3 ... بنگر که از شمشیر شه در قهرمان خون می چکد ... آخر چه گستاخی است این والله خطا والله خطا
4 ... گر طفل شیری پنجه زد بر روی مادر ناگهان ... تو دشمن خود نیستی بر وی منه تو پنجه را
5 ... آن کو ز شیران شیر خورد او شیر باشد نیست مرد ... بسیار نقش آدمی دیدم که بود آن اژدها
6 ... نوح ار چه مردم وار بد طوفان مردم خوار بد ... گر هست آتش ذره ای آن ذره دارد شعله ها
7 ... شمشیرم و خون ریز من هم نرمم و هم تیز من ... همچون جهان فانیم ظاهر خوش و باطن بلا

بازگشت






(1/13)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... ای طوطی عیسی نفس وی بلبل شیرین نوا ... هین زهره را کالیوه کن زان نغمه های جان فزا
2 ... دعوی خوبی کن بیا تا صد عدو و آشنا ... با چهره ای چون زعفران با چشم تر آید گوا
3 ... غم جمله را نالان کند تا مرد و زن افغان کند ... که داد ده ما را ز غم کو گشت در ظلم اژدها
4 ... غم را بدرانی شکم با دورباش زیر و بم ... تا غلغل افتد در عدم از عدل تو ای خوش صدا
5 ... ساقی تو ما را یاد کن صد خیک را پرباد کن ... ارواح را فرهاد کن در عشق آن شیرین لقا
6 ... چون تو سرافیل دلی زنده کن آب و گلی ... دردم ز راه مقبلی در گوش ما نفخه خدا
7 ... ما همچو خرمن ریخته گندم به کاه آمیخته ... هین از نسیم باد جان که را ز گندم کن جدا
8 ... تا غم به سوی غم رود خرم سوی خرم رود ... تا گل به سوی گل رود تا دل برآید بر سما
9 ... این دانه های نازنین محبوس مانده در زمین ... در گوش یک باران خوش موقوف یک باد صبا
10 ... تا کار جان چون زر شود با دلبران هم بر شود ... پا بود اکنون سر شود که بود اکنون کهربا
11 ... خاموش کن آخر دمی دستور بودی گفتمی ... سری که نفکندست کس در گوش اخوان صفا

بازگشت






(1/14)

SIVAN





تعداد ابیات : 5 ...
1 ... ای نوبهار عاشقان داری خبر از یار ما ... ای از تو آبستن چمن و ای از تو خندان باغ ها
2 ... ای بادهای خوش نفس عشاق را فریادرس ... ای پاکتر از جان و جا آخر کجا بودی کجا
3 ... ای فتنه روم و حبش حیران شدم کاین بوی خوش ... پیراهن یوسف بود یا خود روان مصطفی
4 ... ای جویبار راستی از جوی یار ماستی ... بر سینه ها سیناستی بر جان هایی جان فزا
5 ... ای قیل و ای قال تو خوش و ای جمله اشکال تو خوش ... ماه تو خوش سال تو خوش ای سال و مه چاکر تو را

بازگشت






(1/15)

SIVAN





تعداد ابیات : 15 ...
1 ... ای باد بی آرام ما با گل بگو پیغام ما ... کای گل گریز اندر شکر چون گشتی از گلشن جدا
2 ... ای گل ز اصل شکری تو با شکر لایقتری ... شکر خوش و گل هم خوش و از هر دو شیرینتر وفا
3 ... رخ بر رخ شکر بنه لذت بگیر و بو بده ... در دولت شکر بجه از تلخی جور فنا
4 ... اکنون که گشتی گلشکر قوت دلی نور نظر ... از گل برآ بر دل گذر آن از کجا این از کجا
5 ... با خار بودی همنشین چون عقل با جانی قرین ... بر آسمان رو از زمین منزل به منزل تا لقا
6 ... در سر خلقان می روی در راه پنهان می روی ... بستان به بستان می روی آن جا که خیزد نقش ها
7 ... ای گل تو مرغ نادری برعکس مرغان می پری ... کامد پیامت زان سری پرها بنه بی پر بیا
8 ... ای گل تو این ها دیده ای زان بر جهان خندیده ای ... زان جامه ها بدریده ای ای کربز لعلین قبا
9 ... گل های پار از آسمان نعره زنان در گلستان ... کای هر که خواهد نردبان تا جان سپارد در بلا
10 ... هین از ترشح زین طبق بگذر تو بی ره چون عرق ... از شیشه گلابگر چون روح از آن جام سما
11 ... ای مقبل و میمون شما با چهره گلگون شما ... بودیم ما همچون شما ما روح گشتیم الصلا
12 ... از گلشکر مقصود ما لطف حقست و بود ما ... ای بود ما آهن صفت وی لطف حق آهن ربا
13 ... آهن خرد آیینه گر بر وی نهد زخم شرر ... ما را نمی خواهد مگر خواهم شما را بی شما
14 ... هان ای دل مشکین سخن پایان ندارد این سخن ... با کس نیارم گفت من آن ها که می گویی مرا
15 ... ای شمس تبریزی بگو سر شهان شاه خو ... بی حرف و صوت و رنگ و بو بی شمس کی تابد ضیا

بازگشت






(1/16)

SIVAN





تعداد ابیات : 12 ...
1 ... ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما ... افتاده در غرقابه ای تا خود که داند آشنا
2 ... گر سیل عالم پر شود هر موج چون اشتر شود ... مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا
3 ... ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموخته ... زان سان که ماهی را بود دریا و طوفان جان فزا
4 ... ای شیخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه ده ... ای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصا
5 ... این باد اندر هر سری سودای دیگر می پزد ... سودای آن ساقی مرا باقی همه آن شما
6 ... دیروز مستان را به ره بربود آن ساقی کله ... امروز می در می دهد تا برکند از ما قبا
7 ... ای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پری ... خوش خوش کشانم می بری آخر نگویی تا کجا
8 ... هر جا روی تو با منی ای هر دو چشم و روشنی ... خواهی سوی مستیم کش خواهی ببر سوی فنا
9 ... عالم چو کوه طور دان ما همچو موسی طالبان ... هر دم تجلی می رسد برمی شکافد کوه را
10 ... یک پاره اخضر می شود یک پاره عبهر می شود ... یک پاره گوهر می شود یک پاره لعل و کهربا
11 ... ای طالب دیدار او بنگر در این کهسار او ... ای که چه باد خورده ای ما مست گشتیم از صدا
12 ... ای باغبان ای باغبان در ما چه درپیچیده ای ... گر برده ایم انگور تو تو برده ای انبان ما

بازگشت






(1/17)

SIVAN





تعداد ابیات : 13 ...
1 ... ای نوش کرده نیش را بی خویش کن باخویش را ... باخویش کن بی خویش را چیزی بده درویش را
2 ... تشریف ده عشاق را پرنور کن آفاق را ... بر زهر زن تریاق را چیزی بده درویش را
3 ... با روی همچون ماه خود با لطف مسکین خواه خود ... ما را تو کن همراه خود چیزی بده درویش را
4 ... چون جلوه مه می کنی وز عشق آگه می کنی ... با ما چه همره می کنی چیزی بده درویش را
5 ... درویش را چه بود نشان جان و زبان درفشان ... نی دلق صدپاره کشان چیزی بده درویش را
6 ... هم آدم و آن دم تویی هم عیسی و مریم تویی ... هم راز و هم محرم تویی چیزی بده درویش را
7 ... تلخ از تو شیرین می شود کفر از تو چون دین می شود ... خار از تو نسرین می شود چیزی بده درویش را
8 ... جان من و جانان من کفر من و ایمان من ... سلطان سلطانان من چیزی بده درویش را
9 ... ای تن پرست بوالحزن در تن مپیچ و جان مکن ... منگر به تن بنگر به من چیزی بده درویش را
10 ... امروز ای شمع آن کنم بر نور تو جولان کنم ... بر عشق جان افشان کنم چیزی بده درویش را
11 ... امروز گویم چون کنم یک باره دل را خون کنم ... وین کار را یک سون کنم چیزی بده درویش را
12 ... تو عیب ما را کیستی تو مار یا ماهیستی ... خود را بگو تو چیستی چیزی بده درویش را
13 ... جان را درافکن در عدم زیرا نشاید ای صنم ... تو محتشم او محتشم چیزی بده درویش را

بازگشت






(1/18)

SIVAN





تعداد ابیات : 13 ...
1 ... ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا ... ای عیسی پنهان شده بر طارم مینا بیا
2 ... از هجر روزم قیر شد دل چون کمان بد تیر شد ... یعقوب مسکین پیر شد ای یوسف برنا بیا
3 ... ای موسی عمران که در سینه چه سیناهاستت ... گاوی خدایی می کند از سینه سینا بیا
4 ... رخ زعفران رنگ آمدم خم داده چون چنگ آمدم ... در گور تن تنگ آمدم ای جان باپهنا بیا
5 ... چشم محمد با نمت واشوق گفته در غمت ... زان طره ای اندرهمت ای سر ارسلنا بیا
6 ... خورشید پیشت چون شفق ای برده از شاهان سبق ... ای دیده بینا به حق وی سینه دانا بیا
7 ... ای جان تو و جان ها چو تن بی جان چه ارزد خود بدن ... دل داده ام دیر است من تا جان دهم جانا بیا
8 ... تا برده ای دل را گرو شد کشت جانم در درو ... اول تو ای دردا برو و آخر تو درمانا بیا
9 ... ای تو دوا و چاره ام نور دل صدپاره ام ... اندر دل بیچاره ام چون غیر تو شد لا بیا
10 ... نشناختم قدر تو من تا چرخ می گوید ز فن ... دی بر دلش تیری بزن دی بر سرش خارا بیا
11 ... ای قاب قوس مرتبت وان دولت بامکرمت ... کس نیست شاها محرمت در قرب او ادنی بیا
12 ... ای خسرو مه وش بیا ای خوشتر از صد خوش بیا ... ای آب و ای آتش بیا ای در و ای دریا بیا
13 ... مخدوم جانم شمس دین از جاهت ای روح الامین ... تبریز چون عرش مکین از مسجد اقصی بیا

بازگشت






(1/19)

SIVAN





تعداد ابیات : 9 ...
1 ... آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلا ... جان گفت ای نادی خوش اهلا و سهلا مرحبا
2 ... سمعا و طاعه ای ندا هر دم دو صد جانت فدا ... یک بار دیگر بانگ زن تا برپرم بر هل اتی
3 ... ای نادره مهمان ما بردی قرار از جان ما ... آخر کجا می خوانیم گفتا برون از جان و جا
4 ... از پای این زندانیان بیرون کنم بند گران ... بر چرخ بنهم نردبان تا جان برآید بر علا
5 ... تو جان جان افزاستی آخر ز شهر ماستی ... دل بر غریبی می نهی این کی بود شرط وفا
6 ... آوارگی نوشت شده خانه فراموشت شده ... آن گنده پیر کابلی صد سحر کردت از دغا
7 ... این قافله بر قافله پویان سوی آن مرحله ... چون برنمی گردد سرت چون دل نمی جوشد تو را
8 ... بانگ شتربان و جرس می نشنود از پیش و پس ... ای بس رفیق و همنفس آن جا نشسته گوش ما
9 ... خلقی نشسته گوش ما مست و خوش و بی هوش ما ... نعره زنان در گوش ما که سوی شاه آ ای گدا

بازگشت






(1/20)

SIVAN





تعداد ابیات : 10 ...
1 ... ای یوسف خوش نام ما خوش می روی بر بام ما ... انا فتحنا الصلا بازآ ز بام از در درآ
2 ... ای بحر پرمرجان من والله سبک شد جان من ... این جان سرگردان من از گردش این آسیا
3 ... ای ساربان با قافله مگذر مرو زین مرحله ... اشتر بخوابان هین هله نه از بهر من بهر خدا
4 ... نی نی برو مجنون برو خوش در میان خون برو ... از چون مگو بی چون برو زیرا که جان را نیست جا
5 ... گر قالبت در خاک شد جان تو بر افلاک شد ... گر خرقه تو چاک شد جان تو را نبود فنا
6 ... از سر دل بیرون نه ای بنمای رو کایینه ای ... چون عشق را سرفتنه ای پیش تو آید فتنه ها
7 ... گویی مرا چون می روی گستاخ و افزون می روی ... بنگر که در خون می روی آخر نگویی تا کجا
8 ... گفتم کز آتش های دل بر روی مفرش های دل ... می غلط در سودای دل تا بحر یفعل ما یشا
9 ... هر دم رسولی می رسد جان را گریبان می کشد ... بر دل خیالی می دود یعنی به اصل خود بیا
10 ... دل از جهان رنگ و بو گشته گریزان سو به سو ... نعره زنان کان اصل کو جامه دران اندر وفا

بازگشت






(1/21)

SIVAN





تعداد ابیات : 5 ...
1 ... امروز دیدم یار را آن رونق هر کار را ... می شد روان بر آسمان همچون روان مصطفی
2 ... خورشید از رویش خجل گردون مشبک همچو دل ... از تابش او آب و گل افزون ز آتش در ضیا
3 ... گفتم که بنما نردبان تا برروم بر آسمان ... گفتا سر تو نردبان سر را درآور زیر پا
4 ... چون پای خود بر سر نهی پا بر سر اختر نهی ... چون تو هوا را بشکنی پا بر هوا نه هین بیا
5 ... بر آسمان و بر هوا صد رد پدید آید تو را ... بر آسمان پران شوی هر صبحدم همچون دعا

بازگشت






(1/22)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... چندانک خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را ... می دان که دود گولخن هرگز نیاید بر سما
2 ... ور خود برآید بر سما کی تیره گردد آسمان ... کز دود آورد آسمان چندان لطیفی و ضیا
3 ... خود را مرنجان ای پدر سر را مکوب اندر حجر ... با نقش گرمابه مکن این جمله چالیش و غزا
4 ... گر تو کنی بر مه تفو بر روی تو بازآید آن ... ور دامن او را کشی هم بر تو تنگ آید قبا
5 ... پیش از تو خامان دگر در جوش این دیگ جهان ... بس برطپیدند و نشد درمان نبود الا رضا
6 ... بگرفت دم مار را یک خارپشت اندر دهن ... سر درکشید و گرد شد مانند گویی آن دغا
7 ... آن مار ابله خویش را بر خار می زد دم به دم ... سوراخ سوراخ آمد او از خود زدن بر خارها
8 ... بی صبر بود و بی حیل خود را بکشت او از عجل ... گر صبر کردی یک زمان رستی از او آن بدلقا
9 ... بر خارپشت هر بلا خود را مزن تو هم هلا ... ساکن نشین وین ورد خوان جاء القضا ضاق الفضا
10 ... فرمود رب العالمین با صابرانم همنشین ... ای همنشین صابران افرغ علینا صبرنا
11 ... رفتم به وادی دگر باقی تو فرما ای پدر ... مر صابران را می رسان هر دم سلامی نو ز ما

بازگشت






(1/23)

SIVAN





تعداد ابیات : 18 ...
1 ... جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را ... از زعفران روی من رو می بگردانی چرا
2 ... یا این دل خون خواره را لطف و مراعاتی بکن ... یا قوت صبرش بده در یفعل الله ما یشا
3 ... این دو ره آمد در روش یا صبر یا شکر نعم ... بی شمع روی تو نتان دیدن مر این دو راه را
4 ... هر گه بگردانی تو رو آبی ندارد هیچ جو ... کی ذره ها پیدا شود بی شعشعه شمس الضحی
5 ... بی باده تو کی فتد در مغز نغزان مستی یی ... بی عصمت تو کی رود شیطان بلا حول و لا
6 ... نی قرص سازد قرصی یی مطبوخ هم مطبوخیی ... تا درنیندازی کفی ز اهلیله خود در دوا
7 ... امرت نغرد کی رود خورشید در برج اسد ... بی تو کجا جنبد رگی در دست و پای پارسا
8 ... در مرگ هشیاری نهی در خواب بیداری نهی ... در سنگ سقایی نهی در برق میرنده وفا
9 ... سیل سیاه شب برد هر جا که عقلست و خرد ... زان سیلشان کی واخرد جز مشتری هل اتی
10 ... ای جان جان جزو و کل وی حله بخش باغ و گل ... وی کوفته هر سو دهل کای جان حیران الصلا
11 ... هر کس فریباند مرا تا عشر بستاند مرا ... آن کم دهد فهم بیا گوید که پیش من بیا
12 ... زان سو که فهمت می رسد باید که فهم آن سو رود ... آن کت دهد طال بقا او را سزد طال بقا
13 ... هم او که دلتنگت کند سرسبز و گلرنگت کند ... هم اوت آرد در دعا هم او دهد مزد دعا
14 ... هم ری و بی و نون را کردست مقرون با الف ... در باد دم اندر دهن تا خوش بگویی ربنا
15 ... لبیک لبیک ای کرم سودای تست اندر سرم ... ز آب تو چرخی می زنم مانند چرخ آسیا
16 ... هرگز نداند آسیا مقصود گردش های خود ... کاستون قوت ماست او یا کسب و کار نانبا
17 ... آبیش گردان می کند او نیز چرخی می زند ... حق آب را بسته کند او هم نمی جنبد ز جا
18 ... خامش که این گفتار ما می پرد از اسرار ما ... تا گوید او که گفت او هرگز بننماید قفا

بازگشت

(1/24)

SIVAN






(1/25)

SIVAN





تعداد ابیات : 13 ...
1 ... چندان بنالم ناله ها چندان برآرم رنگ ها ... تا برکنم از آینه هر منکری من زنگ ها
2 ... بر مرکب عشق تو دل می راند و این مرکبش ... در هر قدم می بگذرد زان سوی جان فرسنگ ها
3 ... بنما تو لعل روشنت بر کوری هر ظلمتی ... تا بر سر سنگین دلان از عرش بارد سنگ ها
4 ... با این چنین تابانیت دانی چرا منکر شدند ... کاین دولت و اقبال را باشد از ایشان ننگ ها
5 ... گر نی که کورندی چنین آخر بدیدندی چنان ... آن سو هزاران جان ز مه چون اختران آونگ ها
6 ... چون از نشاط نور تو کوران همی بینا شوند ... تا از خوشی راه تو رهوار گردد لنگ ها
7 ... اما چو اندر راه تو ناگاه بیخود می شود ... هر عقل زیرا رسته شد در سبزه زارت بنگ ها
8 ... زین رو همی بینم کسان نالان چو نی وز دل تهی ... زین رو دو صد سرو روان خم شد ز غم چون چنگ ها
9 ... زین رو هزاران کاروان بشکسته شد از ره روان ... زین ره بسی کشتی پر بشکسته شد بر گنگ ها
10 ... اشکستگان را جان ها بستست بر اومید تو ... تا دانش بی حد تو پیدا کند فرهنگ ها
11 ... تا قهر را برهم زند آن لطف اندر لطف تو ... تا صلح گیرد هر طرف تا محو گردد جنگ ها
12 ... تا جستنی نوعی دگر ره رفتنی طرزی دگر ... پیدا شود در هر جگر در سلسله آهنگ ها
13 ... وز دعوت جذب خوشی آن شمس تبریزی شود ... هر ذره انگیزنده ای هر موی چون سرهنگ ها

بازگشت






(1/26)

SIVAN





تعداد ابیات : 22 ...
1 ... چون خون نخسپد خسروا چشمم کجا خسپد مها ... کز چشم من دریای خون جوشان شد از جور و جفا
2 ... گر لب فروبندم کنون جانم به جوش آید درون ... ور بر سرش آبی زنم بر سر زند او جوش را
3 ... معذور دارم خلق را گر منکرند از عشق ما ... اه لیک خود معذور را کی باشد اقبال و سنا
4 ... از جوش خون نطقی به فم آن نطق آمد در قلم ... شد حرف ها چون مور هم سوی سلیمان لابه را
5 ... کای شه سلیمان لطف وی لطف را از تو شرف ... در تو را جان ها صدف باغ تو را جان ها گیا
6 ... ما مور بیچاره شده وز خرمن آواره شده ... در سیر سیاره شده هم تو برس فریاد ما
7 ... ما بنده خاک کفت چون چاکران اندر صفت ... ما دیدبان آن صفت با این همه عیب عما
8 ... تو یاد کن الطاف خود در سابق الله الصمد ... در حق هر بدکار بد هم مجرم هر دو سرا
9 ... تو صدقه کن ای محتشم بر دل که دیدت ای صنم ... در غیر تو چون بنگرم اندر زمین یا در سما
10 ... آن آب حیوان صفا هم در گلو گیرد ورا ... کو خورده باشد باده ها زان خسرو میمون لقا
11 ... ای آفتاب اندر نظر تاریک و دلگیر و شرر ... آن را که دید او آن قمر در خوبی و حسن و بها
12 ... ای جان شیرین تلخ وش بر عاشقان هجر کش ... در فرقت آن شاه خوش بی کبر با صد کبریا
13 ... ای جان سخن کوتاه کن یا این سخن در راه کن ... در راه شاهنشاه کن در سوی تبریز صفا
14 ... ای تن چو سگ کاهل مشو افتاده عوعو بس معو ... تو بازگرد از خویش و رو سوی شهنشاه بقا
15 ... ای صد بقا خاک کفش آن صد شهنشه در صفش ... گشته رهی صد آصفش واله سلیمان در ولا
16 ... وانگه سلیمان زان ولا لرزان ز مکر ابتلا ... از ترس کو را آن علا کمتر شود از رشک ها
17 ... ناگه قضا را شیطنت از جام عز و سلطنت ... بربوده از وی مکرمت کرده به ملکش اقتضا
18 ... چون یک دمی آن شاه فرد تدبیر ملک خویش کرد ... دیو و پری را پای مرد ترتیب کرد آن پادشا

(1/27)

SIVAN

19 ... تا باز از آن عاقل شده دید از هوا غافل شده ... زان باغ ها آفل شده بی بر شده هم بی نوا
20 ... زد تیغ قهر و قاهری بر گردن دیو و پری ... کو را ز عشق آن سری مشغول کردند از قضا
21 ... زود اندرآمد لطف شه مخدوم شمس الدین چو مه ... در منع او گفتا که نه عالم مسوز ای مجتبا
22 ... از شه چو دید او مژده ای آورد در حین سجده ای ... تبریز را از وعده ای کارزد به این هر دو سرا

بازگشت






(1/28)

SIVAN





تعداد ابیات : 19 ...
1 ... چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را ... خون بارد این چشمان که تا بینم من آن گلزار را
2 ... خورشید چون افروزدم تا هجر کمتر سوزدم ... دل حیلتی آموزدم کز سر بگیرم کار را
3 ... ای عقل کل ذوفنون تعلیم فرما یک فسون ... کز وی بخیزد در درون رحمی نگارین یار را
4 ... چون نور آن شمع چگل می درنیابد جان و دل ... کی داند آخر آب و گل دلخواه آن عیار را
5 ... جبریل با لطف و رشد عجل سمین را چون چشد ... این دام و دانه کی کشد عنقای خوش منقار را
6 ... عنقا که یابد دام کس در پیش آن عنقامگس ... ای عنکبوت عقل بس تا کی تنی این تار را
7 ... کو آن مسیح خوش دمی بی واسطه مریم یمی ... کز وی دل ترسا همی پاره کند زنار را
8 ... دجال غم چون آتشی گسترد ز آتش مفرشی ... کو عیسی خنجرکشی دجال بدکردار را
9 ... تن را سلامت ها ز تو جان را قیامت ها ز تو ... عیسی علامت ها ز تو وصل قیامت وار را
10 ... ساغر ز غم در سر فتد چون سنگ در ساغر فتد ... آتش به خار اندرفتد چون گل نباشد خار را
11 ... ماندم ز عذرا وامقی چون من نبودم لایقی ... لیکن خمار عاشقی در سر دل خمار را
12 ... شطرنج دولت شاه را صد جان به خرجش راه را ... صد که حمایل کاه را صد درد دردی خوار را
13 ... بینم به شه واصل شده می از خودی فاصل شده ... وز شاه جان حاصل شده جان ها در او دیوار را
14 ... باشد که آن شاه حرون زان لطف از حدها برون ... منسوخ گرداند کنون آن رسم استغفار را
15 ... جانی که رو این سو کند با بایزید او خو کند ... یا در سنایی رو کند یا بو دهد عطار را
16 ... مخدوم جان کز جام او سرمست شد ایام او ... گاهی که گویی نام او لازم شمر تکرار را
17 ... عالی خداوند شمس دین تبریز از او جان زمین ... پرنور چون عرش مکین کو رشک شد انوار را
18 ... ای صد هزاران آفرین بر ساعت فرخترین ... کان ناطق روح الامین بگشاید آن اسرار را

(1/29)

SIVAN

19 ... در پاکی بی مهر و کین در بزم عشق او نشین ... در پرده منکر ببین آن پرده صدمسمار را

بازگشت






(1/30)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... من دی نگفتم مر تو را کای بی نظیر خوش لقا ... ای قد مه از رشک تو چون آسمان گشته دوتا
2 ... امروز صد چندان شدی حاجب بدی سلطان شدی ... هم یوسف کنعان شدی هم فر نور مصطفی
3 ... امشب ستایمت ای پری فردا ز گفتن بگذری ... فردا زمین و آسمان در شرح تو باشد فنا
4 ... امشب غنیمت دارمت باشم غلام و چاکرت ... فردا ملک بی هش شود هم عرش بشکافد قبا
5 ... ناگه برآید صرصری نی بام ماند نه دری ... زین پشگان پر کی زند چونک ندارد پیل پا
6 ... باز از میان صرصرش درتابد آن حسن و فرش ... هر ذره ای خندان شود در فر آن شمس الضحی
7 ... تعلیم گیرد ذره ها زان آفتاب خوش لقا ... صد ذرگی دلربا کان ها نبودش ز ابتدا

بازگشت






(1/31)

SIVAN





تعداد ابیات : 10 ...
1 ... هر لحظه وحی آسمان آید به سر جان ها ... کاخر چو دردی بر زمین تا چند می باشی برآ
2 ... هر کز گران جانان بود چون درد در پایان بود ... آنگه رود بالای خم کان درد او یابد صفا
3 ... گل را مجنبان هر دمی تا آب تو صافی شود ... تا درد تو روشن شود تا درد تو گردد دوا
4 ... جانیست چون شعله ولی دودش ز نورش بیشتر ... چون دود از حد بگذرد در خانه ننماید ضیا
5 ... گر دود را کمتر کنی از نور شعله برخوری ... از نور تو روشن شود هم این سرا هم آن سرا
6 ... در آب تیره بنگری نی ماه بینی نی فلک ... خورشید و مه پنهان شود چون تیرگی گیرد هوا
7 ... باد شمالی می وزد کز وی هوا صافی شود ... وز بهر این صیقل سحر در می دمد باد صبا
8 ... باد نفس مر سینه را ز اندوه صیقل می زند ... گر یک نفس گیرد نفس مر نفس را آید فنا
9 ... جان غریب اندر جهان مشتاق شهر لامکان ... نفس بهیمی در چرا چندین چرا باشد چرا
10 ... ای جان پاک خوش گهر تا چند باشی در سفر ... تو باز شاهی بازپر سوی صفیر پادشا

بازگشت






(1/32)

SIVAN





تعداد ابیات : 45 ...
1 ... آن خواجه را در کوی ما در گل فرورفتست پا ... با تو بگویم حال او برخوان اذا جاء القضا
2 ... جباروار و زفت او دامن کشان می رفت او ... تسخرکنان بر عاشقان بازیچه دیده عشق را
3 ... بس مرغ پران بر هوا از دام ها فرد و جدا ... می آید از قبضه قضا بر پر او تیر بلا
4 ... ای خواجه سرمستک شدی بر عاشقان خنبک زدی ... مست خداوندی خود کشتی گرفتی با خدا
5 ... بر آسمان ها برده سر وز سرنبشت او بی خبر ... همیان او پرسیم و زر گوشش پر از طال بقا
6 ... از بوسه ها بر دست او وز سجده ها بر پای او ... وز لورکند شاعران وز دمدمه هر ژاژخا
7 ... باشد کرم را آفتی کان کبر آرد در فتی ... از وهم بیمارش کند در چاپلوسی هر گدا
8 ... بدهد درم ها در کرم او نافریدست آن درم ... از مال و ملک دیگری مردی کجا باشد سخا
9 ... فرعون و شدادی شده خیکی پر از بادی شده ... موری بده ماری شده وان مار گشته اژدها
10 ... عشق از سر قدوسیی همچون عصای موسیی ... کو اژدها را می خورد چون افکند موسی عصا
11 ... بر خواجه روی زمین بگشاد از گردون کمین ... تیری زدش کز زخم او همچون کمانی شد دوتا
12 ... در رو فتاد او آن زمان از ضربت زخم گران ... خرخرکنان چون صرعیان در غرغره مرگ و فنا
13 ... رسوا شده عریان شده دشمن بر او گریان شده ... خویشان او نوحه کنان بر وی چو اصحاب عزا
14 ... فرعون و نمرودی بده انی انا الله می زده ... اشکسته گردن آمده در یارب و در ربنا
15 ... او زعفرانی کرده رو زخمی نه بر اندام او ... جز غمزه غمازه ای شکرلبی شیرین لقا
16 ... تیرش عجبتر یا کمان چشمش تهیتر یا دهان ... او بی وفاتر یا جهان او محتجبتر یا هما
17 ... اکنون بگویم سر جان در امتحان عاشقان ... از قفل و زنجیر نهان هین گوش ها را برگشا
18 ... کی برگشایی گوش را کو گوش مر مدهوش را ... مخلص نباشد هوش را جز یفعل الله ما یشا

(1/33)

SIVAN

19 ... این خواجه باخرخشه شد پرشکسته چون پشه ... نالان ز عشق عایشه کابیض عینی من بکا
20 ... انا هلکنا بعدکم یا ویلنا من بعدکم ... مقت الحیوه فقدکم عودوا الینا بالرضا
21 ... العقل فیکم مرتهن هل من صدا یشفی الحزن ... و القلب منکم ممتحن فی وسط نیران النوی
22 ... ای خواجه با دست و پا پایت شکستست از قضا ... دل ها شکستی تو بسی بر پای تو آمد جزا
23 ... این از عنایت ها شمر کز کوی عشق آمد ضرر ... عشق مجازی را گذر بر عشق حقست انتها
24 ... غازی به دست پور خود شمشیر چوبین می دهد ... تا او در آن استا شود شمشیر گیرد در غزا
25 ... عشقی که بر انسان بود شمشیر چوبین آن بود ... آن عشق با رحمان شود چون آخر آید ابتلا
26 ... عشق زلیخا ابتدا بر یوسف آمد سال ها ... شد آخر آن عشق خدا می کرد بر یوسف قفا
27 ... بگریخت او یوسف پیش زد دست در پیراهنش ... بدریده شد از جذب او برعکس حال ابتدا
28 ... گفتش قصاص پیرهن بردم ز تو امروز من ... گفتا بسی زین ها کند تقلیب عشق کبریا
29 ... مطلوب را طالب کند مغلوب را غالب کند ... ای بس دعاگو را که حق کرد از کرم قبله دعا
30 ... باریک شد این جا سخن دم می نگنجد در دهن ... من مغلطه خواهم زدن این جا روا باشد دغا
31 ... او می زند من کیستم من صورتم خاکیستم ... رمال بر خاکی زند نقش صوابی یا خطا
32 ... این را رها کن خواجه را بنگر که می گوید مرا ... عشق آتش اندر ریش زد ما را رها کردی چرا
33 ... ای خواجه صاحب قدم گر رفتم اینک آمدم ... تا من در این آخرزمان حال تو گویم برملا
34 ... آخر چه گوید غره ای جز ز آفتابی ذره ای ... از بحر قلزم قطره ای زین بی نهایت ماجرا
35 ... چون قطره ای بنمایدت باقیش معلوم آیدت ... ز انبار کف گندمی عرضه کنند اندر شرا
36 ... کفی چو دیدی باقیش نادیده خود می دانیش ... دانیش و دانی چون شود چون بازگردد ز آسیا
37 ... هستی تو انبار کهن دستی در این انبار کن ... بنگر چگونه گندمی وانگه به طاحون بر هلا
38 ... هست آن جهان چون آسیا هست آن جهان چون خرمنی ... آن جا همین خواهی بدن گر گندمی گر لوبیا

(1/34)

SIVAN

39 ... رو ترک این گو ای مصر آن خواجه را بین منتظر ... کو نیم کاره می کند تعجیل می گوید صلا
40 ... ای خواجه تو چونی بگو خسته در این پرفتنه کو ... در خاک و خون افتاده ای بیچاره وار و مبتلا
41 ... گفت الغیاث ای مسلمین دل ها نگهدارید هین ... شد ریخته خود خون من تا این نباشد بر شما
42 ... من عاشقان را در تبش بسیار کردم سرزنش ... با سینه پرغل و غش بسیار گفتم ناسزا
43 ... ویل لکل همزه بهر زبان بد بود ... هماز را لماز را جز چاشنی نبود دوا
44 ... کی آن دهان مردم است سوراخ مار و کژدم است ... کهگل در آن سوراخ زن کزدم منه بر اقربا
45 ... در عشق ترک کام کن ترک حبوب و دام کن ... مر سنگ را زر نام کن شکر لقب نه بر جفا

بازگشت






(1/35)

SIVAN





تعداد ابیات : 21 ...
1 ... ای شاه جسم و جان ما خندان کن دندان ما ... سرمه کش چشمان ما ای چشم جان را توتیا
2 ... ای مه ز اجلالت خجل عشقت ز خون ما بحل ... چون دیدمت می گفت دل جاء القضا جاء القضا
3 ... ما گوی سرگردان تو اندر خم چوگان تو ... گه خوانیش سوی طرب گه رانیش سوی بلا
4 ... گه جانب خوابش کشی گه سوی اسبابش کشی ... گه جانب شهر بقا گه جانب دشت فنا
5 ... گه شکر آن مولی کند گه آه واویلی کند ... گه خدمت لیلی کند گه مست و مجنون خدا
6 ... جان را تو پیدا کرده ای مجنون و شیدا کرده ای ... گه عاشق کنج خلا گه عاشق رو و ریا
7 ... گه قصد تاج زر کند گه خاک ها بر سر کند ... گه خویش را قیصر کند گه دلق پوشد چون گدا
8 ... طرفه درخت آمد کز او گه سیب روید گه کدو ... گه زهر روید گه شکر گه درد روید گه دوا
9 ... جویی عجایب کاندرون گه آب رانی گاه خون ... گه باده های لعل گون گه شیر و گه شهد شفا
10 ... گه علم بر دل برتند گه دانش از دل برکند ... گه فضل ها حاصل کند گه جمله را روبد بلا
11 ... روزی محمدبک شود روزی پلنگ و سگ شود ... گه دشمن بدرگ شود گه والدین و اقربا
12 ... گه خار گردد گاه گل گه سرکه گردد گاه مل ... گاهی دهلزن گه دهل تا می خورد زخم عصا
13 ... گه عاشق این پنج و شش گه طالب جان های خوش ... این سوش کش آن سوش کش چون اشتری گم کرده جا
14 ... گاهی چو چه کن پست رو مانند قارون سوی گو ... گه چون مسیح و کشت نو بالاروان سوی علا
15 ... تا فضل تو راهش دهد وز شید و تلوین وارهد ... شیاد ما شیدا شود یک رنگ چون شمس الضحی
16 ... چون ماهیان بحرش سکن بحرش بود باغ و وطن ... بحرش بود گور و کفن جز بحر را داند وبا
17 ... زین رنگ ها مفرد شود در خنب عیسی دررود ... در صبغه الله رو نهد تا یفعل الله ما یشا
18 ... رست از وقاحت وز حیا وز دور وز نقلان جا ... رست از برو رست از بیا چون سنگ زیر آسیا

(1/36)

SIVAN

19 ... انا فتحنا بابکم لا تهجروا اصحابکم ... نلحق بکم اعقابکم هذا مکافات الولا
20 ... انا شددنا جنبکم انا غفرنا ذنبکم ... مما شکرتم ربکم و الشکر جرار الرضا
21 ... مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن ... باب البیان مغلق قل صمتنا اولی بنا

بازگشت






(1/37)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... ای از ورای پرده ها تاب تو تابستان ما ... ما را چو تابستان ببر دل گرم تا بستان ما
2 ... ای چشم جان را توتیا آخر کجا رفتی بیا ... تا آب رحمت برزند از صحن آتشدان ما
3 ... تا سبزه گردد شوره ها تا روضه گردد گورها ... انگور گردد غوره ها تا پخته گردد نان ما
4 ... ای آفتاب جان و دل ای آفتاب از تو خجل ... آخر ببین کاین آب و گل چون بست گرد جان ما
5 ... شد خارها گلزارها از عشق رویت بارها ... تا صد هزار اقرارها افکند در ایمان ما
6 ... ای صورت عشق ابد خوش رو نمودی در جسد ... تا ره بری سوی احد جان را از این زندان ما
7 ... در دود غم بگشا طرب روزی نما از عین شب ... روزی غریب و بوالعجب ای صبح نورافشان ما
8 ... گوهر کنی خرمهره را زهره بدری زهره را ... سلطان کنی بی بهره را شاباش ای سلطان ما
9 ... کو دیده ها درخورد تو تا دررسد در گرد تو ... کو گوش هوش آورد تو تا بشنود برهان ما
10 ... چون دل شود احسان شمر در شکر آن شاخ شکر ... نعره برآرد چاشنی از بیخ هر دندان ما
11 ... آمد ز جان بانگ دهل تا جزوها آید به کل ... ریحان به ریحان گل به گل از حبس خارستان ما

بازگشت






(1/38)

SIVAN





تعداد ابیات : 9 ...
1 ... ای فصل باباران ما برریز بر یاران ما ... چون اشک غمخواران ما در هجر دلداران ما
2 ... ای چشم ابر این اشک ها می ریز همچون مشک ها ... زیرا که داری رشک ها بر ماه رخساران ما
3 ... این ابر را گریان نگر وان باغ را خندان نگر ... کز لابه و گریه پدر رستند بیماران ما
4 ... ابر گران چون داد حق از بهر لب خشکان ما ... رطل گران هم حق دهد بهر سبکساران ما
5 ... بر خاک و دشت بی نوا گوهرفشان کرد آسمان ... زین بی نوایی می کشند از عشق طراران ما
6 ... این ابر چون یعقوب من وان گل چو یوسف در چمن ... بشکفته روی یوسفان از اشک افشاران ما
7 ... یک قطره اش گوهر شود یک قطره اش عبهر شود ... وز مال و نعمت پر شود کف های کف خاران ما
8 ... باغ و گلستان ملی اشکوفه می کردند دی ... زیرا که بر ریق از پگه خوردند خماران ما
9 ... بربند لب همچون صدف مستی میا در پیش صف ... تا بازآیند این طرف از غیب هشیاران ما

بازگشت






(1/39)

SIVAN





تعداد ابیات : 14 ...
1 ... بادا مبارک در جهان سور و عروسی های ما ... سور و عروسی را خدا ببرید بر بالای ما
2 ... زهره قرین شد با قمر طوطی قرین شد با شکر ... هر شب عروسیی دگر از شاه خوش سیمای ما
3 ... ان القلوب فرجت ان النفوس زوجت ... ان الهموم اخرجت در دولت مولای ما
4 ... بسم الله امشب بر نوی سوی عروسی می روی ... داماد خوبان می شوی ای خوب شهرآرای ما
5 ... خوش می روی در کوی ما خوش می خرامی سوی ما ... خوش می جهی در جوی ما ای جوی و ای جویای ما
6 ... خوش می روی بر رای ما خوش می گشایی پای ما ... خوش می بری کف های ما ای یوسف زیبای ما
7 ... از تو جفا کردن روا وز ما وفا جستن خطا ... پای تصرف را بنه بر جان خون پالای ما
8 ... ای جان جان جان را بکش تا حضرت جانان ما ... وین استخوان را هم بکش هدیه بر عنقای ما
9 ... رقصی کنید ای عارفان چرخی زنید ای منصفان ... در دولت شاه جهان آن شاه جان افزای ما
10 ... در گردن افکنده دهل در گردک نسرین و گل ... کامشب بود دف و دهل نیکوترین کالای ما
11 ... خاموش کامشب زهره شد ساقی به پیمانه و به مد ... بگرفته ساغر می کشد حمرای ما حمرای ما
12 ... والله که این دم صوفیان بستند از شادی میان ... در غیب پیش غیبدان از شوق استسقای ما
13 ... قومی چو دریا کف زنان چون موج ها سجده کنان ... قومی مبارز چون سنان خون خوار چون اجزای ما
14 ... خاموش کامشب مطبخی شاهست از فرخ رخی ... این نادره که می پزد حلوای ما حلوای ما

بازگشت






(1/40)

SIVAN





تعداد ابیات : 6 ...
1 ... دیدم سحر آن شاه را بر شاهراه هل اتی ... در خواب غفلت بی خبر زو بوالعلی و بوالعلا
2 ... زان می که در سر داشتم من ساغری برداشتم ... در پیش او می داشتم گفتم که ای شاه الصلا
3 ... گفتا چیست این ای فلان گفتم که خون عاشقان ... جوشیده و صافی چو جان بر آتش عشق و ولا
4 ... گفتا چو تو نوشیده ای در دیگ جان جوشیده ای ... از جان و دل نوشش کنم ای باغ اسرار خدا
5 ... آن دلبر سرمست من بستد قدح از دست من ... اندرکشیدش همچو جان کان بود جان را جان فزا
6 ... از جان گذشته صد درج هم در طرب هم در فرج ... می کرد اشارت آسمان کای چشم بد دور از شما

بازگشت






(1/41)

SIVAN





تعداد ابیات : 29 ...
1 ... می ده گزافه ساقیا تا کم شود خوف و رجا ... گردن بزن اندیشه را ما از کجا او از کجا
2 ... پیش آر نوشانوش را از بیخ برکن هوش را ... آن عیش بی روپوش را از بند هستی برگشا
3 ... در مجلس ما سرخوش آ برقع ز چهره برگشا ... زان سان که اول آمدی ای یفعل الله ما یشا
4 ... دیوانگان جسته بین از بند هستی رسته بین ... در بی دلی دل بسته بین کاین دل بود دام بلا
5 ... زودتر بیا هین دیر شد دل زین ولایت سیر شد ... مستش کن و بازش رهان زین گفتن زوتر بیا
6 ... بگشا ز دستم این رسن بربند پای بوالحسن ... پر ده قدح را تا که من سر را بنشناسم ز پا
7 ... بی ذوق آن جانی که او در ماجرا و گفت و گو ... هر لحظه گرمی می کند با بوالعلی و بوالعلا
8 ... نانم مده آبم مده آسایش و خوابم مده ... ای تشنگی عشق تو صد همچو ما را خونبها
9 ... امروز مهمان توام مست و پریشان توام ... پر شد همه شهر این خبر کامروز عیش است الصلا
10 ... هر کو بجز حق مشتری جوید نباشد جز خری ... در سبزه این گولخن همچون خران جوید چرا
11 ... می دان که سبزه گولخن گنده کند ریش و دهن ... زیرا ز خضرای دمن فرمود دوری مصطفی
12 ... دورم ز خضرای دمن دورم ز حورای چمن ... دورم ز کبر و ما و من مست شراب کبریا
13 ... از دل خیال دلبری برکرد ناگاهان سری ... ماننده ماه از افق ماننده گل از گیا
14 ... جمله خیالات جهان پیش خیال او دوان ... مانند آهن پاره ها در جذبه آهن ربا
15 ... بد لعل ها پیشش حجر شیران به پیشش گورخر ... شمشیرها پیشش سپر خورشید پیشش ذره ها
16 ... عالم چو کوه طور شد هر ذره اش پرنور شد ... مانند موسی روح هم افتاد بی هوش از لقا
17 ... هر هستییی در وصل خود در وصل اصل اصل خود ... خنبک زنان بر نیستی دستک زنان اندر نما
18 ... سرسبز و خوش هر تره ای نعره زنان هر ذره ای ... کالصبر مفتاح الفرج و الشکر مفتاح الرضا

(1/42)

SIVAN

19 ... گل کرد بلبل را ندا کای صد چو من پیشت فدا ... حارس بدی سلطان شدی تا کی زنی طال بقا
20 ... ذرات محتاجان شده اندر دعا نالان شده ... برقی بر ایشان برزده مانده ز حیرت از دعا
21 ... السلم منهاج الطلب الحلم معراج الطرب ... و النار صراف الذهب و النور صراف الولا
22 ... العشق مصباح العشا و الهجر طباخ الحشا ... و الوصل تریاق الغشا یا من علی قلبی مشا
23 ... الشمس من افراسنا و البدر من حراسنا ... و العشق من جلاسنا من یدر ما فی راسنا
24 ... یا سایلی عن حبه اکرم به انعم به ... کل المنی فی جنبه عند التجلی کالهبا
25 ... یا سایلی عن قصتی العشق قسمی حصتی ... و السکر افنی غصتی یا حبذا لی حبذا
26 ... الفتح من تفاحکم و الحشر من اصباحکم ... القلب من ارواحکم فی الدور تمثال الرحا
27 ... اریاحکم تجلی البصر یعقوبکم یلقی النظر ... یا یوسفینا فی البشر جودوا بما الله اشتری
28 ... الشمس خرت و القمر نسکا مع الاحدی عشر ... قدامکم فی یقظه قدام یوسف فی الکری
29 ... اصل العطایا دخلنا ذخر البرایا نخلنا ... یا من لحب او نوی یشکوا مخالیب النوی

بازگشت






(1/43)

SIVAN





تعداد ابیات : 8 ...
1 ... ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا ... از آسمان آمد ندا کای ماه رویان الصلا
2 ... ای سرخوشان ای سرخوشان آمد طرب دامن کشان ... بگرفته ما زنجیر او بگرفته او دامان ما
3 ... آمد شراب آتشین ای دیو غم کنجی نشین ... ای جان مرگ اندیش رو ای ساقی باقی درآ
4 ... ای هفت گردون مست تو ما مهره ای در دست تو ... ای هست ما از هست تو در صد هزاران مرحبا
5 ... ای مطرب شیرین نفس هر لحظه می جنبان جرس ... ای عیش زین نه بر فرس بر جان ما زن ای صبا
6 ... ای بانگ نای خوش سمر در بانگ تو طعم شکر ... آید مرا شام و سحر از بانگ تو بوی وفا
7 ... بار دگر آغاز کن آن پرده ها را ساز کن ... بر جمله خوبان ناز کن ای آفتاب خوش لقا
8 ... خاموش کن پرده مدر سغراق خاموشان بخور ... ستار شو ستار شو خو گیر از حلم خدا

بازگشت






(1/44)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... ای یار ما دلدار ما ای عالم اسرار ما ... ای یوسف دیدار ما ای رونق بازار ما
2 ... نک بر دم امسال ما خوش عاشق آمد پار ما ... ما مفلسانیم و تویی صد گنج و صد دینار ما
3 ... ما کاهلانیم و تویی صد حج و صد پیکار ما ... ما خفتگانیم و تویی صد دولت بیدار ما
4 ... ما خستگانیم و تویی صد مرهم بیمار ما ... ما بس خرابیم و تویی هم از کرم معمار ما
5 ... من دوش گفتم عشق را ای خسرو عیار ما ... سر درمکش منکر مشو تو برده ای دستار ما
6 ... واپس جوابم داد او نی از توست این کار ما ... چون هرچ گویی وادهد همچون صدا کهسار ما
7 ... من گفتمش خود ما کهیم و این صدا گفتار ما ... زیرا که که را اختیاری نبود ای مختار ما

بازگشت






(1/45)

SIVAN





تعداد ابیات : 13 ...
1 ... خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگربار بیا ... دفع مده دفع مده ای مه عیار بیا
2 ... عاشق مهجور نگر عالم پرشور نگر ... تشنه مخمور نگر ای شه خمار بیا
3 ... پای تویی دست تویی هستی هر هست تویی ... بلبل سرمست تویی جانب گلزار بیا
4 ... گوش تویی دیده تویی وز همه بگزیده تویی ... یوسف دزدیده تویی بر سر بازار بیا
5 ... از نظر گشته نهان ای همه را جان و جهان ... بار دگر رقص کنان بی دل و دستار بیا
6 ... روشنی روز تویی شادی غم سوز تویی ... ماه شب افروز تویی ابر شکربار بیا
7 ... ای علم عالم نو پیش تو هر عقل گرو ... گاه میا گاه مرو خیز به یک بار بیا
8 ... ای دل آغشته به خون چند بود شور و جنون ... پخته شد انگور کنون غوره میفشار بیا
9 ... ای شب آشفته برو وی غم ناگفته برو ... ای خرد خفته برو دولت بیدار بیا
10 ... ای دل آواره بیا وی جگر پاره بیا ... ور ره در بسته بود از ره دیوار بیا
11 ... ای نفس نوح بیا وی هوس روح بیا ... مرهم مجروح بیا صحت بیمار بیا
12 ... ای مه افروخته رو آب روان در دل جو ... شادی عشاق بجو کوری اغیار بیا
13 ... بس بود ای ناطق جان چند از این گفت زبان ... چند زنی طبل بیان بی دم و گفتار بیا

بازگشت






(1/46)

SIVAN





تعداد ابیات : 8 ...
1 ... یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا ... یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا
2 ... نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی ... سینه مشروح تویی بر در اسرار مرا
3 ... نور تویی سور تویی دولت منصور تویی ... مرغ که طور تویی خسته به منقار مرا
4 ... قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی ... قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا
5 ... حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی ... روضه اومید تویی راه ده ای یار مرا
6 ... روز تویی روزه تویی حاصل دریوزه تویی ... آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا
7 ... دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی ... پخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا
8 ... این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی ... راه شدی تا نبدی این همه گفتار مرا

بازگشت






(1/47)

SIVAN





تعداد ابیات : 13 ...
1 ... رستم از این نفس و هوا زنده بلا مرده بلا ... زنده و مرده وطنم نیست بجز فضل خدا
2 ... رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل ... مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا
3 ... قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر ... پوست بود پوست بود درخور مغز شعرا
4 ... ای خمشی مغز منی پرده آن نغز منی ... کمتر فضل خمشی کش نبود خوف و رجا
5 ... بر ده ویران نبود عشر زمین کوچ و قلان ... مست و خرابم مطلب در سخنم نقد و خطا
6 ... تا که خرابم نکند کی دهد آن گنج به من ... تا که به سیلم ندهد کی کشدم بحر عطا
7 ... مرد سخن را چه خبر از خمشی همچو شکر ... خشک چه داند چه بود ترلللا ترلللا
8 ... آینه ام آینه ام مرد مقالات نه ام ... دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما
9 ... دست فشانم چو شجر چرخ زنان همچو قمر ... چرخ من از رنگ زمین پاکتر از چرخ سما
10 ... عارف گوینده بگو تا که دعای تو کنم ... چونک خوش و مست شوم هر سحری وقت دعا
11 ... دلق من و خرقه من از تو دریغی نبود ... و آنک ز سلطان رسدم نیم مرا نیم تو را
12 ... از کف سلطان رسدم ساغر و سغراق قدم ... چشمه خورشید بود جرعه او را چو گدا
13 ... من خمشم خسته گلو عارف گوینده بگو ... زانک تو داود دمی من چو کهم رفته ز جا

بازگشت






(1/48)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... آه که آن صدر سرا می ندهد بار مرا ... می نکند محرم جان محرم اسرار مرا
2 ... نغزی و خوبی و فرش آتش تیز نظرش ... پرسش همچون شکرش کرد گرفتار مرا
3 ... گفت مرا مهر تو کو رنگ تو کو فر تو کو ... رنگ کجا ماند و بو ساعت دیدار مرا
4 ... غرقه جوی کرمم بنده آن صبحدمم ... کان گل خوش بوی کشد جانب گلزار مرا
5 ... هر که به جوبار بود جامه بر او بار بود ... چند زیانست و گران خرقه و دستار مرا
6 ... ملکت و اسباب کز این ماه رخان شکرین ... هست به معنی چو بود یار وفادار مرا
7 ... دستگه و پیشه تو را دانش و اندیشه تو را ... شیر تو را بیشه تو را آهوی تاتار مرا
8 ... نیست کند هست کند بی دل و بی دست کند ... باده دهد مست کند ساقی خمار مرا
9 ... ای دل قلاش مکن فتنه و پرخاش مکن ... شهره مکن فاش مکن بر سر بازار مرا
10 ... گر شکند پند مرا زفت کند بند مرا ... بر طمع ساختن یار خریدار مرا
11 ... بیش مزن دم ز دوی دو دو مگو چون ثنوی ... اصل سبب را بطلب بس شد از آثار مرا

بازگشت






(1/49)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را ... لابه گری می کنمت راه تو زن قافله را
2 ... مست و خوش و شاد توام حامله داد توام ... حامله گر بار نهد جرم منه حامله را
3 ... هیچ فلک دفع کند از سر خود دور سفر ... هیچ زمین دفع کند از تن خود زلزله را
4 ... می کشد آن شه رقمی دل به کفش چون قلمی ... تازه کن اسلام دمی خواجه رها کن گله را
5 ... آنچ کند شاه جفا آبله دان بر کف شه ... آنک بیابد کف شه بوسه دهد آبله را
6 ... همچو کتابیست جهان جامع احکام نهان ... جان تو سردفتر آن فهم کن این مسله را
7 ... شاد همی باش و ترش آب بگردان و خمش ... باز کن از گردن خر مشغله زنگله را

بازگشت






(1/50)

SIVAN





تعداد ابیات : 10 ...
1 ... شمع جهان دوش نبد نور تو در حلقه ما ... راست بگو شمع رخت دوش کجا بود کجا
2 ... سوی دل ما بنگر کز هوس دیدن تو ... دولت آن جا که در او حسن تو بگشاد قبا
3 ... دوش به هر جا که بدی دانم کامروز ز غم ... گشته بود همچو دلم مسجد لا حول و لا
4 ... دوش همی گشتم من تا به سحر ناله کنان ... بدرک بالصبح بدا هیج نومی و نفی
5 ... سایه نوری تو و ما جمله جهان سایه تو ... نور کی دیدست که او باشد از سایه جدا
6 ... گاه بود پهلوی او گاه شود محو در او ... پهلوی او هست خدا محو در او هست لقا
7 ... سایه زده دست طلب سخت در آن نور عجب ... تا چو بکاهد بکشد نور خدایش به خدا
8 ... شرح جدایی و درآمیختگی سایه و نور ... لا یتناهی و لن جت بضعف مددا
9 ... نور مسبب بود و هر چه سبب سایه او ... بی سببی قد جعل الله لکل سببا
10 ... آینه همدگر افتاد مسبب و سبب ... هر کی نه چون آینه گشتست ندید آینه را

بازگشت






(1/51)

SIVAN





تعداد ابیات : 12 ...
1 ... کار تو داری صنما قدر تو باری صنما ... ما همه پابسته تو شیر شکاری صنما
2 ... دلبر بی کینه ما شمع دل سینه ما ... در دو جهان در دو سرا کار تو داری صنما
3 ... ذره به ذره بر تو سجده کنان بر در تو ... چاکر و یاری گر تو آه چه یاری صنما
4 ... هر نفسی تشنه ترم بسته جوع البقرم ... گفت که دریا بخوری گفتم کری صنما
5 ... هر کی ز تو نیست جدا هیچ نمیرد به خدا ... آنگه اگر مرگ بود پیش تو باری صنما
6 ... نیست مرا کار و دکان هستم بی کار جهان ... زان که ندانم جز تو کارگزاری صنما
7 ... خواه شب و خواه سحر نیستم از هر دو خبر ... کیست خبر چیست خبر روزشماری صنما
8 ... روز مرا دیدن تو شب غم ببریدن تو ... از تو شبم روز شود همچو نهاری صنما
9 ... باغ پر از نعمت من گلبن بازینت من ... هیچ ندید و نبود چون تو بهاری صنما
10 ... جسم مرا خاک کنی خاک مرا پاک کنی ... باز مرا نقش کنی ماه عذاری صنما
11 ... فلسفیک کور شود نور از او دور شود ... زو ندمد سنبل دین چونک نکاری صنما
12 ... فلسفی این هستی من عارف تو مستی من ... خوبی این زشتی آن هم تو نگاری صنما

بازگشت






(1/52)

SIVAN





تعداد ابیات : 14 ...
1 ... کاهل و ناداشت بدم کام درآورد مرا ... طوطی اندیشه او همچو شکر خورد مرا
2 ... تابش خورشید ازل پرورش جان و جهان ... بر صفت گلبشکر پخت و بپرورد مرا
3 ... گفتم ای چرخ فلک مرد جفای تو نیم ... گفت زبون یافت مگر ای سره این مرد مرا
4 ... ای شه شطرنج فلک مات مرا برد تو را ... ای ملک آن تخت تو را تخته این نرد مرا
5 ... تشنه و مستسقی تو گشته ام ای بحر چنانک ... بحر محیط ار بخورم باشد درخورد مرا
6 ... حسن غریب تو مرا کرد غریب دو جهان ... فردی تو چون نکند از همگان فرد مرا
7 ... رفتم هنگام خزان سوی رزان دست گزان ... نوحه گر هجر تو شد هر ورق زرد مرا
8 ... فتنه عشاق کند آن رخ چون روز تو را ... شهره آفاق کند این دل شب گرد مرا
9 ... راست چو شقه علمت رقص کنانم ز هوا ... بال مرا بازگشا خوش خوش و منورد مرا
10 ... صبح دم سرد زند از پی خورشید زند ... از پی خورشید تو است این نفس سرد مرا
11 ... جزو ز جزوی چو برید از تن تو درد کند ... جزو من از کل ببرد چون نبود درد مرا
12 ... بنده آنم که مرا بی گنه آزرده کند ... چون صفتی دارد از آن مه که بیازرد مرا
13 ... هر کسکی را هوسی قسم قضا و قدر است ... عشق وی آورد قضا هدیه ره آورد مرا
14 ... اسب سخن بیش مران در ره جان گرد مکن ... گر چه که خود سرمه جان آمد آن گرد مرا

بازگشت






(1/53)

SIVAN





تعداد ابیات : 16 ...
1 ... در دو جهان لطیف و خوش همچو امیر ما کجا ... ابروی او گره نشد گر چه که دید صد خطا
2 ... چشم گشا و رو نگر جرم بیار و خو نگر ... خوی چو آب جو نگر جمله طراوت و صفا
3 ... من ز سلام گرم او آب شدم ز شرم او ... وز سخنان نرم او آب شوند سنگ ها
4 ... زهر به پیش او ببر تا کندش به از شکر ... قهر به پیش او بنه تا کندش همه رضا
5 ... آب حیات او ببین هیچ مترس از اجل ... در دو در رضای او هیچ ملرز از قضا
6 ... سجده کنی به پیش او عزت مسجدت دهد ... ای که تو خوار گشته ای زیر قدم چو بوریا
7 ... خواندم امیر عشق را فهم بدین شود تو را ... چونک تو رهن صورتی صورتتست ره نما
8 ... از تو دل ار سفر کند با تپش جگر کند ... بر سر پاست منتظر تا تو بگوییش بیا
9 ... دل چو کبوتری اگر می بپرد ز بام تو ... هست خیال بام تو قبله جانش در هوا
10 ... بام و هوا تویی و بس نیست روی بجز هوس ... آب حیات جان تویی صورت ها همه سقا
11 ... دور مرو سفر مجو پیش تو است ماه تو ... نعره مزن که زیر لب می شنود ز تو دعا
12 ... می شنود دعای تو می دهدت جواب او ... کای کر من کری بهل گوش تمام برگشا
13 ... گر نه حدیث او بدی جان تو آه کی زدی ... آه بزن که آه تو راه کند سوی خدا
14 ... چرخ زنان بدان خوشم کب به بوستان کشم ... میوه رسد ز آب جان شوره و سنگ و ریگ را
15 ... باغ چو زرد و خشک شد تا بخورد ز آب جان ... شاخ شکسته را بگو آب خور و بیازما
16 ... شب برود بیا به گه تا شنوی حدیث شه ... شب همه شب مثال مه تا به سحر مشین ز پا

بازگشت






(1/54)

SIVAN





تعداد ابیات : 18 ...
1 ... چونک کلیم حق بشد سوی درخت آتشین ... گفت من آب کوثرم کفش برون کن و بیا
2 ... هیچ مترس ز آتشم زانک من آبم و خوشم ... جانب دولت آمدی صدر تراست مرحبا
3 ... جوهریی و لعل کان جان مکان و لامکان ... نادره زمانه ای خلق کجا و تو کجا
4 ... بارگه عطا شود از کف عشق هر کفی ... کارگه وفا شود از تو جهان بی وفا
5 ... ز اول روز آمدی ساغر خسروی به کف ... جانب بزم می کشی جان مرا که الصلا
6 ... دل چه شود چو دست دل گیرد دست دلبری ... مس چه شود چو بشنود بانگ و صلای کیمیا
7 ... آمد دلبری عجب نیزه به دست چون عرب ... گفتم هست خدمتی گفت تعال عندنا
8 ... جست دلم که من دوم گفت خرد که من روم ... کرد اشارت از کرم گفت بلی کلا کما
9 ... خوان چو رسید از آسمان دست بشوی و هم دهان ... تا که نیاید از کفت بوی پیاز و گندنا
10 ... کان نمک رسید هین گر تو ملیح و عاشقی ... کاس ستان و کاسه ده شور گزین نه شوربا
11 ... بسته کنم من این دو لب تا که چراغ روز و شب ... هم به زبانه زبان گوید قصه با شما
12 ... با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجرا ... خاصه که در گشاید و گوید خواجه اندرآ
13 ... با لب خشک گوید او قصه چشمه خضر ... بر قد مرد می برد درزی عشق او قبا
14 ... مست شوند چشم ها از سکرات چشم او ... رقص کنان درخت ها پیش لطافت صبا
15 ... بلبل با درخت گل گوید چیست در دلت ... این دم در میان بنه نیست کسی تویی و ما
16 ... گوید تا تو با تویی هیچ مدار این طمع ... جهد نمای تا بری رخت توی از این سرا
17 ... چشمه سوزن هوس تنگ بود یقین بدان ... ره ندهد به ریسمان چونک ببیندش دوتا
18 ... بنگر آفتاب را تا به گلو در آتشی ... تا که ز روی او شود روی زمین پر از ضیا

بازگشت

(1/55)

SIVAN




(1/56)

SIVAN





تعداد ابیات : 13 ...
1 ... دی بنواخت یار من بنده غم رسیده را ... داد ز خویش چاشنی جان ستم چشیده را
2 ... هوش فزود هوش را حلقه نمود گوش را ... جوش نمود نوش را نور فزود دیده را
3 ... گفت که ای نزار من خسته و ترسگار من ... من نفروشم از کرم بنده خودخریده را
4 ... بین که چه داد می کند بین چه گشاد می کند ... یوسف یاد می کند عاشق کف بریده را
5 ... داشت مرا چو جان خود رفت ز من گمان بد ... بر کتفم نهاد او خلعت نورسیده را
6 ... عاجز و بی کسم مبین اشک چو اطلسم مبین ... در تن من کشیده بین اطلس زرکشیده را
7 ... هر که بود در این طلب بس عجبست و بوالعجب ... صد طربست در طرب جان ز خود رهیده را
8 ... چاشنی جنون او خوشتر یا فسون او ... چونک نهفته لب گزد خسته غم گزیده را
9 ... وعده دهد به یار خود گل دهد از کنار خود ... پر کند از خمار خود دیده خون چکیده را
10 ... کحل نظر در او نهد دست کرم بر او زند ... سینه بسوزد از حسد این فلک خمیده را
11 ... جام می الست خود خویش دهد به سمت خود ... طبل زند به دست خود باز دل پریده را
12 ... بهر خدای را خمش خوی سکوت را مکش ... چون که عصیده می رسد کوته کن قصیده را
13 ... مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن ... در مگشا و کم نما گلشن نورسیده را

بازگشت






(1/57)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... ای که تو ماه آسمان ماه کجا و تو کجا ... در رخ مه کجا بود این کر و فر و کبریا
2 ... جمله به ماه عاشق و ماه اسیر عشق تو ... ناله کنان ز درد تو لابه کنان که ای خدا
3 ... سجده کنند مهر و مه پیش رخ چو آتشت ... چونک کند جمال تو با مه و مهر ماجرا
4 ... آمد دوش مه که تا سجده برد به پیش تو ... غیرت عاشقان تو نعره زنان که رو میا
5 ... خوش بخرام بر زمین تا شکفند جان ها ... تا که ملک فروکند سر ز دریچه سما
6 ... چونک شوی ز روی تو برق جهنده هر دلی ... دست به چشم برنهد از پی حفظ دیده ها
7 ... هر چه بیافت باغ دل از طرب و شکفتگی ... از دی این فراق شد حاصل او همه هبا
8 ... زرد شدست باغ جان از غم هجر چون خزان ... کی برسد بهار تو تا بنماییش نما
9 ... بر سر کوی تو دلم زار نزار خفت دی ... کرد خیال تو گذر دید بدان صفت ورا
10 ... گفت چگونه ای از این عارضه گران بگو ... کز تنکی ز دیده ها رفت تن تو در خفا
11 ... گفت و گذشت او ز من لیک ز ذوق آن سخن ... صحت یافت این دلم یا رب تش دهی جزا

بازگشت






(1/58)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... ماه درست را ببین کو بشکست خواب ما ... تافت ز چرخ هفتمین در وطن خراب ما
2 ... خواب ببر ز چشم ما چون ز تو روز گشت شب ... آب مده به تشنگان عشق بس است آب ما
3 ... جمله ره چکیده خون از سر تیغ عشق او ... جمله کو گرفته بو از جگر کباب ما
4 ... شکر باکرانه را شکر بی کرانه گفت ... غره شدی به ذوق خود بشنو این جواب ما
5 ... روترشی چرا مگر صاف نبد شراب تو ... از پی امتحان بخور یک قدح از شراب ما
6 ... تا چه شوند عاشقان روز وصال ای خدا ... چونک ز هم بشد جهان از بت بانقاب ما
7 ... از تبریز شمس دین روی نمود عاشقان ... ای که هزار آفرین بر مه و آفتاب ما

بازگشت






(1/59)

SIVAN





تعداد ابیات : 5 ...
1 ... با تو حیات و زندگی بی تو فنا و مردنا ... زانک تو آفتابی و بی تو بود فسردنا
2 ... خلق بر این بساط ها بر کف تو چو مهره ای ... هم ز تو ماه گشتنا هم ز تو مهره بردنا
3 ... گفت دمم چه می دهی دم به تو من سپرده ام ... من ز تو بی خبر نیم در دم دم سپردنا
4 ... پیش به سجده می شدم پست خمیده چون شتر ... خنده زنان گشاد لب گفت درازگردنا
5 ... بین که چه خواهی کردنا بین که چه خواهی کردنا ... گردن دراز کرده ای پنبه بخواهی خوردنا

بازگشت






(1/60)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... ای بگرفته از وفا گوشه کران چرا چرا ... بر من خسته کرده ای روی گران چرا چرا
2 ... بر دل من که جای تست کارگه وفای تست ... هر نفسی همی زنی زخم سنان چرا چرا
3 ... گوهر نو به گوهری برد سبق ز مشتری ... جان و جهان همی بری جان و جهان چرا چرا
4 ... چشمه خضر و کوثری ز آب حیات خوشتری ... ز آتش هجر تو منم خشک دهان چرا چرا
5 ... مهر تو جان نهان بود مهر تو بی نشان بود ... در دل من ز بهر تو نقش و نشان چرا چرا
6 ... گفت که جان جان منم دیدن جان طمع مکن ... ای بنموده روی تو صورت جان چرا چرا
7 ... ای تو به نور مستقل وی ز تو اختران خجل ... بس دودلی میان دل ز ابر گمان چرا چرا

بازگشت






(1/61)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... گر تو ملولی ای پدر جانب یار من بیا ... تا که بهار جان ها تازه کند دل تو را
2 ... بوی سلام یار من لخلخه بهار من ... باغ و گل و ثمار من آرد سوی جان صبا
3 ... مستی و طرفه مستیی هستی و طرفه هستیی ... ملک و درازدستیی نعره زنان که الصلا
4 ... پای بکوب و دست زن دست در آن دو شست زن ... پیش دو نرگس خوشش کشته نگر دل مرا
5 ... زنده به عشق سرکشم بینی جان چرا کشم ... پهلوی یار خود خوشم یاوه چرا روم چرا
6 ... جان چو سوی وطن رود آب به جوی من رود ... تا سوی گولخن رود طبع خسیس ژاژخا
7 ... دیدن خسرو زمن شعشعه عقار من ... سخت خوش است این وطن می نروم از این سرا
8 ... جان طرب پرست ما عقل خراب مست ما ... ساغر جان به دست ما سخت خوش است ای خدا
9 ... هوش برفت گو برو جایزه گو بشو گرو ... روز شدشت گو بشو بی شب و روز تو بیا
10 ... مست رود نگار من در بر و در کنار من ... هیچ مگو که یار من باکرمست و باوفا
11 ... آمد جان جان من کوری دشمنان من ... رونق گلستان من زینت روضه رضا

بازگشت






(1/62)

SIVAN





تعداد ابیات : 8 ...
1 ... چون همه عشق روی تست جمله رضای نفس ما ... کفر شدست لاجرم ترک هوای نفس ما
2 ... چونک به عشق زنده شد قصد غزاش چون کنم ... غمزه خونی تو شد حج و غزای نفس ما
3 ... نیست ز نفس ما مگر نقش و نشان سایه ای ... چون به خم دو زلف تست مسکن و جای نفس ما
4 ... عشق فروخت آتشی کب حیات از او خجل ... پرس که از برای که آن ز برای نفس ما
5 ... هژده هزار عالم عیش و مراد عرضه شد ... جز به جمال تو نبود جوشش و رای نفس ما
6 ... دوزخ جای کافران جنت جای ممنان ... عشق برای عاشقان محو سزای نفس ما
7 ... اصل حقیقت وفا سر خلاصه رضا ... خواجه روح شمس دین بود صفای نفس ما
8 ... در عوض عبیر جان در بدن هزار سنگ ... از تبریز خاک را کحل ضیای نفس ما

بازگشت






(1/63)

SIVAN





تعداد ابیات : 12 ...
1 ... عشق تو آورد قدح پر ز بلاها ... گفتم می می نخورم پیش تو شاها
2 ... داد می معرفتش آن شکرستان ... مست شدم برد مرا تا به کجاها
3 ... از طرفی روح امین آمد پنهان ... پیش دویدم که ببین کار و کیاها
4 ... گفتم ای سر خدا روی نهان کن ... شکر خدا کرد و ثنا گفت دعاها
5 ... گفتم خود آن نشود عاشق پنهان ... چیست که آن پرده شود پیش صفاها
6 ... عشق چو خون خواره شود وای از او وای ... کوه احد پاره شود خاصه چو ماها
7 ... شاد دمی کان شه من آید خندان ... باز گشاید به کرم بند قباها
8 ... گوید افسرده شدی بی نظر ما ... پیشتر آ تا بزند بر تو هواها
9 ... گوید کان لطف تو کو ای همه خوبی ... بنده خود را بنما بندگشاها
10 ... گوید نی تازه شوی هیچ مخور غم ... تازه تر از نرگس و گل وقت صباها
11 ... گویم ای داده دوا هر دو جهان را ... نیست مرا جز لب تو جان دواها
12 ... میوه هر شاخ و شجر هست گوایش ... روی چو زر و اشک مرا هست گواها

بازگشت






(1/64)

SIVAN





تعداد ابیات : 16 ...
1 ... از این اقبالگاه خوش مشو یک دم دلا تنها ... دمی می نوش باده جان و یک لحظه شکر می خا
2 ... به باطن همچو عقل کل به ظاهر همچو تنگ گل ... دمی الهام امر قل دمی تشریف اعطینا
3 ... تصورهای روحانی خوشی بی پشیمانی ... ز رزم و بزم پنهانی ز سر سر او اخفی
4 ... ملاحت های هر چهره از آن دریاست یک قطره ... به قطره سیر کی گردد کسی کش هست استسقا
5 ... دلا زین تنگ زندان ها رهی داری به میدان ها ... مگر خفته ست پای تو تو پنداری نداری پا
6 ... چه روزی هاست پنهانی جز این روزی که می جویی ... چه نان ها پخته اند ای جان برون از صنعت نانبا
7 ... تو دو دیده فروبندی و گویی روز روشن کو ... زند خورشید بر چشمت که اینک من تو در بگشا
8 ... از این سو می کشانندت و زان سو می کشانندت ... مرو ای ناب با دردی بپر زین درد رو بالا
9 ... هر اندیشه که می پوشی درون خلوت سینه ... نشان و رنگ اندیشه ز دل پیداست بر سیما
10 ... ضمیر هر درخت ای جان ز هر دانه که می نوشد ... شود بر شاخ و برگ او نتیجه شرب او پیدا
11 ... ز دانه سیب اگر نوشد بروید برگ سیب از وی ... ز دانه تمر اگر نوشد بروید بر سرش خرما
12 ... چنانک از رنگ رنجوران طبیب از علت آگه شد ... ز رنگ و روی چشم تو به دینت پی برد بینا
13 ... ببیند حال دین تو بداند مهر و کین تو ... ز رنگت لیک پوشاند نگرداند تو را رسوا
14 ... نظر در نامه می دارد ولی با لب نمی خواند ... همی داند کز این حامل چه صورت زایدش فردا
15 ... وگر برگوید از دیده بگوید رمز و پوشیده ... اگر درد طلب داری بدانی نکته و ایما
16 ... وگر درد طلب نبود صریحا گفته گیر این را ... فسانه دیگران دانی حواله می کنی هر جا

بازگشت

(1/65)

SIVAN




(1/66)

SIVAN





تعداد ابیات : 9 ...
1 ... شب قدر است جسم تو کز او یابند دولت ها ... مه بدرست روح تو کز او بشکافت ظلمت ها
2 ... مگر تقویم یزدانی که طالع ها در او باشد ... مگر دریای غفرانی کز او شویند زلت ها
3 ... مگر تو لوح محفوظی که درس غیب از او گیرند ... و یا گنجینه رحمت کز او پوشند خلعت ها
4 ... عجب تو بیت معموری که طوافانش املاکند ... عجب تو رق منشوری کز او نوشند شربت ها
5 ... و یا آن روح بی چونی کز این ها جمله بیرونی ... که در وی سرنگون آمد تأمل ها و فکرت ها
6 ... ولی برتافت بر چون ها مشارق های بی چونی ... بر آثار لطیف تو غلط گشتند الفت ها
7 ... عجایب یوسفی چون مه که عکس اوست در صد چه ... از او افتاده یعقوبان به دام و جاه ملت ها
8 ... چو زلف خود رسن سازد ز چه هاشان براندازد ... کشدشان در بر رحمت رهاندشان ز حیرت ها
9 ... چو از حیرت گذر یابد صفات آن را که دریابد ... خمش که بس شکسته شد عبارت ها و عبرت ها

بازگشت






(1/67)

SIVAN





تعداد ابیات : 16 ...
1 ... عطارد مشتری باید متاع آسمانی را ... مهی مریخ چشم ارزد چراغ آن جهانی را
2 ... چو چشمی مقترن گردد بدان غیبی چراغ جان ... ببیند بی قرینه او قرینان نهانی را
3 ... یکی جان عجب باید که داند جان فدا کردن ... دو چشم معنوی باید عروسان معانی را
4 ... یکی چشمیست بشکفته صقال روح پذرفته ... چو نرگس خواب او رفته برای باغبانی را
5 ... چنین باغ و چنین شش جو پس این پنج و این شش جو ... قیاسی نیست کمتر جو قیاس اقترانی را
6 ... به صف ها رایت نصرت به شب ها حارس امت ... نهاده بر کف وحدت در سبع المثانی را
7 ... شکسته پشت شیطان را بدیده روی سلطان را ... که هر خس از بنا داند به استدلال بانی را
8 ... زهی صافی زهی حری مثال می خوشی مری ... کسی دزدد چنین دری که بگذارد عوانی را
9 ... الی البحر توجهنا و من عذب تفکهنا ... لقینا الدر مجانا فلا نبغی الدنانی را
10 ... لقیت الماء عطشانا لقیت الرزق عریانا ... صحبت اللیث احیانا فلا اخشی السنانی را
11 ... توی موسی عهد خود درآ در بحر جزر و مد ... ره فرعون باید زد رها کن این شبانی را
12 ... الا ساقی به جان تو به اقبال جوان تو ... به ما ده از بنان تو شراب ارغوانی را
13 ... بگردان باده شاهی که همدردی و همراهی ... نشان درد اگر خواهی بیا بنگر نشانی را
14 ... بیا درده می احمر که هم بحر است و هم گوهر ... برهنه کن به یک ساغر حریف امتحانی را
15 ... برو ای رهزن مستان رها کن حیله و دستان ... که ره نبود در این بستان دغا و قلتبانی را
16 ... جواب آنک می گوید به زر نخریده ای جان را ... که هندو قدر نشناسد متاع رایگانی را

بازگشت






(1/68)

SIVAN





تعداد ابیات : 9 ...
1 ... مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را ... که صد فردوس می سازد جمالش نیم خاری را
2 ... مکان ها بی مکان گردد زمین ها جمله کان گردد ... چو عشق او دهد تشریف یک لحظه دیاری را
3 ... خداوندا زهی نوری لطافت بخش هر حوری ... که آب زندگی سازد ز روی لطف ناری را
4 ... چو لطفش را بیفشارد هزاران نوبهار آرد ... چه نقصان گر ز غیرت او زند برهم بهاری را
5 ... جمالش آفتاب آمد جهان او را نقاب آمد ... ولیکن نقش کی بیند بجز نقش و نگاری را
6 ... جمال گل گواه آمد که بخشش ها ز شاه آمد ... اگر چه گل بنشناسد هوای سازواری را
7 ... اگر گل را خبر بودی همیشه سرخ و تر بودی ... ازیرا آفتی ناید حیات هوشیاری را
8 ... به دست آور نگاری تو کز این دستست کار تو ... چرا باید سپردن جان نگاری جان سپاری را
9 ... ز شمس الدین تبریزی منم قاصد به خون ریزی ... که عشقی هست در دستم که ماند ذوالفقاری را

بازگشت






(1/69)

SIVAN





تعداد ابیات : 8 ...
1 ... رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را ... فروبرید ساعدها برای خوب کنعان را
2 ... چو آمد جان جان جان نشاید برد نام جان ... به پیشش جان چه کار آید مگر از بهر قربان را
3 ... بدم بی عشق گمراهی درآمد عشق ناگاهی ... بدم کوهی شدم کاهی برای اسب سلطان را
4 ... گر ترکست و تاجیکست بدو این بنده نزدیکست ... چو جان با تن ولیکن تن نبیند هیچ مر جان را
5 ... هلا یاران که بخت آمد گه ایثار رخت آمد ... سلیمانی به تخت آمد برای عزل شیطان را
6 ... بجه از جا چه می پایی چرا بی دست و بی پایی ... نمی دانی ز هدهد جو ره قصر سلیمان را
7 ... بکن آن جا مناجاتت بگو اسرار و حاجاتت ... سلیمان خود همی داند زبان جمله مرغان را
8 ... سخن بادست ای بنده کند دل را پراکنده ... ولیکن اوش فرماید که گرد آور پریشان را

بازگشت






(1/70)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... تو از خواری همی نالی نمی بینی عنایت ها ... مخواه از حق عنایت ها و یا کم کن شکایت ها
2 ... تو را عزت همی باید که آن فرعون را شاید ... بده آن عشق و بستان تو چو فرعون این ولایت ها
3 ... خنک جانی که خواری را به جان ز اول نهد بر سر ... پی اومید آن بختی که هست اندر نهایت ها
4 ... دهان پرپست می خواهی مزن سرنای دولت را ... نتاند خواندن مقری دهان پرپست آیت ها
5 ... ازان دریا هزاران شاخ شد هر سوی و جویی شد ... به باغ جان هر خلقی کند آن جو کفایت ها
6 ... دلا منگر به هر شاخی که در تنگی فرومانی ... به اول بنگر و آخر که جمع آیند غایت ها
7 ... اگر خوکی فتد در مشک و آدم زاد در سرگین ... رود هر یک به اصل خود ز ارزاق و کفایت ها
8 ... سگ گرگین این در به ز شیران همه عالم ... که لاف عشق حق دارد و او داند وقایت ها
9 ... تو بدنامی عاشق را منه با خواری دونان ... که هست اندر قفای او ز شاه عشق رایت ها
10 ... چو دیگ از زر بود او را سیه رویی چه غم آرد ... که از جانش همی تابد به هر زخمی حکایت ها
11 ... تو شادی کن ز شمس الدین تبریزی و از عشقش ... که از عشقش صفا یابی و از لطفش حمایت ها

بازگشت






(1/71)

SIVAN





تعداد ابیات : 8 ...
1 ... ایا نور رخ موسی مکن اعمی صفورا را ... چنین عشقی نهادستی به نورش چشم بینا را
2 ... منم ای برق رام تو برای صید و دام تو ... گهی بر رکن بام تو گهی بگرفته صحرا را
3 ... چه داند دام بیچاره فریب مرغ آواره ... چه داند یوسف مصری غم و درد زلیخا را
4 ... گریبان گیر و این جا کش کسی را که تو خواهی خوش ... که من دامم تو صیادی چه پنهان صنعتی یارا
5 ... چو شهر لوط ویرانم چو چشم لوط حیرانم ... سبب خواهم که واپرسم ندارم زهره و یارا
6 ... اگر عطار عاشق بد سنایی شاه و فایق بد ... نه اینم من نه آنم من که گم کردم سر و پا را
7 ... یکی آهم کز این آهم بسوزد دشت و خرگاهم ... یکی گوشم که من وقفم شهنشاه شکرخا را
8 ... خمش کن در خموشی جان کشد چون کهربا آن را ... که جانش مستعد باشد کشاکش های بالا را

بازگشت






(1/72)

SIVAN





تعداد ابیات : 8 ...
1 ... هلا ای زهره زهرا بکش آن گوش زهرا را ... تقاضایی نهادستی در این جذبه دل ما را
2 ... منم ناکام کام تو برای صید و دام تو ... گهی بر رکن بام تو گهی بگرفته صحرا را
3 ... چه داند دام بیچاره فریب مرغ آواره ... چه داند یوسف مصری نتیجه شور و غوغا را
4 ... گریبان گیر و این جا کش کسی را که تو خواهی خوش ... که من دامم تو صیادی چه پنهان صنعتی یارا
5 ... چو شهر لوط ویرانم چو چشم لوط حیرانم ... سبب خواهم که واپرسم ندارم زهره و یارا
6 ... اگر عطار عاشق بد سنایی شاه و فایق بد ... نه اینم من نه آنم من که گم کردم سر و پا را
7 ... یکی آهم کز این آهم بسوزد دشت و خرگاهم ... یکی گوشم که من وقفم شهنشاه شکرخا را
8 ... خمش کن در خموشی جان کشد چون کهربا آن را ... که جانش مستعد باشد کشاکش های بالا را

بازگشت






(1/73)

SIVAN





تعداد ابیات : 10 ...
1 ... بهار آمد بهار آمد سلام آورد مستان را ... از آن پیغامبر خوبان پیام آورد مستان را
2 ... زبان سوسن از ساقی کرامت های مستان گفت ... شنید آن سرو از سوسن قیام آورد مستان را
3 ... ز اول باغ در مجلس نثار آورد آنگه نقل ... چو دید از لاله کوهی که جام آورد مستان را
4 ... ز گریه ابر نیسانی دم سرد زمستانی ... چه حیلت کرد کز پرده به دام آورد مستان را
5 ... سقاهم ربهم خوردند و نام و ننگ گم کردند ... چو آمد نامه ساقی چه نام آورد مستان را
6 ... درون مجمر دل ها سپند و عود می سوزد ... که سرمای فراق او زکام آورد مستان را
7 ... درآ در گلشن باقی برآ بر بام کان ساقی ... ز پنهان خانه غیبی پیام آورد مستان را
8 ... چو خوبان حله پوشیدند درآ در باغ و پس بنگر ... که ساقی هر چه درباید تمام آورد مستان را
9 ... که جان ها را بهار آورد و ما را روی یار آورد ... ببین کز جمله دولت ها کدام آورد مستان را
10 ... ز شمس الدین تبریزی به ناگه ساقی دولت ... به جام خاص سلطانی مدام آورد مستان را

بازگشت






(1/74)

SIVAN





تعداد ابیات : 8 ...
1 ... چه چیزست آنک عکس او حلاوت داد صورت را ... چو آن پنهان شود گویی که دیوی زاد صورت را
2 ... چو بر صورت زند یک دم ز عشق آید جهان برهم ... چو پنهان شد درآید غم نبینی شاد صورت را
3 ... اگر آن خود همین جانست چرا بعضی گران جانست ... بسی جانی که چون آتش دهد بر باد صورت را
4 ... وگر عقلست آن پرفن چرا عقلی بود دشمن ... که مکر عقل بد در تن کند بنیاد صورت را
5 ... چه داند عقل کژخوانش مپرس از وی مرنجانش ... همان لطف و همان دانش کند استاد صورت را
6 ... زهی لطف و زهی نوری زهی حاضر زهی دوری ... چنین پیدا و مستوری کند منقاد صورت را
7 ... جهانی را کشان کرده بدن هاشان چو جان کرده ... برای امتحان کرده ز عشق استاد صورت را
8 ... چو با تبریز گردیدم ز شمس الدین بپرسیدم ... از آن سری کز او دیدم همه ایجاد صورت را

بازگشت






(1/75)

SIVAN





تعداد ابیات : 12 ...
1 ... تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا ... تو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریا
2 ... تو دیدی هیچ نقشی را که از نقاش بگریزد ... تو دیدی هیچ وامق را که عذرا خواهد از عذرا
3 ... بود عاشق فراق اندر چو اسمی خالی از معنی ... ولی معنی چو معشوقی فراغت دارد از اسما
4 ... تویی دریا منم ماهی چنان دارم که می خواهی ... بکن رحمت بکن شاهی که از تو مانده ام تنها
5 ... ایا شاهنشه قاهر چه قحط رحمتست آخر ... دمی که تو نه ای حاضر گرفت آتش چنین بالا
6 ... اگر آتش تو را بیند چنان در گوشه بنشیند ... کز آتش هر که گل چیند دهد آتش گل رعنا
7 ... عذابست این جهان بی تو مبادا یک زمان بی تو ... به جان تو که جان بی تو شکنجه ست و بلا بر ما
8 ... خیالت همچو سلطانی شد اندر دل خرامانی ... چنانک آید سلیمانی درون مسجد اقصی
9 ... هزاران مشعله برشد همه مسجد منور شد ... بهشت و حوض کوثر شد پر از رضوان پر از حورا
10 ... تعالی الله تعالی الله درون چرخ چندین مه ... پر از حورست این خرگه نهان از دیده اعمی
11 ... زهی دلشاد مرغی کو مقامی یافت اندر عشق ... به کوه قاف کی یابد مقام و جای جز عنقا
12 ... زهی عنقای ربانی شهنشه شمس تبریزی ... که او شمسیست نی شرقی و نی غربی و نی در جا

بازگشت






(1/76)

SIVAN





تعداد ابیات : 9 ...
1 ... ببین ذرات روحانی که شد تابان از این صحرا ... ببین این بحر و کشتی ها که بر هم می زنند این جا
2 ... ببین عذرا و وامق را در آن آتش خلایق را ... ببین معشوق و عاشق را ببین آن شاه و آن طغرا
3 ... چو جوهر قلزم اندر شد نه پنهان گشت و نی تر شد ... ز قلزم آتشی برشد در او هم لا و هم الا
4 ... چو بی گاهست آهسته چو چشمت هست بربسته ... مزن لاف و مشو خسته مگو زیر و مگو بالا
5 ... که سوی عقل کژبینی درآمد از قضا کینی ... چو مفلوجی چو مسکینی بماند آن عقل هم برجا
6 ... اگر هستی تو از آدم در این دریا فروکش دم ... که اینت واجبست ای عم اگر امروز اگر فردا
7 ... ز بحر این در خجل باشد چه جای آب و گل باشد ... چه جان و عقل و دل باشد که نبود او کف دریا
8 ... چه سودا می پزد این دل چه صفرا می کند این جان ... چه سرگردان همی دارد تو را این عقل کارافزا
9 ... زهی ابر گهربیزی ز شمس الدین تبریزی ... زهی امن و شکرریزی میان عالم غوغا

بازگشت






(1/77)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... تو را ساقی جان گوید برای ننگ و نامی را ... فرومگذار در مجلس چنین اشگرف جامی را
2 ... ز خون ما قصاصت را بجو این دم خلاصت را ... مهل ساقی خاصت را برای خاص و عامی را
3 ... بکش جام جلالی را فدا کن نفس و مالی را ... مشو سخره حلالی را مخوان باده حرامی را
4 ... غلط کردار نادانی همه نامیست یا نانی ... تو را چون پخته شد جانی مگیر ای پخته خامی را
5 ... کسی کز نام می لافد بهل کز غصه بشکافد ... چو آن مرغی که می بافد به گرد خویش دامی را
6 ... در این دام و در این دانه مجو جز عشق جانانه ... مگو از چرخ وز خانه تو دیده گیر بامی را
7 ... تو شین و کاف و ری را خود مگو شکر که هست از نی ... مگو القاب جان حی یکی نقش و کلامی را
8 ... چو بی صورت تو جان باشی چه نقصان گر نهان باشی ... چرا دربند آن باشی که واگویی پیامی را
9 ... بیا ای هم دل محرم بگیر این باده خرم ... چنان سرمست شو این دم که نشناسی مقامی را
10 ... برو ای راه ره پیما بدان خورشید جان افزا ... از این مجنون پرسودا ببر آن جا سلامی را
11 ... بگو ای شمس تبریزی از آن می های پاییزی ... به خود در ساغرم ریزی نفرمایی غلامی را

بازگشت






(1/78)

SIVAN





تعداد ابیات : 8 ...
1 ... از آن مایی ای مولا اگر امروز اگر فردا ... شب و روزم ز تو روشن زهی رعنا زهی زیبا
2 ... تو پاک پاکی از صورت ولیک از پرتو نورت ... نمایی صورتی هر دم چه باحسن و چه بابالا
3 ... چو ابرو را چنین کردی چه صورت های چین کردی ... مرا بی عقل و دین کردی بر آن نقش و بر آن حورا
4 ... مرا گویی چه عشقست این که نی بالا نه پستست این ... چه صیدی بی ز شستست این درون موج این دریا
5 ... ایا معشوق هر قدسی چو می دانی چه می پرسی ... که سر عرش و صد کرسی ز تو ظاهر شود پیدا
6 ... زدی در من یکی آتش که شد جان مرا مفرش ... که تا آتش شود گل خوش که تا یکتا شود صد تا
7 ... فرست آن عشق ساقی را بگردان جام باقی را ... که از مزج و تلاقی را ندانم جامش از صهبا
8 ... بکن این رمز را تعیین بگو مخدوم شمس الدین ... به تبریز نکوآیین ببر این نکته غرا

بازگشت






(1/79)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... چو شست عشق در جانم شناسا گشت شستش را ... به شست عشق دست آورد جان بت پرستش را
2 ... به گوش دل بگفت اقبال رست آن جان به عشق ما ... بکرد این دل هزاران جان نثار آن گفت رستش را
3 ... ز غیرت چونک جان افتاد گفت اقبال هم نجهد ... نشستست این دل و جانم همی پاید نجستش را
4 ... چو اندر نیستی هستست و در هستی نباشد هست ... بیامد آتشی در جان بسوزانید هستش را
5 ... برات عمر جان اقبال چون برخواند پنجه شصت ... تراشید و ابد بنوشت بر طومار شصتش را
6 ... خدیو روح شمس الدین که از بسیاری رفعت ... نداند جبرئیل وحی خود جای نشستش را
7 ... چو جامش دید این عقلم چو قرابه شد اشکسته ... درستی های بی پایان ببخشید آن شکستش را
8 ... چو عشقش دید جانم را به بالای یست از این هستی ... بلندی داد از اقبال او بالا و پستش را
9 ... اگر چه شیرگیری تو دلا می ترس از آن آهو ... که شیرانند بیچاره مر آن آهوی مستش را
10 ... چو از تیغ حیات انگیز زد مر مرگ را گردن ... فروآمد ز اسپ اقبال و می بوسید دستش را
11 ... در آن روزی که در عالم الست آمد ندا از حق ... بده تبریز از اول بلی گویان الستش را

بازگشت






(1/80)

SIVAN





تعداد ابیات : 9 ...
1 ... چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا ... ز روزن سر درآویزد چو قرص ماه خوش سیما
2 ... درآید جان فزای من گشاید دست و پای من ... که دستم بست و پایم هم کف هجران پابرجا
3 ... بدو گویم به جان تو که بی تو ای حیات جان ... نه شادم می کند عشرت نه مستم می کند صهبا
4 ... وگر از ناز او گوید برو از من چه می خواهی ... ز سودای تو می ترسم که پیوندد به من سودا
5 ... برم تیغ و کفن پیشش چو قربانی نهم گردن ... که از من دردسر داری مرا گردن بزن عمدا
6 ... تو می دانی که من بی تو نخواهم زندگانی را ... مرا مردن به از هجران به یزدان کاخرج الموتی
7 ... مرا باور نمی آمد که از بنده تو برگردی ... همی گفتم اراجیفست و بهتان گفته اعدا
8 ... تویی جان من و بی جان ندانم زیست من باری ... تویی چشم من و بی تو ندارم دیده بینا
9 ... رها کن این سخن ها را بزن مطرب یکی پرده ... رباب و دف به پیش آور اگر نبود تو را سرنا

بازگشت






(1/81)

SIVAN





تعداد ابیات : 12 ...
1 ... برات آمد برات آمد بنه شمع براتی را ... خضر آمد خضر آمد بیار آب حیاتی را
2 ... عمر آمد عمر آمد ببین سرزیر شیطان را ... سحر آمد سحر آمد بهل خواب سباتی را
3 ... بهار آمد بهار آمد رهیده بین اسیران را ... به بستان آ به بستان آ ببین خلق نجاتی را
4 ... چو خورشید حمل آمد شعاعش در عمل آمد ... ببین لعل بدخشان را و یاقوت زکاتی را
5 ... همان سلطان همان سلطان که خاکی را نبات آرد ... ببخشد جان ببخشد جان نگاران نباتی را
6 ... درختان بین درختان بین همه صایم همه قایم ... قبول آمد قبول آمد مناجات صلاتی را
7 ... ز نورافشان ز نورافشان نتانی دید ذاتش را ... ببین باری ببین باری تجلی صفاتی را
8 ... گلستان را گلستان را خماری بد ز جور دی ... فرستاد او فرستاد او شرابات نباتی را
9 ... بشارت ده بشارت ده به محبوسان جسمانی ... که حشر آمد که حشر آمد شهیدان رفاتی را
10 ... شقایق را شقایق را تو شاکر بین و گفتی نی ... تو هم نو شو تو هم نو شو بهل نطق بیاتی را
11 ... شکوفه و میوه بستان برات هر درخت آمد ... که بیخم نیست پوسیده ببین وصل سماتی را
12 ... زبان صدق و برق رو برات ممنان آمد ... که جانم واصل وصلست و هشته بی ثباتی را

بازگشت






(1/82)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... اگر نه عشق شمس الدین بدی در روز و شب ما را ... فراغت ها کجا بودی ز دام و از سبب ما را
2 ... بت شهوت برآوردی دمار از ما ز تاب خود ... اگر از تابش عشقش نبودی تاب و تب ما را
3 ... نوازش های عشق او لطافت های مهر او ... رهانید و فراغت داد از رنج و نصب ما را
4 ... زهی این کیمیای حق که هست از مهر جان او ... که عین ذوق و راحت شد همه رنج و تعب ما را
5 ... عنایت های ربانی ز بهر خدمت آن شه ... برویانید و هستی داد از عین ادب ما را
6 ... بهار حسن آن مهتر به ما بنمود ناگاهان ... شقایق ها و ریحان ها و گل های عجب ما را
7 ... زهی دولت زهی رفعت زهی بخت و زهی اختر ... که مطلوب همه جان ها کند از جان طلب ما را
8 ... گزید او لب گه مستی که رو پیدا مکن مستی ... چو جام جان لبالب شد از آن می های لب ما را
9 ... عجب بختی که رو بنمود ناگاهان هزاران شکر ... ز معشوق لطیف اوصاف خوب بوالعجب ما را
10 ... در آن مجلس که گردان کرد از لطف او صراحی ها ... گران قدر و سبک دل شد دل و جان از طرب ما را
11 ... به سوی خطه تبریز چه چشمه آب حیوانست ... کشاند دل بدان جانب به عشق چون کنب ما را

بازگشت






(1/83)

SIVAN





تعداد ابیات : 5 ...
1 ... به خانه خانه می آرد چو بیذق شاه جان ما را ... عجب بردست یا ماتست زیر امتحان ما را
2 ... همه اجزای ما را او کشانیدست از هر سو ... تراشیدست عالم را و معجون کرده زان ما را
3 ... ز حرص و شهوتی ما را مهاری کرده دربینی ... چو اشتر می کشاند او به گرد این جهان ما را
4 ... چه جای ما که گردون را چو گاوان در خرس بست او ... که چون کنجد همی کوبد به زیر آسمان ما را
5 ... خنک آن اشتری کو را مهار عشق حق باشد ... همیشه مست می دارد میان اشتران ما را

بازگشت






(1/84)

SIVAN





تعداد ابیات : 10 ...
1 ... آمد بت میخانه تا خانه برد ما را ... بنمود بهار نو تا تازه کند ما را
2 ... بگشاد نشان خود بربست میان خود ... پر کرد کمان خود تا راه زند ما را
3 ... صد نکته دراندازد صد دام و دغل سازد ... صد نرد عجب بازد تا خوش بخورد ما را
4 ... رو سایه سروش شو پیش و پس او می دو ... گر چه چو درخت نو از بن بکند ما را
5 ... گر هست دلش خارا مگریز و مرو یارا ... کاول بکشد ما را و آخر بکشد ما را
6 ... چون ناز کند جانان اندر دل ما پنهان ... بر جمله سلطانان صد ناز رسد ما را
7 ... بازآمد و بازآمد آن عمر دراز آمد ... آن خوبی و ناز آمد تا داغ نهد ما را
8 ... آن جان و جهان آمد وان گنج نهان آمد ... وان فخر شهان آمد تا پرده درد ما را
9 ... می آید و می آید آن کس که همی باید ... وز آمدنش شاید گر دل بجهد ما را
10 ... شمس الحق تبریزی در برج حمل آمد ... تا بر شجر فطرت خوش خوش بپزد ما را

بازگشت






(1/85)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... گر زان که نه ای طالب جوینده شوی با ما ... ور زان که نه ای مطرب گوینده شوی با ما
2 ... گر زان که تو قارونی در عشق شوی مفلس ... ور زان که خداوندی هم بنده شوی با ما
3 ... یک شمع از این مجلس صد شمع بگیراند ... گر مرده ای ور زنده هم زنده شوی با ما
4 ... پاهای تو بگشاید روشن به تو بنماید ... تا تو همه تن چون گل در خنده شوی با ما
5 ... در ژنده درآ یک دم تا زنده دلان بینی ... اطلس به دراندازی در ژنده شوی با ما
6 ... چون دانه شد افکنده بررست و درختی شد ... این رمز چو دریابی افکنده شوی با ما
7 ... شمس الحق تبریزی با غنچه دل گوید ... چون باز شود چشمت بیننده شوی با ما

بازگشت






(1/86)

SIVAN





تعداد ابیات : 9 ...
1 ... ای خواجه نمی بینی این روز قیامت را ... این یوسف خوبی را این خوش قد و قامت را
2 ... ای شیخ نمی بینی این گوهر شیخی را ... این شعشعه نو را این جاه و جلالت را
3 ... ای میر نمی بینی این مملکت جان را ... این روضه دولت را این تخت و سعادت را
4 ... این خوشدل و خوش دامن دیوانه تویی یا من ... درکش قدحی با من بگذار ملامت را
5 ... ای ماه که در گردش هرگز نشوی لاغر ... انوار جلال تو بدریده ضلالت را
6 ... چون آب روان دیدی بگذار تیمم را ... چون عید وصال آمد بگذار ریاضت را
7 ... گر ناز کنی خامی ور ناز کشی رامی ... در بارکشی یابی آن حسن و ملاحت را
8 ... خاموش که خاموشی بهتر ز عسل نوشی ... درسوز عبارت را بگذار اشارت را
9 ... شمس الحق تبریزی ای مشرق تو جان ها ... از تابش تو یابد این شمس حرارت را

بازگشت






(1/87)

SIVAN





تعداد ابیات : 13 ...
1 ... آخر بشنید آن مه آه سحر ما را ... تا حشر دگر آمد امشب حشر ما را
2 ... چون چرخ زند آن مه در سینه من گویم ... ای دور قمر بنگر دور قمر ما را
3 ... کو رستم دستان تا دستان بنماییمش ... کو یوسف تا بیند خوبی و فر ما را
4 ... تو لقمه شیرین شو در خدمت قند او ... لقمه نتوان کردن کان شکر ما را
5 ... ما را کرمش خواهد تا در بر خود گیرد ... زین روی دوا سازد هر لحظه گر ما را
6 ... چون بی نمکی نتوان خوردن جگر بریان ... می زن به نمک هر دم بریان جگر ما را
7 ... بی پای طواف آریم بی سر به سجود آییم ... چون بی سر و پا کرد او این پا و سر ما را
8 ... بی پای طواف آریم گرد در آن شاهی ... کو مست الست آمد بشکست در ما را
9 ... چون زر شد رنگ ما از سینه سیمینش ... صد گنج فدا بادا این سیم و زر ما را
10 ... در رنگ کجا آید در نقش کجا گنجد ... نوری که ملک سازد جسم بشر ما را
11 ... تشبیه ندارد او وز لطف روا دارد ... زیرا که همی داند ضعف نظر ما را
12 ... فرمود که نور من ماننده مصباح است ... مشکات و زجاجه گفت سینه و بصر ما را
13 ... خامش کن تا هر کس در گوش نیارد این ... خود کیست که دریابد او خیر و شر ما را

بازگشت






(1/88)

SIVAN





تعداد ابیات : 8 ...
1 ... آب حیوان باید مر روح فزایی را ... ماهی همه جان باید دریای خدایی را
2 ... ویرانه آب و گل چون مسکن بوم آمد ... این عرصه کجا شاید پرواز همایی را
3 ... صد چشم شود حیران در تابش این دولت ... تو گوش مکش این سو هر کور عصایی را
4 ... گر نقد درستی تو چون مست و قراضه ستی ... آخر تو چه پنداری این گنج عطایی را
5 ... دلتنگ همی دانند کان جای که انصافست ... صد دل به فدا باید آن جان بقایی را
6 ... دل نیست کم از آهن آهن نه که می داند ... آن سنگ که پیدا شد پولادربایی را
7 ... عقل از پی عشق آمد در عالم خاک ار نی ... عقلی بنمی باید بی عهد و وفایی را
8 ... خورشید حقایق ها شمس الحق تبریز است ... دل روی زمین بوسد آن جان سمایی را

بازگشت






(1/89)

SIVAN





تعداد ابیات : 13 ...
1 ... ساقی ز شراب حق پر دار شرابی را ... درده می ربانی دل های کبابی را
2 ... کم گوی حدیث نان در مجلس مخموران ... جز آب نمی سازد مر مردم آبی را
3 ... از آب و خطاب تو تن گشت خراب تو ... آراسته دار ای جان زین گنج خرابی را
4 ... گلزار کند عشقت آن شوره خاکی را ... دربار کند موجت این جسم سحابی را
5 ... بفزای شراب ما بربند تو خواب ما ... از شب چه خبر باشد مر مردم خوابی را
6 ... همکاسه ملک باشد مهمان خدایی را ... باده ز فلک آید مردان ثوابی را
7 ... نوشد لب صدیقش ز اکواب و اباریقش ... در خم تقی یابی آن باده نابی را
8 ... هشیار کجا داند بی هوشی مستان را ... بوجهل کجا داند احوال صحابی را
9 ... استاد خدا آمد بی واسطه صوفی را ... استاد کتاب آمد صابی و کتابی را
10 ... چون محرم حق گشتی وز واسطه بگذشتی ... بربای نقاب از رخ خوبان نقابی را
11 ... منکر که ز نومیدی گوید که نیابی این ... بنده ره او سازد آن گفت نیابی را
12 ... نی باز سپیدست او نی بلبل خوش نغمه ... ویرانه دنیا به آن جغد غرابی را
13 ... خاموش و مگو دیگر مفزای تو شور و شر ... کز غیب خطاب آید جان های خطابی را

بازگشت






(1/90)

SIVAN





تعداد ابیات : 5 ...
1 ... ای خواجه نمی بینی این روز قیامت را ... ای خواجه نمی بینی این خوش قد و قامت را
2 ... دیوار و در خانه شوریده و دیوانه ... من بر سر دیوارم از بهر علامت را
3 ... ماهیست که در گردش لاغر نشود هرگز ... خورشید جمال او بدریده ظلامت را
4 ... ای خواجه خوش دامن دیوانه تویی یا من ... درکش قدحی با من بگذار ملامت را
5 ... پیش تو از بسی شیدا می جست کرامت ها ... چون دید رخ ساقی بفروخت کرامت را

بازگشت






(1/91)

SIVAN





تعداد ابیات : 12 ...
1 ... امروز گزافی ده آن باده نابی را ... برهم زن و درهم زن این چرخ شتابی را
2 ... گیرم قدح غیبی از دیده نهان آمد ... پنهان نتوان کردن مستی و خرابی را
3 ... ای عشق طرب پیشه خوش گفت خوش اندیشه ... بربای نقاب از رخ آن شاه نقابی را
4 ... تا خیزد ای فرخ زین سو اخ و زان سو اخ ... برکن هله ای گلرخ سغراق و شرابی را
5 ... گر زان که نمی خواهی تا جلوه شود گلشن ... از بهر چه بگشادی دکان گلابی را
6 ... ما را چو ز سر بردی وین جوی روان کردی ... در آب فکن زوتر بط زاده آبی را
7 ... ماییم چو کشت ای جان بررسته در این میدان ... لب خشک و به جان جویان باران سحابی را
8 ... هر سوی رسولی نو گوید که نیابی رو ... لاحول بزن بر سر آن زاغ غرابی را
9 ... ای فتنه هر روحی کیسه بر هر جوحی ... دزدیده رباب از کف بوبکر ربابی را
10 ... امروز چنان خواهم تا مست و خرف سازی ... این جان محدث را وان عقل خطابی را
11 ... ای آب حیات ما شو فاش چو حشر ار چه ... شیر شتر گرگین جانست عرابی را
12 ... ای جاه و جمالت خوش خامش کن و دم درکش ... آگاه مکن از ما هر غافل خوابی را

بازگشت






(1/92)

SIVAN





تعداد ابیات : 9 ...
1 ... ای ساقی جان پر کن آن ساغر پیشین را ... آن راه زن دل را آن راه بر دین را
2 ... زان می که ز دل خیزد با روح درآمیزد ... مخمور کند جوشش مر چشم خدابین را
3 ... آن باده انگوری مر امت عیسی را ... و این باده منصوری مر امت یاسین را
4 ... خم ها است از آن باده خم ها است از این باده ... تا نشکنی آن خم را هرگز نچشی این را
5 ... آن باده بجز یک دم دل را نکند بی غم ... هرگز نکشد غم را هرگز نکند کین را
6 ... یک قطره از این ساغر کار تو کند چون زر ... جانم به فدا باشد این ساغر زرین را
7 ... این حالت اگر باشد اغلب به سحر باشد ... آن را که براندازد او بستر و بالین را
8 ... زنهار که یار بد از وسوسه نفریبد ... تا نشکنی از سستی مر عهد سلاطین را
9 ... گر زخم خوری بر رو رو زخم دگر می جو ... رستم چه کند در صف دسته گل و نسرین را

بازگشت






(1/93)

SIVAN





تعداد ابیات : 22 ...
1 ... معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا ... کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا
2 ... ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد ... باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا
3 ... یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی ... غمخواره یاران شد تا باد چنین بادا
4 ... هم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردی ... نک سرده مهمان شد تا باد چنین بادا
5 ... زان طلعت شاهانه زان مشعله خانه ... هر گوشه چو میدان شد تا باد چنین بادا
6 ... زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش ... عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا
7 ... شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد ... خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا
8 ... از دولت محزونان وز همت مجنونان ... آن سلسله جنبان شد تا باد چنین بادا
9 ... عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد ... عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا
10 ... ای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزل ... کان زهره به میزان شد تا باد چنین بادا
11 ... درویش فریدون شد هم کیسه قارون شد ... همکاسه سلطان شد تا باد چنین بادا
12 ... آن باد هوا را بین ز افسون لب شیرین ... با نای در افغان شد تا باد چنین بادا
13 ... فرعون بدان سختی با آن همه بدبختی ... نک موسی عمران شد تا باد چنین بادا
14 ... آن گرگ بدان زشتی با جهل و فرامشتی ... نک یوسف کنعان شد تا باد چنین بادا
15 ... شمس الحق تبریزی از بس که درآمیزی ... تبریز خراسان شد تا باد چنین بادا
16 ... از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی ... ابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادا
17 ... آن ماه چو تابان شد کونین گلستان شد ... اشخاص همه جان شد تا باد چنین بادا
18 ... بر روح برافزودی تا بود چنین بودی ... فر تو فروزان شد تا باد چنین بادا
19 ... قهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شد ... ابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادا
20 ... از کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستش ... این گاو چو قربان شد تا باد چنین بادا

(1/94)

SIVAN

21 ... ارضی چو سمایی شد مقصود سنایی شد ... این بود همه آن شد تا باد چنین بادا
22 ... خاموش که سرمستم بربست کسی دستم ... اندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا

بازگشت






(1/95)

SIVAN





تعداد ابیات : 14 ...
1 ... ای یار قمرسیما ای مطرب شکرخا ... آواز تو جان افزا تا روز مشین از پا
2 ... سودی همگی سودی بر جمله برافزودی ... تا بود چنین بودی تا روز مشین از پا
3 ... صد شهر خبر رفته کای مردم آشفته ... بیدار شد آن خفته تا روز مشین از پا
4 ... بیدار شد آن فتنه کو چون بزند طعنه ... در کوه کند رخنه تا روز مشین از پا
5 ... در خانه چنین جمعی در جمع چنین شمعی ... دارم ز تو من طمعی تا روز مشین از پا
6 ... میر آمد میر آمد وان بدر منیر آمد ... وان شکر و شیر آمد تا روز مشین از پا
7 ... ای بانگ و نوایت تر وز باد صبا خوشتر ... ما را تو بری از سر تا روز مشین از پا
8 ... مجلس به تو فرخنده عشرت ز دمت زنده ... چون شمع فروزنده تا روز مشین از پا
9 ... این چرخ و زمین خیمه کس دید چنین خیمه ... ای استن این خیمه تا روز مشین از پا
10 ... این قوم پرند از تو باکر و فرند از تو ... زیر و زبرند از تو تا روز مشین از پا
11 ... در بحر چو کشتیبان آن پیل همی جنبان ... تا منزل آباقان تا روز مشین از پا
12 ... ای خوش نفس نایی بس نادره برنایی ... چون با همه برنایی تا روز مشین از پا
13 ... دف از کف دست آید نی از دم مست آید ... با نی همه پست آید تا روز مشین از پا
14 ... چون جان خمشیم اما کی خسبد جان جانا ... تو باش زبان ما تا روز مشین از پا

بازگشت






(1/96)

SIVAN





تعداد ابیات : 5 ...
1 ... چون گل همه تن خندم نه از راه دهان تنها ... زیرا که منم بی من با شاه جهان تنها
2 ... ای مشعله آورده دل را به سحر برده ... جان را برسان در دل دل را مستان تنها
3 ... از خشم و حسد جان را بیگانه مکن با دل ... آن را مگذار این جا وین را بمخوان تنها
4 ... شاهانه پیامی کن یک دعوت عامی کن ... تا کی بود ای سلطان این با تو و آن تنها
5 ... چون دوش اگر امشب نایی و ببندی لب ... صد شور کنیم ای جان نکنیم فغان تنها

بازگشت






(1/97)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... از بهر خدا بنگر در روی چو زر جانا ... هر جا که روی ما را با خویش ببر جانا
2 ... چون در دل ما آیی تو دامن خود برکش ... تا جامه نیالایی از خون جگر جانا
3 ... ای ماه برآ آخر بر کوری مه رویان ... ابری سیه اندرکش در روی قمر جانا
4 ... زان روز که زادی تو ای لب شکر از مادر ... آوه که چه کاسد شد بازار شکر جانا
5 ... گفتی که سلام علیک بگرفت همه عالم ... دل سجده درافتاده جان بسته کمر جانا
6 ... چون شمع بدم سوزان هر شب به سحر کشته ... امروز بنشناسم شب را ز سحر جانا
7 ... شمس الحق تبریزی شاهنشه خون ریزی ... ای بحر کمربسته پیش تو گهر جانا

بازگشت






(1/98)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... ای گشته ز تو خندان بستان و گل رعنا ... پیوسته چنین بادا چون شیر و شکر با ما
2 ... ای چرخ تو را بنده وی خلق ز تو زنده ... احسنت زهی خوابی شاباش زهی زیبا
3 ... دریای جمال تو چون موج زند ناگه ... پرگنج شود پستی فردوس شود بالا
4 ... هر سوی که روی آری در پیش تو گل روید ... هر جا که روی آیی فرشت همه زر بادا
5 ... وان دم که ز بدخویی دشنام و جفا گویی ... می گو که جفای تو حلواست همه حلوا
6 ... گر چه دل سنگستش بنگر که چه رنگستش ... کز مشعله ننگستش وز رنگ گل حمرا
7 ... یا رب دل بازش ده صد عمر درازش ده ... فخرش ده و نازش ده تا فخر بود ما را

بازگشت






(1/99)

SIVAN





تعداد ابیات : 9 ...
1 ... جانا سر تو یارا مگذار چنین ما را ... ای سرو روان بنما آن قامت بالا را
2 ... خرم کن و روشن کن این مفرش خاکی را ... خورشید دگر بنما این گنبد خضرا را
3 ... رهبر کن جان ها را پرزر کن کان ها را ... در جوش و خروش آور از زلزله دریا را
4 ... خورشید پناه آرد در سایه اقبالت ... آری چه توان کردن آن سایه عنقا را
5 ... مغزی که بد اندیشد آن نقص بسست ای جان ... سودای بپوسیده پوسیده سودا را
6 ... هم رحمت رحمانی هم مرهم و درمانی ... درده تو طبیبانه آن دافع صفرا را
7 ... تو بلبل گلزاری تو ساقی ابراری ... تو سرده اسراری هم بی سر و بی پا را
8 ... یا رب که چه داری تو کز لطف بهاری تو ... در کار درآری تو سنگ و که خارا را
9 ... افروخته نوری انگیخته شوری ... ننشاند صد طوفان آن فتنه و غوغا را

بازگشت






(1/100)

SIVAN





تعداد ابیات : 5 ...
1 ... شاد آمدی ای مه رو ای شادی جان شاد آ ... تا بود چنین بودی تا باد چنان بادا
2 ... ای صورت هر شادی اندر دل ما یادی ... ای صورت عشق کل اندر دل ما یاد آ
3 ... بیرون پر از این طفلی ما را برهان ای جان ... از منت هر دادو وز غصه هر دادا
4 ... ما چنگ زدیم از غم در یار و رخان ما ... ای دف تو بنال از دل وی نای به فریاد آ
5 ... ای دل تو که زیبایی شیرین شو از آن خسرو ... ور خسرو شیرینی در عشق چو فرهاد آ

بازگشت






(1/101)

SIVAN





تعداد ابیات : 4 ...
1 ... یک پند ز من بشنو خواهی نشوی رسوا ... من خمره افیونم زنهار سرم مگشا
2 ... آتش به من اندرزن آتش چه زند با من ... کاندر فلک افکندم صد آتش و صد غوغا
3 ... گر چرخ همه سر شد ور خاک همه پا شد ... نی سر بهلم آن را نی پا بهلم این را
4 ... یا صافیه الخمر فی آنیه المولی ... اسکر نفرا لدا و السکر بنا اولی

بازگشت






(1/102)

SIVAN





تعداد ابیات : 6 ...
1 ... ای شاد که ما هستیم اندر غم تو جانا ... هم محرم عشق تو هم محرم تو جانا
2 ... هم ناظر روی تو هم مست سبوی تو ... هم شسته به نظاره بر طارم تو جانا
3 ... تو جان سلیمانی آرامگه جانی ... ای دیو و پری شیدا از خاتم تو جانا
4 ... ای بیخودی جان ها در طلعت خوب تو ... ای روشنی دل ها اندر دم تو جانا
5 ... در عشق تو خمارم در سر ز تو می دارم ... از حسن جمالات پرخرم تو جانا
6 ... تو کعبه عشاقی شمس الحق تبریزی ... زمزم شکر آمیزد از زمزم تو جانا

بازگشت






(1/103)

SIVAN





تعداد ابیات : 10 ...
1 ... در آب فکن ساقی بط زاده آبی را ... بشتاب و شتاب اولی مستان شبابی را
2 ... ای جان بهار و دی وی حاتم نقل و می ... پر کن ز شکر چون نی بوبکر ربابی را
3 ... ای ساقی شور و شر هین عیش بگیر از سر ... پر کن ز می احمر سغراق و شرابی را
4 ... بنما ز می فرخ این سو اخ و آن سو اخ ... بربای نقاب از رخ معشوق نقابی را
5 ... احسنت زهی یار او شاخ گل بی خار او ... شاباش زهی دارو دل های کبابی را
6 ... صد حلقه نگر شیدا زان باده ناپیدا ... کاسد کند این صهبا صد خمر لعابی را
7 ... مستان چمن پنهان اشکوفه ز شاخ افشان ... صد کوه چو که غلطان سیلاب حبابی را
8 ... گر آن قدح روشن جانست نهان از تن ... پنهان نتوان کردن مستی و خرابی را
9 ... ماییم چو کشت ای جان سرسبز در این میدان ... تشنه شده و جویان باران سحابی را
10 ... چون رعد نه ای خامش چون پرده تست این هش ... وز صبر و فنا می کش طوطی خطابی را

بازگشت






(1/104)

SIVAN





تعداد ابیات : 12 ...
1 ... زهی باغ زهی باغ که بشکفت ز بالا ... زهی قدر و زهی بدر تبارک و تعالی
2 ... زهی فر زهی نور زهی شر زهی شور ... زهی گوهر منثور زهی پشت و تولا
3 ... زهی ملک زهی مال زهی قال زهی حال ... زهی پر و زهی بال بر افلاک تجلی
4 ... چو جان سلسله ها را بدرد به حرونی ... چه ذاالنون چه مجنون چه لیلی و چه لیلا
5 ... علم های الهی ز پس کوه برآمد ... چه سلطان و چه خاقان چه والی و چه والا
6 ... چه پیش آمد جان را که پس انداخت جهان را ... بزن گردن آن را که بگوید که تسلا
7 ... چو بی واسطه جبار بپرورد جهان را ... چه ناقوس چه ناموس چه اهلا و چه سهلا
8 ... گر اجزای زمینی وگر روح امینی ... چو آن حال ببینی بگو جل جلالا
9 ... گر افلاک نباشد به خدا باک نباشد ... دل غمناک نباشد مکن بانگ و علالا
10 ... فروپوش فروپوش نه بخروش نه بفروش ... تویی باده مدهوش یکی لحظه بپالا
11 ... تو کرباسی و قصار تو انگوری و عصار ... بپالا و بیفشار ولی دست میالا
12 ... خمش باش خمش باش در این مجمع اوباش ... مگو فاش مگو فاش ز مولی و ز مولا

بازگشت






(1/105)

SIVAN





تعداد ابیات : 5 ...
1 ... میندیش میندیش که اندیشه گری ها ... چو نفطند بسوزند ز هر بیخ تری ها
2 ... خرف باش خرف باش ز مستی و ز حیرت ... که تا جمله نیستان نماید شکری ها
3 ... جنونست شجاعت میندیش و درانداز ... چو شیران و چو مردان گذر کن ز غری ها
4 ... که اندیشه چو دامست بر ایثار حرامست ... چرا باید حیلت پی لقمه بری ها
5 ... ره لقمه چو بستی ز هر حیله برستی ... وگر حرص بنالد بگیریم کری ها

بازگشت






(1/106)

SIVAN





تعداد ابیات : 15 ...
1 ... زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا ... چه نغزست و چه خوبست چه زیباست خدایا
2 ... از آن آب حیاتست که ما چرخ زنانیم ... نه از کف و نه از نای نه دف هاست خدایا
3 ... یقین گشت که آن شاه در این عرس نهانست ... که اسباب شکرریز مهیاست خدایا
4 ... به هر مغز و دماغی که درافتاد خیالش ... چه مغزست و چه نغزست چه بیناست خدایا
5 ... تن ار کرد فغانی ز غم سود و زیانی ... ز تست آنک دمیدن نه ز سرناست خدایا
6 ... نی تن را همه سوراخ چنان کرد کف تو ... که شب و روز در این ناله و غوغاست خدایا
7 ... نی بیچاره چه داند که ره پرده چه باشد ... دم ناییست که بیننده و داناست خدایا
8 ... که در باغ و گلستان ز کر و فر مستان ... چه نورست و چه شورست چه سوداست خدایا
9 ... ز تیه خوش موسی و ز مایده عیسی ... چه لوتست و چه قوتست و چه حلواست خدایا
10 ... از این لوت و زین قوت چه مستیم و چه مبهوت ... که از دخل زمین نیست ز بالاست خدایا
11 ... ز عکس رخ آن یار در این گلشن و گلزار ... به هر سو مه و خورشید و ثریاست خدایا
12 ... چو سیلیم و چو جوییم همه سوی تو پوییم ... که منزلگه هر سیل به دریاست خدایا
13 ... بسی خوردم سوگند که خاموش کنم لیک ... مگر هر در دریای تو گویاست خدایا
14 ... خمش ای دل که تو مستی مبادا به جهانی ... نگهش دار ز آفت که برجاست خدایا
15 ... ز شمس الحق تبریز دل و جان و دو دیده ... سراسیمه و آشفته سوداست خدایا

بازگشت






(1/107)

SIVAN





تعداد ابیات : 10 ...
1 ... زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا ... چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا
2 ... چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید ... چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا
3 ... زهی ماه زهی ماه زهی باده همراه ... که جان را و جهان را بیاراست خدایا
4 ... زهی شور زهی شور که انگیخته عالم ... زهی کار زهی بار که آن جاست خدایا
5 ... فروریخت فروریخت شهنشاه سواران ... زهی گرد زهی گرد که برخاست خدایا
6 ... فتادیم فتادیم بدان سان که نخیزیم ... ندانیم ندانیم چه غوغاست خدایا
7 ... ز هر کوی ز هر کوی یکی دود دگرگون ... دگربار دگربار چه سوداست خدایا
8 ... نه دامیست نه زنجیر همه بسته چراییم ... چه بندست چه زنجیر که برپاست خدایا
9 ... چه نقشیست چه نقشیست در این تابه دل ها ... غریبست غریبست ز بالاست خدایا
10 ... خموشید خموشید که تا فاش نگردید ... که اغیار گرفتست چپ و راست خدایا

بازگشت






(1/108)

SIVAN





تعداد ابیات : 13 ...
1 ... لب را تو به هر بوسه و هر لوت میالا ... تا از لب دلدار شود مست و شکرخا
2 ... تا از لب تو بوی لب غیر نیاید ... تا عشق مجرد شود و صافی و یکتا
3 ... آن لب که بود کون خری بوسه گه او ... کی یابد آن لب شکربوس مسیحا
4 ... می دانک حدث باشد جز نور قدیمی ... بر مزبله پرحدث آن گاه تماشا
5 ... آنگه که فنا شد حدث اندر دل پالیز ... رست از حدثی و شود او چاشنی افزا
6 ... تا تو حدثی لذت تقدیس چه دانی ... رو از حدثی سوی تبارک و تعالی
7 ... زان دست مسیح آمد داروی جهانی ... کو دست نگه داشت ز هر کاسه سکبا
8 ... از نعمت فرعون چه موسی کف و لب شست ... دریای کرم داد مر او را ید بیضا
9 ... خواهی که ز معده و لب هر خام گریزی ... پرگوهر و روتلخ همی باش چو دریا
10 ... هین چشم فروبند که آن چشم غیورست ... هین معده تهی دار که لوتیست مهیا
11 ... سگ سیر شود هیچ شکاری بنگیرد ... کز آتش جوعست تک و گام تقاضا
12 ... کو دست و لب پاک که گیرد قدح پاک ... کو صوفی چالاک که آید سوی حلوا
13 ... بنمای از این حرف تصاویر حقایق ... یا من قسم القهوه و الکاس علینا

بازگشت






(1/109)

SIVAN





تعداد ابیات : 19 ...
1 ... رفتم به سوی مصر و خریدم شکری را ... خود فاش بگو یوسف زرین کمری را
2 ... در شهر کی دیدست چنین شهره بتی را ... در بر کی کشیدست سهیل و قمری را
3 ... بنشاند به ملکت ملکی بنده بد را ... بخرید به گوهر کرمش بی گهری را
4 ... خضر خضرانست و از هیچ عجب نیست ... کز چشمه جان تازه کند او جگری را
5 ... از بهر زبردستی و دولت دهی آمد ... نی زیر و زبر کردن زیر و زبری را
6 ... شاید که نخسپیم به شب چونک نهانی ... مه بوسه دهد هر شب انجم شمری را
7 ... آثار رساند دل و جان را به مثر ... حمال دل و جان کند آن شه اثری را
8 ... اکسیر خداییست بدان آمد کاین جا ... هر لحظه زر سرخ کند او حجری را
9 ... جان های چو عیسی به سوی چرخ برانند ... غم نیست اگر ره نبود لاشه خری را
10 ... هر چیز گمان بردم در عالم و این نی ... کاین جاه و جلالست خدایی نظری را
11 ... سوز دل شاهانه خورشید بباید ... تا سرمه کشد چشم عروس سحری را
12 ... ما عقل نداریم یکی ذره وگر نی ... کی آهوی عاقل طلبد شیر نری را
13 ... بی عقل چو سایه پیت ای دوست دوانیم ... کان روی چو خورشید تو نبود دگری را
14 ... خورشید همه روز بدان تیغ گزارد ... تا زخم زند هر طرفی بی سپری را
15 ... بر سینه نهد عقل چنان دل شکنی را ... در خانه کشد روح چنان رهگذی را
16 ... در هدیه دهد چشم چنان لعل لبی را ... رخ زر زند از بهر چنین سیمبری را
17 ... رو صاحب آن چشم شو ای خواجه چو ابرو ... کو راست کند چشم کژ کژنگری را
18 ... ای پاک دلان با جز او عشق مبازید ... نتوان دل و جان دادن هر مختصری را
19 ... خاموش که او خود بکشد عاشق خود را ... تا چند کشی دامن هر بی هنری را

بازگشت


(1/110)

SIVAN

 

(1/111)

SIVAN





تعداد ابیات : 15 ...
1 ... ای از نظرت مست شده اسم و مسما ... ای یوسف جان گشته ز لب های شکرخا
2 ... ما را چه از آن قصه که گاو آمد و خر رفت ... هین وقت لطیفست از آن عربده بازآ
3 ... ای شاه تو شاهی کن و آراسته کن بزم ... ای جان ولی نعمت هر وامق و عذرا
4 ... هم دایه جان هایی و هم جوی می و شیر ... هم جنت فردوسی و هم سدره خضرا
5 ... جز این بنگوییم وگر نیز بگوییم ... گویید خسیسان که محالست و علالا
6 ... خواهی که بگویم بده آن جام صبوحی ... تا چرخ به رقص آید و صد زهره زهرا
7 ... هر جا ترشی باشد اندر غم دنیی ... می غرد و می برد از آن جای دل ما
8 ... برخیز بخیلانه در خانه فروبند ... کان جا که تویی خانه شود گلشن و صحرا
9 ... این مه ز کجا آمد وین روی چه رویست ... این نور خداییست تبارک و تعالی
10 ... هم قادر و هم قاهر و هم اول و آخر ... اول غم و سودا و به آخر ید بیضا
11 ... هر دل که نلرزیدت و هر چشم که نگریست ... یا رب خبرش ده تو از این عیش و تماشا
12 ... تا شید برآرد وی و آید به سر کوی ... فریاد برآرد که تمنیت تمنا
13 ... نگذاردش آن عشق که سر نیز بخارد ... شاباش زهی سلسله و جذب و تقاضا
14 ... در شهر چو من گول مگر عشق ندیدست ... هر لحظه مرا گیرد این عشق ز بالا
15 ... هر داد و گرفتی که ز بالاست لطیفست ... گر حاذق جدست وگر عشوه تیبا

بازگشت






(1/112)

SIVAN





تعداد ابیات : 20 ...
1 ... دلارام نهان گشته ز غوغا ... همه رفتند و خلوت شد برون آ
2 ... برآور بنده را از غرقه خون ... فرح ده روی زردم را ز صفرا
3 ... کنار خویش دریا کردم از اشک ... تماشا چون نیایی سوی دریا
4 ... چو تو در آینه دیدی رخ خود ... از آن خوشتر کجا باشد تماشا
5 ... غلط کردم در آیینه نگنجی ... ز نورت می شود لا کل اشیاء
6 ... رهید آن آینه از رنج صیقل ... ز رویت می شود پاک و مصفا
7 ... تو پنهانی چو عقل و جمله از تست ... خرابی ها عمارت ها به هر جا
8 ... هر آنک پهلوی تو خانه گیرد ... به پیشش پست شد بام ثریا
9 ... چه باشد حال تن کز جان جدا شد ... چه عذر آورد کسی کز تست عذرا
10 ... چه یاری یابد از یاران همدل ... کسی کز جان شیرین گشت تنها
11 ... به از صبحی تو خلقان را به هر روز ... به از خوابی ضعیفان را به شب ها
12 ... تو را در جان بدیدم بازرستم ... چو گمراهان نگویم زیر و بالا
13 ... چو در عالم زدی تو آتش عشق ... جهان گشتست همچون دیگ حلوا
14 ... همه حسن از تو باید ماه و خورشید ... همه مغز از تو باید جدی و جوزا
15 ... بدان شد شب شفا و راحت خلق ... که سودای توش بخشید سودا
16 ... چو پروانه ست خلق و روز چون شمع ... که از زیب خودش کردی تو زیبا
17 ... هر آن پروانه که شمع تو را دید ... شبش خوشتر ز روز آمد به سیما
18 ... همی پرد به گرد شمع حسنت ... به روز و شب ندارد هیچ پروا
19 ... نمی یارم بیان کردن از این بیش ... بگفتم این قدر باقی تو فرما
20 ... بگو باقی تو شمس الدین تبریز ... که به گوید حدیث قاف عنقا

بازگشت






(1/113)

SIVAN





تعداد ابیات : 10 ...
1 ... بیا ای جان نو داده جهان را ... ببر از کار عقل کاردان را
2 ... چو تیرم تا نپرانی نپرم ... بیا بار دگر پر کن کمان را
3 ... ز عشقت باز طشت از بام افتاد ... فرست از بام باز آن نردبان را
4 ... مرا گویند بامش از چه سویست ... از آن سویی که آوردند جان را
5 ... از آن سویی که هر شب جان روانست ... به وقت صبح بازآرد روان را
6 ... از آن سو که بهار آید زمین را ... چراغ نو دهد صبح آسمان را
7 ... از آن سو که عصایی اژدها شد ... به دوزخ برد او فرعونیان را
8 ... از آن سو که تو را این جست و جو خاست ... نشان خود اوست می جوید نشان را
9 ... تو آن مردی که او بر خر نشسته است ... همی پرسد ز خر این را و آن را
10 ... خمش کن کو نمی خواهد ز غیرت ... که در دریا درآرد همگنان را

بازگشت






(1/114)

SIVAN





تعداد ابیات : 20 ...
1 ... بسوزانیم سودا و جنون را ... درآشامیم هر دم موج خون را
2 ... حریف دوزخ آشامان مستیم ... که بشکافند سقف سبزگون را
3 ... چه خواهد کرد شمع لایزالی ... فلک را وین دو شمع سرنگون را
4 ... فروبریم دست دزد غم را ... که دزدیدست عقل صد زبون را
5 ... شراب صرف سلطانی بریزیم ... بخوابانیم عقل ذوفنون را
6 ... چو گردد مست حد بر وی برانیم ... که از حد برد تزویر و فسون را
7 ... اگر چه زوبع و استاد جمله ست ... چه داند حیله ریب المنون را
8 ... چنانش بیخود و سرمست سازیم ... که چون آید نداند راه چون را
9 ... چنان پیر و چنان عالم فنا به ... که تا عبرت شود لایعلمون را
10 ... کنون عالم شود کز عشق جان داد ... کنون واقف شود علم درون را
11 ... درون خانه دل او ببیند ... ستون این جهان بی ستون را
12 ... که سرگردان بدین سرهاست گر نه ... سکون بودی جهان بی سکون را
13 ... تن باسر نداند سر کن را ... تن بی سر شناسد کاف و نون را
14 ... یکی لحظه بنه سر ای برادر ... چه باشد از برای آزمون را
15 ... یکی دم رام کن از بهر سلطان ... چنین سگ را چنین اسب حرون را
16 ... تو دوزخ دان خودآگاهی عالم ... فنا شو کم طلب این سرفزون را
17 ... چنان اندر صفات حق فرورو ... که برنایی نبینی این برون را
18 ... چه جویی ذوق این آب سیه را ... چه بویی سبزه این بام تون را
19 ... خمش کردم نیارم شرح کردن ... ز رشک و غیرت هر خام دون را
20 ... نما ای شمس تبریزی کمالی ... که تا نقصی نباشد کاف و نون را

بازگشت






(1/115)

SIVAN





تعداد ابیات : 15 ...
1 ... سلیمانا بیار انگشتری را ... مطیع و بنده کن دیو و پری را
2 ... برآر آواز ردوها علی ... منور کن سرای شش دری را
3 ... برآوردن ز مغرب آفتابی ... مسلم شد ضمیر آن سری را
4 ... بدین سان مهتری یابد هر آن کس ... که بهر حق گذارد مهتری را
5 ... بنه بر خوان جفان کالجوابی ... مکرم کن نیاز مشتری را
6 ... به کاسی کاسه سر را طرب ده ... تو کن مخمور چشم عبهری را
7 ... ز صورت های غیبی پرده بردار ... کسادی ده نقوش آزری را
8 ... ز چاه و آب چه رنجور گشتیم ... روان کن چشمه های کوثری را
9 ... دلا در بزم شاهنشاه دررو ... پذیرا شو شراب احمری را
10 ... زر و زن را به جان مپرست زیرا ... بر این دو دوخت یزدان کافری را
11 ... جهاد نفس کن زیرا که اجری ... برای این دهد شه لشکری را
12 ... دل سیمین بری کز عشق رویش ... ز حیرت گم کند زر هم زری را
13 ... بدان دریادلی کز جوش و نوشش ... به دست آورد گوهر گوهری را
14 ... که باقی غزل را تو بگویی ... به رشک آری تو سحر سامری را
15 ... خمش کردم که پایم گل فرورفت ... تو بگشا پر نطق جعفری را

بازگشت






(1/116)

SIVAN





تعداد ابیات : 12 ...
1 ... دل و جان را در این حضرت بپالا ... چو صافی شد رود صافی به بالا
2 ... اگر خواهی که ز آب صاف نوشی ... لب خود را به هر دردی میالا
3 ... از این سیلاب درد او پاک ماند ... که جانبازست و چست و بی مبالا
4 ... نپرد عقل جزوی زین عقیله ... چو نبود عقل کل بر جزو لالا
5 ... نلرزد دست وقت زر شمردن ... چو بازرگان بداند قدر کالا
6 ... چه گرگینست وگر خارست این حرص ... کسی خود را بر این گرگین ممالا
7 ... چو شد ناسور بر گرگین چنین گر ... طلی سازش به ذکر حق تعالا
8 ... اگر خواهی که این در باز گردد ... سوی این در روان و بی ملال آ
9 ... رها کن صدر و ناموس و تکبر ... میان جان بجو صدر معلا
10 ... کلاه رفعت و تاج سلیمان ... به هر کل کی رسد حاشا و کلا
11 ... خمش کردم سخن کوتاه خوشتر ... که این ساعت نمی گنجد علالا
12 ... جواب آن غزل که گفت شاعر ... بقایی شاء لیس هم ارتحالا

بازگشت






(1/117)

SIVAN





تعداد ابیات : 8 ...
1 ... خبر کن ای ستاره یار ما را ... که دریابد دل خون خوار ما را
2 ... خبر کن آن طبیب عاشقان را ... که تا شربت دهد بیمار ما را
3 ... بگو شکرفروش شکرین را ... که تا رونق دهد بازار ما را
4 ... اگر در سر بگردانی دل خود ... نه دشمن بشنود اسرار ما را
5 ... پس اندر عشق دشمن کام گردم ... که دشمن می نپرسد کار ما را
6 ... اگر چه دشمن ما جان ندارد ... بسوزان جان دشمن دار ما را
7 ... اگر گل بر سرستت تا نشویی ... بیار و بشکفان گلزار ما را
8 ... بیا ای شمس تبریزی نیر ... بدان رخ نور ده دیدار ما را

بازگشت






(1/118)

SIVAN





تعداد ابیات : 6 ...
1 ... چو او باشد دل دلسوز ما را ... چه باشد شب چه باشد روز ما را
2 ... که خورشید ار فروشد ار برآمد ... بس است این جان جان افروز ما را
3 ... تو مادرمرده را شیون میاموز ... که استادست عشق آموز ما را
4 ... مدوزان خرقه ما را مدران ... نشاید شیخ خرقه دوز ما را
5 ... همه کس بر عدو پیروز خواهد ... جمال آن عدو پیروز ما را
6 ... همه کس بخت گنج اندوز جوید ... ولیکن عشق رنج اندوز ما را

بازگشت






(1/119)

SIVAN





تعداد ابیات : 9 ...
1 ... مرا حلوا هوس کردست حلوا ... میفکن وعده حلوا به فردا
2 ... دل و جانم بدان حلواست پیوست ... که صوفی را صفا آرد نه صفرا
3 ... زهی حلوای گرم و چرب و شیرین ... که هر دم می رسد بویش ز بالا
4 ... دهانی بسته حلوا خور چو انجیر ... ز دل خور هیچ دست و لب میالا
5 ... از آن دستست این حلوا از آن دست ... بخور زان دست ای بی دست و بی پا
6 ... دمی با مصطفا و کاسه باشیم ... که او می خورد از آن جا شیر و خرما
7 ... از آن خرما که مریم را ندا کرد ... کلی و اشربی و قری عینا
8 ... دلیل آنک زاده عقل کلیم ... ندایش می رسد کای جان بابا
9 ... همی خواند که فرزندان بیایید ... که خوان آراسته ست و یار تنها

بازگشت






(1/120)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... امیر حسن خندان کن چشم را ... وجودی بخش مر مشتی عدم را
2 ... سیاهی می نماید لشکر غم ... ظفر ده شادی صاحب علم را
3 ... به حسن خود تو شادی را بکن شاد ... غم و اندوه ده اندوه و غم را
4 ... کرم را شادمان کن از جمالت ... که حسن تو دهد صد جان کرم را
5 ... تو کارم زان بر سیمین چو زر کن ... تو لعلین کن رخ همچون زرم را
6 ... دلا چون طالب بیشی عشقی ... تو کم اندیش در دل بیش و کم را
7 ... بنه آن سر به پیش شمس تبریز ... که ایمانست سجده آن صنم را

بازگشت






(1/121)

SIVAN





تعداد ابیات : 5 ...
1 ... به برج دل رسیدی بیست این جا ... چو آن مه را بدیدی بیست این جا
2 ... بسی این رخت خود را هر نواحی ... ز نادانی کشیدی بیست این جا
3 ... بشد عمری و از خوبی آن مه ... به هر نوعی شنیدی بیست این جا
4 ... ببین آن حسن را کز دیدن او ... بدید و نابدیدی بیست این جا
5 ... به سینه تو که آن پستان شیرست ... که از شیرش چشیدی بیست این جا

بازگشت






(1/122)

SIVAN





تعداد ابیات : 12 ...
1 ... بکت عینی غداه البین دمعا ... و اخری بالبکا بخلت علینا
2 ... فعاقبت التی بخلت علینا ... بان غمضتها یوم التقینا
3 ... چه مرد آن عتابم خیز یارا ... بده آن جام مالامال صهبا
4 ... نرنجم ز آنچ مردم می برنجند ... که پیشم جمله جان ها هست یکتا
5 ... اگر چه پوستینی بازگونه ... بپوشیدست این اجسام بر ما
6 ... تو را در پوستین من می شناسم ... همان جان منی در پوست جانا
7 ... بدرم پوست را تو هم بدران ... چرا سازیم با خود جنگ و هیجا
8 ... یکی جانیم در اجسام مفرق ... اگر خردیم اگر پیریم و برنا
9 ... چراغک هاست کتش را جدا کرد ... یکی اصلست ایشان را و منش
10 ... یکی طبع و یکی رنگ و یکی خوی ... که سرهاشان نباشد غیر پاها
11 ... در این تقریر برهان هاست در دل ... به سر با تو بگویم یا به اخفا
12 ... غلط خود تو بگویی با تو آن را ... چه تو بر توست بنگر این تماشا

بازگشت






(1/123)

SIVAN





تعداد ابیات : 9 ...
1 ... تو بشکن چنگ ما را ای معلا ... هزاران چنگ دیگر هست این جا
2 ... چو ما در چنگ عشق اندرفتادیم ... چه کم آید بر ما چنگ و سرنا
3 ... رباب و چنگ عالم گر بسوزد ... بسی چنگی پنهانیست یارا
4 ... ترنگ و تنتنش رفته به گردون ... اگر چه ناید آن در گوش صما
5 ... چراغ و شمع عالم گر بمیرد ... چو غم چون سنگ و آهن هست برجا
6 ... به روی بحر خاشاکست اغانی ... نیاید گوهری بر روی دریا
7 ... ولیکن لطف خاشاک از گهر دان ... که عکس عکس برق اوست بر ما
8 ... اغانی جمله فرع شوق وصلیست ... برابر نیست فرع و اصل اصلا
9 ... دهان بربند و بگشا روزن دل ... از آن ره باش با ارواح گویا

بازگشت






(1/124)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... برای تو فدا کردیم جان ها ... کشیده بهر تو زخم زبان ها
2 ... شنیده طعنه های همچو آتش ... رسیده تیر کاری زان کمان ها
3 ... اگر دل را برون آریم پیشت ... ببخشایی بر آن پرخون نشان ها
4 ... اگر دشمن تو را از من بدی گفت ... مها دشمن چه گوید جز چنان ها
5 ... بیا ای آفتاب جمله خوبان ... که در لطف تو خندد لعل کان ها
6 ... که بی تو سود ما جمله زیانست ... که گردد سود با بودت زیان ها
7 ... گمان او بسستش زهر قاتل ... که در قند تو دارد بدگمان ها

بازگشت






(1/125)

SIVAN





تعداد ابیات : 12 ...
1 ... ز روی تست عید آثار ما را ... بیا ای عید و عیدی آر ما را
2 ... تو جان عید و از روی تو جانا ... هزاران عید در اسرار ما را
3 ... چو ما در نیستی سر درکشیدیم ... نگیرد غصه دستار ما را
4 ... چو ما بر خویشتن اغیار گشتیم ... نباشد غصه اغیار ما را
5 ... شما را اطلس و شعر خیالی ... خیال خوب آن دلدار ما را
6 ... کتاب مکر و عیاری شما را ... عتاب دلبر عیار ما را
7 ... شما را عید در سالی دو بارست ... دو صد عیدست هر دم کار ما را
8 ... شما را سیم و زر بادا فراوان ... جمال خالق جبار ما را
9 ... شما را اسب تازی باد بی حد ... براق احمد مختار ما را
10 ... اگر عالم همه عیدست و عشرت ... برو عالم شما را یار ما را
11 ... بیا ای عید اکبر شمس تبریز ... به دست این و آن مگذار ما را
12 ... چو خاموشانه عشقت قوی شد ... سخن کوتاه شد این بار ما را

بازگشت






(1/126)

SIVAN





تعداد ابیات : 8 ...
1 ... ای مطرب دل برای یاری را ... در پرده زیر گوی زاری را
2 ... رو در چمن و به روی گل بنگر ... همدم شو بلبل بهاری را
3 ... دانی چه حیات ها و مستی هاست ... در مجلس عشق جان سپاری را
4 ... چون دولت بی شمار را دیدی ... بسپار بدو دم شماری را
5 ... ای روح شکار دلبری گشتی ... کو زنده کند ابد شکاری را
6 ... ای ساقی دل ز کار واماندم ... وقتست بده شراب کاری را
7 ... آراسته کن مرا و مجلس را ... کراسته ای شرابداری را
8 ... بزمیست نهان چنین حریفان را ... جا نیست دگر شرابخواری را

بازگشت






(1/127)

SIVAN





تعداد ابیات : 10 ...
1 ... هر عاشق شاهدی گزیدست ... ما جز تو ندیده ایم یارا
2 ... گر غیر تو ماه باشد ای جان ... بر غیر تو نیست رشک ما را
3 ... ای خلق حدیث او مگویید ... باقی همه شاهدان شما را
4 ... بر نقش فنا چه عشق بازد ... آن کس که بدید کبریا را
5 ... بر غیر خدا حسد نیارد ... آن کس که گمان برد خدا را
6 ... گر رشک و حسد بری برو بر ... کین رشک بدست انبیا را
7 ... چون رفت بر آسمان چارم ... عیسی چه کند کلیسیا را
8 ... بوبکر و عمر به جان گزیدند ... عثمان و علی مرتضا را
9 ... شمس تبریز جو روان کن ... گردان کن سنگ آسیا را
10 ... اندر دل ما تویی نگارا ... غیر تو کلوخ و سنگ خارا

بازگشت






(1/128)

SIVAN





تعداد ابیات : 13 ...
1 ... ای جان و قوام جمله جان ها ... پر بخش و روان کن روان ها
2 ... با تو ز زیان چه باک داریم ... ای سودکن همه زیان ها
3 ... فریاد ز تیرهای غمزه ... وز ابروهای چون کمان ها
4 ... در لعل بتان شکر نهادی ... بگشاده به طمع آن دهان ها
5 ... ای داده به دست ما کلیدی ... بگشاده بدان در جهان ها
6 ... گر زانک نه در میان مایی ... برجسته چراست این میان ها
7 ... ور نیست شراب بی نشانیت ... پس شاهد چیست این نشان ها
8 ... ور تو ز گمان ما برونی ... پس زنده ز کیست این گمان ها
9 ... ور تو ز جهان ما نهانی ... پیدا ز کی می شود نهان ها
10 ... بگذار فسانه های دنیا ... بیزار شدیم ما از آن ها
11 ... جانی که فتاد در شکرریز ... کی گنجد در دلش چنان ها
12 ... آن کو قدم تو را زمین شد ... کی یاد کند ز آسمان ها
13 ... بربند زبان ما به عصمت ... ما را مفکن در این زبان ها

بازگشت






(1/129)

SIVAN





تعداد ابیات : 10 ...
1 ... ای سخت گرفته جادوی را ... شیری بنموده آهوی را
2 ... از سحر تو احولست دیده ... در دیده نهاده ای دوی را
3 ... بنموده ای از ترنج آلو ... کی یافت ترنج آلوی را
4 ... سحر تو نمود بره را گرگ ... بنموده ز گندمی جوی را
5 ... منشور بقا نموده سحرت ... طومار خیال منطوی را
6 ... پر باد هدایتست ریشش ... از سحر تو جاهل غوی را
7 ... سوفسطاییم کرد سحرت ... ای ترک نموده هندوی را
8 ... چون پشه نموده وقت پیکار ... پیلان تهمتن قوی را
9 ... تا جنگ کنند و راست آرند ... تقدیر و قضای مستوی را
10 ... سوفسطایی مشو خمش کن ... بگشای زبان معنوی را

بازگشت






(1/130)

SIVAN





تعداد ابیات : 16 ...
1 ... از دور بدیده شمس دین را ... فخر تبریز و رشک چین را
2 ... آن چشم و چراغ آسمان را ... آن زنده کننده زمین را
3 ... ای گشته چنان و آن چنانتر ... هر جان که بدیده او چنین را
4 ... گفتا که که را کشم به زاری ... گفتمش که بنده کمین را
5 ... این گفتن بود و ناگهانی ... از غیب گشاد او کمین را
6 ... آتش درزد به هست بنده ... وز بیخ بکند کبر و کین را
7 ... بی دل سیهی لاله زان می ... سرمست بکرد یاسمین را
8 ... در دامن اوست عین مقصود ... بر ما بفشاند آستین را
9 ... شاهی که چو رخ نمود مه را ... بر اسب فلک نهاد زین را
10 ... بنشین کژ و راست گو که نبود ... همتا شه روح راستین را
11 ... والله که از او خبر نباشد ... جبریل مقدس امین را
12 ... حالی چه زند به قال آورد ... او چرخ بلند هفتمین را
13 ... چون چشم دگر در او گشادیم ... یک جو نخریم ما یقین را
14 ... آوه که بکرد بازگونه ... آن دولت وصل پوستین را
15 ... ای مطرب عشق شمس دینم ... جان تو که بازگو همین را
16 ... چون می نرسم به دستبوسش ... بر خاک همی زنم جبین را

بازگشت






(1/131)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... بنمود وفا از این جا ... هرگز نرویم ما از این جا
2 ... این جا مدد حیات جانست ... ذوقست دو چشم را از این جا
3 ... این جاست که پا به گل فرورفت ... چون برگیریم پا از این جا
4 ... این جا به خدا که دل نهادیم ... کس را مبر ای خدا از این جا
5 ... این جاست که مرگ ره ندارد ... مرگست بدن جدا از این جا
6 ... زین جای برآمدی چو خورشید ... روشن کردی مرا از این جا
7 ... جان خرم و شاد و تازه گردد ... زین جا یابد بقا از این جا
8 ... یک بار دگر حجاب بردار ... یک بار دگر برآ از این جا
9 ... این جاست شراب لایزالی ... درریز تو ساقیا از این جا
10 ... این چشمه آب زندگانیست ... مشکی پر کن سقا از این جا
11 ... این جا پر و بال یافت دل ها ... بگرفت خرد هوا از این جا

بازگشت






(1/132)

SIVAN





تعداد ابیات : 18 ...
1 ... برخیز و صبوح را بیارا ... پرلخلخه کن کنار ما را
2 ... پیش آر شراب رنگ آمیز ... ای ساقی خوب خوب سیما
3 ... از من پرسید کو چه ساقیست ... قندست و هزار رطل حلوا
4 ... آن ساغر پرعقار برریز ... بر وسوسه محال پیما
5 ... آن می که چو صعوه زو بنوشد ... آهنگ کند به صید عنقا
6 ... زان پیش که دررسد گرانی ... برجه سبک و میان ما آ
7 ... می گرد و چو ماه نور می ده ... حمرا می ده بدان حمیرا
8 ... ما را همه مست و کف زنان کن ... وان گاه نظاره کن تماشا
9 ... در گردش و شیوه های مستان ... در عربده های در علالا
10 ... در گردن این فکنده آن دست ... کان شاه من و حبیب و مولا
11 ... او نیز ببرده روی چون گل ... می بوسد یار را کف پا
12 ... این کیسه گشاده از سخاوت ... که خرج کنید بی محابا
13 ... دستار و قبا فکنده آن نیز ... کاین را به گرو نهید فردا
14 ... صد مادر و صد پدر ندارد ... آن مهر که می بجوشد آن جا
15 ... این می آمد اصول خویشی ... کز سکر چنین شدند اعدا
16 ... آن عربده در شراب دنیاست ... در بزم خدا نباشد آن ها
17 ... نی شورش و نی قیست و نی جنگ ... ساقیست و شراب مجلس آرا
18 ... خاموش که ز سکر نفس کافر ... می گوید لا اله الا

بازگشت






(1/133)

SIVAN





تعداد ابیات : 18 ...
1 ... تا چند تو پس روی به پیش آ ... در کفر مرو به سوی کیش آ
2 ... در نیش تو نوش بین به نیش آ ... آخر تو به اصل اصل خویش آ
3 ... هر چند به صورت از زمینی ... پس رشته گوهر یقینی
4 ... بر مخزن نور حق امینی ... آخر تو به اصل اصل خویش آ
5 ... خود را چو به بیخودی ببستی ... می دانک تو از خودی برستی
6 ... وز بند هزار دام جستی ... آخر تو به اصل اصل خویش آ
7 ... از پشت خلیفه ای بزادی ... چشمی به جهان دون گشادی
8 ... آوه که بدین قدر تو شادی ... آخر تو به اصل اصل خویش آ
9 ... هر چند طلسم این جهانی ... در باطن خویشتن تو کانی
10 ... بگشای دو دیده نهانی ... آخر تو به اصل اصل خویش آ
11 ... چون زاده پرتو جلالی ... وز طالع سعد نیک فالی
12 ... از هر عدمی تو چند نالی ... آخر تو به اصل اصل خویش آ
13 ... لعلی به میان سنگ خارا ... تا چند غلط دهی تو ما را
14 ... در چشم تو ظاهرست یارا ... آخر تو به اصل اصل خویش آ
15 ... چون از بر یار سرکش آیی ... سرمست و لطیف و دلکش آیی
16 ... با چشم خوش و پرآتش آیی ... آخر تو به اصل اصل خویش آ
17 ... در پیش تو داشت جام باقی ... شمس تبریز شاه و ساقی
18 ... سبحان الله زهی رواقی ... آخر تو به اصل اصل خویش آ

بازگشت






(1/134)

SIVAN





تعداد ابیات : 9 ...
1 ... چون خانه روی ز خانه ما ... با آتش و با زبانه ما
2 ... با رستم زال تا نگویی ... از رخش و ز تازیانه ما
3 ... زیرا جز صادقان ندانند ... مکر و دغل و بهانه ما
4 ... اندر دل هیچ کس نگنجیم ... چون در سر اوست شانه ما
5 ... هر جا پر تیر او ببینی ... آن جاست یقین نشانه ما
6 ... از عشق بگو که عشق دامست ... زنهار مگو ز دانه ما
7 ... با خاطر خویش تا نگویی ... ای محرم دل فسانه ما
8 ... گر تو به چنینه ای بگویی ... والله که تویی چنانه ما
9 ... اندر تبریز بد فلانی ... اقبال دل فلانه ما

بازگشت






(1/135)

SIVAN





تعداد ابیات : 16 ...
1 ... دیدم رخ خوب گلشنی را ... آن چشم و چراغ روشنی را
2 ... آن قبله و سجده گاه جان را ... آن عشرت و جای ایمنی را
3 ... دل گفت که جان سپارم آن جا ... بگذارم هستی و منی را
4 ... جان هم به سماع اندرآمد ... آغاز نهاد کف زنی را
5 ... عقل آمد و گفت من چه گویم ... این بخت و سعادت سنی را
6 ... این بوی گلی که کرد چون سرو ... هر پشت دوتای منحنی را
7 ... در عشق بدل شود همه چیز ... ترکی سازند ارمنی را
8 ... ای جان تو به جان جان رسیدی ... وی تن بگذاشتی تنی را
9 ... یاقوت زکات دوست ما راست ... درویش خورد زر غنی را
10 ... آن مریم دردمند یابد ... تازه رطب تر جنی را
11 ... تا دیده غیر برنیفتد ... منمای به خلق محسنی را
12 ... ز ایمان اگرت مراد امنست ... در عزلت جوی ایمنی را
13 ... عزلت گه چیست خانه دل ... در دل خو گیر ساکنی را
14 ... در خانه دل همی رسانند ... آن ساغر باقی هنی را
15 ... خامش کن و فن خامشی گیر ... بگذار تو لاف پرفنی را
16 ... زیرا که دلست جای ایمان ... در دل می دار ممنی را

بازگشت






(1/136)

SIVAN





تعداد ابیات : 23 ...
1 ... سازم دشمنت متکا را ... تا از جز فضل من ندانی
2 ... یاران لطیف باوفا را ... دست و پایت چو مار گردد
3 ... چون درد دهیم دست و پا را ... ای دست مگیر غیر ما را
4 ... ای پا مطلب جز انتها را ... مگریز ز رنج ما که هر جا
5 ... رنجیست رهی بود دوا را ... نگریخت کسی ز رنج الا
6 ... آمد بترش پی جزا را ... از دانه گریز بیم آن جاست
7 ... بگذار به عقل بیم جا را ... شمس تبریز لطف فرمود
8 ... چون رفت ببرد لطف ها را ... دیدم شه خوب خوش لقا را
9 ... آن چشم و چراغ سینه ها را ... آن مونس و غمگسار دل را
10 ... آن جان و جهان جان فزا را ... آن کس که خرد دهد خرد را
11 ... آن کس که صفا دهد صفا را ... آن سجده گه مه و فلک را
12 ... آن قبله جان اولیا را ... هر پاره من جدا همی گفت
13 ... کای شکر و سپاس مر خدا را ... موسی چو بدید ناگهانی
14 ... از سوی درخت آن ضیا را ... گفتا که ز جست و جوی رستم
15 ... چون یافتم این چنین عطا را ... گفت ای موسی سفر رها کن
16 ... وز دست بیفکن آن عصا را ... آن دم موسی ز دل برون کرد
17 ... همسایه و خویش و آشنا را ... اخلع نعلیک این بود این
18 ... کز هر دو جهان ببر ولا را ... در خانه دل جز او نگنجد
19 ... دل داند رشک انبیا را ... گفت ای موسی به کف چه داری
20 ... گفتا که عصاست راه ما را ... گفتا که عصا ز کف بیفکن
21 ... بنگر تو عجایب سما را ... افکند و عصاش اژدها شد
22 ... بگریخت چو دید اژدها را ... گفتا که بگیر تا منش باز
23 ... چوبی سازم پی شما را ... سازم ز عدوت دست یاری

بازگشت






(1/137)

SIVAN





تعداد ابیات : 10 ...
1 ... ساقی تو شراب لامکان را ... آن نام و نشان بی نشان را
2 ... بفزا که فزایش روانی ... سرمست و روانه کن روان را
3 ... یک بار دگر بیا درآموز ... ساقی گشتن تو ساقیان را
4 ... چون چشمه بجوش از دل سنگ ... بشکن تو سبوی جسم و جان را
5 ... عشرت ده عاشقان می را ... حسرت ده طالبان نان را
6 ... نان معماریست حبس تن را ... می بارانیست باغ جان را
7 ... بستم سر سفره زمین را ... بگشا سر خم آسمان را
8 ... بربند دو چشم عیب بین را ... بگشای دو چشم غیب دان را
9 ... تا مسجد و بتکده نماند ... تا نشناسیم این و آن را
10 ... خاموش که آن جهان خاموش ... در بانگ درآرد این جهان را

بازگشت






(1/138)

SIVAN





تعداد ابیات : 9 ...
1 ... گفتی که گزیده ای تو بر ما ... هرگز نبدست این مفرما
2 ... حاجت بنگر مگیر حجت ... بر نقد بزن مگو که فردا
3 ... بگذار مرا که خوش بخسپم ... در سایه ات ای درخت خرما
4 ... ای عشق تو در دلم سرشته ... چون قند و شکر درون حلوا
5 ... وی صورت تو درون چشمم ... مانند گهر میان دریا
6 ... داری سر ما سری بجنبان ... تو نیز بگو زهی تماشا
7 ... آن وعده که کرده ای مرا دوش ... کو زهره که تا کنم تقاضا
8 ... گر دست نمی رسد به خورشید ... از دور همی کنم تمنا
9 ... خورشید و هزار همچو خورشید ... در حسرت تست ای معلا

بازگشت






(1/139)

SIVAN





تعداد ابیات : 19 ...
1 ... گستاخ مکن تو ناکسان را ... در چشم میار این خسان را
2 ... درزی دزدی چو یافت فرصت ... کم آرد جامه رسان را
3 ... ایشان را دار حلقه بر در ... هم نیز نیند لایق آن را
4 ... پیشت به فسون و سخره آیند ... از طمع مپوش این عیان را
5 ... ایشان چو ز خویش پرغمانند ... چون دور کنند ز تو غمان را
6 ... جز خلوت عشق نیست درمان ... رنج باریک اندهان را
7 ... یا دیدن دوست یا هوایش ... دیگر چه کند کسی جهان را
8 ... تا دیدن دوست در خیالش ... می دار تو در سجود جان را
9 ... پیشش چو چراغپایه می ایست ... چون فرصت هاست مر مهان را
10 ... وامانده از این زمانه باشی ... کی بینی اصل این زمان را
11 ... چون گشت گذار از مکان چشم ... زو بیند جان آن مکان را
12 ... جان خوردی تن چو قازغانی ... بر آتش نه تو قازغان را
13 ... تا جوش ببینی ز اندرونت ... زان پس نخری تو داستان را
14 ... نظاره نقد حال خویشی ... نظاره درونست راستان را
15 ... این حال بدایت طریقست ... با گم شدگان دهم نشان را
16 ... چون صد منزل از این گذشتند ... این چون گویم مران کسان را
17 ... مقصود از این بگو و رستی ... یعنی که چراغ آسمان را
18 ... مخدومم شمس حق و دین را ... کوهست پناه انس و جان را
19 ... تبریز از او چو آسمان شد ... دل گم مکناد نردبان را

بازگشت






(1/140)

SIVAN





تعداد ابیات : 9 ...
1 ... کو مطرب عشق چست دانا ... کز عشق زند نه از تقاضا
2 ... مردم به امید و این ندیدم ... در گور شدم بدین تمنا
3 ... ای یار عزیز اگر تو دیدی ... طوبی لک یا حبیب طوبی
4 ... ور پنهانست او خضروار ... تنها به کناره های دریا
5 ... ای باد سلام ما بدو بر ... کاندر دل ما از اوست غوغا
6 ... دانم که سلام های سوزان ... آرد به حبیب عاشقان را
7 ... عشقیست دوار چرخ نه از آب ... عشقیست مسیر ماه نه از پا
8 ... در ذکر به گردش اندرآید ... با آب دو دیده چرخ جان ها
9 ... ذکرست کمند وصل محبوب ... خاموش که جوش کرد سودا

بازگشت






(1/141)

SIVAN





تعداد ابیات : 9 ...
1 ... ما را سفری فتاد بی ما ... آن جا دل ما گشاد بی ما
2 ... آن مه که ز ما نهان همی شد ... رخ بر رخ ما نهاد بی ما
3 ... چون در غم دوست جان بدادیم ... ما را غم او بزاد بی ما
4 ... ماییم همیشه مست بی می ... ماییم همیشه شاد بی ما
5 ... ما را مکنید یاد هرگز ... ما خود هستیم یاد بی ما
6 ... بی ما شده ایم شاد گوییم ... ای ما که همیشه باد بی ما
7 ... درها همه بسته بود بر ما ... بگشود چو راه داد بی ما
8 ... با ما دل کیقباد بنده ست ... بنده ست چو کیقباد بی ما
9 ... ماییم ز نیک و بد رهیده ... از طاعت و از فساد بی ما

بازگشت






(1/142)

SIVAN





تعداد ابیات : 17 ...
1 ... مشکن دل مرد مشتری را ... بگذار ره ستمگری را
2 ... رحم آر مها که در شریعت ... قربان نکنند لاغری را
3 ... مخمور توام به دست من ده ... آن جام شراب گوهری را
4 ... پندی بده و به صلح آور ... آن چشم خمار عبهری را
5 ... فرمای به هندوان جادو ... کز حد نبرند ساحری را
6 ... در شش دره ای فتاد عاشق ... بشکن در حبس شش دری را
7 ... یک لحظه معزمانه پیش آ ... جمع آور حلقه پری را
8 ... سر می نهد این خمار از بن ... هر لحظه شراب آن سری را
9 ... صد جا چو قلم میان ببسته ... تنگ شکر معسکری را
10 ... ای عشق برادرانه پیش آ ... بگذار سلام سرسری را
11 ... ای ساقی روح از در حق ... مگذار حق برادری را
12 ... ای نوح زمانه هین روان کن ... این کشتی طبع لنگری را
13 ... ای نایب مصطفی بگردان ... آن ساغر زفت کوثری را
14 ... پیغام ز نفخ صور داری ... بگشای لب پیمبری را
15 ... ای سرخ صباغت علمدار ... بگشا پر و بال جعفری را
16 ... پرلاله کن و پر از گل سرخ ... این صحن رخ مزعفری را
17 ... اسپید نمی کنم دگر من ... درریز رحیق احمری را

بازگشت






(1/143)

SIVAN





تعداد ابیات : 12 ...
1 ... بیدار کنید مستیان را ... از بهر نبیذ همچو جان را
2 ... ای ساقی باده بقایی ... از خم قدیم گیر آن را
3 ... بر راه گلو گذر ندارد ... لیکن بگشاید او زبان را
4 ... جان را تو چو مشک ساز ساقی ... آن جان شریف غیب دان را
5 ... پس جانب آن صبوحیان کش ... آن مشک سبک دل گران را
6 ... وز ساغرهای چشم مستت ... درده تو فلان بن فلان را
7 ... از دیده به دیده باده ای ده ... تا خود نشود خبر دهان را
8 ... زیرا ساقی چنان گذارد ... اندر مجلس می نهان را
9 ... بشتاب که چشم ذره ذره ... جویا گشتست آن عیان را
10 ... آن نافه مشک را به دست آر ... بشکاف تو ناف آسمان را
11 ... زیرا غلبات بوی آن مشک ... صبری بنهشت یوسفان را
12 ... چون نامه رسید سجده ای کن ... شمس تبریز درفشان را

بازگشت






(1/144)

SIVAN





تعداد ابیات : 16 ...
1 ... من چو موسی در زمان آتش شوق و لقا ... سوی کوه طور رفتم حبذا لی حبذا
2 ... دیدم آن جا پادشاهی خسروی جان پروری ... دلربایی جان فزایی بس لطیف و خوش لقا
3 ... کوه طور و دشت و صحرا از فروغ نور او ... چون بهشت جاودانی گشته از فر و ضیا
4 ... ساقیان سیمبر را جام زرین ها به کف ... رویشان چون ماه تابان پیش آن سلطان ما
5 ... روی های زعفران را از جمالش تاب ها ... چشم های محرمان را از غبارش توتیا
6 ... از نوای عشق او آن جا زمین در جوش بود ... وز هوای وصل او در چرخ دایم شد سما
7 ... در فنا چون بنگرید آن شاه شاهان یک نظر ... پای همت را فنا بنهاد بر فرق بقا
8 ... مطرب آن جا پرده ها بر هم زند خود نور او ... کی گذارد در دو عالم پرده ای را در هوا
9 ... جمع گشته سایه الطاف با خورشید فضل ... جمع اضداد از کمال عشق او گشته روا
10 ... چون نقاب از روی او باد صبا اندرربود ... محو گشت آن جا خیال جمله شان و شد هبا
11 ... لیک اندر محو هستیشان یکی صد گشته بود ... هست محو و محو هست آن جا بدید آمد مرا
12 ... تا بدیدم از ورای آن جهان جان صفت ... ذره ها اندر هوایش از وفا و از صفا
13 ... بس خجل گشتم ز رویش آن زمان تا لاجرم ... هر زمان زنار می ببریدم از جور و جفا
14 ... گفتم ای مه توبه کردم توبه ها را رد مکن ... گفت بس راهست پیشت تا ببینی توبه را
15 ... صادق آمد گفت او وز ماه دور افتاده ام ... چون حجاج گمشده اندر مغیلان فنا
16 ... نور آن مه چون سهیل و شهر تبریز آن یمن ... این یکی رمزی بود از شاه ما صدرالعلا

بازگشت






(1/145)

SIVAN





تعداد ابیات : 8 ...
1 ... در میان پرده خون عشق را گلزارها ... عاشقان را با جمال عشق بی چون کارها
2 ... عقل گوید شش جهت حدست و بیرون راه نیست ... عشق گوید راه هست و رفته ام من بارها
3 ... عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد ... عشق دیده زان سوی بازار او بازارها
4 ... ای بسا منصور پنهان ز اعتماد جان عشق ... ترک منبرها بگفته برشده بر دارها
5 ... عاشقان دردکش را در درونه ذوق ها ... عاقلان تیره دل را در درون انکارها
6 ... عقل گوید پا منه کاندر فنا جز خار نیست ... عشق گوید عقل را کاندر توست آن خارها
7 ... هین خمش کن خار هستی را ز پای دل بکن ... تا ببینی در درون خویشتن گلزارها
8 ... شمس تبریزی تویی خورشید اندر ابر حرف ... چون برآمد آفتابت محو شد گفتارها

بازگشت






(1/146)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... غمزه عشقت بدان آرد یکی محتاج را ... کو به یک جو برنسنجد هیچ صاحب تاج را
2 ... اطلس و دیباج بافد عاشق از خون جگر ... تا کشد در پای معشوق اطلس و دیباج را
3 ... در دل عاشق کجا یابی غم هر دو جهان ... پیش مکی قدر کی باشد امیر حاج را
4 ... عشق معراجیست سوی بام سلطان جمال ... از رخ عاشق فروخوان قصه معراج را
5 ... زندگی ز آویختن دارد چو میوه از درخت ... زان همی بینی درآویزان دو صد حلاج را
6 ... گر نه علم حال فوق قال بودی کی بدی ... بنده احبار بخارا خواجه نساج را
7 ... بلمه ای هان تا نگیری ریش کوسه در نبرد ... هندوی ترکی میاموز آن ملک تمغاج را
8 ... همچو فرزین کژروست و رخ سیه بر نطع شاه ... بس کن ایرا بلبل عشقش نواها می زند
9 ... پیش بلبل چه محل باشد دم دراج را ... آنک تلقین می کند شطرنج مر لجلاج را
10 ... ای که میرخوان به غراقان روحانی شدی ... بر چنین خوانی چه چینی خرده تتماج را
11 ... عاشق آشفته از آن گوید که اندر شهر دل ... عشق دایم می کند این غارت و تاراج را

بازگشت






(1/147)

SIVAN





تعداد ابیات : 12 ...
1 ... ساقیا در نوش آور شیره عنقود را ... در صبوح آور سبک مستان خواب آلود را
2 ... یک به یک در آب افکن جمله تر و خشک را ... اندر آتش امتحان کن چوب را و عود را
3 ... سوی شورستان روان کن شاخی از آب حیات ... چون گل نسرین بخندان خار غم فرسود را
4 ... بلبلان را مست گردان مطربان را شیرگیر ... تا که درسازند با هم نغمه داوود را
5 ... بادپیما بادپیمایان خود را آب ده ... کوری آن حرص افزون جوی کم پیمود را
6 ... هم بزن بر صافیان آن درد دردانگیز را ... هم بخور با صوفیان پالوده بی دود را
7 ... می میاور زان بیاور که می از وی جوش کرد ... آنک جوشش در وجود آورد هر موجود را
8 ... زان میی کاندر جبل انداخت صد رقص الجمل ... زان میی کو روشنی بخشد دل مردود را
9 ... هر صباحی عید داریم از تو خاصه این صبوح ... کز کرم بر می فشانی باده موعود را
10 ... برفشان چندانک ما افشانده گردیم از وجود ... تا که هر قاصد بیابد در فنا مقصود را
11 ... همچو آبی دیده در خود آفتاب و ماه را ... چون ایازی دیده در خود هستی محمود را
12 ... شمس تبریزی برآر از چاه مغرب مشرقی ... همچو صبحی کو برآرد خنجر مغمود را

بازگشت






(1/148)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... ساقیا گردان کن آخر آن شراب صاف را ... محو کن هست و عدم را بردران این لاف را
2 ... آن میی کز قوت و لطف و رواقی و طرب ... برکند از بیخ هستی چو کوه قاف را
3 ... در دماغ اندرببافد خمر صافی تا دماغ ... در زمان بیرون کند جولاه هستی باف را
4 ... آن میی کز ظلم و جور و کافری های خوشش ... شرم آید عدل و داد و دین باانصاف را
5 ... عقل و تدبیر و صفات تست چون استارگان ... زان می خورشیدوش تو محو کن اوصاف را
6 ... جام جان پر کن از آن می بنگر اندر لطف او ... تا گشاید چشم جانت بیند آن الطاف را
7 ... تن چو کفشی جان حیوانی در او چون کفشگر ... رازدار شاه کی خوانند هر اسکاف را
8 ... روح ناری از کجا دارد ز نور می خبر ... آتش غیرت کجا باشد دل خزاف را
9 ... سیف حق گشتست شمس الدین ما در دست حق ... آفرین آن سیف را و مرحبا سیاف را
10 ... اسب حاجت های مشتاقان بدو اندررساد ... ای خدا ضایع مکن این سیر و این الحاف را
11 ... شهر تبریزست آنک از شوق او مستی بود ... گر خبر گردد ز سر سر او اسلاف را

بازگشت






(1/149)

SIVAN





تعداد ابیات : 8 ...
1 ... عاشقان عشق را بسیار یاری ها دهیم ... چونک شمس الدین تبریزی کنون شد یار ما
2 ... پرده دیگر مزن جز پرده دلدار ما ... آن هزاران یوسف شیرین شیرین کار ما
3 ... یوسفان را مست کرد و پرده هاشان بردرید ... غمزه خونی مست آن شه خمار ما
4 ... جان ما همچون سگان کوی او خون خوار شد ... آفرین ها صد هزاران بر سگ خون خوار ما
5 ... در نوای عشق آن صد نوبهار سرمدی ... صد هزاران بلبلان اندر گل و گلزار ما
6 ... دل چو زناری ز عشق آن مسیح عهد بست ... لاجرم غیرت برد ایمان بر این زنار ما
7 ... آفتابی نی ز شرق و نی ز غرب از جان بتافت ... ذره وار آمد به رقص از وی در و دیوار ما
8 ... چون مثال ذره ایم اندر پی آن آفتاب ... رقص باشد همچو ذره روز و شب کردار ما

بازگشت






(1/150)

SIVAN





تعداد ابیات : 10 ...
1 ... دیده ات را چون نظر از دیده باقی رسید ... دیده ات شرمین شود از دیده فانی چرا
2 ... آن که او را کس به نسیه و نقد نستاند به خاک ... این چنین بیشی کند بر نقده کانی چرا
3 ... آن سیه جانی که کفر از جان تلخش ننگ داشت ... زهر ریزد بر تو و تو شهد ایمانی چرا
4 ... تو چنین لرزان او باشی و او سایه توست ... آخر او نقشیست جسمانی و تو جانی چرا
5 ... او همه عیب تو گیرد تا بپوشد عیب خود ... تو بر او از غیب جان ریزی و می دانی چرا
6 ... چون در او هستی به بینی گویی آن من نیستم ... دعوی او چون نبینی گوییش آنی چرا
7 ... خشم یاران فرع باشد اصلشان عشق نوست ... از برای خشم فرعی اصل را رانی چرا
8 ... شه به حق چون شمس تبریزیست ثانی نیستش ... ناحقی را اصل گویی شاه را ثانی چرا
9 ... با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی چرا ... گوهری باشی و از سنگی فرومانی چرا
10 ... می کشد هر کرکسی اجزات را هر جانبی ... چون نه مرداری تو بلک باز جانانی چرا

بازگشت






(1/151)

SIVAN





تعداد ابیات : 12 ...
1 ... سکه رخسار ما جز زر مبادا بی شما ... در تک دریای دل گوهر مبادا بی شما
2 ... شاخه های باغ شادی کان قوی تازه ست و تر ... خشک بادا بی شما و تر مبادا بی شما
3 ... این همای دل که خو کردست در سایه شما ... جز میان شعله آذر مبادا بی شما
4 ... دیدمش بیمار جان را گفتمش چونی خوشی ... هین بگو چون نیست میوه برمبادا بی شما
5 ... روز من تابید جان و در خیالش بنگرید ... گفت رنج صعب من خوشتر مبادا بی شما
6 ... چون شما و جمله خلقان نقش های آزرند ... نقش های آزر و آزر مبادا بی شما
7 ... جرعه جرعه مر جگر را جام آتش می دهیم ... کاین جگر را شربت کوثر مبادا بی شما
8 ... صد هزاران جان فدا شد از پی باده الست ... عقل گوید کان می ام در سر مبادا بی شما
9 ... هر دو ده یعنی دو کون از بوی تو رونق گرفت ... در دو ده این چاکرت مهتر مبادا بی شما
10 ... چشم را صد پر ز نور از بهر دیدار توست ... ای که هر دو چشم را یک پر مبادا بی شما
11 ... بی شما هر موی ما گر سنجر و خسرو شوند ... خسرو شاهنشه و سنجر مبادا بی شما
12 ... تا فراق شمس تبریزی همی خنجر کشد ... دست های گل بجز خنجر مبادا بی شما

بازگشت






(1/152)

SIVAN





تعداد ابیات : 5 ...
1 ... رنج تن دور از تو ای تو راحت جان های ما ... چشم بد دور از تو ای تو دیده بینای ما
2 ... صحت تو صحت جان و جهانست ای قمر ... صحت جسم تو بادا ای قمرسیمای ما
3 ... عافیت بادا تنت را ای تن تو جان صفت ... کم مبادا سایه لطف تو از بالای ما
4 ... گلشن رخسار تو سرسبز بادا تا ابد ... کان چراگاه دلست و سبزه و صحرای ما
5 ... رنج تو بر جان ما بادا مبادا بر تنت ... تا بود آن رنج همچون عقل جان آرای ما

بازگشت






(1/153)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... درد ما را در جهان درمان مبادا بی شما ... مرگ بادا بی شما و جان مبادا بی شما
2 ... سینه های عاشقان جز از شما روشن مباد ... گلبن جان های ما خندان مبادا بی شما
3 ... بشنو از ایمان که می گوید به آواز بلند ... با دو زلف کافرت کایمان مبادا بی شما
4 ... عقل سلطان نهان و آسمان چون چتر او ... تاج و تخت و چتر این سلطان مبادا بی شما
5 ... عشق را دیدم میان عاشقان ساقی شده ... جان ما را دیدن ایشان مبادا بی شما
6 ... جان های مرده را ای چون دم عیسی شما ... ملک مصر و یوسف کنعان مبادا بی شما
7 ... چون به نقد عشق شمس الدین تبریزی خوشم ... رخ چو زر کردم بگفتم کان مبادا بی شما

بازگشت






(1/154)

SIVAN





تعداد ابیات : 12 ...
1 ... جمله یاران تو سنگند و توی مرجان چرا ... آسمان با جملگان جسمست و با تو جان چرا
2 ... چون تو آیی جزو جزوم جمله دستک می زنند ... چون تو رفتی جمله افتادند در افغان چرا
3 ... با خیالت جزو جزوم می شود خندان لبی ... می شود با دشمن تو مو به مو دندان چرا
4 ... بی خط و بی خال تو این عقل امی می بود ... چون ببیند آن خطت را می شود خط خوان چرا
5 ... تن همی گوید به جان پرهیز کن از عشق او ... جانش می گوید حذر از چشمه حیوان چرا
6 ... روی تو پیغامبر خوبی و حسن ایزدست ... جان به تو ایمان نیارد با چنین برهان چرا
7 ... کو یکی برهان که آن از روی تو روشنترست ... کف نبرد کفرها زین یوسف کنعان چرا
8 ... هر کجا تخمی بکاری آن بروید عاقبت ... برنروید هیچ از شه دانه احسان چرا
9 ... هر کجا ویران بود آن جا امید گنج هست ... گنج حق را می نجویی در دل ویران چرا
10 ... بی ترازو هیچ بازاری ندیدم در جهان ... جمله موزونند عالم نبودش میزان چرا
11 ... گیرم این خربندگان خود بار سرگین می کشند ... این سواران باز می مانند از میدان چرا
12 ... هر ترانه اولی دارد دلا و آخری ... بس کن آخر این ترانه نیستش پایان چرا

بازگشت






(1/155)

SIVAN





تعداد ابیات : 5 ...
1 ... دولتی همسایه شد همسایگان را الصلا ... زین سپس باخود نماند بوالعلی و بوالعلا
2 ... عاقبت از مشرق جان تیغ زد چون آفتاب ... آن که جان می جست او را در خلاء و در م
3 ... آن ز دور آتش نماید چون روی نوری بود ... همچنان که آتش موسی برای ابتلا
4 ... الصلا پروانه جانان قصد آن آتش کنید ... چون بلی گفتید اول درروید اندر بلا
5 ... چون سمندر در میان آتشش باشد مقام ... هر که دارد در دل و جان این چنین شوق و ولا

بازگشت






(1/156)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را ... گفتمش خدمت رسان از من تو آن مه پاره را
2 ... سجده کردم گفتم این سجده بدان خورشید بر ... کو به تابش زر کند مر سنگ های خاره را
3 ... سینه خود باز کردم زخم ها بنمودمش ... گفتمش از من خبر ده دلبر خون خواره را
4 ... سو به سو گشتم که تا طفل دلم خامش شود ... طفل خسپد چون بجنباند کسی گهواره را
5 ... طفل دل را شیر ده ما را ز گردش وارهان ... ای تو چاره کرده هر دم صد چو من بیچاره را
6 ... شهر وصلت بوده است آخر ز اول جای دل ... چند داری در غریبی این دل آواره را
7 ... من خمش کردم ولیکن از پی دفع خمار ... ساقی عشاق گردان نرگس خماره را

بازگشت






(1/157)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... عقل دریابد تو را یا عشق یا جان صفا ... لوح محفوظت شناسد یا ملایک بر سما
2 ... جبرئیلت خواب بیند یا مسیحا یا کلیم ... چرخ شاید جای تو یا سدره ها یا منتها
3 ... طور موسی بارها خون گشت در سودای عشق ... کز خداوند شمس دین افتد به طور اندر صدا
4 ... پر در پر بافته رشک احد گرد رخش ... جان احمد نعره زن از شوق او واشوقنا
5 ... غیرت و رشک خدا آتش زند اندر دو کون ... گر سر مویی ز حسنش بی حجاب آید به ما
6 ... از ورای صد هزاران پرده حسنش تافته ... نعره ها در جان فتاده مرحبا شه مرحبا
7 ... سجده تبریز را خم درشده سرو سهی ... غاشیه تبریز را برداشته جان سها

بازگشت






(1/158)

SIVAN





تعداد ابیات : 20 ...
1 ... ای وصالت یک زمان بوده فراقت سال ها ... ای به زودی بار کرده بر شتر احمال ها
2 ... شب شد و درچین ز هجران رخ چون آفتاب ... درفتاده در شب تاریک بس زلزال ها
3 ... چون همی رفتی به سکته حیرتی حیران بدم ... چشم باز و من خموش و می شد آن اقبال ها
4 ... ور نه سکته بخت بودی مر مرا خود آن زمان ... چهره خون آلود کردی بردریدی شال ها
5 ... بر سر ره جان و صد جان در شفاعت پیش تو ... در زمان قربان بکردی خود چه باشد مال ها
6 ... تا بگشتی در شب تاریک ز آتش نال ها ... تا چو احوال قیامت دیده شد اهوال ها
7 ... تا بدیدی دل عذابی گونه گونه در فراق ... سنگ خون گرید اگر زان بشنود احوال ها
8 ... قدها چون تیر بوده گشته در هجران کمان ... اشک خون آلود گشت و جمله دل ها دال ها
9 ... چون درستی و تمامی شاه تبریزی بدید ... در صف نقصان نشست است از حیا مثقال ها
10 ... از برای جان پاک نورپاش مه وشت ... ای خداوند شمس دین تا نشکنی آمال ها
11 ... از مقال گوهرین بحر بی پایان تو ... لعل گشته سنگ ها و ملک گشته حال ها
12 ... حال های کاملانی کان ورای قال هاست ... شرمسار از فر و تاب آن نوادر قال ها
13 ... ذره های خاک هامون گر بیابد بوی او ... هر یکی عنقا شود تا برگشاید بال ها
14 ... بال ها چون برگشاید در دو عالم ننگرد ... گرد خرگاه تو گردد واله اجمال ها
15 ... دیده نقصان ما را خاک تبریز صفا ... کحل بادا تا بیابد زان بسی اکمال ها
16 ... چونک نورافشان کنی درگاه بخشش روح را ... خود چه پا دارد در آن دم رونق اعمال ها
17 ... خود همان بخشش که کردی بی خبر اندر نهان ... می کند پنهان پنهان جمله افعال ها
18 ... ناگهان بیضه شکافد مرغ معنی برپرد ... تا هما از سایه آن مرغ گیرد فال ها
19 ... هم تو بنویس ای حسام الدین و می خوان مدح او ... تا به رغم غم ببینی بر سعادت خال ها
20 ... گر چه دست افزار کارت شد ز دستت باک نیست ... دست شمس الدین دهد مر پات را خلخال ها

(1/159)

SIVAN

بازگشت






(1/160)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... در صفای باده بنما ساقیا تو رنگ ما ... محومان کن تا رهد هر دو جهان از ننگ ما
2 ... باد باده برگمار از لطف خود تا برپرد ... در هوا ما را که تا خفت پذیرد سنگ ما
3 ... بر کمیت می تو جان را کن سوار راه عشق ... تا چو یک گامی بود بر ما دو صد فرسنگ ما
4 ... وارهان این جان ما را تو به رطلی می از آنک ... خون چکید از بینی و چشم دل آونگ ما
5 ... ساقیا تو تیزتر رو این نمی بینی که بس ... می دود اندر عقب اندیشه های لنگ ما
6 ... در طرب اندیشه ها خرسنگ باشد جان گداز ... از میان راه برگیرید این خرسنگ ما
7 ... در نوای عشق شمس الدین تبریزی بزن ... مطرب تبریز در پرده عشاقی چنگ ما

بازگشت






(1/161)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... آخر از هجران به وصلش دررسیدستی دلا ... صد هزاران سر سر جان شنیدستی دلا
2 ... از ورای پرده ها تو گشته ای چون می از او ... پرده خوبان مه رو را دریدستی دلا
3 ... از قوام قامتش در قامت تو کژ بماند ... همچو چنگ از بهر سرو تر خمیدستی دلا
4 ... ز آن سوی هست و عدم چون خاص خاص خسروی ... همچو ادبیران چه در هستی خزیدستی دلا
5 ... باز جانی شسته ای بر ساعد خسرو به ناز ... پای بندت با ویست ار چه پریدستی دلا
6 ... ور نباشد پای بندت تا نپنداری که تو ... از چنان آرام جان ها دررمیدستی دلا
7 ... بلک چون ماهی به دریا بلک چون قالب به جان ... در هوای عشق آن شه آرمیدستی دلا
8 ... چون تو را او شاه از شاهان عالم برگزید ... تو ز قرآن گزینش برگزیدستی دلا
9 ... چون لب اقبال دولت تو گزیدی باک نیست ... گر ز زخم خشم دست خود گزیدستی دلا
10 ... پای خود بر چرخ تا ننهی تو از عزت از آنک ... در رکاب صدر شمس الدین دویدستی دلا
11 ... تو ز جام خاص شاهان تا نیاشامی مدام ... کز مدام شمس تبریزی چشیدستی دلا

بازگشت






(1/162)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... از پی شمس حق و دین دیده گریان ما ... از پی آن آفتابست اشک چون باران ما
2 ... کشتی آن نوح کی بینیم هنگام وصال ... چونک هستی ها نماند از پی طوفان ما
3 ... جسم ما پنهان شود در بحر باد اوصاف خویش ... رو نماید کشتی آن نوح بس پنهان ما
4 ... بحر و هجران رو نهد در وصل و ساحل رو دهد ... پس بروید جمله عالم لاله و ریحان ما
5 ... هر چه می بارید اکنون دیده گریان ما ... سر آن پیدا کند صد گلشن خندان ما
6 ... شرق و غرب این زمین از گلستان یک سان شود ... خار و خس پیدا نباشد در گل یک سان ما
7 ... زیر هر گلبن نشسته ماه رویی زهره رخ ... چنگ عشرت می نوازد از پی خاقان ما
8 ... هر زمان شهره بتی بینی که از هر گوشه ای ... جام می را می دهد در دست بادستان ما
9 ... دیده نادیده ما بوسه دیده زان بتان ... تا ز حیرانی گذشته دیده حیران ما
10 ... جان سودا نعره زن ها این بتان سیمبر ... دل گود احسنت عیش خوب بی پایان ما
11 ... خاک تبریزست اندر رغبت لطف و صفا ... چون صفای کوثر و چون چشمه حیوان ما

بازگشت






(1/163)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... خدمت شمس حق و دین یادگارت ساقیا ... باده گردان چیست آخر داردارت ساقیا
2 ... ساقی گلرخ ز می این عقل ما را خار نه ... تا بگردد جمله گل این خارخارت ساقیا
3 ... جام چون طاووس پران کن به گرد باغ بزم ... تا چو طاووسی شود این زهر و مارت ساقیا
4 ... کار را بگذار می را بار کن بر اسب جام ... تا ز کیوان بگذرد این کار و بارت ساقیا
5 ... تا تو باشی در عزیزی ها به بند خود دری ... می کند ای سخت جان خاکی خوارت ساقیا
6 ... چشمه رواق می را نحل بگشا سوی عیش ... تا ز چشمه می شود هر چشم و چارت ساقیا
7 ... عقل نامحرم برون ران تو ز خلوت زان شراب ... تا نماید آن صنم رخسار نارت ساقیا
8 ... بیخودی از می بگیر و از خودی رو بر کنار ... تا بگیرد در کنار خویش یارت ساقیا
9 ... تو شوی از دست بینی عیش خود را بر کنار ... چون بگیرد در بر سیمین کنارت ساقیا
10 ... گاه تو گیری به بر در یار را از بیخودی ... چونک بیخودتر شدی گیرد کنارت ساقیا
11 ... از می تبریز گردان کن پیاپی رطل ها ... تا ببرد تارهای چنگ عارت ساقیا

بازگشت






(1/164)

SIVAN





تعداد ابیات : 13 ...
1 ... درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما ... بی سر و سامان عشقش بود سامان ما
2 ... آن خیال جان فزای بخت ساز بی نظیر ... هم امیر مجلس و هم ساقی گردان ما
3 ... در رخ جان بخش او بخشیدن جان هر زمان ... گشته در مستی جان هم سهل و هم آسان ما
4 ... صد هزاران همچو ما در حسن او حیران شود ... کاندر آن جا گم شود جان و دل حیران ما
5 ... خوش خوش اندر بحر بی پایان او غوطی خورد ... تا ابدهای ابد خود این سر و پایان ما
6 ... شکر ایزد را که جمله چشمه حیوان ها ... تیره باشد پیش لطف چشمه حیوان ما
7 ... شرم آرد جان و دل تا سجده آرد هوشیار ... پیش چشم مست مخمور خوش جانان ما
8 ... دیو گیرد عشق را از غصه هم این عقل را ... ناگهان گیرد گلوی عقل آدم سان ما
9 ... پس برآرد نیش خونی کز سرش خون می چکد ... پس ز جان عقل بگشاید رگ شیران ما
10 ... در دهان عقل ریزد خون او را بردوام ... تا رهاند روح را از دام و از دستان ما
11 ... تا بشاید خدمت مخدوم جان ها شمس دین ... آن قباد و سنجر و اسکندر و خاقان ما
12 ... تا ز خاک پاش بگشاید دو چشم سر به غیب ... تا ببیند حال اولیان و آخریان ما
13 ... شکر آن را سوی تبریز معظم رو نهد ... کز زمینش می بروید نرگس و ریحان ما

بازگشت






(1/165)

SIVAN





تعداد ابیات : 16 ...
1 ... سر برون کن از دریچه جان ببین عشاق را ... از صبوحی های شاه آگاه کن فساق را
2 ... از عنایت های آن شاه حیات انگیز ما ... جان نو ده مر جهاد و طاعت و انفاق ما
3 ... چون عنایت های ابراهیم باشد دستگیر ... سر بریدن کی زیان دارد دلا اسحاق را
4 ... طاق و ایوانی بدیدم شاه ما در وی چو ماه ... نقش ها می رست و می شد در نهان آن طاق را
5 ... غلبه جان ها در آن جا پشت پا بر پشت پا ... رنگ رخ ها بی زبان می گفت آن اذواق را
6 ... سرد گشتی باز ذوق مستی و نقل و سماع ... چون بدیدندی به ناگه ماه خوب اخلاق را
7 ... چون بدید آن شاه ما بر در نشسته بندگان ... وان در از شکلی که نومیدی دهد مشتاق را
8 ... شاه ما دستی بزد بشکست آن در را چنانک ... چشم کس دیگر نبیند بند یا اغلاق را
9 ... پاره های آن در بشکسته سبز و تازه شد ... کنچ دست شه برآمد نیست مر احراق را
10 ... جامه جانی که از آب دهانش شسته شد ... تا چه خواهد کرد دست و منت دقاق را
11 ... آن که در حبسش از او پیغام پنهانی رسید ... مست آن باشد نخواهد وعده اطلاق را
12 ... بوی جانش چون رسد اندر عقیم سرمدی ... زود از لذت شود شایسته مر اعلاق را
13 ... شاه جانست آن خداوند دل و سر شمس دین ... کش مکان تبریز شد آن چشمه رواق را
14 ... ای خداوندا برای جانت در هجرم مکوب ... همچو گربه می نگر آن گوشت بر معلاق را
15 ... ور نه از تشنیع و زاری ها جهانی پر کنم ... از فراق خدمت آن شاه من آفاق را
16 ... پرده صبرم فراق پای دارت خرق کرد ... خرق عادت بود اندر لطف این مخراق را

بازگشت






(1/166)

SIVAN





تعداد ابیات : 20 ...
1 ... دوش آن جانان ما افتان و خیزان یک قبا ... مست آمد با یکی جامی پر از صرف صفا
2 ... جام می می ریخت ره ره زانک مست مست بود ... خاک ره می گشت مست و پیش او می کوفت پا
3 ... صد هزاران یوسف از حسنش چو من حیران شده ... ناله می کردند کی پیدای پنهان تا کجا
4 ... جان به پیشش در سجود از خاک ره بد بیشتر ... عقل دیوانه شده نعره زنان که مرحبا
5 ... جیب ها بشکافته آن خویشتن داران ز عشق ... دل سبک مانند کاه و روی ها چون کهربا
6 ... عالمی کرده خرابه از برای یک کرشم ... وز خمار چشم نرگس عالمی دیگر هبا
7 ... هوشیاران سر فکنده جمله خود از بیم و ترس ... پیش او صف ها کشیده بی دعا و بی ثنا
8 ... و آنک مستان خمار جادوی اویند نیز ... چون ثنا گویند کز هستی فتادستند جدا
9 ... من جفاگر بی وفا جستم که هم جامم شود ... پیش جام او بدیدم مست افتاده وفا
10 ... ترک و هندو مست و بدمستی همی کردند دوش ... چون دو خصم خونی ملحد دل دوزخ سزا
11 ... گه به پای همدگر چون مجرمان معترف ... می فتادندی به زاری جان سپار و تن فدا
12 ... باز دست همدگر بگرفته آن هندو و ترک ... هر دو در رو می فتادند پیش آن مه روی ما
13 ... یک قدح پر کرد شاه و داد ظاهر آن به ترک ... وز نهان با یک قدح می گفت هندو را بیا
14 ... ترک را تاجی به سر کایمان لقب دادم تو را ... بر رخ هندو نهاده داغ کاین کفرست،ها
15 ... آن یکی صوفی مقیم صومعه پاکی شده ... وین مقامر در خراباتی نهاده رخت ها
16 ... چون پدید آمد ز دور آن فتنه جان های حور ... جام در کف سکر در سر روی چون شمس الضحی
17 ... ترس جان در صومعه افتاد زان ترساصنم ... می کش و زنار بسته صوفیان پارسا
18 ... وان مقیمان خراباتی از آن دیوانه تر ... می شکستند خم ها و می فکندند چنگ و نا
19 ... شور و شر و نفع و ضر و خوف و امن و جان و تن ... جمله را سیلاب برده می کشاند سوی لا

(1/167)

SIVAN

20 ... نیم شب چون صبح شد آواز دادند مذنان ... ایها العشاق قوموا و استعدوا للصلا

بازگشت






(1/168)

SIVAN





تعداد ابیات : 9 ...
1 ... شمع دیدم گرد او پروانه ها چون جمع ها ... شمع کی دیدم که گردد گرد نورش شمع ها
2 ... شمع را چون برفروزی اشک ریزد بر رخان ... او چو بفروزد رخ عاشق بریزد دمع ها
3 ... چون شکر گفتار آغازد ببینی ذره ها ... از برای استماعش واگشاده سمع ها
4 ... ناامیدانی که از ایام ها بفسرده اند ... گرمی جانش برانگیزد ز جانشان طمع ها
5 ... گر نه لطف او بدی بودی ز جان های غیور ... مر مرا از ذکر نام شکرینش منع ها
6 ... شمس دین صدر خداوند خداوندان به حق ... کز جمال جان او بازیب و فر شد صنع ها
7 ... چون بر آن آمد که مر جسمانیان را رو دهد ... جان صدیقان گریبان را درید از شنع ها
8 ... تخم امیدی که کشتم از پی آن آفتاب ... یک نظر بادا از او بر ما برای ینع ها
9 ... سایه جسم لطیفش جان ما را جان هاست ... یا رب آن سایه به ما واده برای طبع ها

بازگشت






(1/169)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... همچو دریاییست تبریز از جواهر و ز درر ... چشم درناید دو صد در ثمین تبریز را
2 ... گر بدان افلاک کاین افلاک گردانست از آن ... وافروشی هست بر جانت غبین تبریز را
3 ... گر نه جسمستی تو را من گفتمی بهر مثال ... جوهرین یا از زمرد یا زرین تبریز را
4 ... چون همه روحانیون روح قدسی عاجزند ... چون بدانی تو بدین رای رزین تبریز را
5 ... چون درختی را نبینی مرغ کی بینی برو ... پس چه گویم با تو جان جان این تبریز را
6 ... دیده حاصل کن دلا آنگه ببین تبریز را ... بی بصیرت کی توان دیدن چنین تبریز را
7 ... هر چه بر افلاک روحانیست از بهر شرف ... می نهد بر خاک پنهانی جبین تبریز را
8 ... پا نهادی بر فلک از کبر و نخوت بی درنگ ... گر به چشم سر بدیدستی زمین تبریز را
9 ... روح حیوانی تو را و عقل شب کوری دگر ... با همین دیده دلا بینی همین تبریز را
10 ... تو اگر اوصاف خواهی هست فردوس برین ... از صفا و نور سر بنده کمین تبریز را
11 ... نفس تو عجل سمین و تو مثال سامری ... چون شناسد دیده عجل سمین تبریز را

بازگشت






(1/170)

SIVAN





تعداد ابیات : 20 ...
1 ... از فراق شمس دین افتاده ام در تنگنا ... او مسیح روزگار و درد چشمم بی دوا
2 ... گر چه درد عشق او خود راحت جان منست ... خون جانم گر بریزد او بود صد خونبها
3 ... عقل آواره شده دوش آمد و حلقه بزد ... من بگفتم کیست بر در باز کن در اندرآ
4 ... گفت آخر چون درآید خانه تا سر آتشست ... می بسوزد هر دو عالم را ز آتش های لا
5 ... گفتمش تو غم مخور پا اندرون نه مردوار ... تا کند پاکت ز هستی هست گردی ز اجتبا
6 ... عاقبت بینی مکن تا عاقبت بینی شوی ... تا چو شیر حق باشی در شجاعت لافتی
7 ... تا ببینی هستیت چون از عدم سر برزند ... روح مطلق کامکار و شهسوار هل اتی
8 ... جمله عشق و جمله لطف و جمله قدرت جمله دید ... گشته در هستی شهید و در عدم او مرتضی
9 ... آن عدم نامی که هستی موج ها دارد از او ... کز نهیب و موج او گردان شد صد آسیا
10 ... اندر آن موج اندرآیی چون بپرسندت از این ... تو بگویی صوفیم صوفی بخواند مامضی
11 ... از میان شمع بینی برفروزد شمع تو ... نور شمعت اندرآمیزد به نور اولیا
12 ... مر تو را جایی برد آن موج دریا در فنا ... دررباید جانت را او از سزا و ناسزا
13 ... لیک از آسیب جانت وز صفای سینه ات ... بی تو داده باغ هستی را بسی نشو و نما
14 ... در جهان محو باشی هست مطلق کامران ... در حریم محو باشی پیشوا و مقتدا
15 ... دیده های کون در رویت نیارد بنگرید ... تا که نجهد دیده اش از شعشعه آن کبریا
16 ... ناگهان گردی بخیزد زان سوی محو فنا ... که تو را وهمی نبوده زان طریق ماورا
17 ... شعله های نور بینی از میان گردها ... محو گردد نور تو از پرتو آن شعله ها
18 ... زو فروآ تو ز تخت و سجده ای کن زانک هست ... آن شعاع شمس دین شهریار اصفیا
19 ... ور کسی منکر شود اندر جبین او نگر ... تا ببینی داغ فرعونی بر آن جا قد طغی
20 ... تا نیارد سجده ای بر خاک تبریز صفا ... کم نگردد از جبینش داغ نفرین خدا

بازگشت

(1/171)

SIVAN






(1/172)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... ای هوس های دلم بیا بیا بیا بیا ... ای مراد و حاصلم بیا بیا بیا بیا
2 ... مشکل و شوریده ام چون زلف تو چون زلف تو ... ای گشاد مشکلم بیا بیا بیا بیا
3 ... از ره منزل مگو دیگر مگو دیگر مگو ... ای تو راه و منزلم بیا بیا بیا بیا
4 ... درربودی از زمین یک مشت گل یک مشت گل ... در میان آن گلم بیا بیا بیا بیا
5 ... تا ز نیکی وز بدی من واقفم من واقفم ... از جمالت غافلم بیا بیا بیا بیا
6 ... تا نسوزد عقل من در عشق تو در عشق تو ... غافلم نی عاقلم باری بیا رویی نما
7 ... شه صلاح الدین که تو هم حاضری هم غایبی ... ای عجوبه و اصلم بیا بیا بیا بیا

بازگشت






(1/173)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... ای هوس های دلم باری بیا رویی نما ... ای مراد و حاصلم باری بیا رویی نما
2 ... مشکل و شوریده ام چون زلف تو چون زلف تو ... ای گشاد مشکلم باری بیا رویی نما
3 ... از ره و منزل مگو دیگر مگو دیگر مگو ... ای تو راه و منزلم باری بیا رویی نما
4 ... درربودی از زمین یک مشت گل یک مشت گل ... در میان آن گلم باری بیا رویی نما
5 ... تا ز نیکی وز بدی من واقفم من واقفم ... از جمالت غافلم باری بیا رویی نما
6 ... تا نسوزد عقل من در عشق تو در عشق تو ... غافلم نی عاقلم باری بیا رویی نما
7 ... شه صلاح الدین که تو هم حاضری هم غایبی ... ای عجوبه واصلم باری بیا رویی نما

بازگشت






(1/174)

SIVAN





تعداد ابیات : 17 ...
1 ... امتزاج روح ها در وقت صلح و جنگ ها ... با کسی باید که روحش هست صافی صفا
2 ... چون تغییر هست در جان وقت جنگ و آشتی ... آن نه یک روحست تنها بلک گشتستند جدا
3 ... چون بخواهد دل سلام آن یکی همچون عروس ... مر زفاف صحبت داماد دشمن روی را
4 ... باز چون میلی بود سویی بدان ماند که او ... میل دارد سوی داماد لطیف دلربا
5 ... از نظرها امتزاج و از سخن ها امتزاج ... وز حکایت امتزاج و از فکر آمیزها
6 ... همچنانک امتزاج ظاهرست اندر رکوع ... وز تصافح وز عناق و قبله و مدح و دعا
7 ... بر تفاوت این تمازج ها ز میل و نیم میل ... وز سر کره و کراهت وز پی ترس و حیا
8 ... آن رکوع باتأنی وان ثنای نرم نرم ... هم مراتب در معانی در صورها مجتبا
9 ... این همه بازیچه گردد چون رسیدی در کسی ... کش سما سجده اش برد وان عرش گوید مرحبا
10 ... آن خداوند لطیف بنده پرور شمس دین ... کو رهاند مر شما را زین خیال بی وفا
11 ... با عدم تا چند باشی خایف و امیدوار ... این همه تأثیر خشم اوست تا وقت رضا
12 ... هستی جان اوست حقا چونک هستی زو بتافت ... لاجرم در نیستی می ساز با قید هوا
13 ... گه به تسبیع هوا و گه به تسبیع خیال ... گه به تسبیع کلام و گه به تسبیع لقا
14 ... گه خیال خوش بود در طنز همچون احتلام ... گه خیال بد بود همچون که خواب ناسزا
15 ... وانگهی تخییل ها خوشتر از این قوم رذیل ... اینت هستی کو بود کمتر ز تخییل عما
16 ... پس از آن سوی عدم بدتر از این از صد عدم ... این عدم ها بر مراتب بود همچون که بقا
17 ... تا نیاید ظل میمون خداوندی او ... هیچ بندی از تو نگشاید یقین می دان دلا

بازگشت






(1/175)

SIVAN





تعداد ابیات : 10 ...
1 ... ای ز مقدارت هزاران فخر بی مقدار را ... داد گلزار جمالت جان شیرین خار را
2 ... ای ملوکان جهان روح بر درگاه تو ... در سجودافتادگان و منتظر مر بار را
3 ... عقل از عقلی رود هم روح روحی گم کند ... چونک طنبوری ز عشقت برنوازد تار را
4 ... گر ز آب لطف تو نم یافتی گلزارها ... کس ندیدی خالی از گل سال ها گلزار را
5 ... محو می گردد دلم در پرتو دلدار من ... می نتانم فرق کردن از دلم دلدار را
6 ... دایما فخرست جان را از هوای او چنان ... کو ز مستی می نداند فخر را و عار را
7 ... هست غاری جان رهبانان عشقت معتکف ... کرده رهبان مبارک پر ز نور این غار را
8 ... گر شود عالم چو قیر از غصه هجران تو ... نخوتی دارد که اندرننگرد مر قار را
9 ... چون عصای موسی بود آن وصل اکنون مار شد ... ای وصال موسی وش اندرربا این مار را
10 ... ای خداوند شمس دین از آتش هجران تو ... رشک نور باقی ست صد آفرین این نار را

بازگشت






(1/176)

SIVAN





تعداد ابیات : 14 ...
1 ... مفروشید کمان و زره و تیغ زنان را ... که سزا نیست سلح ها بجز از تیغ زنان را
2 ... چه کند بنده صورت کمر عشق خدا را ... چه کند عورت مسکین سپر و گرز و سنان را
3 ... چو میان نیست کمر را به کجا بندد آخر ... که وی از سنگ کشیدن بشکستست میان را
4 ... زر و سیم و در و گوهر نه که سنگیست مزور ... ز پی سنگ کشیدن چو خری ساخته جان را
5 ... منشین با دو سه ابله که بمانی ز چنین ره ... تو ز مردان خدا جو صفت جان و جهان را
6 ... سوی آن چشم نظر کن که بود مست تجلی ... که در آن چشم بیابی گهر عین و عیان را
7 ... تو در آن سایه بنه سر که شجر را کند اخضر ... که بدان جاست مجاری همگی امن و امان را
8 ... گذر از خواب برادر به شب تیره چو اختر ... که به شب باید جستن وطن یار نهان را
9 ... به نظربخش نظر کن ز میش بلبله تر کن ... سوی آن دور سفر کن چه کنی دور زمان را
10 ... بپران تیر نظر را به مثر ده اثر را ... تبع تیر نظر دان تن مانند کمان را
11 ... چو عدواید تو گردد چو کرم قید تو گردد ... چو یقین صید تو گردد بدران دام گمان را
12 ... سوی حق چون بشتابی تو چو خورشید بتابی ... چو چنان سود بیابی چه کنی سود و زیان را
13 ... هله ای ترش چو آلو بشنو بانگ تعالوا ... که گشادست به دعوت مه جاوید دهان را
14 ... من از این فاتحه بستم لب خود باقی از او جو ... که درآکند به گوهر دهن فاتحه خوان را

بازگشت






(1/177)

SIVAN





تعداد ابیات : 6 ...
1 ... چو فرستاد عنایت به زمین مشعله ها را ... که بدر پرده تن را و ببین مشعله ها را
2 ... تو چرا منکر نوری مگر از اصل تو کوری ... وگر از اصل تو دوری چه از این مشعله ها را
3 ... خردا چند به هوشی خردا چند بپوشی ... تو عزبخانه مه را تو چنین مشعله ها را
4 ... بنگر رزم جهان را بنگر لشکر جان را ... که به مردی بگشادند کمین مشعله ها را
5 ... تو اگر خواب درآیی ور از این باب درآیی ... تو بدانی و ببینی به یقین مشعله ها را
6 ... تو صلاح دل و دین را چو بدان چشم ببینی ... به خدا روح امینی و امین مشعله ها را

بازگشت






(1/178)

SIVAN





تعداد ابیات : 14 ...
1 ... تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را ... تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را
2 ... نفسی یار شرابم نفسی یار کبابم ... چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را
3 ... ز همه خلق رمیدم ز همه بازرهیدم ... نه نهانم نه بدیدم چه کنم کون و مکان را
4 ... ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم ... چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را
5 ... چو من اندر تک جویم چه روم آب چه جویم ... چه توان گفت چه گویم صفت این جوی روان را
6 ... چو نهادم سر هستی چه کشم بار کهی را ... چو مرا گرگ شبان شد چه کشم ناز شبان را
7 ... چه خوشی عشق چه مستی چو قدح بر کف دستی ... خنک آن جا که نشستی خنک آن دیده جان را
8 ... ز تو هر ذره جهانی ز تو هر قطره چو جانی ... چو ز تو یافت نشانی چه کند نام و نشان را
9 ... جهت گوهر فایق به تک بحر حقایق ... چو به سر باید رفتن چه کنم پای دوان را
10 ... به سلاح احد تو ره ما را بزدی تو ... همه رختم ستدی تو چه دهم باج ستان را
11 ... ز شعاع مه تابان ز خم طره پیچان ... دل من شد سبک ای جان بده آن رطل گران را
12 ... منگر رنج و بلا را بنگر عشق و ولا را ... منگر جور و جفا را بنگر صد نگران را
13 ... غم را لطف لقب کن ز غم و درد طرب کن ... هم از این خوب طلب کن فرج و امن و امان را
14 ... بطلب امن و امان را بگزین گوشه گران را ... بشنو راه دهان را مگشا راه دهان را

بازگشت






(1/179)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... بروید ای حریفان بکشید یار ما را ... به من آورید آخر صنم گریزپا را
2 ... به ترانه های شیرین به بهانه های زرین ... بکشید سوی خانه مه خوب خوش لقا را
3 ... وگر او به وعده گوید که دمی دگر بیایم ... همه وعده مکر باشد بفریبد او شما را
4 ... دم سخت گرم دارد که به جادوی و افسون ... بزند گره بر آب او و ببندد او هوا را
5 ... به مبارکی و شادی چو نگار من درآید ... بنشین نظاره می کن تو عجایب خدا را
6 ... چو جمال او بتابد چه بود جمال خوبان ... که رخ چو آفتابش بکشد چراغ ها را
7 ... برو ای دل سبک رو به یمن به دلبر من ... برسان سلام و خدمت تو عقیق بی بها را

بازگشت






(1/180)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... چو مرا به سوی زندان بکشید تن ز بالا ... ز مقربان حضرت بشدم غریب و تنها
2 ... به میان حبس ناگه قمری مرا قرین شد ... که فکند در دماغم هوسش هزار سودا
3 ... همه کس خلاص جوید ز بلا و حبس من نی ... چه روم چه روی آرم به برون و یار این جا
4 ... که به غیر کنج زندان نرسم به خلوت او ... که نشد به غیر آتش دل انگبین مصفا
5 ... نظری به سوی خویشان نظری برو پریشان ... نظری بدان تمنا نظری بدین تماشا
6 ... چو بود حریف یوسف نرمد کسی چو دارد ... به میان حبس بستان و که خاصه یوسف ما
7 ... بدود به چشم و دیده سوی حبس هر کی او را ... ز چنین شکرستانی برسد چنین تقاضا
8 ... من از اختران شنیدم که کسی اگر بیابد ... اثری ز نور آن مه خبری کنید ما را
9 ... چو بدین گهر رسیدی رسدت که از کرامت ... بنهی قدم چو موسی گذری ز هفت دریا
10 ... خبرش ز رشک جان ها نرسد به ماه و اختر ... که چو ماه او برآید بگدازد آسمان ها
11 ... خجلم ز وصف رویش به خدا دهان ببندم ... چه برد ز آب دریا و ز بحر مشک سقا

بازگشت






(1/181)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرا ... بستان ز من شرابی که قیامتست حقا
2 ... چه تفرج و تماشا که رسد ز جام اول ... دومش نعوذبالله چه کنم صفت سوم را
3 ... غم و مصلحت نماند همه را فرود راند ... پس از آن خدای داند که کجا کشد تماشا
4 ... تو اسیر بو و رنگی به مثال نقش سنگی ... بجهی چو آب چشمه ز درون سنگ خارا
5 ... بده آن می رواقی هله ای کریم ساقی ... چو چنان شوم بگویم سخن تو بی محابا
6 ... قدحی گران به من ده به غلام خویشتن ده ... بنگر که از خمارت نگران شدم به بالا
7 ... نگران شدم بدان سو که تو کرده ای مرا خو ... که روانه باد آن جو که روانه شد ز دریا

بازگشت






(1/182)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... چمنی که تا قیامت گل او به بار بادا ... صنمی که بر جمالش دو جهان نثار بادا
2 ... ز بگاه میر خوبان به شکار می خرامد ... که به تیر غمزه او دل ما شکار بادا
3 ... به دو چشم من ز چشمش چه پیام هاست هر دم ... که دو چشم از پیامش خوش و پرخمار بادا
4 ... در زاهدی شکستم به دعا نمود نفرین ... که برو که روزگارت همه بی قرار بادا
5 ... نه قرار ماند و نی دل به دعای او ز یاری ... که به خون ماست تشنه که خداش یار بادا
6 ... تن ما به ماه ماند که ز عشق می گدازد ... دل ما چو چنگ زهره که گسسته تار بادا
7 ... به گداز ماه منگر به گسستگی زهره ... تو حلاوت غمش بین که یکش هزار بادا
8 ... چه عروسیست در جان که جهان ز عکس رویش ... چو دو دست نوعروسان تر و پرنگار بادا
9 ... به عذار جسم منگر که بپوسد و بریزد ... به عذار جان نگر که خوش و خوش عذار بادا
10 ... تن تیره همچو زاغی و جهان تن زمستان ... که به رغم این دو ناخوش ابدا بهار بادا
11 ... که قوام این دو ناخوش به چهار عنصر آمد ... که قوام بندگانت بجز این چهار بادا

بازگشت






(1/183)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... کی بپرسد جز تو خسته و رنجور تو را ... ای مسیح از پی پرسیدن رنجور بیا
2 ... دست خود بر سر رنجور بنه که چونی ... از گناهش بمیندیش و به کین دست مخا
3 ... آنک خورشید بلا بر سر او تیغ زدست ... گستران بر سر او سایه احسان و رضا
4 ... این مقصر به دو صد رنج سزاوار شدست ... لیک زان لطف بجز عفو و کرم نیست سزا
5 ... آن دلی را که به صد شیر و شکر پروردی ... مچشانش پس از آن هر نفسی زهر جفا
6 ... تا تو برداشته ای دل ز من و مسکن من ... بند بشکست و درآمد سوی من سیل بلا
7 ... تو شفایی چو بیایی خوش و رو بنمایی ... سپه رنج گریزند و نمایند قفا
8 ... به طبیبش چه حواله کنی ای آب حیات ... از همان جا که رسد درد همان جاست دوا
9 ... همه عالم چو تنند و تو سر و جان همه ... کی شود زنده تنی که سر او گشت جدا
10 ... ای تو سرچشمه حیوان و حیات همگان ... جوی ما خشک شده ست آب از این سو بگشا
11 ... جز از این چند سخن در دل رنجور بماند ... تا نبیند رخ خوب تو نگوید به خدا

بازگشت






(1/184)

SIVAN





تعداد ابیات : 3 ...
1 ... ای بروییده به ناخواست به مانند گیا ... چون تو را نیست نمک خواه برو خواه بیا
2 ... هر که را نیست نمک گر چه نماید خدمت ... خدمت او به حقیقت همه زرقست و ریا
3 ... برو ای غصه دمی زحمت خود کوته کن ... باده عشق بیا زود که جانت بزیا

بازگشت






(1/185)

SIVAN





تعداد ابیات : 14 ...
1 ... رو ترش کن که همه روترشانند این جا ... کور شو تا نخوری از کف هر کور عصا
2 ... لنگ رو چونک در این کوی همه لنگانند ... لته بر پای بپیچ و کژ و مژ کن سر و پا
3 ... زعفران بر رخ خود مال اگر مه رویی ... روی خوب ار بنمایی بخوری زخم قفا
4 ... آینه زیر بغل زن چو ببینی زشتی ... ور نه بدنام کنی آینه را ای مولا
5 ... تا که هشیاری و با خویش مدارا می کن ... چونک سرمست شدی هر چه که بادا بادا
6 ... ساغری چند بخور از کف ساقی وصال ... چونک بر کار شدی برجه و در رقص درآ
7 ... گرد آن نقطه چو پرگار همی زن چرخی ... این چنین چرخ فریضه ست چنین دایره را
8 ... بازگو آنچ بگفتی که فراموشم شد ... سلم الله علیک ای مه و مه پاره ما
9 ... سلم الله علیک ای همه ایام تو خوش ... سلم الله علیک ای دم یحیی الموتی
10 ... چشم بد دور از آن رو که چو بربود دلی ... هیچ سودش نکند چاره و لا حول و لا
11 ... ما به دریوزه حسن تو ز دور آمده ایم ... ماه را از رخ پرنور بود جود و سخا
12 ... ماه بشنود دعای من و کف ها برداشت ... پیش ماه تو و می گفت مرا نیز مها
13 ... مه و خورشید و فلک ها و معانی و عقول ... سوی ما محتشمانند و به سوی تو گدا
14 ... غیرتت لب بگزید و به دلم گفت خموش ... دل من تن زد و بنشست و بیفکند لوا

بازگشت






(1/186)

SIVAN





تعداد ابیات : 17 ...
1 ... تا به شب ای عارف شیرین نوا ... آن مایی آن مایی آن ما
2 ... تا به شب امروز ما را عشرتست ... الصلا ای پاکبازان الصلا
3 ... درخرام ای جان جان هر سماع ... مه لقایی مه لقایی مه لقا
4 ... در میان شکران گل ریز کن ... مرحبا ای کان شکر مرحبا
5 ... عمر را نبود وفا الا تو عمر ... باوفایی باوفایی باوفا
6 ... بس غریبی بس غریبی بس غریب ... از کجایی از کجایی از کجا
7 ... با که می باشی و همراز تو کیست ... با خدایی با خدایی با خدا
8 ... ای گزیده نقش از نقاش خود ... کی جدایی کی جدایی کی جدا
9 ... با همه بیگانه ای و با غمش ... آشنایی آشنایی آشنایی آشنا
10 ... جزو جزو تو فکنده در فلک ... ربنا و ربنا و ربنا
11 ... دل شکسته هین چرایی برشکن ... قلب ها و قلب ها و قلب ها
12 ... آخر ای جان اول هر چیز را ... منتهایی منتهایی منتها
13 ... یوسفا در چاه شاهی تو ولیک ... بی لوایی بی لوایی بی لوا
14 ... چاه را چون قصر قیصر کرده ای ... کیمیایی کیمیایی کیمیا
15 ... یک ولی کی خوانمت که صد هزار ... اولیایی اولیایی اولیا
16 ... حشرگاه هر حسینی گر کنون ... کربلایی کربلایی کربلا
17 ... مشک را بربند ای جان گر چه تو ... خوش سقایی خوش سقایی خوش سقا

بازگشت






(1/187)

SIVAN





تعداد ابیات : 8 ...
1 ... چون نمایی آن رخ گلرنگ را ... از طرب در چرخ آری سنگ را
2 ... بار دیگر سر برون کن از حجاب ... از برای عاشقان دنگ را
3 ... تا که دانش گم کند مر راه را ... تا که عاقل بشکند فرهنگ را
4 ... تا که آب از عکس تو گوهر شود ... تا که آتش واهلد مر جنگ را
5 ... من نخواهم ماه را با حسن تو ... وان دو سه قندیلک آونگ را
6 ... من نگویم آینه با روی تو ... آسمان کهنه پرزنگ را
7 ... دردمیدی و آفریدی باز تو ... شکل دیگر این جهان تنگ را
8 ... در هوای چشم چون مریخ او ... ساز ده ای زهره باز آن چنگ را

بازگشت






(1/188)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... در میان عاشقان عاقل مبا ... خاصه اندر عشق این لعلین قبا
2 ... دور بادا عاقلان از عاشقان ... دور بادا بوی گلخن از صبا
3 ... گر درآید عاقلی گو راه نیست ... ور درآید عاشقی صد مرحبا
4 ... مجلس ایثار و عقل سخت گیر ... صرفه اندر عاشقی باشد وبا
5 ... ننگ آید عشق را از نور عقل ... بد بود پیری در ایام صبا
6 ... خانه بازآ عاشقا تو زوترک ... عمر خود بی عاشقی باشد هبا
7 ... جان نگیرد شمس تبریزی به دست ... دست بر دل نه برون رو قالبا

بازگشت






(1/189)

SIVAN





تعداد ابیات : 5 ...
1 ... از یکی آتش برآوردم تو را ... در دگر آتش بگستردم تو را
2 ... از دل من زاده ای همچون سخن ... چون سخن آخر فروخوردم تو را
3 ... با منی وز من نمی داری خبر ... جادوم من جادوی کردم تو را
4 ... تا نیفتد بر جمالت چشم بد ... گوش مالیدم بیازردم تو را
5 ... دایم اقبالت جوان شد ز آنچ داد ... این کف دست جوامردم تو را

بازگشت






(1/190)

SIVAN





تعداد ابیات : 5 ...
1 ... ز آتش شهوت برآوردم تو را ... و اندر آتش بازگستردم تو را
2 ... از دل من زاده ای همچون سخن ... چون سخن من هم فروخوردم تو را
3 ... با منی وز من نمی دانی خبر ... چشم بستم جادوی کردم تو را
4 ... تا نیازارد تو را هر چشم بد ... از برای آن بیازردم تو را
5 ... رو جوامردی کن و رحمت فشان ... من به رحمت بس جوامردم تو را

بازگشت






(1/191)

SIVAN





تعداد ابیات : 9 ...
1 ... از ورای سر دل بین شیوه ها ... شکل مجنون عاشقان زین شیوه ها
2 ... عاشقان را دین و کیش دیگرست ... اصل و فرع و سر آن دین شیوه ها
3 ... دل سخن چینست از چین ضمیر ... وحی جویان اندر آن چین شیوه ها
4 ... جان شده بی عقل و دین از بس که دید ... زان پری تازه آیین شیوه ها
5 ... از دغا و مکر گوناگون او ... شیوه ها گم کرده مسکین شیوه ها
6 ... پرده دار روح ما را قصه کرد ... زان صنم بی کبر و بی کین شیوه ها
7 ... شیوه ها از جسم باشد یا ز جان ... این عجب بی آن و بی این شیوه ها
8 ... مرد خودبین غرقه شیوه خودست ... خود نبیند جان خودبین شیوه ها
9 ... شمس تبریزی جوانم کرد باز ... تا ببینم بعد ستین شیوه ها

بازگشت






(1/192)

SIVAN





تعداد ابیات : 10 ...
1 ... روح زیتونیست عاشق نار را ... نار می جوید چو عاشق یار را
2 ... روح زیتونی بیفزا ای چراغ ... ای معطل کرده دست افزار را
3 ... جان شهوانی که از شهوت زهد ... دل ندارد دیدن دلدار را
4 ... پس به علت دوست دارد دوست را ... بر امید خلد و خوف نار را
5 ... چون شکستی جان ناری را ببین ... در پی او جان پرانوار را
6 ... گر نبودی جان اخوان پس جهود ... کی جدا کردی دو نیکوکار را
7 ... جان شهوت جان اخوان دان از آنک ... نار بیند نور موسی وار را
8 ... جان شهوانی ست از بی حکمتی ... یاوه کرده نطق طوطی وار را
9 ... گشت بیمار و زبان تو گرفت ... روی سوی قبله کن بیمار را
10 ... قبله شمس الدین تبریزی بود ... نور دیده مر دل و دیدار را

بازگشت






(1/193)





تعداد ابیات : 9 ...
1 ... ای کف چون بحر گوهرداد تو ... از کف پایم بکنده خارها
2 ... ای ببخشیده بسی سرها عوض ... چون دهند از بهر تو دستارها
3 ... خود چه باشد هر دو عالم پیش تو ... دانه افتاده از انبارها
4 ... آفتاب فضل عالم پرورت ... کرده بر هر ذره ای ایثارها
5 ... چاره ای نبود جز از بیچارگی ... گر چه حیله می کنیم و چاره ها
6 ... نورهای شمس تبریزی چو تافت ... ایمنیم از دوزخ و از نارها
7 ... ای بگفته در دلم اسرارها ... وی برای بنده پخته کارها
8 ... ای خیالت غمگسار سینه ها ... ای جمالت رونق گلزارها
9 ... ای عطای دست شادی بخش تو ... دست این مسکین گرفته بارها

بازگشت


(1/194)


تعداد ابیات : 11 ...
1 ... می شدی غافل ز اسرار قضا ... زخم خوردی از سلحدار قضا
2 ... این چه کار افتاد آخر ناگهان ... این چنین باشد چنین کار قضا
3 ... هیچ گل دیدی که خندد در جهان ... کو نشد گرینده از خار قضا
4 ... هیچ بختی در جهان رونق گرفت ... کو نشد محبوس و بیمار قضا
5 ... هیچ کس دزدیده روی عیش دید ... کو نشد آونگ بر دار قضا
6 ... هیچ کس را مکر و فن سودی نکرد ... پیش بازی های مکار قضا
7 ... این قضا را دوستان خدمت کنند ... جان کنند از صدق ایثار قضا
8 ... گر چه صورت مرد جان باقی بماند ... در عنایت های بسیار قضا
9 ... جوز بشکست و بمانده مغز روح ... رفت در حلوا ز انبار قضا
10 ... آنک سوی نار شد بی مغز بود ... مغز او پوسید از انکار قضا
11 ... آنک سوی یار شد مسعود بود ... مغز جان بگزید و شد یار قضا

بازگشت

(1/195)



تعداد ابیات : 10 ...
1 ... گر تو عودی سوی این مجمر بیا ... ور برانندت ز بام از در بیا
2 ... یوسفی از چاه و زندان چاره نیست ... سوی زهر قهر چون شکر بیا
3 ... گفتنت الله اکبر رسمی است ... گر تو آن اکبری اکبر بیا
4 ... چون می احمر سگان هم می خورند ... گر تو شیری چون می احمر بیا
5 ... زر چه جویی مس خود را زر بساز ... گر نباشد زر تو سیمین بر بیا
6 ... اغنیا خشک و فقیران چشم تر ... عاشقا بی شکل خشک و تر بیا
7 ... گر صفت های ملک را محرمی ... چون ملک بی ماده و بی نر بیا
8 ... ور صفات دل گرفتی در سفر ... همچو دل بی پا بیا بی سر بیا
9 ... چون لب لعلش صلایی می دهد ... گر نه ای چون خاره و مرمر بیا
10 ... چون ز شمس الدین جهان پرنور شد ... سوی تبریز آ دلا بر سر بیا

بازگشت



(1/196



تعداد ابیات : 8 ...
1 ... ای تو آب زندگانی فاسقنا ... ای تو دریای معانی فاسقنا
2 ... ما سبوهای طلب آورده ایم ... سوی تو ای خضر ثانی فاسقنا
3 ... ماهیان جان ما زنهارخواه ... از تو ای دریای جانی فاسقنا
4 ... از ره هجر آمده و آورده ما ... عجز خود را ارمغانی فاسقنا
5 ... داستان خسروان بشنیده ایم ... تو فزون از داستانی فاسقنا
6 ... در گمان و وسوسه افتاده عقل ... زانک تو فوق گمانی فاسقنا
7 ... نیم عاقل چه زند با عشق تو ... تو جنون عاقلانی فاسقنا
8 ... کعبه عالم ز تو تبریز شد ... شمس حق رکن یمانی فاسقنا

بازگشت

(1/197


تعداد ابیات : 5 ...
1 ... دل چو دانه ما مثال آسیا ... آسیا کی داند این گردش چرا
2 ... تن چو سنگ و آب او اندیشه ها ... سنگ گوید آب داند ماجرا
3 ... آب گوید آسیابان را بپرس ... کو فکند اندر نشیب این آب را
4 ... آسیابان گویدت کای نان خوار ... گر نگردد این که باشد نانبا
5 ... ماجرا بسیار خواهد شد خمش ... از خدا واپرس تا گوید تو را

بازگشت

(1/198

تعداد ابیات : 6 ...
1 ... در میان عاشقان عاقل مبا ... خاصه در عشق چنین شیرین لقا
2 ... دور بادا عاقلان از عاشقان ... دور بادا بوی گلخن از صبا
3 ... گر درآید عاقلی گو راه نیست ... ور درآید عاشقی صد مرحبا
4 ... عقل تا تدبیر و اندیشه کند ... رفته باشد عشق تا هفتم سما
5 ... عقل تا جوید شتر از بهر حج ... رفته باشد عشق بر کوه صفا
6 ... عشق آمد این دهانم را گرفت ... که گذر از شعر و بر شعرا برآ

بازگشت


(1/199)


تعداد ابیات : 7 ...
1 ... ای دل رفته ز جا بازمیا ... به فنا ساز و در این ساز میا
2 ... روح را عالم ارواح به است ... قالب از روح بپرداز میا
3 ... اندر آبی که بدو زنده شد آب ... خویش را آب درانداز میا
4 ... آخر عشق به از اول اوست ... تو ز آخر سوی آغاز میا
5 ... تا فسرده نشوی همچو جماد ... هم در آن آتش بگداز میا
6 ... بشنو آواز روان ها ز عدم ... چو عدم هیچ به آواز میا
7 ... راز کواز دهد راز نماند ... مده آواز تو ای راز میا

بازگشت



(1/200)




تعداد ابیات : 6 ...
1 ... من رسیدم به لب جوی وفا ... دیدم آن جا صنمی روح فزا
2 ... سپه او همه خورشیدپرست ... همچو خورشید همه بی سر و پا
3 ... بشنو از آیت قرآن مجید ... گر تو باور نکنی قول مرا
4 ... قد وجدت امراه تملکهم ... اوتیت من کل شیء و لها
5 ... چونک خورشید نمودی رخ خود ... سجده دادیش چو سایه همه را
6 ... من چو هدهد بپریدم به هوا ... تا رسیدم به در شهر سبا

بازگشت






(1/201)

SIVAN





تعداد ابیات : 12 ...
1 ... از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالا ... هر ذره خاک ما را آورد در علالا
2 ... سینه شکاف گشته دل عشق باف گشته ... چون شیشه صاف گشته از جام حق تعالی
3 ... اشکوفه ها شکفته وز چشم بد نهفته ... غیرت مرا بگفته می خور دهان میالا
4 ... ای جان چو رو نمودی جان و دلم ربودی ... چون مشتری تو بودی قیمت گرفت کالا
5 ... ابرت نبات بارد جورت حیات آرد ... درد تو خوش گوارد تو درد را مپالا
6 ... ای عشق با توستم وز باده تو مستم ... وز تو بلند و پستم وقت دنا تدلی
7 ... ماهت چگونه خوانم مه رنج دق دارد ... سروت اگر بخوانم آن راستست الا
8 ... سرو احتراق دارد مه هم محاق دارد ... جز اصل اصل جان ها اصلی ندارد اصلا
9 ... خورشید را کسوفی مه را بود خسوفی ... گر تو خلیل وقتی این هر دو را بگو لا
10 ... گویند جمله یاران باطل شدند و مردند ... باطل نگردد آن کو بر حق کند تولا
11 ... این خنده های خلقان برقیست دم بریده ... جز خنده ای که باشد در جان ز رب اعلا
12 ... آب حیات حقست وان کو گریخت در حق ... هم روح شد غلامش هم روح قدس لالا

بازگشت






(1/202)

SIVAN





تعداد ابیات : 14 ...
1 ... پس جمله صوفیانیم از خانقه رسیده ... رقصان و شکرگویان این لوت رایگان را
2 ... این لوت را اگر جان بدهیم رایگانست ... خود چیست جان صوفی این گنج شایگان را
3 ... چون خوان این جهان را سرپوش آسمانست ... از خوان حق چه گویم زهره بود زبان را
4 ... ما صوفیان راهیم ما طبل خوار شاهیم ... پاینده دار یا رب این کاسه را و خوان را
5 ... در کاسه های شاهان جز کاسه شست ما نی ... هر خام درنیابد این کاسه را و نان را
6 ... از کاسه های نعمت تا کاسه ملوث ... پیش مگس چه فرق است آن ننگ میزبان را
7 ... وان کس که کس بود او ناخورده و چشیده ... گه می گزد زبان را گه می زند دهان را
8 ... ای میرآب بگشا آن چشمه روان را ... تا چشم ها گشاید ز اشکوفه بوستان را
9 ... آب حیات لطفت در ظلمت دو چشم است ... زان مردمک چو دریا کردست دیدگان را
10 ... هرگز کسی نرقصد تا لطف تو نبیند ... کاندر شکم ز لطفت رقص است کودکان را
11 ... اندر شکم چه باشد و اندر عدم چه باشد ... کاندر لحد ز نورت رقص است استخوان را
12 ... بر پرده های دنیا بسیار رقص کردیم ... چابک شوید یاران مر رقص آن جهان را
13 ... جان ها چو می برقصد با کندهای قالب ... خاصه چو بسکلاند این کنده گران را
14 ... پس ز اول ولادت بودیم پای کوبان ... در ظلمت رحم ها از بهر شکر جان را

بازگشت






(1/203)

SIVAN





تعداد ابیات : 6 ...
1 ... از سینه پاک کردم افکار فلسفی را ... در دیده جای کردم اشکال یوسفی را
2 ... نادر جمال باید کاندر زبان نیاید ... تا سجده راست آید مر آدم صفی را
3 ... طوری چگونه طوری نوری چگونه نوری ... هر لحظه نور بخشد صد شمع منطفی را
4 ... خورشید چون برآید هر ذره رو نماید ... نوری دگر بباید ذرات مختفی را
5 ... اصل وجودها او دریای جودها او ... چون صید می کند او اشیاء منتفی را
6 ... این جا کسیست پنهان خود را مگیر تنها ... بس تیز گوش دارد مگشا به بد زبان را

بازگشت






(1/204)

SIVAN





تعداد ابیات : 10 ...
1 ... بر چشمه ضمیرت کرد آن پری وثاقی ... هر صورت خیالت از وی شدست پیدا
2 ... هر جا که چشمه باشد باشد مقام پریان ... بااحتیاط باید بودن تو را در آن جا
3 ... این پنج چشمه حس تا بر تنت روانست ... ز اشراق آن پری دان گه بسته گاه مجری
4 ... وان پنج حس باطن چون وهم و چون تصور ... هم پنج چشمه می دان پویان به سوی مرعی
5 ... هر چشمه را دو مشرف پنجاه میرابند ... صورت به تو نمایند اندر زمان اجلا
6 ... زخمت رسد ز پریان گر باادب نباشی ... کاین گونه شهره پریان تندند و بی محابا
7 ... تقدیر می فریبد تدبیر را که برجه ... مکرش گلیم برده از صد هزار چون ما
8 ... مرغان در قفس بین در شست ماهیان بین ... دل های نوحه گر بین زان مکرساز دانا
9 ... دزدیده چشم مگشا بر هر بت از خیانت ... تا نفکند ز چشمت آن شهریار بینا
10 ... ماندست چند بیتی این چشمه گشت غایر ... برجوشد آن ز چشمه خون برجهیم فردا

بازگشت






(1/205)






تعداد ابیات : 13 ...
1 ... آمد بهار جان ها ای شاخ تر به رقص آ ... چون یوسف اندرآمد مصر و شکر به رقص آ
2 ... ای شاه عشق پرور مانند شیر مادر ... ای شیرجوش دررو جان پدر به رقص آ
3 ... چوگان زلف دیدی چون گوی دررسیدی ... از پا و سر بریدی بی پا و سر به رقص آ
4 ... تیغی به دست خونی آمد مرا که چونی ... گفتم بیا که خیر است گفتا نه شر به رقص آ
5 ... از عشق تاجداران در چرخ او چو باران ... آن جا قبا چه باشد ای خوش کمر به رقص آ
6 ... ای مست هست گشته بر تو فنا نبشته ... رقعه فنا رسیده بهر سفر به رقص آ
7 ... در دست جام باده آمد بتم پیاده ... گر نیستی تو ماده زان شاه نر به رقص آ
8 ... پایان جنگ آمد آواز چنگ آمد ... یوسف ز چاه آمد ای بی هنر به رقص آ
9 ... تا چند وعده باشد وین سر به سجده باشد ... هجرم ببرده باشد دنگ و اثر به رقص آ
10 ... کی باشد آن زمانی گوید مرا فلانی ... کای بی خبر فنا شو ای باخبر به رقص آ
11 ... طاووس ما درآید وان رنگ ها برآید ... با مرغ جان سراید بی بال و پر به رقص آ
12 ... کور و کران عالم دید از مسیح مرهم ... گفته مسیح مریم کای کور و کر به رقص آ
13 ... مخدوم شمس دین است تبریز رشک چین است ... اندر بهار حسنش شاخ و شجر به رقص آ

بازگشت

(1/206)






تعداد ابیات : 8 ...
1 ... با آن که می رسانی آن باده بقا را ... بی تو نمی گوارد این جام باده ما را
2 ... مطرب قدح رها کن زین گونه ناله ها کن ... جانا یکی بها کن آن جنس بی بها را
3 ... آن عشق سلسلت را وان آفت دلت را ... آن چاه بابلت را وان کان سحرها را
4 ... بازآر بار دیگر تا کار ما شود زر ... از سر بگیر از سر آن عادت وفا را
5 ... دیو شقا سرشته از لطف تو فرشته ... طغرای تو نبشته مر ملکت صفا را
6 ... در نورت ای گزیده ای بر فلک رسیده ... من دم به دم بدیده انوار مصطفا را
7 ... چون بسته گشت راهی شد حاصل من آهی ... شد کوه همچو کاهی از عشق کهربا را
8 ... از شمس دین چون مه تبریز هست آگه ... بشنو دعا و گه گه آمین کن این دعا را

بازگشت



(1/207)




تعداد ابیات : 10 ...
1 ... بیدار کن طرب را بر من بزن تو خود را ... چشمی چنین بگردان کوری چشم بد را
2 ... خود را بزن تو بر من اینست زنده کردن ... بر مرده زن چو عیسی افسون معتمد را
3 ... ای رویت از قمر به آن رو به روی من نه ... تا بنده دیده باشد صد دولت ابد را
4 ... در واقعه بدیدم کز قند تو چشیدم ... با آن نشان که گفتی این بوسه نام زد را
5 ... جان فرشته بودی یا رب چه گشته بودی ... کز چهره می نمودی لم یتخذ ولد را
6 ... چون دست تو کشیدم صورت دگر ندیدم ... بی هوشیی بدیدم گم کرده مر خرد را
7 ... جام چو نار درده بی رحم وار درده ... تا گم شوم ندانم خود را و نیک و بد را
8 ... این بار جام پر کن لیکن تمام پر کن ... تا چشم سیر گردد یک سو نهد حسد را
9 ... درده میی ز بالا در لا اله الا ... تا روح اله بیند ویران کند جسد را
10 ... از قالب نمدوش رفت آینه خرد خوش ... چندانک خواهی اکنون می زن تو این نمد را

بازگشت






(1/208)






تعداد ابیات : 5 ...
1 ... بشکن سبو و کوزه ای میرآب جان ها ... تا وا شود چو کاسه در پیش تو دهان ها
2 ... بر گیجگاه ما زن ای گیجی خردها ... تا وارهد به گیجی این عقل ز امتحان ها
3 ... ناقوس تن شکستی ناموس عقل بشکن ... مگذار کان مزور پیدا کند نشان ها
4 ... ور جادویی نماید بندد زبان مردم ... تو چون عصای موسی بگشا برو زبان ها
5 ... عاشق خموش خوشتر دریا به جوش خوشتر ... چون آینه ست خوشتر در خامشی بیان ها

بازگشت


(1/209)






تعداد ابیات : 13 ...
1 ... جانا قبول گردان این جست و جوی ما را ... بنده و مرید عشقیم برگیر موی ما را
2 ... بی ساغر و پیاله درده میی چو لاله ... تا گل سجود آرد سیمای روی ما را
3 ... مخمور و مست گردان امروز چشم ما را ... رشک بهشت گردان امروز کوی ما را
4 ... ما کان زر و سیمیم دشمن کجاست زر را ... از ما رسد سعادت یار و عدوی ما را
5 ... شمع طراز گشتیم گردن دراز گشتیم ... فحل و فراخ کردی زین می گلوی ما را
6 ... ای آب زندگانی ما را ربود سیلت ... اکنون حلال بادت بشکن سبوی ما را
7 ... گر خوی ما ندانی از لطف باده واجو ... همخوی خویش کردست آن باده خوی ما را
8 ... گر بحر می بریزی ما سیر و پر نگردیم ... زیرا نگون نهادی در سر کدوی ما را
9 ... مهمان دیگر آمد دیکی دگر به کف کن ... کاین دیگ بس نیاید یک کاسه شوی ما را
10 ... نک جوق جوق مستان در می رسند بستان ... مخمور چون نیابد چون یافت بوی ما را
11 ... ترک هنر بگوید دفتر همه بشوید ... گر بشنود عطارد این طرقوی ما را
12 ... سیلی خورند چون دف در عشق فخرجویان ... زخمه به چنگ آور می زن سه توی ما را
13 ... بس کن که تلخ گردد دنیا بر اهل دنیا ... گر بشنوند ناگه این گفت و گوی ما را

بازگشت


(1/210)




تعداد ابیات : 9 ...
1 ... خواهم گرفتن اکنون آن مایه صور را ... دامی نهاده ام خوش آن قبله نظر را
2 ... دیوار گوش دارد آهسته تر سخن گو ... ای عقل بام بررو ای دل بگیر در را
3 ... اعدا که در کمینند در غصه همینند ... چون بشنوند چیزی گویند همدگر را
4 ... گر ذره ها نهانند خصمان و دشمنانند ... در قعر چه سخن گو خلوت گزین سحر را
5 ... ای جان چه جای دشمن روزی خیال دشمن ... در خانه دلم شد از بهر رهگذر را
6 ... رمزی شنید زین سر زو پیش دشمنان شد ... می خواند یک به یک را می گفت خشک و تر را
7 ... زان روز ما و یاران در راه عهد کردیم ... پنهان کنیم سر را پیش افکنیم سر را
8 ... ما نیز مردمانیم نی کم ز سنگ کانیم ... بی زخم های میتین پیدا نکرد زر را
9 ... دریای کیسه بسته تلخ و ترش نشسته ... یعنی خبر ندارم کی دیده ام گهر را

بازگشت



(1/211)





تعداد ابیات : 6 ...
1 ... شهوت که با تو رانند صدتو کنند جان را ... چون با زنی برانی سستی دهد میان را
2 ... زیرا جماع مرده تن را کند فسرده ... بنگر به اهل دنیا دریاب این نشان را
3 ... میران و خواجگانشان پژمرده است جانشان ... خاک سیاه بر سر این نوع شاهدان را
4 ... دررو به عشق دینی تا شاهدان ببینی ... پرنور کرده از رخ آفاق آسمان را
5 ... بخشد بت نهانی هر پیر را جوانی ... زان آشیان جانی اینست ارغوان را
6 ... خامش کنی وگر نی بیرون شوم از این جا ... کز شومی زبانت می پوشد او دهان را

بازگشت


(1/212)





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... در جنبش اندرآور زلف عبرفشان را ... در رقص اندرآور جان های صوفیان را
2 ... خورشید و ماه و اختر رقصان بگرد چنبر ... ما در میان رقصیم رقصان کن آن میان را
3 ... لطف تو مطربانه از کمترین ترانه ... در چرخ اندرآرد صوفی آسمان را
4 ... باد بهار پویان آید ترانه گویان ... خندان کند جهان را خیزان کند خزان را
5 ... بس مار یار گردد گل جفت خار گردد ... وقت نثار گردد مر شاه بوستان را
6 ... هر دم ز باغ بویی آید چو پیک سویی ... یعنی که الصلا زن امروز دوستان را
7 ... در سر خود روان شد بستان و با تو گوید ... در سر خود روان شو تا جان رسد روان را
8 ... تا غنچه برگشاید با سرو سر سوسن ... لاله بشارت آرد مر بید و ارغوان را
9 ... تا سر هر نهالی از قعر بر سر آید ... معراجیان نهاده در باغ نردبان را
10 ... مرغان و عندلیبان بر شاخه ها نشسته ... چون بر خزینه باشد ادرار پاسبان را
11 ... این برگ چون زبان ها وین میوه ها چو دل ها ... دل ها چو رو نماید قیمت دهد زبان را

بازگشت




(1/213)






تعداد ابیات : 9 ...
1 ... ای بنده بازگرد به درگاه ما بیا ... بشنو ز آسمان ها حی علی الصلا
2 ... درهای گلستان ز پی تو گشاده ایم ... در خارزار چند دوی ای برهنه پا
3 ... جان را من آفریدم و دردیش داده ام ... آن کس که درد داده همو سازدش دوا
4 ... قدی چو سرو خواهی در باغ عشق رو ... کاین چرخ کوژپشت کند قد تو دوتا
5 ... باغی که برگ و شاخش گویا و زنده اند ... باغی که جان ندارد آن نیست جان فزا
6 ... ای زنده زاده چونی از گند مردگان ... خود تاسه می نگیرد از این مردگان تو را
7 ... هر دو جهان پر است ز حی حیات بخش ... با جان پنج روزه قناعت مکن ز ما
8 ... جان ها شمار ذره معلق همی زنند ... هر یک چو آفتاب در افلاک کبریا
9 ... ایشان چو ما ز اول خفاش بوده اند ... خفاش شمس گشت از آن بخشش و عطا

بازگشت






(1/214)






تعداد ابیات : 6 ...
1 ... ای صوفیان عشق بدرید خرقه ها ... صد جامه ضرب کرد گل از لذت صبا
2 ... کز یار دور ماند و گرفتار خار شد ... زین هر دو درد رست گل از امر ایتیا
3 ... از غیب رو نمود صلایی زد و برفت ... کاین راه کوتهست گرت نیست پا روا
4 ... من هم خموش کردم و رفتم عقیب گل ... از من سلام و خدمت ریحان و لاله را
5 ... دل از سخن پر آمد و امکان گفت نیست ... ای جان صوفیان بگشا لب به ماجرا
6 ... زان حال ها بگو که هنوز آن نیامده ست ... چون خوی صوفیان نبود ذکر مامضی

بازگشت






(1/215)






تعداد ابیات : 18 ...
1 ... ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا ... شاد آمدیت از سفر خانه خدا
2 ... روز از سفر به فاقه و شب ها قرار نی ... در عشق حج کعبه و دیدار مصطفا
3 ... مالیده رو و سینه در آن قبله گاه حق ... در خانه خدا شده قد کان آمنسا
4 ... چونید و چون بدیت در این راه باخطر ... ایمن کند خدای در این راه جمله را
5 ... در آسمان ز غلغل لبیک حاجیان ... تا عرش نعره ها و غریوست از صدا
6 ... جان چشم تو ببوسد و بر پات سر نهد ... ای مروه را بدیده و بررفته بر صفا
7 ... مهمان حق شدیت و خدا وعده کرده است ... مهمان عزیز باشد خاصه به پیش ما
8 ... جان خاک اشتری که کشد بار حاجیان ... تا مشعرالحرام و تا منزل منا
9 ... بازآمده ز حج و دل آن جا شده مقیم ... جان حلقه را گرفته و تن گشته مبتلا
10 ... از شام ذات جحفه و از بصره ذات عرق ... باتیغ و باکفن شده این جا که ربنا
11 ... کوه صفا برآ به سر کوه رخ به بیت ... تکبیر کن برادر و تهلیل و هم دعا
12 ... اکنون که هفت بار طوافت قبول شد ... اندر مقام دو رکعت کن قدوم را
13 ... وانگه برآ به مروه و مانند این بکن ... تا هفت بار و باز به خانه طواف ها
14 ... تا روز ترویه بشنو خطبه بلیغ ... وانگه به جانب عرفات آی در صلا
15 ... وانگه به موقف آی و به قرب جبل بایست ... پس بامداد بار دگر بیست هم به جا
16 ... وان گاه روی سوی منی آر و بعد از آن ... تا هفت بار می زن و می گیر سنگ ها
17 ... از ما سلام بادا بر رکن و بر حطیم ... ای شوق ما به زمزم و آن منزل وفا
18 ... صبحی بود ز خواب بخیزیم گرد ما ... از اذخر و خلیل به ما بو دهد صبا

بازگشت






(1/216)






تعداد ابیات : 25 ...
1 ... نام شتر به ترکی چه بود بگو دوا ... نام بچه ش چه باشد او خود پیش دوا
2 ... ما زاده قضا و قضا مادر همه ست ... چون کودکان دوان شده ایم از پی قضا
3 ... ما شیر از او خوریم و همه در پیش پریم ... گر شرق و غرب تازد ور جانب سما
4 ... طبل سفر ز دست قدم در سفر نهیم ... در حفظ و در حمایت و در عصمت خدا
5 ... در شهر و در بیابان همراه آن مهیم ... ای جان غلام و بنده آن ماه خوش لقا
6 ... آن جاست شهر کان شه ارواح می کشد ... آن جاست خان و مان که بگوید خدا بیا
7 ... کوته شود بیابان چون قبله او بود ... پیش و سپس چمن بود و سرو دلربا
8 ... کوهی که در ره آید هم پشت خم دهد ... کای قاصدان معدن اجلال مرحبا
9 ... همچون حریر نرم شود سنگلاخ راه ... چون او بود قلاوز آن راه و پیشوا
10 ... ما سایه وار در پی آن مه دوان شدیم ... ای دوستان همدل و همراه الصلا
11 ... دل را رفیق ما کند آن کس که عذر هست ... زیرا که دل سبک بود و چست و تیزپا
12 ... دل مصر می رود که به کشتیش وهم نیست ... دل مکه می رود که نجوید مهاره را
13 ... از لنگی تنست و ز چالاکی دلست ... کز تن نجست حق و ز دل جست آن وفا
14 ... اما کجاست آن تن همرنگ جان شده ... آب و گلی شده ست بر ارواح پادشا
15 ... ارواح خیره مانده که این شوره خاک بین ... از حد ما گذشت و ملک گشت و مقتدا
16 ... چه جای مقتدا که بدان جا که او رسید ... گر پا نهیم پیش بسوزیم در شقا
17 ... این در گمان نبود در او طعن می زدیم ... در هیچ آدمی منگر خوار ای کیا
18 ... ما همچو آب در گل و ریحان روان شویم ... تا خاک های تشنه ز ما بر دهد گیا
19 ... بی دست و پاست خاک جگرگرم بهر آب ... زین رو دوان دوان رود آن آب جوی ها
20 ... پستان آب می خلد ایرا که دایه اوست ... طفل نبات را طلبد دایه جا به جا
21 ... ما را ز شهر روح چنین جذب ها کشید ... در صد هزار منزل تا عالم فنا
22 ... باز از جهان روح رسولان همی رسند ... پنهان و آشکار بازآ به اقربا

(1/217)


23 ... یاران نو گرفتی و ما را گذاشتی ... ما بی تو ناخوشیم اگر تو خوشی ز ما
24 ... ای خواجه این ملالت تو ز آه اقرباست ... با هر کی جفت گردی آنت کند جدا
25 ... خاموش کن که همت ایشان پی توست ... تأثیر همت ست تصاریف ابتلا

بازگشت

(1/218)


نظرات ()



کتاب : هزار خوشه عقیق (مهدی سهیلی)
نویسنده: سیوان پابرجا - چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠

 

 

کتاب : هزار خوشه عقیق (مهدی سهیلی)

ناله یی در شب
ای یاد تو در ظلمت شب همسفر من
وی نام تو روشنگر شام و سحر من
جز نقش تو نقشی نبود در نظر من
شب ها منم و عشق تو و چشم تر من
وین اشک دمادم که بود پرده در من
در عطر چمن های جهان بوی تو دیدم
در برگ درختان سر گیسوی تو دیدم
هر منظره را منظری از روی تو دیدم
چشم همه ی عالمیان سوی تو دیدم
با یاد تو شادست دل در به در من
از نور تو مهتاب فلک اینه پوشست
وز بوی تو هر غنچه و گل عطر فروشست
دریا به تمنای تو در جوش و خروشست
عکس تو به هر آب فند چشمه نوشست
خود دیده بود اینه ی حق نگر
دانی تو که در راه وصالت چه کشیدم
چون تشنه ی گرمازده ی خسته دویدم
بسیار از این شاخه به آن شاخه پریدم
آخر به طربخانه ی عشق تو رسیدم
ام به طلب سوخت همه بال و پر من
غم نیست کسی را که دلش سوی خدا بود
در خلوت خود شب همه شب مست دعا بود
جانش به درخشندگی اینه ها بود
بیچاره اسیری که گرفتار طلا بود
گوید که بود آتش من سیم و زر من
هر جا نگرم یار تویی جز تو کسی نیست
از غم نفسم سوخت ولی همنفسی نیست
بی نغمه ی تو باغ جهان جز قفسی نیست
غیر از تو به فریاد کسان دادرسی نیست
ای دوست تویی دادرس و دادگر من
محروم کسی کز تو جدا بود و ندانست
در گوش دلش از تو صدا بود و ندانست
آثار تو در ارض و سما بود و ندانست
عالم همه ایات خدا بود و ندانست
ای وای اگر نفس شود راهبر من
هر پل که مرا از تو جدا کرد شکستم
هر رشته نه پیوند تو را داشت گسستم
آن در که نشد غرفه ی دیدار تو بستم
صد شکر که از باده ی توحید تو مستم
هرگز نرود مستی این می ز سر من
راه تو مرا از ره بیگانه جدا کرد
یاد تو مرا از غم بیهوده رها کرد
عشق تو مرا شاعر انگشت نما کرد
گفتم به همه خلق که این طرفه خدا کرد

(1/1)


بی لطف توکاری نرود از هنر من
من بی کسم و جز تو خدایی که ندارم
گر از سر کویت بروم رو به که آرم
بر خاک درت گریه کنان سر بگذارم
خواهم که به آمرزش تو جان بسپارم
اینست دعای شب و ذکر سحر من

(1/2)


عارف کیست ؟
عارف کسی بود که به شب ای خدا کند
با سوز سینه خسته دلان را دعا کند
با لطف دوست تکیه به تخت غنا زند
بی آنکه دیده بر صله ی پادشا کند
پیچد سر از عنایت سلطان به کبر و ناز
در کوی فقر قامت خدمت دو تا کند
بر پای شاه اگر سر ذلت نهاده است
با شرم تو به سجده ی حق را قضا کند
حکم خدای لم یزلی را به سر نهد
شاید به عهد بسته ی دیرین وفا کند
دست محبتی به سر بی نوا کشد
درد دلی ز راه مروت دوا کند
تا قصر خواجگان نرود از پی نیاز
بر او حرام باد که کار گدا کند
هر جا که می رود به دل بی هوس رود
هر کار میکند به رضای خدا کند
با او بگو که در پی زر از چه می رود
آن کس که خاک را به نظر کیمیا کند
عارف اگر که خرقه دهد در بهای می
خود را به چشم اهل نظر بی بها کند
باید به باده ی خانه ی وحدت قدم نهد
گرمست اوست پیر مغان را رها کند
عرفانن نه راه شک که ره عشق و بندگیست
عارف کجا به غیر خدا التجا کند
گر سالک است بر در منعم چرا رود
ور عارف است بندگی شه چرا کند

(1/3)


نگرش
در اینه بنگر که صفا را نگری
در باغ ببین که غنچه ها را نگری
در خلقت خود به چشم اندیشه نگر
تا مرتبه ی صنع خدا را نگری

(1/4)

SIVAN

طلای صبح
خیال تو دل ما را شکوفه باران کرد
نمیرد آن که به هر لحظه یاد یاران کرد
نسیم زلف تو در باغ خاطرم پیچید
دل خزان زده ام را پر از بهاران کرد
چراغ خانه ی آن دلفروز روشن باد
که ظلمت شب ما را ستاره باران کرد
دو چشم مست تو نازم به لحظه های نگاه
که هر چه کرد به ما ناز آن خماران کرد
من از نگاه تو مستم بگو که ساقی بزم
چه باده بود که در چشم نازداران کرد
به گیسوان بلندت طلای صبح چکید
ببین که زلف تو هم کار آبشاران کرد
دو چشم من که شبی از فراق خواب نداشت
به یاد لاله ی رویت هوای باران کرد
به روی شانه ز بلبل به شوق یک گل خاست
چنین هنر غم دلدادگی هزاران کرد
گلاب می چکید از خامه ات به جام غزل
شکفته طبع تو را روی گلعذاران کرد

(1/5)


ز عجز ناله مکن
اگر که گل رود از باغ باغبانان چه کند ؟
چو بی بهار شود با غم خزان چه کند ؟
کسی که مهر گل از دل نمیتواند کند
به باغ خشک در ایام مهرگان چه کند
زنی که یک پسر از دولت جهان دارد
به روز واقعه در ماتم جوان چه کند
به گریه زنگ غم از دل بشوی و شادان باش
دل گرفته غم خفته را نهان چه کند ؟
بلای گنج بسی دیده چشم گنجوران
دوباره خواجه در این ورطه امتحان چه کند
مورخی که ز دوران خویش بی خبرست
به هرزه در خم تاریخ باستان چه کند ؟
شعاع چشم تو را نور مهربانی باد
لئیم بی شفقت یاد دوستان چه کند ؟
مکن ز چرخ و فلک شکوه از زمین برخیز
به خفتگان دل افسرده آسمان چه کند ؟
ز عجز ناله مکن فتح در تواناییست
زمانه با نفس مرد ناتوان جه کند
جهان به دیده ی حق بین همه جمال خداست
کسی که گل نشناسد به بوستان چه کند ؟
به شعر سکه زدیم و زمانه صرافست
به جای مدعی بی هنر زمان چه کند ؟

(1/6)


هودج مهتاب
هر زمان بانگ خوش نامه رسان می اید
بر تن خسته ام از شوق تو جان می اید
نتا صدای تو به گوشم رسد از رشته ی سیم
دل من لرزد و جان در هیجان می اید
نیمشب یاد تو در هودج مهتاب خیال
چون عروسیست که بر تخت روان می اید
ز نگاه تو دلی نیست که عاشق نشود
نازم آن چشم که تیرش به نشان می اید
می پرد خواب ز چشم همه کس تا دل شب
هر کجا قصه ی زلفت به میان می اید
به دعا میطلبم صبح درخشان تو را
هر سحرگاه که گلبانگ اذان می اید
از غم عشق ز دل ناله برآرد تا صبح
مرغک خسته که شبها به فغان می اید
تا که فرزند سفر کرده ز راه اید باز
پدر منتظر از غصه به جان می اید
ای جوانان در بر پیران چو رسی طعنه مزن
هنر تیر زمانی ز کمان می اید
شمع بزم سخنم شعر تب آلوده ی من
شعله هاییست که از دل به زبان می اید
هوشیاران همه سرمست غزلهای منند
مگر اینسان هنر از پیر مغان می اید

(1/7)


آبی گنبد نما
جان فدای آن توانایی که ما را آفرید
وز برای رهنمایی انبیارا آفرید
ما همه بیدار دل بودیم و رنجور گناه
آن طبیب درد بی درمان دوا را آفرید
تا صفا یابد دل ما همره اشک نیاز
لحظه های گرم شب های دعا را آفرید
بر سر ما بی ستون زد خیمه یی فیروزه رنگ
پر ستاره آبی گنبد نما را آفرید
مستی بس تک را بر پرده ی صد رنگ ریخت
چشم عاشق کش نگاه دلربا را آفرید
تا پریشانی بیاموزد به زلف دلبران
از نسیم صد سحر بد صبا را آفرید
بهجتی از دیدن فرزند دارم هر نفس
لطفش این اینه ی شادی فزا را آفرید
از برای شام تارم شبچراغی خواستم
برق مهرش پرتو افکن شد سها را آفرید
نازنینان بی وفایی را ز خویش آموختند
ور نه گرداننده ی دل ها وفا را آفرید
نقش شعر خویش را که در چشم مردم دیده ام
شکر آن ایزد که این اینه ها را آفرید
ای سیه چشمان نهال عمرتان سر سبز باد
نازم آن صورتگری کز گل شما را آفرید

(1/8)


آرام تر بگذر
ای مسافر
ای جداناشدنی
گامت را آرامتر بردار
از برم آرامتر بگذر
تا به کام دل ببینمت
بگذار از اشک سرخ
گذرگاهت را چراغان کنم
آه که نمی دانی
سفرت روح مرا به دو نیم می کند
و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید
. بگذار بدرقه کنم
واپسین لبخندت را
و آخرین نگاه فریبنده ات را
مسافر من
آنگاه که می روی
کمی هم واپس نگر باش
با من سخنی بگو
مگذار یکباره از پا درافتم
فرق صاعقه وار را
بر نمی تابم
جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز
آرام تر بگذر
تو هرگز مشایعت کننده نبودی
تا بدانی وداع چه صعب است
وداع توفان می آفریند
اگر فریاد رعد را در توفان نمی شنوی
باران هنگام طوفان را که میبینی
آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری
من چه کنم
تو پرواز میکنی و من پایم به زمین بسته است
ای پرنده
دست خدا به همراهت
اما نمی دانی
که بی تو به جای خون
اشک در رگهایم جاریست
از خود تهی شده ام
نمی دانم تا بازگردی
مرا خواهی دید

(1/9)


قافله پشت قافله
شکوه مکن دژم مشو
بار ز راه می رسد
رنج فراق طی شود مهر به ماه می رسد
یوسف من مکن گله از غم و درد بی کسی
قافله پشت قافله بر سر چاه می رسد
ای به عزیزی آشنا
بیم چه داری از بلا
هر که نترسد از خطر
زود به جاه می رسد
غمزده از خزان مشو
غنچه ز شاخه می دمد
نوبت بانگ بلبلان
خواه نخواه می رسد
ناله ی بی سبب مکن
شکوه ز تیره شب مکن
از سخنم عجب مکن
وقت پگاه می رسد
های به غم نشستگان
مژده دهم به خستگان
جانب دلشکستگان
لطف الاه می رسد
پای بکوب و کف بزن
عود بساز و دف بزن
شکوه مکن دژم مشو
بار زراه می رسد

(1/10)


صدای شکفتن
چو شب ز راه رسد گوش کن به لحظه ی خفتن
بود سکوت شبانه زمان راز شنفتن
ز هر نسیم به گوشت رسد نوای گذشتن
ز هر جوانه ی گل بشنوی صدای شکفتن

(1/11)


می رسد روزی
عاقبت صید سفر شد یار ما یادش به خیر
نازنینی بود و از ما شد جدا یادش به خیر
با فراقش یاد من تا عهد دیرین پر گرفت
گفتم ای دل سالهای جانفزا یادش به خیر
آن لب خندان که شب های غم و صبح نشاط
بوسه می زد همچو گل بر روی ما یادش به خیر
با همه بیگانه ماندم تا که از من دل برید
صحبت آن دلنواز آشنا یادش به خیر
روز شیدایی دلم رقصد که سامان زنده باد
شام تنهایی به خود گویم سها یادش به خیر
آن زمانها کز گل دیدار فرزندان خویش
داشتم گلخانه در باغ صبا یادش به خیر
من جوان بودم میان کودکان گرمخوی
روزگار الفت و عهد وفا یادش به خیر
شب که از ره می رسیدم خانه شور انگیز بود
ای خدا آن گیر و دار بچه ها یادش به خیر
شیون سامان به کیوان بود از جور سهیل
زان میان اشک سها وان ماجرا یادش به خیر
تار گیسوی سهیلا بود در چنگش سروش
قیل و قال دخترم در سرسرا یادش به خیر
قصه می گفتم برای کودکان چون شهرزاد
داستان دزد و نارنج طلا یادش به خیر
سالهای عشرت ما بود و فرزندان چو ماه
ای دریغ ان سالها وان ماهها یادش به خیر
یار رفت و عمر رفت و جمع ما پاشیده شد
راستی خوش عشرتی بود ای خدا یادش به خیر
می رسد روزی که از من هم نماند غیر یاد
آن زمان بر تربتم گویی که ها یادش به خیر

(1/12)


تیر باران تگرگ
به بستان تیرباران تگرگ است
برای غنچه و گل روز مرگ است
درخت از جور طوفان ناله دارد
بلور اشک بر مژگان برگ است

(1/13)

SIVAN

سرمای تنهایی
چمن شد خالی از گل باغبانان را چه پیش آمد
چه شد آوای بلبل نغمه خوانان را چه پیش آمد
به میدانها نمی بینم نشانی از هماوردی
به رزم قهرمانی پهلوانان را چه پیش آمد
ز داغ سرو بالایمان کمان شد قامت پیران
ز جور تیر دشمن نوجوانان را چه پیش آمد
به جز تلخی نمی روید ز لب ها شور شادی کو ؟
الا ای هم نفش شیرین زبانان را چه پیش آمد
گلندامی به پیغامی دل ما را نمی جوید
کجا شد دلندازی مهربانان را چه پیش آمد
نه تیری از نگاهی نه کمند از گیسوان بینی
بگو ای سرو قد ابرو کمانان را چه پیش آمد
عزیزان در سفر رفتند و مادرها به غربتها
ز اینان کس نمی داند که آنان را چه پیش آمد
به هر مجلس که بنشینی سکوت تلخ می بینی
چه شد شیرین زبانی نکته دانان را چه پیش آمد
در این سرمای تنهایی بسی بر خویش می لرزم
نمی داند کسی افسرده جانان را چه پیش آمد
بهار آمد ولی یک غنچه از بستان نمی روید
چمن شد خالی از گل باغبانان را چه پیش آمد ؟

(1/14)


سفر مکن
هر چه کنی بکن ولی
از بر من سفر مکن
یا که چو می روی مرا
وقت سفر خبر مکن
گر چه به باغم ستاده ام
نیست توان دیدنم
شعله مزن بر آتشم از بر من گذر مکن
روز جدایی ات مرا یک نگه تو میکشد
وقت وداع کردنت
بر رخ من نظر مکن
دیده به در نهاده ام
تا شنوم صدای تو
حلقه به در بزن مرا
عاشق در به در مکن
من که ز پا نشسته ام
مرغک پر شکسته ام
زود بیا که خسته ام
زین همه خسته تر مکن
گر چه به دور زندگی
تن به قضا مهاده ام
آتشم این قدر مزن
رنجه ام این قدر مکن
بوسف عمر من بیا
تنگدلم برای تو
رنج فراق می کشد
خون به دل پدر مکن
هر چه که ناله می کنم
گوش به من نمیکنی
یت که مرا ز دل ببر
یا ز برم سفر مکن

(1/15)


گوش به زنگ
نمیدانی دلم بسیار تنگست
میان ما و تو دیوار سنگست
به امیدی که بر گردی دوباره
نگاهم بر در و گوشم به زنگست

(1/16)


قیامتی و انابتی
زمین چک شده کوه بگداخته
فلک بر زمین آتش انداخته
به پا خاست هنگامه ی رستخیز
همه دیده ها سرخ و خونابه ریز
قریا و پروین به هم ریخته
همه عقد منظومه بگسیخته
پرکنده مردم چو پروانه ها
چو موران که دورند از لانه ها
ستاره فرو ریزد از آسمان
بمیرد زمین و نماند زمان
سراسیمه در کوه و صحرا وحوش
ز اعماق دریا براید خروش
دمیده بسی تفخه در صورها
بر آورده مردم سر از گورها
بر اید ز عمق زمین های و هو
به یکدم شود گورها زیر و رو
همه موی کن و مویه کن بیمناک
نفس آتش آسا زبان چک چک
گریزنده مادر ز فرزند خویش
پدر نیست دلسوز دلبند خویش
همه کوهها پنبه ی سوده گیر
زمین و زمان را تو نابوده گیر
نیابی به پشت زمین آدمی
همه وعده ها راست بینی همی
شکافنده بشکافد این خاک را
بهم ریزد ایوان فلک را
به هر سو روان کوهها همچو رود
ستاره فتد بر زمین در سجود
چو آغاز صبح قیامت شود
گنهکار غرق ندامت شود
برآرد خروشی که ای وای من
چه وحشت سرایی بود جای من
ستم پیشه را لرزه ها بر تنست
که این خود مجازات اهریمن است
گنه پیشه چون شمع افروخته
تن آتش گرفته زبان سوخته
در آن عرصه ی ضجه ی وای وای
پناهی نباشد به غیر از خدای
ز بیم قیامت همه اشک ریز
بنی آدم از یکدیگر در گریز
به فرزند مادر برآرد خروش
رهایم کن و دیده از من بپوش
که من خود پریشان و بیچاره ام
در این وادی هول آواره ام

(1/17)


ملک می زند نعره بر آدمی
که الملک لله باشد همی
بیندیش و با دیده ی تیز بین
سرای قیامت شرر خیز بین
بپا می شود دادگاه خدای
بدا بر گنهکار نا پارسای
خدایا ز فردا بلرزد تنم
ز بیم قیامت همه شیونم
بزرگا گنه جان من تیره کرد
هوی و هوس را به ما چیره کرد
تو باغی و من در دمن مانده ام
بدا بر سرایی که من مانده ام
تو نوری و من مانده در ظلمتم
تو معبودی و من همه غفلتم
خدایا در آن ورطه ی هولناک
مبادا گنهکار خیزم ز خاک
در آن بی پناهی پناهم بده
ز رحمت به فردوس راهم بده
خطا گفتم ای مهربان بر عباد
که دور از تو فردوس و جنت مباد
ز جنت همه آرزویم تویی
به فردوس هم آنچه جویم تویی
دلم را به شوق تو پیراستم
که تنها ز هستی تو را خواستم
تو بودی به هر حال معبود من
تو هستی به هر لحظه مقصود من
مرا از گنه شستشویی بده
به خاک درت آبرویی بده
به مردن مرا از گنه پاک کن
چو بخشیده ای همدم خاک کن
نگویم که در بر رخم باز نیست
همای مرا حال پرواز نیست
اگر چه خدا جوی دیرینه ام
نشسته غباری بر ایینه ام
مرا نفس اماره در خاک کن
به مهرت غبار از دلم پاک کن
به دست تو ایینه یابد جلا
به امر تو هر سنگ گردد طلا
به فرمان تو گل بر اید ز سنگ
ز نقش تو شد غنچه هفتاد رنگ
چراغ همه آسمان ها ز تست
تویی بی نشان این نشان ها ز تست
به مهر تو هر شاخه در گل نشست
بسی نغمه در نای بلبل نشست
همه رود ها در خروش تواند
چمن ها همه لاله پوش تواند
تو بر ابر فرمان باران دهی
گل و لاله بر مرغزاران دهی
ز آهو بر آورده یی بوی مشک
عطا کرده یی میوه از چوب خشک

(1/18)


تو رخشنده کردی دل مشتری
چه کس می کند جز تو میناگری
مه و مهر روشن دو فانوس تست
همه آسمانها زمین بوس تست
جهان از تو بالا و پستی گرفت
همه نیستی از تو هستی گرفت
تو بر خیل جنبندگان جان دهی
تو هستی که بر ذره فرمان دهی
عطای تو بر چشم ما خواب ریخت
به شب بر فلک نور مهتاب ریخت
به هرجا نشستم خیال تو بود
به هر باغ دیدم جمال تو بود
بسا نقش بر سنگ بگذاشتی
سپاست که بر صخره گل کاشتی
همه نخل ها سبز پوش تواند
همه نحل ها باده نوش تواند
خدایا جهان پر ز آهنگ تست
به هر گل نموداری از رنگ تست
تو از کوه ها چشمه انگیختی
تو در آب ها زندگی ریختی
ز چشم غزالان تو را دیده ام
به بوی تو از شاخه گل چیده ام
برآری بسی چشمه از سنگها
به یک گل عطا کرده یی رنگ ها
به دریا که خود عالمی دیگرست
درون صدف ها بسی گوهر ست
خدایا چه گویم چه ها کرده یی
گل از قعر دریا برآورده یی
شدم در شگفتی ز دیدار سنگ
که هر سنگ دریاست هفتاد رنگ
به دریا هنرها برافراختی
به دریاچه گلخانه ها ساختی
به جنگل اگر پا گذارد کسی
ز حیرت تحمل نیارد بسی
ز بیننده گل می کند دلبری
به هر برگ صد گونه صورتگری
هوا سبز و سرتاسر بیشه سبز
درخت ارغوانی ولی ریشه سبز
به جنگل بیا و نقش کندو بین
چو بینی همه نقشه ی او ببین
کجا می تواند کسی حس کند
که زنبور کار مهندس کند
به جز او که گفت آن نواندیش را
مسدس کند خانه ی خویش را
که آموختنش دل به گل باختن
به گلها نشستن عسل ساختن
چه صورتگری نقش گل ریخته
چه دستی چنین طرحی انگیخته
یه گلها چه کس این همه رنگ داد
به بلبل چه کس شور آهنگ داد

(1/19)


چه کس روشنی در قمر ریخته
چو فانوس بی تکیه آویخته
چه کس بیشه را این همه رنگ زد
چه دستی دو صد نقشه بر سنگ زد
اگر باشدت دیده ی دل نکوست
به هر پرده ی چشم ما نقش اوست
ببین مردم چشم خود را دمی
که در نقطه پیدا بود عالمی
خدایا توهستی در اندیشه ام
دود نور تو در رگ و ریشه ام
بزرگا ز حیرت به فریاد من
ز پا تا به سر حیرت آباد من
از این باده هایی که در دست تست
سرا پا وجودم همه مست تست
ز مستی ندانم ره خانه را
نداند کسی حال دیوانه را
کجا مور داند سلیمان کجاست
کجا لعل داند بدخشان کجاست
ز بس نقش حیرت به دل میزنی
کلاه از سر عقل می افکنی
ندانم به درگاه نتو چیستم
چه گویم که خود کمتر از نیستم
چنانم به حیرت که دیوانه ام
به شمع تو عمریست پروانه ام
از این شمع خلقت برافروختن
چه اید ز پروانه جز سوختن

(1/20)


اینه ی تیره
در پیر خمیده هوسی پیدا نیست
در پیکر بی جان نفسی پیدا نیست
گفتی که خدا ز چشم من پنهانست
در اینه ی تیره کسی پیدا نیست

(1/21)


روشن ترین اینه
خرم آن مرغ که آزاد شود از قفسش
نغمه خوان پر بگشاید به هوای هوسش
بیدل آن بلبل افسرده که هنگام بهار
شود آویخته بر شاخه ی گل ها قفسش
مست آواره بسی شاد شود در شب سرد
که بیفتد به سرراه و یگیرد عسسش
کاروانی که بود بدرقه اش اشک وداع
ناله خیزد ز دل من به صدای جرسش
هرکسی لب بگشاید به هواداری خلق
عطر گلهای بهاری بدمد از نفسش
ناخدا در دل دریا نکند میل غدیر
رهرو راه توکل چه نیازی به کسش
هنر مد به چشم همه مردم پیداست
نیست روشنتر از این اینه در دسترسش

(1/22)


در خواب
ز راه آمد سر انگشتی به در زد
ز هر گلدان گلی چید و به سر زد
چو مرغ نغمه خوان در خوابم آمد
گشودهم دیده را از خانه پر زد

(1/23)


سوسوی چراغ
در فصل بهاران لب جوی و دل باغی
خوش باشد اگر دست دهد وصل فراغی
بر بستر گل تکیه زنی بی غم ایام
یک لحظه نگیرد ز تو اندوه سراغی
بنگر که نسیم از همه سو پیک بهرست
تا عطر چمن را برساند به دماغی
از بوی خوشش مست شوم در شب مهتاب
چون عطر هلو را شنوم از دم باغی
دل می بردم نیمشبان با تن تنها
در دهکده یی دیدن سوسوی چراغی

(1/24)

SIVAN

باده ی توحید
سحری بود و دلم مست گل آواز سروش
دیده پر اشک و لبم بسته و جانم به خروش
دلربا زمزمه ی بلبل شوریده به باغ
نرم نرمک غزل باد بهاری در گوش
شب مهتابی و بزم چمن از نقره سپید
ماه در جلوه چنان دختر مهتاب فروش
پی خوشبویی عالم همه جا پیک نسیم
شادمان پویه کنان عطر اقاقی بر دوش
دختر غنچه به خواب خوش و نرگس بیدار
بلبلان گرم غزلخوانی و گلهای خاموش
بانوی بید سر زلف برافشانده با باغ
شانه می زد همه دم با سحر بر گیسویش
شاخه یاقوت نشان بود ز بسیاری گل
قامت سرو هم از نسترنان مخمل پوش
عندلیبی به کنار گل و سرگرم نیاز
که ببین حال من و ناز به عاشق مفروش
روی گل در عرق شرم ز تشویش وصال
پر بگشاده ی بلبل ز دو سو چون آغوش
لاله ها ساغر لرزنده ی بلبل که بگیر
ارغوان ساقی پروانه ی لرزان که بنوش
رازها میشکفد از لب گل وقت سحر
روشن آن دل که به هر حال بود راز نیوش
نقش ها بلعجب و چهره ی نقاش نهان
جان عارف همه روشن ز تماشای نقوش
مست آن منظره ها بودم و دیوانه ی دوست
آن چنان مست که افتادم و دفتم از هوش
سرخوش از باده ی توحید نخفتم تا صبح
کاشکی هر نفسم عمر براید چون دوش
چه شب عمر فزایی همه مستی همه شور
چه بهاری چه هوایی همه لذت همه نوش

(1/25)

SIVAN

چراغ جان
این خرمن جان آدمی سوختنیست
در عمر تو بس حکمت آموختنیست
خامش منشین و شعله در خویش افکن
کاین طفه چراغیست که افروختنیست

(1/26)


خش خش پا
ای گوش دل من به گل آهنگ صدایت
وی نای وجودم به تمنای نوایت
چون بانگ پرندین تو از دور بر اید
مستانه دود در رگ من خون صدایت
با قافله ی صبح بیا همره خورشید
تا جان بدمد در تن ما بانگ درابت
بر چشمه ی مهتاب زده هاله ی ابرست
با ریخته بر مرمر تو زلف رهایت
گر مژده ی دامم بدهی دانه نخواهم
پرواز کنم همچو کبوتر به هوایت
طرحی ز سر زلف تو بر شانه ی من بود
هر نسترنی ریخت به دیوار سرایت
چون برگ درختان ز نسیمی بخروشد
در گوش من اید به گمان خش خش پایت
دارم همه شب دست دعا سوی سماوات
کز چشم حسودان بسپارم به خدایت
ما را به سحر یاد کن ای همسفر شب
جان و دل یک قافله محتاج دعایت
چشمم به در و سینه ی من خانه ی مهرت
گوش دل من هم به گل آهنگ صدایت
در شام سیه از مه و پروین خبری نیست
ای شلمت شب دیده ی من سوی سهایت
ای عمر گرانمایه تو را قدر شناسم باک لحظه نپوشم نظر از ثانیه هایت
گر در پی نامی به هنر دست برآور
خود دشمن حاسد کند انگشت نمایت

(1/27)


کو هوشیار
بالای تو را که دید کو پست نشد ؟
یا پای کشید از تو و از دست نشد ؟
کو عارف هشیار که با دیدن تو
از گردش جام نگهت مست نشد ؟

(1/28)


الاهی
الاهی غمم بار خاطر نباشد
که در غم مرا جان صابر نباشد
الاهی نباشد وداعی و گر هست
برای کسی بار آخر نباشد
به هنگام کوچ عزیزان الاهی
نگه کردن از چشم شاعر نباشد
الاهی کسی را که من دوست دارم
به دوران عمرم مسافر نباشد

(1/29)


میهمان گل
در فصل گل چو بلبل مستم به جان گل
بلبخند می زنم چو بیابم نشان گل
در جشن باغ خنده ی گل را عزیز دار
شادی گزین که دیر نپاید زمان گل
در بستری ز عطر بخواباندت به ناز
یک شب اگر به باغ شوی میهمان گل
گل را مچین ز شاخه که گریان شود بهار
با گل وفا کنید شما را به جان گل
آغوش خویش بستر بلبل کند ز مهر
ای جان من فدای دل مهربان گل
وقتی تگرگ می شکند جام لاله را
از داغ او به گریه فتد باغبان گل
گوید که عمر می گذرد با شتاب باد
بشنو حدیث رفتن خود از زبان گل
گر عاشقی بیا و ببین لطف عشق را
شبنم چه نرم بوسه زند بر دهان گل
الماس دانه دانه ی شبنم به گل نگر
بس دیدنیست چهره ی گوهر نشان گل
دست بهار گوهر باران صبح را
همچون نگین نشانده چه زیبا میان گل
به به چه دلرباست که ماهی در آفتاب
زلف بلند خویش کند سایبان گل
کو شهرزاد عنچه لبم در شب بهار ؟
تا بشنوم به بوسه از او داستان گل

(1/30)


نقش بی نگار
به بستان ها نسیم نو بهار
به جنگل ها سرود آبشارم
به هر صحرا پیام فرودینم
به هر گلشن نوای جویبارم
به چشم مهوشان الماس اشکم
به گوش نازنینان گوشوارم
ز عهد کودکی درس محبت
چ خوش تعلیم داد آموزگارم
منم نقاش و با اشکی چو شنگرف
زنم بر چهره نقشی بی نگارم
گلنداما به گیوسی تو سوگند
که بی چشمان مستت در خمارم
اگر یارم شوی منت پذیرم
و گر خوارم کنی خدمتگزارم
اگر جان بردم از چنگ غم تو
به چشمانت که از جان شرمسارم
من آن یعقوب غمگینم که عمریست
ز هجران دو یوسف اشکبارم
زمانه دیدن من بر نتابد
که چون خاری به چشم روزگارم
به در بردم ز میدان گوی معنی
که در دشت بلاغت تکسوارم
به جمع دوستان صفرم ز تسلیم
و گر دشمن بر اید صد هزارم
غلام آن حریفانم که دانند
به ملک لفظ و معنی شهریارم
رسد روزی که دشمن هم ز خجلت
گل اشکی فشاند بر مزارم

(1/31)


پروانه باز
تو از عشق حقیقی بی نیازی
دو رنگی کهنه کاری صحنه سازی
تو یار ما نیی عاشق تراشی
تو شمع ما نیی پروانه بازی

(1/32)


فرهاد یکه تاز
در سوختن دلیرم در نغمه یکه تازم
چنگم که میخروشم شمعم که می گدازم
با بال نغمه هر صبح بر آسمان شوقم
با چنگ زهره هر شب در عرش اهتزازم
پروانه می گریزد از آتش درونم
شمعست و اشک حسرت هنگام سوز و سازم
خوش دولتیست آن دم کز عشق و شور و مستی
در حالت دعایم در خلوت نیازم
کی می رود ز یادم آن جذبه ها که گاهی
با ندبه در سکوتم با گریه در تمازم
تاری ز زلف یاری یک شب به چنگم آمد
گفتم که چیستی
گفت من قصه یی درازم
چشمان او به مستی گفتا که دلفریبم
ناز نگاه گرمش گفتا که دلنوازم
من نغمه ام سرودم نایم نوای عودم
ناله در عراقم با مویه در حجازم
سلطان وقت خویشم در زیر قصر گردون
با یار همزبانم وز خواجه بی نیازم
دیوانه ی زمانم در عشق جانفشانم
مجنون کوچه گردم فرهاد یکه تازم

(1/33)

SIVAN

بر در خانه ی دشمن
من چو اینه ز دنیای صفا می ایم
پیش جور تو به تسلیم و رضا می ایم
ساز نازکدلم و تار از موی خیال
که ز آهنگ نسیمی به نوا می ایم
ناله یی گر که برآری ز سر صدق و نیاز
با دل خسته به دنبال صدا می ایم
رهرو کعبه ی مهرم من و با گرد سفر
تا در مروه ی دل هزار صفا می ایم
کینه ی کس به دلم ندارد هرگز
بر در خانه ی دشمن به دعا می ایم
دشمنا در به رخم گر که ببندی همه شب
چون نسیم سحر از پنجره ها می ایم
ای غریبان همه شب با دل دردآلوده
همره اشک به بالین شما می ایم
چشم بیمار تو را دیده و جان یافته ام
نظری کن که به امید شفا می ایم
خواجه ی زر طلب از کعبه چو می آمد گفت
از منا بار دگر سوی منا می ایم
آسمانا ز شب تیره به پرواز خیال
گریه آلوده به دیدار سها می ایم

(1/34)

SIVAN

اصالت الله
با همه درد و غم و ملالت انسان
چیست در این زندگی رسالت انسان
بر اثر بندگی رب جلیل است
مرتبه ی آدم و جلالت انسان
گر ز نعیم بهشت دیده بپوشید
راه به دوزخ برد حوالت انسان
سوره به سوره ببین کتاب مبین را
قول خدا بهر استمالت انسان
دوری از حق دلیل نفس پرستیست
اینهمه غافل مشو ز حالت اسنان
قصه ی نمرود را بخوان و بیندیش
عجب بشر بنگر و رذالت انسان
گفت خدا کادمی ظلوم و جهول است
اصل چنین است در جهالت انسان
بنده ی خودبین زند صلای اناالحق
وه به کجامی رسد ضلالت انسان
نیست اصالت به جز اصالت الله
بی خبران پیرو اصالت انسان

(1/35)

SIVAN

هم اندیشه
من مرد محبتم جفا پیشه نیم
دانی تو که من درخت بی ریشه نیم
گویی که چرا ز من گریزان شده یی
همرنگ تو ام ولی هم اندیشه نیم

(1/36)

SIVAN

با تو بودن
من و آوای گرمت را شنودن
بدین آوا غم دل را زدودن
از اول کار من دلدادگی بود
ولیکن شیوه ی تو دل ربودن
گرفت از من مجال دیده بستن
همه شب بر خیالت در گشودن
قرار عمر من بر کاستن بود
تو را بر لطف و زیبایی فزودن
غم شیرین دوری بر من آموخت
سخن گفتن غزل خواندن سرودن
من و شب های غرببت تا سحرگاه
چو شمعی گریه کردن نا غنودن
چه خوش باشد غم دل با تو گفتن
وزان خوشتر امید با تو بودن

(1/37)

SIVAN

فریبایی
چمن ها بی تو زیبایی ندارد
بهار و گل دلارایی ندارد
فریب کس نخوردم جز تو ای یار
که دیگر کس فریبایی ندارد

(1/38)

SIVAN

کهنه زدایی
ای دل اندوهگین شادنمایی کن
حیله نشاید تو را کار ریایی مکن
گر که تو خد مانده یی در شب تاریک جهل
مردم گمگشته راراهنمایی مکن
این همه ترفند چیست راست بگو مرد باش
گر که مرا دشمنی دوست نایی مکن
ای دل یکتا پرست عشق بیاور به دست
چون که رسیدی به دوست عزم جدایی مکن
میکده یی نیمسشب عرصه ی مستان اوست
بر در پیر مغان باده ستایی مکن
از من و ما دور شو اینه ی نور شو
این همه سرکش مباش کفرگرایی مکن
بنده ی درمانده یی ذکر انالحق مگوی
پنبه ی خود رابزن فکر خدایی مکن
مرغک عزلت گرین تا که پی دانه یی
از قفس تنگ خویش یاد رهایی مکن
با سخن یاوه رنگ دو ز نوی میزنی
دفتر خود را بشوی کهنه زدایی مکن
اینه ی شعر را تاب غبار تو نیست
گر به ادب عاشقی یاوه سرایی مکن
خواری خود را مخواه بنده ی غربی مشو
بر سر خوان فرنگ لقمه ربایی مکن
شاعر آزاده باش راه گدایان مپوی
بر در ارباب زر روی گدایی مکن

(1/39)

SIVAN

شگفتا
هزاران آفرین بر تو دلارامی دل انگیزی
قیامت قامتی داری چه بنشینی چه برخیزی
سراپا گلبنی جانا مگر باغ همزادی
گل اندامی گل آمیزی گلاب افشان و گلبیزی
ز دلها آفرین خیزد چو چشمت را بگردانی
شوند اینه ها حیران چو زلفت را به رخ ریزی
بهاران سر انگشت هزاران غنچه رویاند
اگر بر شاخه ی خشکی چو برگ گل بیاویزی
نسیم زلف جانبخشت درختان را به رقص آرد
تو پیک نو بهارانی مسیح فصل پاییزی
کند بلبل غزلخوانی اگر گیسو برافشانی
گلاب افشان شود شبنم اگر با گل در آمیزی
میان غنچهها منشین کهترسم گل به رشک اید
بدین نازک تنی باید که از گل ها بپرهیزی
ز بلبل نغمه برخیزد اگر در باغ بنشینی
به پیشت سرو بنشیند اگر از سبزه برخیزی
تو در آغوش پیراهن چو ماهی در دل ابری
مبادا از شبم چون خنده ی مهتاب بگریزی
من از بیداد مجنونی اگر همتای فرهادم
تو از غوغای لیلایی دو صد شیرین پرویزی
بدین تاب سر گیسو چرا از غصه بی تابی
فدای مستی چشمت چرا از گریه لبریزی
شگفتا قند میسایی بدین شیرین سخن گفتن
ز لبها گل برافشانی ز نی ها شکر انگیزی

(1/40)

SIVAN

معنای آدم
زندگی یعنی چه یعنی آرزو کم داشتن
چون قناعت پیشگان روح مکرم داشتن
دیو از دل راندن و نقش سلیمانی زدن
بر نگین خاتم خود اسم اعظم داشتن
کنج درویشی گرفتن بی نیاز از مردمان
وندر آن اسباب دولت را فراهم داشتن
جامهی زیبا بر اندام شرف آراستن
غیر لفظ آدمی معنای آدم داشتن
قطره ی اشکی به شبهای عبادت ریختن
بر نگین گونه ها الماس شبنم داشتن
نیمشب ها گردشی مستانه در باغ نیاز
پکی عیسی گزیدن عطر مریم داشتن
با صفای دل ستردن اشک بی تاب یتیم
در مقام کعبه چشمی هم به زمزم داشتن
تا براید عطر مستی از دل جام نشاط
در گلاب شادمانی شربت غم داشتن
مهتر رمز بزرگی در بشر دانی که چیست
مردم محتاج را بر خود مقدم داشتن

(1/41)

SIVAN

قناری بی پرواز
دخترم
برادرت دیگر به خانه باز نمی گردد
به ستاره ها بگو
دیگر آن ماه به آسمان نمی تابد
دریغا ک شبهای سیاه و سنگینی را در پیش داریم
غنچه ها را به تسلیتی دلخوش کن
که بهاران ما برای همیشه به خزان پیوست
لک لک های مهجر
قصه ی هجرت او را برای من بازگفتند
دیگر صدای خش خش پای او در خانه ی خاموش ما نمی پیچد
دخترم اشتباه مکن
اگر همهمه یی در باد می شنوی
این صدای شیون برگهاست
که در عزای قناری خاموش ما می گریند
قفس خالی را از بالای پنجره بردار
و پرهای خون آلود پرنده رابرباد ده
زیرا نغمه ی همیشه اش را به یادم می آورد
دخترم
بیا شب ها در مرگ برادر نوجوانت با هم بگرییم
شاید تسکین یابیم
نه نه دخترم
در خانه را باز بگذار
شاید او از هوا بازاید
اما نه
گویا پریشان می گویم
آخر قناری من پرش بر خاک ریخت
قناری من خون آلود بود
مگر قناری پر شکسته ی خون آلود
به قفس باز میگردد
هیهات از این خوش باوری
اما نه باور بی هنگام اگر چه فریبست
شاید دست کم پدر داغدیده را
دلخوش کند
دخترم
قفس قناری ما را بر پنجره بیاویز
اما درش را مبند
شاید قناری پریده به آشیانه باز اید
آه خداوند
تاب این کوه غم را ندارم
این غم ویران کننده را با چه کس قسمت کنم ؟
این غم استخوان مرا می تراشد
قناری پر شکسته ی من خون آلودست
قناری من بی تغمه است
قناری من بی پروازست

(1/42)

SIVAN

گمان جدایی
دمی فکر رهایی را نکردم
خیال آشنایی را نکردم
جدایی را گمان کردم ولیکن
گمان این جدایی را نکردم

(1/43)

SIVAN

لحظه ی پرواز
پسر گمشده ام
مرغک زخمی من
فصل زیبای بهار
وقت پرواز تو در عرصه ی صحرا ها بود
لیک بال تو شکست
خواستی نغمه زن باغ بهاران باشی
خشم توفان خزان
گلوی نغمه سرایت را بست
پس گمشده ام
تو بگو من چه کنم با غم داغ بزرگ
من تنها چه کنم ؟
مرغکم پر زد و رفت
سینه ام چون قفسی است
بی پرنده قفس خالی خود را چه کنم
پسرم مرد و به چشمم همه باغ است خزان
سینه می سوزد از این داغ خدایا چه کنم
مرغک من پر خون الودت
همزبان دل تنهای منست
نغمه ی خاموشت
لحظه ی تنهایی
تسلیت گوی دلم در همه شب های منست
مرغک خاموشم
همه شب زمزمه پرداز توام
در سکوت شب خود تشنه ی آواز توام
مرغک خون آلود
سوی کاشانه بیا
پر بزن منتظر لحظه ی پرواز توام

(1/44)

SIVAN

سوختن در قفس
به داغت آرزو مرد و هوس سوخت
در این آتشفشان حتی نفس سوخت
خدایا سوز دل را با که گویم
که زیبا مرغک من در قفس سوخت

(1/45)

SIVAN

گل من بنشین
چون فصل بهار آمد به من به چمن بنشین
دامن مکش از دستم بنشین گل من بنشین
خوش خویی و گلرویی مهتاب سمن بویی
تا دل ببری از گل ای غنچه دهن بنشین
تو ماه منی یایرا تا خیره کنی ما را
مریخ و ثریا را بر زلف بزن بنشین
بنشین که صفا داری گیسوی رها داری
گر مهر به ما داری چون مه به چمن بنشین
گردیم سمندت را صیدیم کمندت را
گیسوی بلندت را بر شانه فکن بنشین
ای گلرخ گلدامن پرهیز کن از دشمن
چون دوست شدی با من بر دیده ی من بنشین
ماه چمنی جانا چون یاسمنی جانا
سیمینه تنی جانا در پیش سمن بنشین
در پای تو چون خاکم نه خاک که خاشکم
بنگر دل غمناکم آن را میشکن بنشین
من عاشق دلتنگم خوارم چون گل سنگم
بر گونه ی بی رنگم یک بوسه بزن و بنشین
تو عطر وطن داری دانم غم من داری
گر شور سخن داری با ما به سخن بنشین

(1/46)

SIVAN

غنچه های هنر
چگونه جلوه کند ماه در برابر تو
که آفتاب نتابد زشرم منظر تو
به شاخه بوسه زدی شاخه در خزان گل کرد
بهار می شود از یوسه ی مکرر تو
مسیح چشم تو جان می دهد به ناز نگاه
فدای معجزه چشمان ناز پرور تو
نظیر روی تو هرگز نمی توانم دید
مگر که اینه یی آورم برابر تو
مرا به گل چه نیازی که لحظه لحظه نسیم
شمیمی آورد از گیسوی معطر تو
به یک نگاه دلم را در آتش افکندی
خدا بداد رسد از نگاه دیگر تو
فقیر میکده را هم به جرعه یی دربای
چو ریخت دست زمان باده یی به ساغر تو
به جان دوست ز جانت ملال برخیزد
اگر خدا بنشیند به عمق باور تو
تو سایه بخش عقابان ابر پیمایی
چه قدرتیست که ایزد نهاده در پر تو
گلاب می چکد از خامه ات مبارک باد
که غنچه های هنر میدمد از دفتر تو

(1/47)

SIVAN

درود آسمانی ها
زبانم بسته ای یاران کجا شد همزبانی ها
دریغا دست گرمی کو چه شد آن مهربانی ها
چه می جویی ره بستان تو ای بلبل که آخر شد
بهار گلفشانی ها صفای نغمه خوانی ها
عسل در جام کن ساقی که از مستان این مجلس
به جز تلخی نمی بینم
چه شد شیرین زبانی ها
گره از ابروان برچین لبت را شهد باران کن
به نخوت پیش ما منشین چه سودا از سرگردانی ها
جهان سفله پرور با خردمندان نمی جوشد
فغان از دانش اندوزی دریغ از نکته دانی ها
گل آوردم ولی دشمن به چشمم خار می پاشد
چنین دادند نامردم جزای گلفشانی ها
ز مهر روی فرزندان دلم خورشید باران شد
بود لبخند گل پاداش رنج باغبانی ها
جوانا می روی غافل کجا دانستی از مستی
که می تازد توانایی به سوی ناتوانی ها
ز پیر خسته در راهی بر آمد آه جانکاهی
که دور ما گذشت اما دریغا از جوانی ها
به دنیا هر چه دل بندی نداند رسم دلداری
سرانجام از تو جان خواهد به جرم جانفشانی ها
تو بر پشت زمین گر روی خوش بر خلق بنمایی
چو باران بر سرت بارد درود آسمانی ها

(1/48)

SIVAN

روز میلاد
برای من شب کتم است روز میلادت
فدای آن که چنین خوب و نازنین زادت
بپوی در ره شادی تو مبارک باد
بنوش شهد جوانی که نوش جان بادت
تو مرغ عشق منی نغمه خوان گلشن باش
خدا نگه بدارد ز چشم صیادت
اگر چه خسرو مایی ولیک شیرینی
همیشه شاد بمانی به کام فرهادت
نسیم یاد تو همراه لحظه های منست
بگو چگونه توان بود غافل از یادت
سپاس گوی خدا باش و دل ز دوست مگیر
به شکر چهره ی زیبنده ی خدادادت
گزند اگر رسدت ناله در سحر افکن
که لطف حق همه دم می رسد به فریادت
دعا کنم که همه عمر تو به سامان باد
به گوش کس نرسد ناله از دل شادت
گزافه گوی نیم عیش خوش به کامت باد
برای من شب کام است صبح میلادت

(1/49)

SIVAN

ای دور نزدیک
ای همزاد
ای همرنگ
ای بی من و همیشه با من
یاد تو چون پرستوها
یا چون لک لک های مهاجر
لحظه لحظه به باغ خیالم سفر میکند
گفتی که هر شب واژه های شعرم را
با اشک میشویی
من هم هر لحظه یاد تو را در پریشانی خیال می پیچم
ای عطر عاطفه
گفتی کهع با شعر من همسفر یادی
پروازت کبارک باد
من هم هنگامی که مرغان دریایی
پرواز شوخ و شنگ خود را می آغازند
و گه گاه بر موج تن میسایند
سفررا در ذهنم تداعی می کنند
سفری که آرزویش آسان است
و پرواز مشکل
ای نزدیک دور
و ای دور نزدیک
خطی است در کنار افق و دوردست دریا ها
که خط جدایی ماست
تو هنگامی که بر بال های عقاب سفر نشستی
پرواز کردی و از آن خط گذشتی
اما آن خط برای من خط جداییست
گویی آن خط دیوار حصار بلندیست
و من و تو در دو سوی دیوار
فریاد می زنیم و
اشک می ریزیم
یکدگر را می شناسیم
صدای هم را می شنویم
اما دریغ
چهره ی هم را نمی بینیم
و چه سخت است
شنیدن و ندیدن
دوست داشتن و به هم نرسیدن
در خیال من این دیوار تا کهکشان برافراشته است
اما من نا امید نیستم
یکی در سینه ام فریاد می زند پرواز کن
بر تارک دیوار خواهی رسید
و از آن سو همزادت را و عشقت را خواهی نگریست
هزاران حیف
پر می زنم اما پرواز نه
گویی دست صیادی پر های پرواز مرا بریده است

(1/50)

SIVAN

شوق پرواز هست اما قدرت پرواز نه
خورشید من
غروب شفق را به تماشا می نشینم
سفر خورشید را می گویم
چه زیبا سفر میکند
اما چه غریب
چه تنها
چه بی کس
چه بی مشایعت
چون عروسی با تو ابر
همانند عروس بی مادر
نخست می خندد و سپس می گرید
و آرام آرام به دیار تو می اید
من غروبش را مینگرم و تو طلوعش را
من وداعش را می شنوم و تو سلامش را
من بدرودش را و تو درودش را
از من قهر می کند و با تو آشتی
می خواهم به او پیغام بدهم
تا از سوی من ببوسدت
اما صدایم را نمی شنود و در هاله ی ابر پنهان می شود
گاه به قول بچه ها دالی میکند و گاه می گریزد
او می رود ومن میگریم
او بدرود می گوید و من در دل به تو درود میفرستم
در این هنگام است که لبخند تو را
در برکه ی اشک خویش تماشا می کنم
و چه تماشای دلپذیری
خود را فریب می دهم که اگر من میگریم
تو میخندی
و اگر پیام آور من نیست
لاجرم نگاه مرا با تو هماهنگ و متصل می کند
اگر هیچ نیست
اگر بی پیام من به سوی تو می اید
دست کم یک نقطه ی نگاه مشترک که هست
یک نقطه ی اتصال یک بهانه ی دیدار
ببین به چه چیزها دلخوشم
آری من با غروب خورشید می گیریم
و تو با طلوع او می خندی
اما نمی دانم چرا در همان لحظه
ناگهان چشمان فریبنده ات را در هاله یی از ابر می نگرم
که کریم تر از ابر می گرید
و بلور اشک های کریمانه ات
از میان مژگان سیاهت از میان یک جفت چشم نگران
و غمگین
از میان ابر از میان افق جوانه می زند و می شکفد
و در اقیانوسی دور می چکد
سقوط اشکها تو در آب ها
موج بر نمی انگیزد و طوفان را به آشوب دعوت میکند
ای غمگین
ای زاده ی غم
ای نشاط و ای فرزند نشاط

(1/51)

SIVAN

ای واژه ی صفا و صمیمیت
ای معنی کرامت
ای همه ایثار
ای عشق و ای تجسم محبت
ای همه پرواز
هر شب که با یاد تو به خلوت می روم
در این آهنگم که سازهای شعر را کوک کنم
و نوت های واژه ها را بنویسم
و هماهنگی کلمات را به انتظار بنشینم
تا در تالار سکوت احساس خود را روی چنگی
افسونگر یپاشم
واژه های رقصنده
چون رنگین حباب هایی
در رویا و در بلندای خیالم در هم میلولند
و چون قطرات اشک رنگین در هم می لرزند
و رنگین کمان شعر
در شرق اندیشه ام و بر دیواره ی افق خیالم تقش می بندد
سپس همه آهنگ می شوند
هماهنگ می شوند
وزن می شوند
شور و حال می شوند
و شعر می شوند
شعری که تو می پسندی
ای من
ای همزاد
ای همسفر سالهای زندگی ام
سالهاست و شاید قرنهاست که من و تو
یک روح در دو پیکریم
یک معنی در دو واژه ایم
یک خورشید در دو آسمانیم
یک عشق در دو سینه ایم
و یک هستی در دو نیم ایم
شاید هم از یک روح
دو پیکر ساخته باشند
نازنینم
خیلی حرف دارم
اشکم اجازه می دهخد که بنویسم و بنویسم
اما یکی در سینه ام می گوید نه
ننویس
شاید او نخواند
شاید دوست نداشته باشد
ایا راست می گوید ؟

بدرود
شب بخیر

(1/52)

SIVAN

روشن بگو
در مهر بی نظیری در دلبری به نامی
چشم نو را بنازم کز هر نظر تمامی
در جامه یی پرندین چون شمع در حبابی
یا چون شراب گلرنگ لغزان میان جامی
دل های عاشقانست در دام گیسوانت
صد افرین چه صیدی صد مرحبا چه دامی
میخانه پیش چشمت تشبیه ناصوابی
گلخانه پیش رویت تصویر ناتمامی
بلبل زند صلایت آن دم که می نشینی
گل سر نهد به پایت وقتی که می خرامی
گل یا که ماهتابی یا زهره یا شهابی
ای آفتاب مجلس روشن بگو کدامی
ساقی اگر تو باش جان را به می فروشم
وز چشم تست ساغر جم را دهم به جامی
تنهای این دیارم ما را بخوان به بزمی
نکام روزگارم دل را رسان به کامی
هر شام مرغ بختم اید به غرفه ی من
اما هر صباحی پر میکشد به بامی
آن طرفه نازنینان رفتند از کنارم
ماییم و چشم گریان در حسرت پیامی
ای باد نو بهاران دورست کوی یاران
گر بگذاری بدان گل از ما رسان سلامی
جان در غزل دمیدی اعجوبه ی زمانی
گل بر سخن نشاندی جادوگر کلامی

(1/53)

SIVAN

وداع
آخرین شب گرم رفتن دیدمش
لحظه های واپسین دیدار بود
او به رفتن بود و من در اضطراب
دیده ام گریان دلم بیمار بود
گفتمش از گریه لبریزم مرو
گفت جانا ناگزیرم ناگزیر
گفتم او را لحظه یی دیگر بمان
گفت می خواهم ولی دیرست دیر
در نگاهش خیره ماندم بی امید
سر نهادم غمزده بر دوش او
بوسه های گریه آلودم نشست
بر رخ و بر لاله های گوش او
ناگهان آهی کشید و گفت وای
زندگی زیباست گاهی گاه زشت
گریه را بس کن مرا آتش مزن
ناگزیرم از قبول سرنوشت
شعله زد در من چو دیدم موج اشک
برق زد در مستی چشمان او
اشک بی طاقت در آن هنگامه ریخت
قطره قطره از سر مژگان او
از سخن ماندیم و با رمز نگاه
گفت میدانم جدایی زود بود
با نگاه آخرینش بین ما
هایهای گریه بدرود بود

(1/54)

SIVAN

کوچه ی مهتابی
بی تو خاموش کوچه ی مهتابی ما
کس نداند خبری از شب بی خوابی ما
سقفی از دود سیه بر سر ما خیمه زدست
آسمانا چه شد آن منظره آبی ما
گرد ما کهنه حصاری ز جگن های غم است
کو نسیمی که وزد بر دل مردابی ما
چه توان کرد که از ابر سیه پیدا نیست
روز خورشیدی ما و شب مهتابی ما

(1/55)

SIVAN

مشکل کجاست
هم سخن بسیار دیدم همره همدل کجاست
عالم از دیوانه پر شد مردم عاقل کجاست
از خدابرگشتگان همراز اهریمن شدند
دشمن حق می خروشد دشمن باطل کجاست
همرهان رفتند و ره باریک و مقصد ناپدید
من به یاران کی رسم ای رهروان منزل کجاست
موج می کوبد به کشتی می کند دریا خروش
در دل شب راه را گم کرده ام ساحل کجاست
این گواهان جمله سود خویش می جویند و بس
دعوی خود با که گویم شاهد عادل کجاست
هر که را از ابلهان دیدم صلای عقل زد
وا شگفتا ای همه فرزانگان جاهل کجاست
درد خود با هر که گفتم چاره را آسان گرفت
گر که سهلت مینماید کار ما مشکل کجاست ؟

(1/56)

SIVAN

هنر و مردم
فرزند هنر زاده ی جام و خم نیست
کار هنری میان مردم گم نیست
فریاد مزن ناله مکن آه مکش
میرد هنری که در دل مردم نیست

(1/57)

SIVAN

زندگانی یادست
زندگانی همه صورتکده یی از یادست
یاد یاران قدیم
یاد خویشان صمیم
زندگانی یادست
دلم از یاد کسان هر شبه در فریادست
پدر و مادر محجوب ز کف رفته ی ما
یک زمان هم نفس یودند همه شادان همه سرخوش همه گویا بودند
زندگی معنی داشت
ناگهان دییده ز دنیا بستند
با دل و دیده ی پاک
سر نهادند به خاک
یادشان در دل ما
روحشان در افلک
روزگاری من و تو با فرزند
شاد و خندان این همه با هم بودیم
گرد هم عشق مجسم بودیم
ناله د خانه ی ما راه نداشت
بی خبر از غم عالم بودیم
کم کمک روز جدایی آمد
پاره های تن ما از بر ما دور شدند
نازنینان رفتند
خانه های دل ما یکسره بی نور شدند
گرچه رفتند ولی خاطره هاشان برجاست
یادشان در دل ماست
دل ما ناشادست
ای پسر باور کن
زمدگانی یادست
دل به ایام مبند
با خبر باش که در طبع جهان بیدادست
خویشتن را مفریب شادی ما و تو بی بنیادست
خیمه هرجا بزنی روز دگر برباد ست
ای برادر هشدار
زندگانی یادست
دوستداران رفتند
همه یاران رفتند
مهربانان خفتند
گرد این بایده گوید که سواران رفتند
سالخوردان مردند
غمگساران رفتند
در نگاه چه کسی چهره ی خود را نگریم
دلبران ما هوشان اینه داران رفتند
حال گلگشت به گلزاری نیست
گلعذاران رفتند
همه خویشان همه خوبان همه یاران رفتند

(1/58)

SIVAN

زندگانی یادست
یاد خویشان صمیم
یاد خوبان ندیم
یاد یاران قدیم
زندگانی یادست
دلم از یاد کسان هر شبه در فریادست

(1/59)

SIVAN

خواب و افسانه
گلندامان همه شمعند و من پروانه ی ایشان
مکن منعم اگر عمری شدم دیوانه ی ایشان
ز چشم مسنشان در جام جانم باده میریزد
به هوشیاری نخواهم رفت از میخانه ی ایشان
دلم در سینه می لرزد به هنگام چمیدن ها
از آن گیسو که می رقصد به روی شانه ی ایشان
ز جمع آشنایان می گریزم در پریشانی
که در عالم نباشد غیر من بیگانه ی ایشان
نشاط از می چه میجویی دعای شب نشینان بین
که رحمت می چکد از ناله ی مستانه ی ایشان
صبوحی رارها کن صبح با مردان شب بنشین
که مستی ها بود در سفره ی صحانه ی اشان
سحرخیزان ز باغ شب گل توحید می چینند
دعا گلخانه ی آنان ملک پروانه ی ایشان
صفای زندگی را در رخ عشاق حق بنگر
که جان بر اهل عالم می دهد جانانه ی ایشان
به قصر خویش یادی کن ز کوخ آبرومندان
که کس هرگز نمی گیرد سراغ خانه ی ایشان
ز خاک رفتگان چون بگذری در خویش سیری کن
مگر از خواب بیدارت کند افسانه ی ایشان

(1/60)

SIVAN

خواب سبز
طوطی سبزی ز راه آمد به ناز
سبز پوش و سبز چشم و دلنواز
طوطی از ره آمد و پر باز کرد
با دل من گفتگو آغاز کرد
ناگهان چرخی زد و در یک تفس
شد اطاق کوچکم شکل قفس
هر کلامش نغمه یی در گوش من
نور عقل و چلچراغ هوش من
طوطی من ناگهان خاموش شد
زبان بگشودم و او گوش شد
گفتم ای سبز فریبا چیستی
من یقین دارم که طوطی نیستی
بال او را بوسه دادم بارها
شاید از او بشنوم گفتارها
لحظه یی شد طوطی زیبای من
شکل انسان یافت در رویای من
سبز پوش و سبز چشم و سبز فام
در سخن آمد به گلبانگ سلام
از شکوهش لرزه آمد در تنم
خود ندانستم ز حیرت کاین منم
چشم هایش از زمرد سبز تر
غرفه ی من باغ شد از هر نظر
تازه تر از گل صفای گردنش
بهر تو سختست باور کردنش
گفتم ای زیبا مگر نیلوفری
کز همه گلهای عالم بهتری
سبز چشما بس فریبا آمدی
آهوانه سوی صحرا امدی
از گل و مهتاب زیباتر تویی
وز همه عالم فریباتر تویی
چشم سبزت سبزتر از بیشه هاست
درک آن بالاتر از اندیشه هاست
نازنینی چون تو را نادیده کس
خار را گل میکنی با یک نفس
ی فرشته از کدامین کشوری
کاین چنین هوش من از سر می بری
گفت من نقشی ز رویای تو ام
خود نشان آرزوهای توام
هر چه خواهی عاشقی آغاز کن
زان پس در را به رویم باز کن
آن فریبا عزم رفتن کرد و من
همچو خاری در کنار یاسمن
پنجه را بردم درون موی او
برگرفته بوسه یی از روی او

(1/61)

SIVAN

بار دیگر شکل طوطی شد تنش
بالهای سبز شد پیراهنش
دست من در را به رویش باز کرد
طوطی من از قفس پرواز کرد
از خیال چشم من بی خواب شد
اشک شد رویای سبزم آب شد
من به عمر خود ندیدم خواب سبز
گرد تا گردم همه مهتاب سبز
در سپیده رشته ی خوابم گسست
شیشه های اشک در چشمم شکست
صبحگاهان عطر گلها بود و من
خاطرات شام رویا بود و من

(1/62)

SIVAN

قفس آزاد
من آن مرغم که امروز پری نیست
قفس زادم قفس را هم دری نیست
مرا گفتند روزی پر درآری
ولی در من چراغ باوری نیست
دلم شاد از نگاه مادرم بود
گشودم چشم و دیدم مادری نیست

(1/63)

SIVAN

پروانه شو به هر باغ
با گلرخی به بستان گفتم پس از چمیدن
هنگام چیست گفتا با بوسه غنچه چیدن
گفتم که در لب تو جان منست گفتا
شیرین رسی به کامی با جان به لب رسیدن
گفتم که چیست رویت در شام زلف گفتا
مهتاب پشت ابرست در حالت دمیدن
گفتم ستاره ها چیست بر سقف آسمان گفت
اشکی بود به مژگان در لحظه ی چکیدن
خوش دولتیست با دوست در پای گل نشستن
وانگه حدیث دل از دلبران شنیدن
گاهی به روی ماهی با بوسه گل نشاندن
گه پا به پای یاری بر هر چمن چمیدن
کهتابشب چه زیباست با آفتابرویی
در زیر چتر گل ها بر سبزه آرمیدن
هر لحظه آن دلارام در کار دلرباییست
دلداده را نشاید دست از طلب کشیدن
آهووشا غزالا ما مست آن نگاهیم
چون آهوان خطا بود از عاشقان رمیدن
پروانه شو به هر باغ تا عطر گل بنوشی
ذوقی ندارد ای دل در پیله ها تنیدن
گیتی به کس نپاید وز او وفا نشاید
زین سنگدل همان به روزی طمع بریدن
حکم غزلسرایی بر نام ماست امروز
بر گو به هر که دارد شوق غزل شنیدن

(1/64)

SIVAN

دیر است ای امید
دیر است ای امید
جای درنگ نیست
صبر تمام شد
عشق است و ننگ نیست
مردم در انتظار
من عاشق تو ام دل عاشق ز سنگ نیست
دریانورد شو
بر کوه ها بزن
از قله ها بیا
من مرغ خسته ام
بسیار تیره شب که به الماس اشک ها
در انتظار شیشه ی شب را شکسته ام
دیرست ای امید
بگذر ز رودها
دریانورد باش
مرد نبرد باش
بر شو به کوهها
هنگامه گرد باش
از بیشه ها بیا
بشتاب و مرد باش
من مرغ خسته ام
من پای بسته ام
دیر است ای امید
س جای درنگ نیست
صبرم تمام شد
س عشق ست و ننگ نیست
مردم از انتظار
من عاشق توام دل عاشق ز سنگ نیست

(1/65)

SIVAN

گرگ خونینه دهان
کشور از خیره سری چهره ی ویرانه گرفت
آتشی در عجم از تازی دیوانه گرفت
ای بسا مادر افسرده که با پنجه ی مهر
دزد بغداد از او کودک دردانه گرفت
گرگ خونینه دهان طفل ز هر کوچه ربود
پدر و مادر و فرزند ز هر خانه گرفت
بر سر سقزیان روز و شبان آتش ریخت
دود آن چرخ زد و در نفس بانه گرفت
یک زمان آتش او بر سر کاشان افتاد
وز عزیزان وطن گرمی کاشانه گرفت
از هوا شعله درافکند به شهر همدان
خرم آباد از او صورت غمخانه گرفت
خطه ی باختران را همه دم آتش زد
خواب را از شب آن مردم فرزانه گرفت
طفل نو پا چو گلی همره مادر میرفت
دزد تازی ز کفش گوهر یکدانه گرفت
دختر خرد چو پروانه به بستان می گشت
ناگهان صاعقه یی در پر پروانه گرفت
آشنا نیست به فرمان خدا آن سگ پست
زانکه فرماندهی از دولت بیگانه گرفت
خانه ی تازی دیوانه ز بن ویران باد
که از او کشور ما حالت ویران گرفت

(1/66)

SIVAN

نازنینم پسرم
نازنینم پسرم
عکس پر خنده ی دوران طفولیت تو
رو در روی منست
دل او سوی خداست
چشم او سوی منست
خنده ات می بردم در دل دوران قدیم
که جوان بودم و شاد
شاید این خنده ی تو
خنده بر روشنی موی منست
آری ای نور دلم
موی شبرنگ قدیمم امروز
موی همرنگ پر قوی منست
پسرم آگه باش
هرکسی فصل زمستان و بهاری دارد
آدمی زاده به هر دوره شکاری دارد
گر که نیروی جوانی نبود در تن من
ای زمان آهوی شعر
در کمند من و نیروی منست
جان بابا سر بانوی سخن
همه شب بر سر زانوی منست
هر نفس دختر دلبند غزل
در کنار من و پهلوی منست
تو ندانی که چه گل ها بدمد از قلمم
روح گلزار جهان گوشه ی مشکوی منست
باز هم خنده بزن
که گل خنده ی تو
در زمستان امید
در غمم تنهایی
یا به هر مرحله داروی منست
پسرم
گر چه از من دوری
عکس پر خنده ی دوران طفولیت تو
رو درروی منست
دل او سوی خداست
چشم او سوی منست
تو که فرزند منی شعر خداوند منی
نگه عاطفه خیز و لب پرخنده ی تو
چشمه ی عشق من و مرغ سخنگوی منست

(1/67)

SIVAN

آتش و خاکستر
زمان در کار من افسونگری کرد
نپنداری که با من یاوری کرد
در اول آتشم زد از جدایی
در آخر موی من خاکستری کرد

(1/68)

SIVAN

اینه ی زمان
ببین ز پنجره ی چشمت آسمان پیداست
ان که ز یک مردمک جهان پیداست
تو مست حق نشدی ورنه رنگ باده ی ناب
بدون جام ز هر شاخه ی رزان پیداست
به پرده پرده ی قدرت اگر نظر فکنی
به چشم عشق بسی نکته ی نهان پیداست
نشانه هاست از او روشنای چشم تو و
به هر طرف نگری صنع بی نشان پیداست
زبان برگ سحرگه به گوش گل می گفت
که یار غزل مرغ نغمه خوان پیداست
بگو به ظلمتیان بهر روشنایی دل
چراغهای درخشان در آسمان پیداست
به نقشبندی نقش آفرین اگر نگری
چه رنگها که به هر برگ ارغوان پیداست
نوای بلبل و فریاد آهوان بشنو
که ذکر ایزد یکتا به هرزبان پیداست
سفر نمی کنی از خود وگرنه تا در دوست
منازلیست که راهش ز کهکشان پیداست
چه بهره ایست تو را در بهای عمر عزیز
ز گفته شرم مکن سودت از زیان پیداست
به واژه واژه ببین نقش من که اینهوار
به پرده پرده ی گل رنگ باغبان پیداست
به لطف دوست در اینده نیز ناموریم
که این نشانه در اینه ی زمان پیداست

(1/69)

SIVAN

ای دریا
در سکوت مدهش جنگل
در غروی ابری ساحل
موج دریا همچنان دیوانه یی مصروع
می کشد فریاد و سر را میزند بر سنگ
مرد تنها مرد غمگین مرد دیوانه
با دو چشم ماتت و اشک آلود
می کشد از قعر دل فریاد
های فرزندم
نازنین فرزند دلبندم
ای امید رفته در گرداب
بار دیگر آمدم بر ساحل دریا
تا دوباره بشنوم بانگ عزیبت را
سالها زان فاجغه بگذشت امامن
باز هم مرگ تو را باور نمیدارم
دخترم ای نور ای روشنترین مهتاب
ای امید رفته در گرداب
چشم پر اشکم چنان فانوس دریایی
باز دنبال تو میگردد
سالها زان فاجعه بگذشت اما من
با دل خوش باورم گفتم که می ایی
می شتابم هر طرف بیتاب
تا ببینم روی ماهت را به روی آب
تا بیابم گیسوانت را میان موج
تا به سویم بازگردی از دل گرداب
ای امید رفته از دستم کجا رفتی
سرنوشت را بپرسم از کدامین ماهی دریا
من کنار ساحل استادم صدایم کن
تا مگر بار دگر اید به گوشم بانگ غمگینت
تا که بردارم هزاران بوسه از گیسوی مشگینت
لحظه یی از دامن گردابها برگرد
تا ببینم بار دیگر خنده بر لب های شیرینت
دخترم برگرد
تا که بنشینم شبی دیگر به بالینت
های فرزندم
دخترم امید دلبندم
سالها زان فاجعه بگذشت
من کنار ساحل استادم صدایم کن
بانگ غمگینانه اش در دشت می پیجد
ناله ی او گریه آلودست
ای دریا نازنینم را کجا بردی
دترم جانم به لبم آمد کجا هستی
در جوابش ناله یی پر درد می اید
ای پدر من با تو ام اینجا
لرزه یی نا گه به جان مرد می اید

(1/70)

SIVAN

آه می اید به گوشم بانگ غمگینت
دخترم حس میکنم هر روز اینجایی
گر چه پنهانی ولی هر گوشه پیدایی
شاید اینک چون گلی بر روی دریایی
یا که شاید همچو مروارید در کام صدف هایی
ناله ی دختر به گوش مرد می پیچدنه
نه پدر غمگین مشو اینجام
خواب می بینم مگر ای دخترم جان پدر برگرد
چشم در راهم بیا از سفر برگرد
نازنینم انتظارت را کشت ما را دخترم بشتاب
عمر من چون شب شد ای مرغ سحر برگرد
دیگر از دریا صدایی جز هیاهو برنمیاید
لحظه های مدهش دردست
لحظه های ضجه ی مردست
موج ناآرام سر بر صخره می کوبد
نعره های مرد مجنون در فغان موج می پیچد
ای دریا دختر ما را کجا بردی
ای دریا گوهر ما را کجا بردی
ای دریا ای دریا ای ...ـ
بیشه تاریکست و دریا سهمگین و آسمان ابری
مرد تنها مضطرب مدهوش
ساحل آرام است اما اژدهای موج ها در جوش
قطره های اشک نومیدی به روی مرد می بارد
ناله های دخترک با همهمه می ایدش در گوش
موج می کوبد به ساحل ابر می گرید
مرد تنها کم کمک گم می شئود در جنگل خاموش

(1/71)

SIVAN

اصفهان
اصفهان ای اصفهان من تشنه زاینده رودت
هر زمان گویم سلامت هر نفس خوانم درودت
من به قربان تو و گل های زرد و سرخ و سبزت
جان فدای آسمان آبی و ابر کبودت
ای بسا شبها که عاشق بودم و تنهای تنها
گریه کردم گریهها با هایهای زنده رودت
رنجها بردی ولی سر پیش نکس خم نکردی
بارها آموزگار روزگاران آزمودت
سیلی افغان چو خوردی گریه ها کردم به خلوت
چون به فرقش کوفتی از جان فرستادم درودت
خوانده ام افسانه رنج و تعب را از سکونت
دیده ام مجموعه یدین و شرف را در وجودت
شادی و غم را نهادی پشت سر در روزگاران
دم به دم تاریخ گوید از فرازت و ز فرودت
چلستون ای چلستون از بزم های عهد دیرین
می رسد بر گوش من آوای نی بانگ سرودت
بر مشامم می وزد ای قصر تاریخی به شب ها
بوی جانبخش گلابت عطر روح افزای عودت
چارباغ ای چارباغ دلگشا سر سبز مانی
در امان دارد خدا پیوسته از چشم حسودت
باغ ها ای باغ های پر گل شهر سپاهان
زر ندارد آبرو در پیش خاک مشکسودت
ای سپاهان ای هنرهای جهان در آستینت
دست حق زد این همه نقش هنر بر تار وپودت
خود پل خواجو که چون سد سکندر می نماید
مانده بر جا از هنرمردان پیشین یادبودت
ای خداجوی سپاهان ای همه اخلاص و ایمان
ذوق عذفان در قیامت عشق یزدان در قعودت
می زند آتش به دل ها سوز گلبانگ نمازت
حال مستی در رکوعت طعم هستی در سجودت
زنده رود خوش بود هر نیمشب تنهای تنها
گریه کردن گوش دادن بر گل آواز سرودت
زنده رودا گریه کن چون من به سوگ نوجوانان
من فدای گریه هایت هایهایت رود رودت

(1/72)

SIVAN

بی توشه و بی خوشه
دلا بگذر از خواب و بیدار شو
مجالی نداری پی کار شو
همه دردها از دل ریش تست
تو ایینه شو چهره ها پیش تست
تو درمان دردی ولی غافلی
تو عالم نوردی چرا کاهلی
زمان نیست امروز فردای مگوی
چو گفتی به پیری دریغا مگوی
چرا بسته بالی پر باز کو
عقابا تو را حال پرواز کو
فسوسا که در کار سیم و زری
ندانی که خود از طلا برتری
بنی آدما هر من خو مباش
به دنبال شهوت به هر سو مباش
پس از عمر هفتاد و هشتاد سال
چه خسبی که دیگر نداری مجال
درختی ولی پیرو آشفته برگ
به گوشت رسد بانگ ناقوس مرگ
به بیهوده دستت ز هر سو دراز
به هرشاخه ات غنچه ی حرص و آز
تو باور نداری مگر مرگ را
که پاییز فانی کند برگ را
صلایی بزن باطن خفته را
به سامان رسان حال آشفته را
سفر پیش رویست و بی توشه یی
به کشت آمدی لیک بی خوشه یی
پرد ناگهان مرغ روح از قفس
چه سازی اگر بر نیاید نفس
چو رفتی به دست تهی وای تو
هزاران دریغا به فردای تو

(1/73)

SIVAN

قحط کمال
ما را از تلخگویی دشمن ملال نیست
در کیش ما ملال ز جاهل حلال نیست
از عشق من مپرس به چشمم نگاه کن
در عالم مشاهده جای سوال نیست
در کار قال عمر گرامی به سر رسید
دردا در این زمانه یکی اهل حال نیست
در چشم ما که روی چو خورشید دیده ایم
هر چهره ماه و هر خم ابرو هلال نیست
ما رهسپار بقاییم غم مدار
در دستگاه هستی مطلق زوال نیست
غافل مشو که مهلت توفیق اندکست
گر مرگ در رسد نفسی هم مجال نیست
با شعر تازه گوی ز پیشینیان ببر
ای خسته جان بکوش که قحط کمال نیست
مست حلاوت غزلم بی خبر ز خصم
ما را ز تلخگویی دشمن ملال نیست

(1/74)

SIVAN

جام مرگ
غافلیم ای دوستان از دام مرگ
این نفس ها خود بود پیغام مرگ
مست خویشیم و شراب عمر ما
قطره قطره می چکد در جام مرگ

(1/75)

SIVAN

امیدی و نومیدی
ماه بهمن با دو تن از دوستان
می گذشتم از فضای بوستان
ساخت گلزار گل پاک بود
باغ پاییزی بسی غمناک بود
شاخه ها بشکسته برگ آویخته
برگ ها پژمرده گلها ریخته
از کلاغان بوستان غوغا زده
گلبنان افسرده و سرما زده
دوستی شد خیره بر برگ رزان
چشم او شد گریه آلود از خزان
نالهیی از ناامیدی برکشید
زان سپس دستی به چشم تر کشید
همره آهی بگفت ای دوستان
گل نمی روید دگر در بوستان
گفتمش مقهور عقل خویش باش
نازنینا عاقبت اندیش باش
جاودانه مرگ بستان نیست نیست
تا قیامت این زمستان نیست نیست
می رسد روزی که گل خندان شود
گل ز شبنم اینه بندان شود
باز گردد رود ها با های و هوی
آب رفته باز می اید به جوی
آبشاران سرکشد از کوه ها
تا برد از جان ما اندوه ها
میشود پرواه مست از بوی گل
می رباید بوسه ها از روی گل
چون رسد بر باغها پای نسیم
غنچه می خسبد به لالای نسیم
چشمه ها سر می زند از سنگ ها
بر شود از بلبلان آهنگ ها
می چکد همچون ستاره در چمن
چک چک باران به روی یاسمن
غنچه از باران لطیف و نم زده
برگ گل ها تازه و شبنم زده
باش و آوای پرستو را ببین
در دل مرداب ها قو را ببین
جوی ها چون اینه در ماهتاب
عکس شب بو در میان جوی آب
بار دیگر شاخه پرگل می شود
می درخشد باز هم مهتاب ها
عکسش افتد در دل مرداب ها
قو به هر مرداب می اید بسی
سینه را بر آب میساید بسی
پوپک اید شانه بر سر روی بام

(1/76)

SIVAN

بشنوی از طوطیان بانگ سلام
گل براید از درون خارها
نسترن ریزد سر دیوار ها
بنگری صحن چمن آراسته
باغ و صحرا دلکش و دلخواسته
لاله ها جامی ز شبنم میزنند
وز نسیمی جام بر هم می زنند
می خورد برآبها چنگ نسیم
موج می رقصد به آهنگ نسیم
عطر گل در خانه ها پر می زند
پیک گل بار دگر در میزند
چون بهار اید زمرد پرورد
خوشه های سبز گندم آورد
باز بلبل گرد گل پر می کشد
نسترن از شاخهها سر می کشد
باش تا فردا و جشن گل ببین
بانگ شادی نغمه ی بلبل ببین
نیست این پژمردگی ها پایدار
ما بگردیم و بگردد روزگار
نا امیدان را امیدی می رسد
شام را صبح سپیدی می رسد

(1/77)

SIVAN

ای بی خبر
این گنبد گردنده خدایی دارد
وین عمر گرانمایه بهایی دارد
ای بی خبر از مقصد خود آگه باش
کاین رفتن ما را به جایی دارد

(1/78)

SIVAN

در کعبه
خدایا عاشقی کور و کرم کرد
هوای قرب بی بال و پرم کرد
به شمع خانه ات پروانه گشتم
به یک م شعله اش خاکسترم کرد

(1/79)

SIVAN

باز شب آمد
باز شب آمد و چشمم ز غمت دریا شد
ماه روی تو در این اینه ها پیدا شد
نامه ی مهرتو دردیده چراغی افروخت
که به یک لحظه جهان در نظرم زیبا شد
نامه ات پیرهن یوسف من بود و از آن
چشم یعقوب دل غمزده ام بینا شد
گفتم آخر چه توان کرد ز اندوه فراق
طاقتم نیست که این غصه توانفرسا شد
ناگهان ید تو بر جان و دلم شعله فکند
دل تنها شده ام برق جهان پیما شد
آمدم از پی دیدار تو با چشم خیال
در همان حالت سوازدگی در وا شد
باورت نیست بگویم که در آن غربت تلخ
قامت سبز تو در خلوت من پیدا شد
آمدی نغمه زنان خنده کنان سرخوش و مست
لب خاموش تو پیش نگهم گویا شد
بوسه دادی و سخن گفتی و رفتی چو شهاب
ی عجب بار دگر دور جدایی ها شد
ای پرستو ی مهاجر چو پریدی زین بام
بار دیگر دل غربت زده ام تنها شد
باز من ماندم و تنهایی و خونگرمی اشک
باز شب آمد و چشمم ز غمت دریا شد

(1/80)

SIVAN

زخم کهنه
ای تلخ ای شرنگ
ای خانه زاد ننگ
ای دزد بد سرشت
ای هائن دو رنگ
گر در فلک ستاره شوی آرمت به چنگ
ور ماه نقره فام شوی پوشمت به شب
گر شب شوی به ضجه برانگیزمت ز خواب
ور در جهان به نام شوی پیچمت به ننگ
آب حیات اگر بشوی ریزمت به خاک
گر گل شوی به باغ و چمن می دهم به باد
گر دامنی ز غنچه شوی افکنم به آب
ور در میانه دم زنی از صلح و آشتی
با هر فریب و حیله برانگیزمت به جنگ
ای خانه زاد ننگ
ای خائن دورنگ
گر بر رخم غبار شوی شویمت به اشک
گر بر لبم ترانه شوی سوزمت به آه
گر یوسف زمانه شوی افکنم به چاه
گر جام پادشاه شوی کوبمت به سنگ
ای پست تیره رای
ای خانه زاد ننگ
دریا اگر شوی به خروش آرمت چو موج
گر بر شوی به ابر فرود آرمت ز اوج
گر پا نهی به بزم برون راننمت به قهر
شهدوم اگر دهی بنهم روی در شرنگ
گر بر شوی به کوه بیندازمت ز پای
گر صخره یی بزرگ شوی بر کنم ز جای
اینه گر شوی نهمت در میان زنگ
گر زلف چون کمند شوی می برم به تیغ
ور در هوا عقاب شوی می زنم به تیر
آن گونه کز زمین و زمان آرمت به تنگ
گر چون سگان کوی فغان بر کشی ز دل
هر لحظه گردن تو ببندم به پالهنگ
عیش از تو دورباد
ای خائن دورنگ
چشم تو کور بادای تلخ ای شرنگ
ای دزد بدسرشت
فکرت گسسته باد
ای خانه زاد ننگ
روح تو خسته باد
دست تو بسته باد
چون نام تو عشیره ی تو سرشکسته باد
اما تو نه ستاره شوی نه چمن نه ماه
ای پست روسیاه

(1/81)

SIVAN

ای اب زیر کاه
ای دشمن شرف
ای مظهر گناه
تو زخم کهنه یی
ای خوک جیفه خوار
ای ننگ روزگار
باید چو مار بادیه ها کوبمت به سنگ
ای خانه زاد ننگ
ای تلخ ای شرنگ
عیش از تو دور با د
ای خائن دورنگ

(1/82)

SIVAN

فکر خداوندی
ویان که ایزد را خریدارند بیدارند
خطا گویان که در دنیای پندارند بینارند
زراندوزان که از یاد خدا دورند مزدورند
گدیاین گر هوای او به سر دارند سردارند
ستمکاران اگر در کار دیوانند دوانند
بداندیشان اگر در ملک سردارند سربارند
نکویان دربر عاشق چو لرزانند ارزانند
و گر از صحبت بیگانه بیزارند گلزارند
فتوت پیشگان را نیست سودای زراندوزی
به زر باری ز دوش خلق بردرند اگر دارند
کسان گر دل به سوی دوست میرانند میرانند
گلندامان که یاد حق به دل دارند دلدارند
دغلکاران که در سیمای انسانن شیطانند
پلیدانی که دوزخ را خریدارند بسیارند
بدان کز جورشان مردم پریشانند ایشانند
به نیرنگ و فسون با این و آن یارند و عیارند
خداگویان اگر در خط منصورند محصورند

(1/83)

SIVAN

خط امان
راز دل خود با همه مردم نتوان گفت
باید که ز بیگانه نهان کرد و نهان گفت
در پرده عجب مطرب زیرک به نوا خواند
آن قصه که با جمع پریشان نتوان گفت
دستی به گریبان زد و افسانه ی بیداد
با مویه به صد شور و نوا جامه دران گفت
با زمزمه ها قصه ی عمرر گذران را
در اینه ی دیده ی من آب روان گفت
گل خنده زند لیک پریشان رود از باغ
رازیست که در گوش دلم بادی خزان گفت
احوال بهاران و غم مهلت گل را
نرگس به چمن گفت ولیکن نگران گفت
جان بر سر روشنگری بزم کسان کن
کاین پند مرا شمع فروزان به زبان گفت
بر دختر رز بنگر و مست از می حق باش
این طرفه سخن با دل من شاخ رزان گفت
ما رهرو اقلیم خداییم و غمی نیست
زان یاوه که تر دامن آلوده دهان گفت
شد جان و دلم تشنه ی پیغام محمد
کو رمز شرف را به جهان از دل و جان گفت
ای گمشده اقلیم خداوند نقطه ی امن است
کاین دایره را مرشد ما خط امان گفت

(1/84)

SIVAN

از کرده پشیمان
سفری در پیش است
سفری در ره دوست
سفری سوی خدایی که همه عالم ازوست
توشه ات کو که سفر دشوارست
کوله بارت خالیست
سفر دور و درازی داری
نه به دل حال نیاز
نه بر سر شوق نمازی داری
می رسد روز دریغت ای دوست
رسد آن روز که از کرده پشیمان باشی
وقت رفتن ز تهی دستی خویش
سخت گریان باشی
دردمندی و از آن بی خبری
بهر بیماری خویش
کوششی کن که به هر دم پی درمان باشی
اید آن دم که ز دیدار اجل
سخت گریان و هراسان باشی
همسفر آگه باش
روز دیگر دیرست
نکند سود تو را وقت رحیل
اگر از کرده پشیمان باشی

(1/85)

SIVAN

زیبای زیبا آفرین
ای خدا ای برتر از اندیشه ها
ای عیان در شاخه ها و ریشه ها
ای همه عالم پر از آوای تو
وی بیانم عاجز از معنای تو
عقل ما را عشق تو دیوانه کرد
جان ما را باده ات میخانه کرد
آسمان ها در خط پرگار تست
نقش گل ها پرده پرده کار تست
رنگ ها زد نقش تو بر کهکشان
آسمانها از تو شد اخترنشان
اختران گلهای باغ آسمان
کهکشان ها چلچراغ آسمان
زهره یک سو سوی دیگر مشتری
دیده ها حیران بین مینا گری
ای همه اندیشه ها حیران تو
پای هر پرگار سرگردان تو
آستانت سجده گاه سروران
طفل ابجد خوان تو پیغمبران
مرغکان از بهر تو عاشق وشند
اختران از عشق تو در آتشند
در پر پروازها پرواز تست
در گلوی بلبلان آواز تست
ای تمام سجده ها بر خاک تو
اختران سرگشته ی افلک تو
خامه ی لطف تو در گلخانه ها
نقش ها زد بر پر پروانه ها
ای همه زیبا ی زیبا آفرین
من که باشم تا بگویم آفرین
از ازل چشم جهان سوی تو بود
آفرینش آفرین گوی تو یود

(1/86)

SIVAN

شرم حضور
ز آبشار نگاه تو نور می بارد
به جای اشک ز چشمت بلور می بارد
دل از خیال تو روشن شود به ظلمت شب
چو نور ماه که از راه ور یبارد
لبت ز تابش دندان ستاره بارانست
ز خنده های تو باران نور می بارد
چه دلنواز نگاهی که وقت دیدن تو
ز چشم اینه شرم حضور می بارد
دهان به خنده ی شیرین اگر که بگشایی
به جان مردم غمگین سرور می بارد
کجاست دیده ی موسی که بنگرد شب ها
هنوز شعشعه از کوه طور می بارد
به لطف طبع تو نازم که با عنایت دوست
ز واژه ی شعرت شعور می بارد
ظهور شعر تو بر ذهن نازک اندیشان
هزارها سخن ننو ظهور می بارد

(1/87)

SIVAN

آنچنانی
به خوابم آمد ایم جوانی
هخمه مویش سیه ابرو کمانی
عجب از سالخورد اینچنینی
که بیند خوابهای آنچنانی

(1/88)

SIVAN

تنها زنده
بهاران بود و دل درحال پرواز
سفر کردم به خاک پاک شیراز
بزیر خیمه ی زرین خورشید
شدم مهمان کاخ تخت جمشید
ستون ها سنگی و دیوار سنگی
بر آنها نقشی از مردان جنگی
هنرمندان عهد باستانی
زده بر سنگ نقش داستانی
به سنگی صورت زرین کمر ها
نشان نیزه ها نقش سپرها
به دیگر سنگ طرح پادشاهان
همه فرماندهان صاحب کلاهان
کمانداران ستاده نیزه در دست
کنار تخت شاهان از ظفر مست
بناهایی که پیش چشم من بود
نموداری از ایران کهن بود
ستون قصر کورش سرشکسته
به دیوارش عقابی پر شکسته
شگفتی آمد و از تاب رفتم
در آن حیرتسرا در خواب رفتم
به رویا ددیم ایران کهن را
کی و گودرز و گیو و تهمتن را
بنا گه اردشیر از گور برخاست
که ما شاهنشهیم و عالم از ماست
بر آمد از میان ابر جمشید
یکی گوهر به تاجش می درخشید
در آن هنگامه دستی بر کمر زد
به سربازان درگه بانگ بر زد
که من پیروزمند روزگارم
ابر جنگاور گردون سوارم
در آن رویا بسی هنگامه دیدم
ز هر سو نعره ی گردان شنیدم
همه بازو ستبران نیزه داران
خروش اسب ها بانگ سواران
دری زرین ز هر سو باز می شد
شهنشاهی سخن پرداز می شد
که من شهنشه ایران زمینم
همه ایران بود زیر نگینم
در آن هنگامه فریادی برآمد
که سردار بزرگ اسکندر امد
سکندر آمد و بر تخت بنشست
پس از او ساقی آمد جام در دست
سپس آمد زن گیسو کمندی
پری رویی بتی بالا بلاندی

(1/89)

SIVAN

یکی پیراهن زربفت بر تن
هزاران دانه الماسش به دامن
سر زلف سیه را تاب داده
تن و گردن بلور آب داده
نگاهش فتنه ساز و زندگی سوز
دو چشمش چون دو فانوس شب افروز
قدش چون باغ گل رخ یاسمن زاد
ز سرسبزی چنان سرو چمن زاد
در آن ساعت که ساقی جام می داد
سکندر جام گلگونی به وی داد
زنک نوشید و رنگش سرخ تر شد
ز مستی نعره زد و از خود بدر شد
سکندر یوسه زد بر چشم مستش
گرفت آن ساغر می را ز دستش
که ای ارام جان برخیز برخیز
اگر رامشگری شوری برانگیز
از این مردم مرا خشمی نهانست
که اینجا سرزمین دشمنانست
گلنداما نه این جای درنگست
شتابی کن که ما را وقت تنگست
بخوان آواز یونانی به صد ناز
سپس در پرده ها اتش درانداز
سکندر مشعلی بر دست زن داد
ه صد دیوانگی داد سخن داد
رخش شدتیره از رای تباهش
به کاخ اندر طنین قاه قاهش
سپس آن تند خوی آهنین چنگ
بزد جام بلورین بر سر سنگ
زنک کز می سری پرخاشجوداشت
سر مشعل به پای پرده بگذاشت
زن دیوانه چون مشعل برافراخت
به هر جا پرده بود آتش درانداخت
از آتش کاخ دارا بی ستون شد
دو صد تندیس مرمر سرنگون شد
به هر سو چرخ می زد سنگ بر دست
هزاران جام دیرین سال بشکست
ز کاخی باستانی دود بر شد
شبی در شعله ی آتش بسرشد
ستونهای ستبر از پا در آمد
در و دیوار در خاکستر آمد
صدای ضجه از تاریخ برخاست
که اینجا قصر کورش کاخ داراست
گذشت آن ماجرای تلخ و ننگین
دو چشم باز شد از خواب سنگین
به خوابم دوره ی تاریخ کم بود
تو گویی قرنها نزدیک هم بود
شگفتی بود و من در دامن دشت
به حیرت کای چه خوابی بود و بگذشت
در این صحرا ز شاهان جای پا نیست
نشانیزان غرور و کبریا نیست

(1/90)

SIVAN

جلال و جاهشان بر باد رفته
ز اسکندر بر آن بیداد رفته
شگفتا سربسر تاریخ خوابست
به عبرت بین که دریا ها سرابست
رفیقا کلده یی کو بابلی کو
کهن شد قصه ها صاحبدلی کو
بگو کورش چه شد دارا کجا رفت
دروغین قدرت بیجا کجا رفت
چه شد آن کر و فر داستانی
کجا شد تخت و بخت باستانی
نشان از استخوان لشکری یست
وزآن آتش به جز خاکستری نیست
نه جمماند و نه کورش نی سکندر
عجب افسانه یی الله کبر
مرا این جمله آذین قنوت است
که تنها زنده حی لایموت است

(1/91)

SIVAN

دعا
مریضان اناالحق را الهی
بدین دیوانگی درمان ببخشند
خدایان دروغین کی توانند
به مور نیمه جانی جان ببخشند

(1/92)

SIVAN

چراغ دیده به رهت
شنیده ام که به غربت دلت قرار ندارد
شگفت نیست غم آن کسی که یار ندارد
به هر دیار که باشی دلی به سوی تو دارم
که رسم وشیوه ی دلدادگی دیار ندارد
ز روزگار چه نالی فغان ز حیله ی مردم
که مکر جامعه کاری به روزگار ندارد
رکاب زد به سمند مراد و دور شد از ما
سواد بادیه گردی از آن سوار ندارد
چه شام ها که نهادم چراغ دیده به راهش
خوشا کسی که به در چشم انتظار ندارد
ز خصم گرد ملالی به جان ما ننشیند
دلی که اینه ی حق شود غبار ندارد
به حق پناه ببر تا ز تیرگی بدرایی
که با چراغ خدا کس شبان تار ندارد
دوباره از در و دیوار شهر گل بدراید
مگو که فصل زمستان ما بهار ندارد

(1/93)

SIVAN

هر که مرا صدا کند
ای که نسیم رحمتت
درد مرا دوا کند
آلاینه ی دل مرا
عکس تو پر جلا کند
عشق سرشته با گلم
یادتو زنده در دلم
وه که گمان کنم تویی
هر که مرا صدا کند
شادی من رضای تو
راحت من بلای تو
مرحمتت مگر مرا با غمت آشنا کند
صبح نصیر من تویی
شام منیر من تویی
باز به شب زبان من
ذکر خدا خدا کند
مهر تو ماه من شود
خلق سپاه من شود
بر همه مردمان مرا
عشق تو پادشا کند
بر در او زبون منم
همسفر جنون منم
گر برسی به عاقلی
گو که مرا دعا کند
عاشق سرفکنده ام
بر در دوست بنده ام
وای به من اگر مرا با هوسم رها کند
بنده ی بندگان مشو
مرده ی زندگان مشو
عارف اگر بود کسی
خدمت شه چرا کند ؟
شاه تویی گدای نیی
از چه اسیر دانه یی
گو که زمانه سنگ را
بر سرت آسیا کند
عاشق او اگر شوی
بلبل نغمه گر شوی
یک گل باغ دل تو را
مرغ سخن سرا کند

(1/94)

SIVAN

شغالان کجا شرزه شیران کجا
چو تازی عجم را به بازی گرفنت
عجم شیوی ی سرفرازی گرفت
ز نای دلیران برآمد خروش
به کردار دریا که اید به جوش
سپاهی همه گردان افراخته
ابرپهلوانان خود ساخته
مهین لشکر گر یزدان پرست
نیاوسد تا پشت دشمن شکست
ز بدخواه دیوانه باقی نماند
یکی اهرمن از عراقی نماند
چو لشکر برآمد به کردار کوه
کشانید بیگانه را در ستوه
چو آتش به هر سو گدازنده شد
به ناورد گه شیر تازنده شد
در آن دم که لشکر عزیمت گرفت
چه دشمن شغال انداخته
پریشیده ی آبرو باخته
چو روبه گرفتند راه گریز
نهان کرده رخ را به هر خاکریز
سرانجام لشکر چنان پیل مست
به سرپنجگی پشت دشمن شکست
ستیهنده گردان پرخاشجوی
قزودند بر خاک ما آبروی
ابر قهرمانان چو شیر دمان
گرفتند کشور ز نامردان
تو لشکر مخوانش که دریاست او
به دنبالش دشمن به هر جاست او
بدانگونه دشمن درآمد ز پای
که دیگر به کوشش نخیزد ز جای
بنازم دلیران ناورد را
برآشفتگان جوانمرد را
که چون پرچم رزم برداشتند
ز دشمن یکی زنده نگذاشتند
گر ایرانی افسرده در جنگ بود
به تاریخ بر نام ما ننگ بود
گر از جنگ پا را برون می کشید
عرب خاک ما را به خون میکشید
بر ایران زمین آنچنان تاختند
که از کشته ها پشته ها ساختند
بسی خانه در دهلران سوختند
ز موی زنان آتش افروختند
به ناگه دلیران به پا خاستند
به مرز وطن لشکر اراستند
که ایران پذیرنده ی نن نیست

(1/95)

SIVAN

چمن جای بوم بدآهنگ نیست
هزیمت گرفتند اهریمنان
بداندیشگان غرچگان ریمنان
به کس رخصت ترکتازی نماند
ره پیش و پس بهر تازی نماند
خزیدند آن زشت رفتارها
به هر غار چون خسته کفتارها
سرانجام شد خانه پرداخته
ز اهریمن آبروباخته
عراقی کجا ملک ایران کجا
شغالان کجا شرزه شیران کجا
بود خامه شرمی ز کردارشان
زبان بسته بهتر ز آزارشان
ز ایران دلیران پکیزه خوی
به زن های دشمن نکردند روی
به خلوتسرایی نجستند راه
نکردند روز زنان را سیاه
نبردند از دختران یاره را
نکشتند پیران بیچاره را
به هر خانه رفتن ره جنگ نیست
چنین زشت بودن به جز ننگ نیست
که لشکر نشاید به کاشانه در
وگرنه پلنگان از او خوبتر
سرانجام شیراوژنان دلیر
به میدان مردی یکی شرزه شیر
تهمتن نژادان گردون سوار
که هر یک براید به یک صد هزار
به مردی به میدان برون تاختند
ز سر تن ز تنها سر انداختند
بکشتند خوکان بد کاره را
بداندیشه دزدان پتیاره را
تو ای گرد گردنکش سرفراز
بر اهریمنان بدایین بتاز
لگدکوب خود کنسر مار را
از ایران بران گرگ و کفتار را
به نامردان روز و شب در ستیز
به سرپنجگی خون خوکان بریز
نگهدار ایران آباد را
بزن گردن دزد بغداد را
که اینان همه مار افسرده اند
به سوراخها سر فروبرده اند
اگر سربرآرند از لانه ها
بریزند زهری به کاشانه ها
کجا مار زنگی بد انسان کند
که دزد عراقی به انسان کرد
ره مردمی را نداند همی
که نوزاد در خون کشاند همی
برانداز ایین اهریمنی
که کس برنخیزد پی دشمنی
چراغ درخشان ایران تویی

(1/96)

SIVAN

نگهبان مرز دلیران تویی
به مردی بمان ای گو پیلتن
که هر دم بکوبی سر اهرمن

(1/97)

SIVAN

عقاب تنها
منم آن عقاب تنها که به لانه پر ندارد
به فضای آسمانها هنر سفر ندارد
به حصار تیره ماندم چه بگویم از اسیری
بود آشیانه ی من قفسی که در ندارد
به پر خیال ایم همه شب به دیدن تو
دل چون کبوتر من غم نامه بر ندارد
منم و خیال خدامی به امید روشنایی
عجبا کسی ه جز من شب بی سحر ندارد
پدرم فراق ددیه سخنم به جان پذیرد
غم من کسی چه داند که غم پسر ندارد
همه عاشقیست کارم من و چشم مست یارم
دل و جان بی قرارم هوس دگر ندارد
به هنروری چنان شو که روی به قعر دریا
به کنار برکه منشین که به کف گهر ندارد
ز عقیق خون چشمم به غزل نگین نشانم
غم مدعی ندارم که از آن خبر ندارد
من و ناسزای دشمن که دمی نمی شکیبد
دل ما بر او بسوزد چه کند هنر ندارد

(1/98)

SIVAN

هزار خوشه عقیق
چو عکس یار دراینه ی جهان افتاد
خروش و ولوله در جمع عاشقان افتاد
ز یک نگاه که در باغ آفرینش کرد
شکوفه را به چمن آب در دهان افتاد
نگر به کاتب خلقت که از کتابت او
هزار شعشه در خط کهکشان افتاد
به مهر و مه نگاه کن که از خزانه ی غیب
دو سکه است که در دست آسمان افتاد
ز شرم چهره ی او صد هزار پرده ی رنگ
به باغ های گل و دشت ارغوان افتاد
ببین میان زمرد هزار خوشه عقیق
اگر نگاه تو بر شاخه ی رزان افتاد
انار را بنگر دانه سرخ و پرده سپید
چو آتشیست که بر روی پرنیان افتاد
حدیث او به چمن از زبان برگ شنو
کجاست گوش که ذکرش به هر زبان افتاد
دل چو اینه پر نقش شد ز روی نگار
ولی سیه دل بیچاره در گمان افتاد
قسم به مردم چشمن هر آنکه عشق نداشت
به هر کجا که شد از چشم مردمان افتاد
حضور ما چه بود در فراخنای وجود
چو قطره یی که به دریای بیکران افتاد
چو غنچه ریخت به خاک چمن ز تیر تگرگ
سرشک خون شد و از چشم باغبان افتاد
مکن ملامت پیران و زین کمند بترس
بسا جوان که چو تیری در این کمان افتاد
به خون دل زده ام غوطه کاینچنین گلرنگ
هزار نقش معانی به هر بیان افتاد
زدند فال سخن هر زمان به نام کسی
ببین که قرعه به نام من این زمان افتاد

(1/99)

SIVAN

عروس عشق
هرآنکه در شب غربت غم پسر دارد
ز روز غمزدهیی هممچو من خبر دارد
منم به یاد عزیزان چو مرد خسته دلی
که جسم در وطن و روح در سفر دارد
الا درازای شبها تویی که می دانی
صدای ناله ی من راه در سحر دارد
کجاست دست محبت که با عنایت بخت
ز روی سینه ی من غصه بردارد
منم به کنج قفس در هوای جنگل دور
خوشا به حالت مرغی که بال و پر دارد
من و دعای دمادم دعایی از سر سوز
به جان آنکه چو من چشم خود به در دارد
به انتظار عزیزی بسا پدر که مدام
دو گوش خویش به پیغام نامه بر دارد
صفای باغ بود از هوای بارانی
چو گل شکفته شود هر که چشم تر دارد
به عالمی ندهم حال عارفانه ی خویش
خبر ز خواجه ندارم که سیم و زر دارد
ز باده های مجازی به جز خمار مجوی
شرابخانه ی حق مستی دگر دارد
ز زیر زلف نگاهی به ناز کرد و گذشت
هزار شکر که چشمش به ما نظر دارد
نگارخانه ی طبعم ز یار نقش گرفت
عروس عشق بنازم که صد هنر دارد

(1/100)

SIVAN

از یاد نرفتنی
ای مادر ای امید
ای همنشین خاک
ای همعنان روح
آن رفعت و جلال تو یادم نمی رود
ای رسته از قفس
از زندگی ملال تو یادم نمی رود
در لحظه های دعا
یا آن زمان که چهره ی من رنگ غصه داشت
اشک غم زلال تو یادم نمی رود
تنها خدا گواست که شبهای بیشمار
یادتو همچو مرغ بهشتی ز غرفه ام
پر می زند مدام
ای آفتاب مهر
افسانه ی خیال تو یادم نمی رود
ای طوطی خموش
ای رود پر خروش
در لحظه های درد چو فریاد می زدی
توفانسرای حال تو یادم نمی رود
ای بوسه گاه رنج
گفتی به مرگ نام من از یاد میبری
اندیشه ممحال تو یادم نمی رود
گفتی که سال بعد مرا یاد میکنی
شرم من از سوال تو یادم نمی رود
مادر پس از گذشت شب و روز بیست سال
روز وداع و سال تو یادم نمی رود
با رفتن تو هفت هزار و دویست روز
چون روزگار مردم بی کس به من گذشت
هرگز گمان مبر که به یاد تو نیستم
یک لحظه هم خیال تو یادم نمی رود

(1/101)

SIVAN

الفبای عشق
دگر نامه ی تو باز شد
مستی ام از نامه ات آغاز شد
نام خدا زیور آن نامه بود
من چه بگویم که چه هنگامه بود
بوسه زدم سطر به سطر تو را
تا که ببویم همه عطر تو را
سطر به سطرش همه دلدادگیست
عطر جوانمردی وو آزادگیست
عطر تو در نامه چها میکند
غارت جان ودل ما میکند
از غم خود جان مرا کاستی
بار دگر حال مرا خواستی
بی تو چه گویم که مرا حال نیست
مرغ دلم بی تو سبکبال نیست
هر چه که خواندم دل تو تنگ بود
حال من و حال تو همرنگ بود
بی تو از این خانه دل شاد رفت
رفتی و بازآمدن از یاد رفت
هر که سر انگشت به در میزند
جان و دلم بهر تو پر میزند
بی تو مرا روز طلایی نبود
فاجعه بود این که جدایی نبود
چون به نگه نقش تو تصویر شد
اشک من از شوق سرازیر شد
اشک کجا گریه ی باران کجا
باده کجا نامه ی یاران کجا
بر سر هر واژه که کاوش کند
عطر تو از نامه تراوش کند
عکس تو و نامه ی تو دیدنیست
بوسه ز نقش لب تو چیدنیست
هر چه نوشتی همه بوی تو داشت
بر دل من مژده ز سوی تو داشت
هر سخنت چون سخن پیرهن یوسف است
بوی خوش پیرهن یوسف است
من ز غمت خسته ی کنعانی ام
بی تو گرفتار پریشانی ام
مهر تو چون باد بهاری بود
در دل من مهر تو جاری بود
نامه به من عشق سفر می دهد
از سر کوی تو گذر میدهد
نامه ی تو باده ی مرد افکنست
هر سخنت آفت هوش منست
جان و دلم مست جنون می شود
تشنگی ام بر تو فزون میشود

(1/102)

SIVAN

نامه ی تو گر چه خوش و دلکشست
در دل هر واژه گل آتشست
حرف به حرف تو به هرنامه یی
خواندم و دیدم که چه هنگامه یی
نامه ی تو قاصد دنیای عشق
بر دلم آموخت الفبای عشق
هر الفش قد مرا راست کرد
با دل من هر چه دلش خواست کرد
از ب ی تو بوسه گرفتم بسی
نامه نبوسیده به جز من کسی
پ چو نوشتی دل من پر گرفت
آتش عشق تو به دل در گرفت
دال تو بر دل غم دوری نهاد
صاد تو دل را به صبوری نهاد
سین تو سرمایه سود منست
سین همه ی بود و نبود منست
سور و سرورم همه از سین تست
سین اثر سینه ی سیمین تست
شین تو در خاطره شوق آورد
ذال او ما را سر ذوق آورد
لام تو یادیست ز لبهای تو
وان نمکین خنده ی زیبای تو
میم بود شمه یی از موی تو
زانکه معطر بود از بوی تو
نون تو از ناز حکایت کند
های تو از هجر شکایت کند
واو تو پیغام وصال آورد
جان و دل خسته به حال آورد
از سخنت بر تن من جان رسید
حیف که این نامه به پایان رسید
بوسه به امضای تو بگذاشتم
یاد زمانی که تو را داشتم

(1/103)

SIVAN

شعله ی بغداد
لهیب شعله ی بغداد آسمان سوزست
زمین به زیر سم اسب دزد کین توزست
ز برق آتش تازی به کشت مردم پارس
دلم چه گونه نسوزد که استخوان سوزست
چه فتنه ایست خدایا که از تطاول آن
نگاهها چو به هم می رسد غم آموزست
به چشم مردم ما لحظه لحظه مردم چشم
ز خشم تازی بیگانه آتش افروزست
ز گریه های غریبانه در شبان سیاه
فضای سینه ی هر خسته ناله اندوزست
زنی به باخترام ناله کرد و با من گفت
کجا پناه برم کاین بلای هر روزست
ز راه مکر دم دم از دوستی زند دشمن
شگفت نیست که او گرگ پوستین دوزست

(1/104)

SIVAN

گریه در ناودان
غمی سنگین به چشم باغبان بود
که گل هایش به یغمای خزان بود
ز غم جان داد و یاران گریه سر کرد
صدای گریه اش در ناودان بود

(1/105)

SIVAN

فریاد آشناست
از دوردست خاک
درگوش من صداست
تنها قفط صدا
آری فقط صداست
آوای نرم دوست
فریاد آشناست
این صاحب صدا
هر لحظه با منست
اما ز من جداست
من باغ نیستم
اما دو غنچه ام
در غارت صباست
دریا نبوده ام
اما دو گوهرم
بر خاک ها رهاست
یعقوب نیستم
اما دو یوسفم
د چنگ گرگهاست
در این لهیب غم
چون کوه آهنم
برجا و استوار
مغرور و سربلند
این درد و این شکیب
همتای کیمیاست
گویم به خویشتن
ای دل صبور باش
تدبیر با شماست
تقدیر با خداست
در این هجوم درد
سرمایه امید
جانمایه ام دعاست
ای دوست ای رفیق
بهتر از این دو چیز
با من بگو کجاست

(1/106)

SIVAN

تاریکی پندار
دریغا تو ای منصور حلاج
که در تاریکی پندار رفتی
به حق باید که میگفتی نانلعبد
اناالحق گفتی و بردار رفتی

(1/107)

SIVAN

طوطی خاموش
ای دختر زیبا که امید دل مایی
قربان تو ایمن گونه خموشانه چرایی
ای طوطی خاموش به جانم مزن آتش
جان می دهمت تا به سخن لب بگشایی
غمگین مشو ای بلبل از نغمه فتاده
آن روز بر اید کهبه هر گل بسرایی
این گونه ملالت مگزین چهره برافروز
تا در بر هر اینه خود را بنمایی
لبخند بزن فصل خزان می رود از باغ
پژمرده مباش این همه آخر گل مایی
امروز اگر باغم خود خانه نشینی
یک روز چو مه بر سر هر بام برایی
گفتم که دعایت کنم ای گلبن امید
دیدم که تو خود سلسله جنبان دعایی

(1/108)

SIVAN

شعرم آهنگ تو دارد
من به غیر از تو نخواهم چه بدانی چه ندانی
از درت روی نتابم چه بخوانی چه برانی
دل من میل تو دارد چه بجویی چه نجویی
دیده ام جای تو باشد چه بمانی چه نمانی
من که بیمار تو هستم چه بپرسی چه نپرسی
جان به راه تو سپارم چه بدانی چه ندانی
ایستادم به ارادت چه بود گر بنشینی
بوسه یی بر لب عاشق چه شود گر بنشانی
می توانی به همه عمر دلم را بفریبی
ور بکوشی ز دل من بگریزی نتوانی
دل من سوی تو اید بزنی یا بپذیری
بوسه ات جان بفزاید بدهی یا بستانی
جانی از بهر تو دارم چه بخواهی چه نخواهی
شعرم آهنگ تو دارد چه بخوانی چه نخوانی

(1/109)

SIVAN

پروانه ی آتش به جان
هر آن کس خدمت جانان به جان کرد
به گیتی نام خود را جاودان کرد
ز میدان گوی دولت را کسی برد
که حزن آلوده یی را شادمان کرد
همان خسرو به من مجنونی آموخت
که لیلای مرا شیرین زبان کرد
چو باد نوبهاری با درختان
نوازش های او دل را جوان کرد
چو شمع قامتش در مجلس افروخت
مرا پروانه ی آتش به جان کرد
بدو گفتم که چشمانت چه رنگست
نگاهش را به سوی آسمان کرد
بگفتم ماه پشت ابر زیباست
رخش را در پس گیسو نهان کرد
ز خورشید نگاهش تا نسوزم
به رویم زلف خود را سایبان کرد
از آن مستم که چشم می فروشش
دلم را با نگاهی میهمان کرد
مرا با یک اشارت زندگی داد
سپاس نعمتش را کی توان کرد
چو ذفت از آسمانم زهره ی بخت
به شب ها دامنم پروین نشان کرد
منم آواره در صحرای غربت
خوشا مرغی که جا در آشیان کرد
فراق شهرزاد قصه گویم
مرا با مرغ شب همداستان کرد
خداوندا جدایی کشت ما را
مگر ترک عزیزان می توان کرد

(1/110)

SIVAN

پرنده پر زد
پرنده پر زد و پر یادم آمد
غمی اندوه گستر یادم آمد
چو در مغرب فرو می رفت خورشید
وداع تلخ مادر یادم آمد

(1/111)

SIVAN

الاغ چیست
از جغد بی نصیب چه پرسی که باغ چیست
با عندلیب نغمه برآورکلاغ چیست
بزمجه ای که خاک خورد در مغک ها
کی ره برد که باغ چگونه است و زاغ چیست
افسرده پیکری که عصب نیست در تنش
آگه نشد که سرد کدام است و داغ چیست
در جمع ابلهان چه کنی داستان عقل
لب را ببند کور چه داند چراغ چیست
بسیار آدمی که به ظلمتسرای جهل
در چشم من طویله نماید الاغ چیست

(1/112)

SIVAN

شاعر کیست
شاعر آنست که شعر از دل او برخیزد
برگ و بار غم شعر از گل او برخیزد
دردمندیست که چون لب بگشاید به سخن
نغمه ی سوختگان از دل او برخیزد
گل برآرد ز گلستان سخن در بر جمع
عطر عشق و هنر از محفل او برخیزد
سفر او سفر جذبه و عشق است و مدام
شور صد قافله از منزل او برخیزد
بذر اندیشه چو پاشد به در و دشت خیال
خوشه های هنر از حاصل او برخیزد
اوست دریای معانی
که به هر موج کلام
صد هزاران صدف از ساحل او برخیزد
دلبرست آن که به جان شعله زند وقت نگاه
شاعر آنست که شعر از دل او برخیزد

(1/113)

SIVAN

خوشه ی سبز محبت
چمن از سبزی چشم تو صفایی دارد
بلبل از باغ نگاه تو نوایی دارد
چشم سبز تو جلا داد به ایینه ی دشت
این چراغیست که پیوسته ضیایی دارد
نگه سبز تو را دیدم و با خود گفتم
چمن امروز عجب آب و هوایی دارد
آسمان و چمن و سبزه عزیزست و لیک
چشم سبز تو دگرگونه صفایی دارد
چشمی از چشم فریبای تو زیباتر نیست
راستی اینه هایت چه جلایی دارد
زین زمرد نگاه سبز به هر سو مفکن
خود ندانی که نگاهت چه بهایی دارد
خوشه ی سبز محبت ز نگاهت روید
که دراین مزرعه خوش نشو و نمایی دارد
در دو چشم تو بسی باغ بهاری پیداست
قصر نقاش عجب اینه هایی دارد
سبز در سبز بود باغ دو چشمت ای ماه
روشنست آنکه چنین صنع خدایی دارد

(1/114)

SIVAN

گریه ی اینده
آنکه روزی چون مه تابنده بود
دیدمش چین بر جبین افکنده بود
چشم او بی نور و دندان ریخته
گیسولان چون پنبه لب آویخته
زندگانی سرگردانی کرده بود
قامت او را کمانی کرده بود
قد خمیده دست لرزان گونه زرد
اشک غم در دیده بر لب آه سرد
موی او چون خار صحرا دلگزای
روی او چون شام غربت غم فزای
لقمه نتنش بود و دندانش نبود
دست بود اما به فرمانش نبود
روح خسته دل شکسته سبنه ریش
وقت رفتن در عزای پای خویش
زیر لب گفتم که ای وای از زمان
دیدی آخر کاینچنین شد آنچنان
آن زن جادونگاه و دلفریب
کی کنم باور چنین باشد غریب
وای با او بهمن پیری چه کرد
با گلستان فصل دلگیری چه کذد
ای خدا آن نغمه خوانی ها چه شد
آن نگاه دلکش پرناز ک.
زلف مواج کمند انداز کو
کو دلارایی کجا شد دلبری
حیرتا فریاد از این ناباوری
در جوانی ها کرا بود این گمان
کان کمان ابرو شود قامت کمان
هر نگاهش با کسی پیوند داشت
هر سر مویش دلی در بند داشت
زلفکش روزی پریشان ساز بود
قامتش آموزگار ناز بود
قد کشیده گونه گل گردن بلور
شانه ها از روشنی دریای نور
تا عیان می شد رخ زیبای او
گل فشان می شد به زیر پای او
تند می زد دل در ون سینه ها
باغ میشد دیده ی ایینه ها
خنده هایش شادی آور گل فشان
وه چه دندانی همه گوهر نشان
صد بهاران خفته در گلخنده اش
مست عشرت غافل از اینده اش
جام دل ها زیر پایش می شکست
لرزه در دلهای عاشق می نشست
گلفشان لبهای عاشق افکنش

(1/115)

SIVAN

صد نگه آویخته در دامنش
چشمهایش شبچراغ بزم ها
در نگاهش اختیار عزم ها
در بهار دلربایی غم نداشت
چیزی از ناز و جوانی کم نداشت
کم کمک دور جوانی ها گذشت
ناز ها و دلستانی ها گذشت
پیری آمد آن نگاه مست رفت
مایه های دلبری از دست رفت
قایق زرین خوشبختی شکست
کشتی بی ناخدا در گل نشست
آن بهار دلبری پاییز شد
گلبن بی گل ملال انگیز شد
اینک اینک شد هما مرغ قفس
هر چه می کوشد نمی اید نفس
در شگفتم کان نگاه تیرزن
شد مبدل بر نگاه پیر زن
مرغک غمگین کجا شاهین کجا
ای دریغا آن کجا و این کجا
راستی عمر جوانی ها کم است
از توان تا ناتوانی یک دم است
ای جوان نیرو نمی پاید بسی
برف دی بارد به موی هر کسی
از غرور خود مشو بیهوده مست
روزگارت می دهد آخر شکست
تا توانی با لب پر خنده با ش
با خبر از گریه ی اینده باش

(1/116)

زنگ قافله
جهان به کام کسان هر زمان نخواهد ماند
چه جای کام کزایشان نشان نخواهد ماند
ز راه سخره مخند ای جوان به قامت پیر
مه تیر قد تو هم بی کنمان نخواهد ماند
چو نوبت تو رسد فرصت رهایی نیست
ز چنگ مرگ کسی در امان نخواهد ماند
چه می بری به خود ای نازنین گمان خلود
مکه در کف تو جهان بی گمان نخواهد ماند
ز زنگ قافله فریاد کوچ می اید
چنانکه آتشی از کاروان نخواهد ماند
به روز واقعه منظومه ها فرو ریزند
چراغ مهر بر این آسمان نخواهد ماند
بهار و باغ دگر جست و جو کن ای بلبل
که با نسیم خزان آشیان نخواهد ماند
به دوستی قسم ای یار مهربان که مدام
جهان به کام دل دشمنان نخواهد ماند
پیاده را بنگر چون سواره میگذری
که این سمند تو را زیر ران نخواهد ماند
به گوش گل رسد آخر نوای مرغ چمن
همیشه زاغ در این بوستان نخواهد ماند
بهار می رسد از راه و گل به جوش اید
بگو به بلبل غمگین خزان نخواهد ماند
شبک به شانه ی من سر نهاد و دانستم
همیشه یار به من سرگردان نخواهد ماند
به روزگار نوین لب ز حرف کهنه ببند
که دور صوفی و پیر مغان نخواهد ماند

(1/117)

شیون بلبل
ز خاک نوجوانان گل براید
ز عطر زلفشان سنبل براید
بهاران اید و از داغ یاران
دوباره شیون بلبل براید

(1/118)

عاقبت اشتباه
ددیم صفای اهل دل و روی ماهشان
تابد فروغ عشق خدا از نگاهشان
بسیار صوفیان که دم از حق زنند لیک
معموره یی ز شرک بود خانقاهشان
ای زرپرست روز فقیران سیه مخواه
جز رنج روزگار چه باشد گناهشان
از اشک سینه سوختگان در امان مباش
گاتش زند به خرمن تو برق آهشان
از منعمان رفته بگویم حکایتی
تا بنگری معاینه حال تباهشان
هر شب چراغ مجلسشان پر فروغ بود
آن شام ها نشاند به روز سیاهشان
آن شب که کوخ فقر پر از وای وای بود
پر میکشید سوی فلک قاه قاه شان
از اشتباه چشم بخیلان به خون نشست
دیدی به چشم عاقبت اشتباهشان
بس کودکان که در شب سرما فسرده اند
زیرا نداده یی به شب خود پناهشان
بسیار بی کسان که به چاه مذلتند
با دست اقتدار برآور ز چاهشان
اقوام بی شمار به گورند و این زمان نبود
نشان ز ملت و از پادشاهشان
از روشنان شام دعا پرتوی بخواه
باشد که روشنی دهدت روی ماهشان

(1/119)

یک ستاره دارم
خدا کند که ز دلهای ما صفا نرود
غبار وسوسه در چشم پاک ما نرود
خدای خوان چو شدی دوری از تلاش مکن
که با دعای تن آسودگان بلا نرود
چه نغمه هاست کز آن موج فتنه برخیزد
ندیم عقل به دنبال هر صدا نرود
غلام همت درویش نخوت اندیشم
که از غرور به دربار پادشا نرود
روا بود که ز روز سیه بیندیشد
هرآنکه نیمشبان بر در خدا نرود
فغان زر طلبان از جحیم می شنوم
اگر که خواجه بداند پی طلا نرود
ز کاسه ها بدر اید دو چشم بی پرهیز
اگر به کوی کسان از در حیا نرود
توانگر به فتوت چنان سرآمد باش
که مفلسی ز سرای تو نارضا نرود
تو دست معجزه بنگر در آستین کلیم
که فتنه بر سر فرعون از عصا نرود
اگر ز خرمن همسایه شعله برخیزد
گمان مدار که دودش به چشم ما نرود
طبیب اگر که زبان را به مهر بگشاید
ز کوی او تن رنجور بی شفا نرود
به یک نگاه چنان در دلم نشست آن ماه
که یاد او ز سر من به سالها نرود
به شام تیره ی خود یک ستاره دارم و بس
چه روشنم گر از این آسمان سها نرود

(1/120)

شاعری چه می خواهد ؟
شاعری سوز دل و دیده ی تر می خواهد
ناله ی نیم شب و اشک سحر می خواهد
شعله در خود زمین و سوختن و آب شدن
شمع سوزنده به هر لحظه شرر می خواهد
خلوتی می طلبد گرم نیایش با دوست
گریه در حضرت او حال دگر می خواهد
بایدت آگهی از درد دل افروختگان
رهگشایی به دل تنگ بشر می خواهد
رنگ بر پرده ی معنی زدن و نقش کلام
کارگاهیست که صد گونه هنر می خواهد
بال پرواز بیاور که همای ره عشق
طیران سحر و رنج سفر می خواهد
مکیان بودن و در لانه خزیدن مرگست
که صعود تو به هر مرحله پر می خواهد
گر نظر باز کنی این همه در چشم هنر
طرفه باغیست که هر اهل نظر می خواهد
جز سخندانی و اندیشه و پرواز خیال
شاعری سوز دل و دیده ی تر می خواهد

(1/121)

چوب بست باغ ها
چون بهار آمد به گوشم گفت آوای سروش
دامنی از گل فراهم کن چمن شد لاله پوش
چهره ی مرداب ها ایینه ی مهتاب هاست
از دل جنگ نوای مرغ شب اید به گوش
جرعه نوش از جام لاله هر طرف پروانه ها
ارغوان و یاس و نسرین در صلای نوش نوش
ناز معشوق از نیاز عاشقان بالا گرفت
گل به کار دلبری بیچاره بلبل در خروش
چوب بست باغ ها چون دلیری سرمست ناز
گیسوانی دلربا از نسترن دارد به دوش
می رود در حجله بلبل غنچه گرم دلبری
از دو سویش لاله و مریم به سان ساقدوش
چشم را در کوچه ها وا کن گل نرگس نگر
مست تر از آن نگاه دختران گلفروش
گر سها بر من بتابد هره نور سهیل
گل برآرد از دلم لبخند سامان و سروش

(1/122)

نه دانشی نه کتابی
مرا بود گل اشکی به زیر هر قدمی
که زیر پاست بسی روی نتزنین صنمی
نگاه مست میفکن به خاک راه از ناز
هزار نرگس چشمست زیر هر قدمی
روان زنده نددیم به شهر مرده دلان
مگر خدا برساند به ما مسیح دمی
زمانه قصر شهان را به چنگ طوفان داد
نه بزم ماند ونه خسرو نه جام می نه جمی
از این سرا چو روی جاودانه خواهی ماند
که نیست هستی مارا نشانی از عدمی
به خارزار جهان در صفا چنان گل باش
به بوی آنکه به گلزار آخرت بچمی
به تاج پادشهان سر فرو نمی آرم
چو من به عمر ندیدی گدای محتشمی
دژم مشو که رسد خوان عیش بی کم و بیش
به خنده لب بگشا بی خیال بیش و کمی
دلم گرفت ز قریاد شوق و بانگ نشاط
چه خوش بود که براید صدای پای غمی
دلی سرور شناسد که لطف غم داند
مخواه نغمه ی نی بی نوای زیر و بمی
اگر چو مهر زنی نقش مهر بر دل خلق
چه حاجتت که زنی سکه بر سر درمی
بسی ادیب نمایان بی اثر دیدم
نه دانشی نه کتابی نه گردش قلمی
ز مرگ روح نخیزد کسی که مرده دلست
هزار نفخه اگر در روان او بدمی
شگفت نیست که چون غنچه نامه گلرنگست
زدم ز خون دل خود به برگ ها رقمی
اگر نبود مرا قصر زرنگار چه باک
با بام کاخ سخن برکشیده ام علمی

(1/123)

رود و جلگه
ما چو رودیم و به هر جلگه روانیم همه
با سکون مردهو با ولوله جانیم همه
لاله رویا منشین گرم محبت برخیز
تا به صحرای وطن گل بنشانیم همه
خوشتر آنست که چون میگذرد فرصت گل
داد خود را ز گلستان بستانیم همه
در بهاران بنشینیم کنار گل و سرو
که سرانجام در آغوش خزانیم همه
در غم دور جوانی که به غفلت بگذشت
روز پیری سر انگشت گزانیم همه
ما در این گلشن طوفان زده ی فصل خزان
نرگسانیم که بر گل نگرانیم همه
خاک ره دگران باش که با این همه ناز
روزی اید که گل کوزه گرانیم همه
گر چه پاشیده به آفاق جهان رنگ یقین
باز از خلق هستی به گمانیم همه
تا سرانجام به دریای قیامت برسیم
ما چو رودیم و به هر جلگه روانیم همه

(1/124)

گل های شعر
رفتند دلبران و ندانم نشانشان
اما نشسته بر لب من داستانشان
هر روز و شب به سوز دعا آرزو کنم
دارد خدا ز چنگ بلا در امانشان
گلچهرگان به حال نبردند با دلم
طرز نگاه ناوک و ابرو کمانشان
آنان که یار مردم محنت رسیده اند
ای جان من فدای دل مهربانشان
آن رفتگان کهرسم محبت نهاده اند
صد ها هزار رحمت حق بر روانشان
آتش زدند به جان من آن دم که مادران
سر می دهند ضجه به گور جوانشان
بسیار عارفان که جهان حقیقتند
ام من و تو بی خبریم از جهانشان
لبهایشان به خنده و دل گرم عشق دوست
باغی ز گل شکفته شود در بیانشان
بر یار عاشقند و از اغیار فارغند
جز شکر حق نمی شنوی از دهانشان
گل های شعر می شکفد بر لبان من
بارانشان سرشک و غمم باغبانشان
هر جا که عاشقان سخن انجمن کنند

(1/125)

عذاب ناب و شراب ناب
خبر ببر به تن آسودگان خواب زده
به آنکه بر دل غافل دو صد حجاب زده
بگو چه می کنی از هول روز رستاخیز
تو ای خراب تر از تشنه ی شراب زده
فغان ز روز قیامت که مردمان بینی
چو مرغکان هراسنده ی عقاب زده
بدا به سایه نشینان که می دوند از هول
به روز واقعه با روی آفتاب زده
چه نقش ها که برآرند و پرده برگیرند
ز رنگ مردم صد چهره ی نقاب زده
خداگریختگان در عزای کرده ی هخویش
به غم نشسته پریشان شده عتاب زده
پسر به سایه ی مادر دود ز آتش خشم
گریزد از بر او مادر شتاب زده
پدر به ضجه گریزد ز چنگ دختر خویش
نفس بریده غم کنده اضطراب زده
هزار ناله برآرد ز دل به روز حساب
کسی که دست به صد کار بی حساب زده
چه تشنگان که در آن سرزمین آتش و آه
به هر کویر قدم در پی سراب زده
چو مرگ پرده بگشاید به رویت ای خواجه
به چشم خود نگری نقش زر بر آب زده
قیامتست و همه صالحان به تخت مراد
منافقان و گنه پیشگان عقاب زده
بهشت مامن مستان می ندیده به کام
عذاب ناب نصیب شراب ناب زده
نعیم دوست سزای هر آنکه عاشق اوست
ز باب لطف صلایی به شیخ و شاب زده
چه باغها که ندیده است چشم کس در خواب
به جای آب به فرش چمن گلاب زده
عروس بستر نورند حوریان بهشت
تنی چو نسترن و حجله ماهتاب زده
بگو بدانکه سحر جبهه می نهد بر خاک
که آفتاب دمد از رخ تراب زده
چه مرگ در رسد از راه وقت بیداریست
حذر ز واقعه ای خفتگان خواب زده

(1/126)

ناز مفروش
دیدم از کوچه ی ما با دگران می گذری
با دلم گقتم نگاهت : نگران می گذری
خبرت هست که دل از تو بریدم زین روی
دیده می بندی و چو بی خبران می گذری
گاه بشکفته چو گلهای چمن می ایی
روزی آشفته چو شوریده سران می گذری
ما نظر از تو گرفتیم چه رفته است تو را
که به ناز از بر صاحبنظران می گذری
بگذر از من که ندارم سر دیدار تو را
چه غمی دارم اگر با دگران می گذری
ای بسا ماهرخان را که در آغوش گرفت
خاک راهی که عروسانه بر آن میگذری
ناز مفروش و از این کوچه خرامان مگذر
که به خواری ز جهان گذران می گذری
تو هم ای یار چو آن قوم که در خاک شدند
روزی از کارگه کوزه گران می گذری

(1/127)

تو آمدی
آن شب که تو آمدی صفا پیدا شد
پیمان شکنی رفت و وفا پیدا شد
در غربت من که به جای بیگانه نبود
برقی زد و روی آشنا پیدا شد
گنجی که به سالها نهان بود از چشم
با هلهله در خانه ی ما پیدا شد
یک عمر کویر فقر را پیمودم
تا برق زد و کوه طلا پیدا شد
خورشید سعادتی که بر من تابید
در سایه ی رحمت خدا پیدا شد
من بودم و تاریکی شب ها ناگاه
از گوشه ی آسمان سها پیدا شد
تا شکر خدا بگویم از دیدن تو
در خلوت من حال دعا پیدا شد
با آمدنت که اختر بخت منی
در ظلمت شب ستاره ها پیدا شد

(1/128)

پیمان شکن
نشد شب که چشمم به فردا نبود
چه فردای دوری که پیدا نبود
ندیدم شبی را که جانم نسوخت
دمی خاطر من شکیبا نبود
چه شبهای تاریک چشمم نخفت
که ناهید مرد و ثریا نبود
کدامین شب از عشق بر من گذشت
که گرینده چشمم و دریا نبود
کدامین شب آمد که با یاد او
لبانم به ذکر خدایا نبود
دل خود سپردم به دیوانه یی
که در لفظ او نور معنا نبود
همی گفت فردا براید به کام
ز مکرش مرا صبح فردا نبود
ندانستم آن دیوخوی پلید
به عهدی که می بست پایا نبود
بسی گفته بودند کو بی وفاست
مرا این گفته بر من گوارا نبود
ز خوشباوری ها مرا در خیال
چو او نازنینی به دنیا نبود
عیان شد که آن پست پیمان شکن
به فطرت چو دیدار زیبا نبود
به عهدش نپایید و پیمان شکست
فریبنده بود و فریبا نبود
گمان برده بودم پری زاده است
چو دیدم ز خیل پری ها نبود
دریغا که رسوا شد آن بدسرشت
همی گویم ای کاش رسوا نبود
شگفتا پس از سال ها فاش شد
که آن اهرمن سا پری سا نبود

(1/129)

 

نظرات ()



چرا نماز می خوانیم :لطفا این را مطالعه فرماید
نویسنده: سیوان پابرجا - چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠

 

 

به نام خداوند بخشنده‌ی مهربان

 

دوستش در بین سخنانش به او گفت :

نگاه تند و تیزی داری. آیا دیدن این دو مرد که دوش به دوش هم می‌روند و چنان هم آوا شده‌اند که گویی یکی از آنها دوست دارد هر آنچه در دلش است برای دیگری بیرون بریزد و آن یکی هم آرزو می‌کند روحش در دستانش بود تا نثار رفیقش نماید مایه‌ی شگفتی نیست؟

-              مگر این دو نفر کیستند؟

-              یک پدر و پسر. پدری مهربان و پسری قدرشناس، آیا رابطه‌ی بین آنها برایت شادی‌آور نیست؟

-              آری به خدا، مگر پیوندی ارزشمندتر از همدلی و همرنگی که گواه قدردانی و شکرگزاریست وجود دارد؟ مگر انسان در این جهان بدون فامیل و همسایه و همنشین و دوست می‌تواند زندگی کند؟ جز اینکه او اجتماعی آفریده شده است؟

-              احساس می‌کنم به ارتباط مردم براساس دلسوزی و احترام متقابل و قبول تواناییهای یکدیگر باور محکمی داری.

-              آری.

-              اگر شخصی ارزشها را حفظ نکرد و منکر نیکی‌ها شد؟

-              مگر هر کس اندک حیا و مروّتی داشته باشد چنین کاری می‌کند؟

-              آری، تو.

خشم وجودش را فرا گرفت و خواست به او حمله‌ور شود ولی به خود آمد و گفت: چرا؟

-              چون تو ارزش خوبیها و بخششهای خداوند را نمی‌دانی!

-              چطور؟

-              مگر خداوند بزرگوار و بخشنده نیست؟

-              آری.

-              مگر سزاوار سپاسگزاری و قدردانی نیست؟

-              آری.

-              شکر از او باید چگونه باشد؟

اندکی تأمل کرد و به فکر فرو رفت ولی به نتیجه‌ای نرسید.

-              نمی‌دانم!

خجالت زده سرش را پایین انداخت و گفت :

مرا راهنمایی کن تا شکرگزار نعمتهایش باشم.

-              از دو راه می‌توان قدردانی و سپاسگزاری خود را نشان داد :

1-         از ته دل و اعماق وجودت به لطف و کرم خداوند اعتراف نمایی، نه تنها با زبانت بلکه با بر زمین نهادن پیشانی و خوار کردن خود در برابر او.

2-         پاسداری از آن همه بخشش و عطا، و به کار بستن آنها در راه صحیح طوریکه موجب رضایت خداوند باشد.

-              گفته‌هایت راست و دلنشین است، من در حضور تو با خداوند پیمان می‌بندم که تا زنده‌ام نماز را ترک نکنم. امّا دوست گرانقدری دارم که او هم مثل من است آیا حاضری برایش نامه‌ای بنویسی تا این نصایح به گوش او هم برسد؟ شاید راهنمایی تو در او اثر گذارد و با انجام نماز رابطه‌اش با خداوند برقرار شود. ارزش این کار از هر چیزی بیشتر است.

-              به روی دیده با عشق و احترام فراوان، و نوشت :

دوست گرانقدرم

سلام علیک

سخن زیبایی شنیدم دوست دارم آنرا به صورت جملاتی برایت بر روی کاغذ بنویسم و امیدوارم که همان اثری که بر من گذاشت در تو نیز داشته باشد.

در این زمانه عدّه‌ی زیادی نماز را ترک کرده‌اند و انجام آنرا بیهوده و طاقت‌فرسا می‌دانند، اگر به آنان توصیه نمایی بهانه‌جویی می‌کنند که کارهای مهمتری داریم. بعضی هم عُذر می‌آورند که لباسشان تمییز و مناسب نماز نیست و اگر به منزل برگشتیم آنرا عوض کرده و نماز می‌خوانیم. امّا در واقع دروغ می‌گویند! گروهی هم اعتراف به گناه کرده و اظهار می‌کنند، خداوند بزرگ و مهربان است. در این بین هم عدّه‌ای بی‌ادب و هوی‌پرست کفران نعمت کرده و نماز و نمازگزاران را مسخره می‌کنند امّا باز هم خود را مسلمان می‌نامند، و اگر به سوی خدا دعوت شوند می‌گویند : شنیدیم و عمل نمی‌کنیم!

}فَمَا لَهُمْ عَنْ التَّذْکِرَةِ مُعْرِضِینَ(49)کَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُسْتَنْفِرَةٌ(50)فَرَّتْ مِنْ قَسْوَرَةٍ(51){

 (سوره مُدّثر)

«چرا باید ایشان از قرآن رویگردان شوند؟ (49) انگار آنان گورخران رمنده‌ای هستند (50) گورخرانی که از شیر گریخته و رمیده باشند (51).

ای برادر بیا به درمان دیدگاه این گونه افراد بپردازیم و دلایلی که باعث ترک نماز در این اشخاص می‌شود بررسی نماییم.

آیا نماز خسارتی است که انسان باید آنرا بپردازد همچنانکه به اجبار باید زیر بار مالیات ناعادلانه برود؟ آیا نماز سبب اتلاف وقت است و انسان وقت اضافی ندارد تا آنرا تلف نماید؟

آیا نماز قانونی ناخواسته است که انسان محکوم به پذیرش آن باشد، همانطور که در حکومتهای دیکتاتوری ناچار است بعضی قوانین سیاسی را بپذیرد؟

آیا نماز مانع آزادی کامل انسان بوده و در تقابل با آن می‌باشد؟

آیا نماز حکمی مباح دارد و انسان مختار به ترک یا انجام آن است و هیچ پاداش و تنبیهی در پی ندارد؟

آیا خداوند نیازمند نماز ماست؟ و بهره‌ی نماز برای انسان چیست؟ واگر ترک شود چه زیانی دارد؟ و آیا ...؟ و چرا ...؟

سؤالهای زیادی در ذهن ایجاد می‌شود و نفس و شیطان به آنها تمایل دارند و اگر پاسخ درستی برایشان نباشد انسان مغلوب شده و مرتکب گناهان خواهد شد و شیطان برای فریب بیشتر ظاهرشان را می‌آراید. و ناگاه اندیشه‌ی فاسد وارد ذهن شده و فرد به سوی جدال بی‌‌حاصل سوق داده می‌شود و بالآخره آرزوهای دور و دراز او را به آتشی دردناک می‌کشانند و حتّی خودش هم متوجه نیست. امّا اگر پاسخ درستی به آنها داده شود وانسان با درایت و تدبیر گرهها را باز کند آن پرسشها رنگ باخته وناپدید می‌شوند.

و الآن شروع کرده و به تمام پرسشهای ممکن چنان پاسخ روشنی دهیم که جای تردید برای هیچکس جز نافرمانان ستمگر باقی نماند.

نخست :

نه، دوست عزیز نماز نه خسارتی است که به ناچار تحمّل شود و نه مالیاتی که مجبور به پرداخت آن باشیم بلکه امانتی است که روزی پنج بار باید سراغش را گرفت و این نشانه‌ی وفاداری و درستکاری و صفای دل در أدای حقوق است و انجام وظیفه در آن موجب بهترین پاداش است.

بله نماز نه مالیات و ضرر و زیان بلکه پذیرش حقیقت و سپاسگزاری در مقابل خوبی و گواهی بر پاکی درون همراه با فرمانبرداری بزرگان و اجرای دستوراتشان و تصویر عشق به خداوند و هماهنگی با نظم در خلقت اوست.

مگر نه اینکه همه‌ی انسانها اشیاء و افرادی را که بالاتر از خود تصور می‌کنند بزرگ شمرده و در گرفتاریها و مشکلات از آنها کمک و یاری می‌خواهند و حتّی در روزهای مشخصی بر ایشان جشن گرفته و عزیزشان می‌دارند و گاه علامت و رمزی از آنها ساخته‌اند تا دچار فراموشی و غفلت نشوند!

چرا مسیحیان عیسی علیه السلام  را خدا تصوّر می‌کنند؟ و صلیب را بر بام کلیساها نصب کرده و به گردن می‌آویزند؟ ودر کلیسا دعا می‌خوانند؟

چرا یهود عزیر علیه السلام  را خدا تصوّر می‌کنند؟ و گرد مقبره‌ای جمع شده و با روشن کردن شمع تورات می‌خوانند و دعا می‌کنند؟ و دیندارانشان عرق چین بر سر می‌گذارند و از زمان اشغال فلسطین ستاره را به عنوان رمزی به کار می‌برند؟

چرا زرتشتیان آتش، هندوها گاو و میمون و گروهی از باطنیه شیطان را پرستش می‌کنند؟

همه‌ی اینها خدایانی جز الله را بندگی کرده و مقدّس می‌پندارند و به سوی او تقرّب جسته و نیایش می‌کنند و افکارشان پوچ و بی‌ارزش است چون خدایانشان صاحب هیچ سود و زیانی نیستند.

امّا تو به نماز این گمراهان اعتراضی نداری ولی نماز مرا با آن همه ارزش و فایده نمی‌پذیری؟

اینها با آن همه بندگی و پرستش متفاوت چه سودی می‌برند؟ و خدایانشان کدام نیازشان را برآورده کرده‌اند؟ آیا به نداهایشان پاسخ می‌دهند؟ آیا کلامشان را می‌شنوند؟ آیا به صلاح و فسادشان آگاهند؟ و یا به آنان روزی می‌دهند؟ آیا قادر به زنده کردن و شفادادنشان هستند؟ آیا زیانی را از آنها دور می‌کنند و یا بارانی برایشان می‌بارانند تا به کشت بپردازند؟

نه، نه هرگز چنین کاری نمی‌کنند امّا باز هم پرستش می‌شوند. گمراهان در ته دل به پاکی و بزرگی آنها اعتراف کرده و با نمازشان این حقیقت را ثابت می‌کنند.

دوست عزیز اگر شخصی به تو یک تکّه شیرینی بدهد و یا در حمل وسایلی کمکت نماید و یا آدرسی را به تو نشان دهد و یا اتومبیلت را هُل دهد و یا چیزی را که از دستت افتاده برایت بردارد آیا از او تشکّر نمی‌کنی و در قلبت از او خشنود نیستی و یا آرزو نمی‌کنی روزی خوبی او را به بهترین شکل ممکن پاسخ دهی ... بله.

من هم مثل تو انسان هستم خوبی را پاس می‌دارم و به نیکوکاری احترام می‌گذارم بزرگی را می‌ستایم و قدردان لطف و بخششم، هر چقدر مردانگی در حقّم بیشتر باشد قدر دانیم از آن زیادتر است. و آیا بزرگوارتر و بخشنده‌تر از خداوند کسی هست؟ خدایی که به من عقل و حواس داده و روزی فراوان بخشیده و تندرستی و سلامتی عطا کرده و به آئین راست رهنمون فرموده و فرزند و خانواده عنایت داشته و در سرزمینی پاک و میان دوستان محترم و همسایگان خوب جای داده است.

نه ... در تمام هستی هیچ کس در نیکی به من همطراز خداوند نیست.

آیا قدردان این همه کرم و لطف او نباشم حال آنکه در مقابل کمترین خوبی دیگران سپاس و تشکّر می‌کنم؟ تردیدی نیست که تو هم با من موافقی و در این راه تشویقم می‌کنی و حتّی اگر من کوتاهی نمایم تو وادارم خواهی کرد، چون تو نمی‌خواهی که من نسبت به خوبی دیگران بی‌تفاوت و ناسپاس باشم.

قدردانی همیشه برابر با نیکی و منزلت شخص نیکوکار است پس تشکّر من از شخصی که یک تکّه شیرینی به من داده برابر فردی نیست که یک جعبه شیرینی بخشیده است و احترام من به کودکی که مدادم را از زمین بر می‌دارد همچون احترام به شخصیت بزرگی که همان کار را برایم می‌کند نمی‌باشد. و خداوند دوست دارد که من به عنوان تشکّر و قدردانی پیشانی بر زمین نهم و این نشان بزرگی و عظمت او در فرمانروایی و تسلیم بودن من در مقابل آن همه خوبی است.

مردم در برابر مجسمه‌های سرکشان که هیچ حُسنی ندارند و حتّی باعث گمراهی و بدبختی آنان هستند سر فرود می‌آورند و عدّه‌ی زیادی هم در برابر حاکمان ظالم به نشان احترام خم می‌شوند حال آنکه آنان بدترین آفریده‌های خدا هستند پس من چرا در برابر خداوند سر فرود نیاورم، اوکه آفریدگار هستی و پروردگار آسمانها و زمین است؟ نفع و زیان در دست اوست می‌تواند عطا کند یا منع نماید، زندگی دهد یا بمیراند و ریز و درشت کردار را حسابرسی کند.

دوم :

نماز باعث اتلاف وقت نیست. انسان وقتیکه از هیاهوی کار و داد و بیداد مراجعه کنندگان فارغ می‌شود و از خستگی خرید و فروش و خُرده‌گیری و چانه‌زنی و تعلیم و تعلّم و درخواستهای متفاوت خود را کنار می‌کشد و به آرامی مقابل خداوند می‌‌ایستد سعی دارد جسم و روحش را آرامشی دهد و خشمش را فرو نشاند و هوی و هوس را به بند کشیده و اندک زمانی با معشوقش نجوا نماید.

 

و الحبّ أعظم مایکون                        إذا انفردت بمن تحبّ

 

در اینجا از او درخواست کمک و یاری می‌کند و می‌خواهد خداوند حسّ نیکوکاری و بردباری را در او تقویت نماید تا پشتکار بیشتری داشته باشد و اگر با ترشرویی و گفتار نیش‌دار و رفتار زشتش یکی از بندگان خدا را آزرده طلب بخشش و آمرزش می‌نماید و این لحظات فرصتی برای اندوختن ذخیره‌ی معنوی و تسکین محرکات درونی است. و پیامبر صلی الله علیه وسلم  هرگاه دچار مشکل می‌شد به نماز پناه می‌برد و بعد از نبرد سخت و جانفرسا با دشمنان می‌فرمود : یا بلال أرحنا بالصلاه یعنی بانگ نماز سرده تا با خواندن آن از خستگی و گرفتاریهای زندگی رهایی یابیم.

انسان موجودی ضعیف و دارای انرژی محدود است نمی‌تواند همیشه کار کند بلکه نیازمند آرامش و آسایش است و جز با نماز و استراحت به این هدف نمی‌رسد به همین خاطر خداوند شب و خواب را برای تسکین او قرار داده است. مگر چه مقدار وقت صرف نماز می‌شود؟ هر چند با تأنّی خوانده شود به ربع ساعت نمی‌رسد آیا نمی‌توانی چند دقیق از روز را در بین فعالیتهایت به نماز اختصاص دهی در حالیکه زمان زیادی را به بیهودگی و بی‌خوابی می‌گذرانی؟

سوم :

نماز فرمانی سیاسی از جانب حاکمی زورگو نیست تا مردمانش را به اختیار و یا اجبار به انجام آن وا دارد بلکه نماز همراهی با دینی است که انسان بدون اجبار و با اختیار تمام به آن گردن نهاده است.

}لَا إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ{ (بقره 256)  «در قبول دین اجباری نیست» و یا قانونی سیاسی نیست که با تغییر شرایط عوض شده و تابع تمایلات حاکمان باشد و نه حکمی بشری که امروز طوری نوشته شده و فردا در ناملایمات سیاسی تعدیل گردیده و در نهایت با تغییر شرایط به کلّ از میان رود و یا اجرایش به دلیل تصویب نشدن به تأخیر افتد و یا اینکه نهایی شدن آن موکول به موافقت صاحبان اصلی قدرت باشد. بلکه نماز یکی از ارکان اسلام و حتّی بعد از ایمان مهمترین رکن است.

پس ای مسلمان تا وقتیکه به اختیار و بدون زور به اسلام گردن نهاده‌ای باید احکام آنرا به طور کامل انجام دهی. مگر جز اینست که در هر کشوری شهروندان ناچارند قوانین آن سامان را رعایت کنند و در صورت سرپیچی دو راه پیش پا دارند : یا مجبورند احترام گذاشته و اجرا نمایندو یا اینکه باید از تابعیت کشور خارج شوند و به دیار دیگری بروند.

باعث تحیّر است چطور انسان از قراردادهای دنیوی می‌هراسد ولی از آفریننده‌ی آسمان و زمین هراسی ندارد؟ حال با من قضیه را به شکل دیگری دنبال کن. با قرمز شدن چراغ راهنما در خیابان دهها وگاه صدها اتومبیل توقف می‌‌کنند وکسی جرأت حرکت ندارد و گاه انسانهای مهمّی هم میان رانندگان هستند!

پس چرا انسانها در مقابل نور قرمزی تسلیم‌اند ولی در برابر دستورات خداوند نافرمان شده و به گناه و حریم شکنی می‌پردازند؟ این نشانه‌ی هوشمندیست یا کوته‌فکری؟ تو خود به داوری بنشین.

چهارم :

نماز مانع بهره‌گیری از آزادی فردی نیست. همه‌ی انسانها إذعان می‌کنند همچون حیوانات جنگل نیستند بلکه رها از هر قید و بندی آفریده شده و دارای آزادی اندیشه و بیان و کار هستند و این آزادی را تابع نظم عمومی و قانون می‌دانند چون اگر این التزام نباشد نظم اجتماع به هم ریخته و هیچ ملتی پایدار نخواهد ماند و در آن صورت زندگی ومنافع همه‌ی افراد دچار خطر خواهد شد.

حتّی هیپی‌ها (بریدگان از زندگی واقعی) که هر چه به کامشان شیرین باشد انجام می‌دهند و در خیابانها چون سگهای ولگرد به سر می‌برند حقّ ندارند مخلّ نظم عمومی شده و قانون شکنی کنند. و حتّی دوستان حیوانشان در جنگل بر طبق قوانین خاص زندگی می‌کنند و اگر از زیست شناسی سؤال کنی گفته‌ی مرا تأیید خواهد کرد و شاید ساده‌ترین مثال حشرات باشند مثلاً یک زنبور عسل با دیگر زنبورهای کندو نهایت همکاری و هماهنگی را دارد و همکاری مورچه‌ها در حمل یک تکّه غذا گاه چه دیدنی است.

و تو ای مسلمان در کارهای روزانه‌ات آزادی بخوری یا روزه باشی، بخوابی یا بیدار بمانی، سفر کرده و یا در خانه بمانی، خرید و فروش نمایی امّا این آزادی در نظام خداوندی با حدّ و مرز شرعی معلوم و مشخص شده است.

و تو آزادانه می‌توانی از کار دست کشیده و به مسجد بروی و برای لحظاتی در آنجا به شادابی و انرژی دست یابی و سپس به کمک خداوند کار و تلاشت را از سر گیری.

و تو آزادی تا خود را با نظام خداوند هماهنگ نمایی همان نظامی که همه‌ی اسباب و وسایل خوشبختی و شادمانی تو را در دنیا و آخرت فراهم کرده است.

و تو آزادی تا آزادگی خود را حفظ کنی و در برابر هیچ نیرویی در زمین تا وقتیکه قدرت خداوند حامی و پشتیبان توست سر فرود نیاوری.

تو آزادی که هر چه می‌خواهی بگویی و هر چه دوست داری انجام دهی و هر آنچه برایت جذّاب بود بنویسی و یا معامله‌نمایی امّا به شرطی که از حدّ خود تجاوز نکنی چون در این صورت به حریم دیگران تجاوز خواهی کرد و این همان است که اسلام ممنوع کرده و قوانین بشری هم تو را از آن بر حذر داشته‌اند.

پنجم :

نماز امری مباح نیست که انجامش اختیاری بوده و هیچ پاداش و تنبیهی در پی نداشته باشد بلکه وظیفه‌ای حتمی و لازم است دارای زمان مشخص و آداب و برنامه‌ی خاص خود می‌باشد و تو حقّ نداری آنرا زیاد و کم کرده و به جلو و عقب بیندازی بلکه چون لقمه‌ی غذا جایش دهان است نه گوش، و یا چون هوا از راه دهان یا بینی به ریه‌ها می‌رسد نه از را پاشنه‌ی پا.

و اگر تو این حقّ را داری که درباره‌ی ضربان قلب و یا اندازه‌ی ریه‌هایت حرفی بزنی می‌توانی درباره‌ی نماز هم اظهارنظر نمایی.

اگر تو کارمندی نماز برایت همچون انجام وظیفه و اگر بازرگانی چنان خرید و فروش است. اگر کارت را به خوبی انجام دهی و وظیفه‌شناس باشی آخر ماه حقوقت را تمام و کمال دریافت خواهی کرد و یا به سود معامله‌ات خواهی رسید ولی اگر از کارت بریدی و وظیفه‌ات را انجام ندادی به میزان غیبتت از حقوقت کسر خواهد شد و یا به مقدار سستی‌ات سودی را که آرزویش می‌کردی از دست خواهی داد.

چه بسیار امور مباحی که همچون واجبات انسان باید در موردشان حساب پس دهد. اگر تونیمه شب صدای رادیوات را تا آخرین حدّ بالا ببری و یا با صدای بلند آواز بخوانی همسایه‌ها ناراحت شده و سرزنشت می‌کنند و مأمور با کوبیدن در خانه‌ات هشدار می‌دهد که اگر صدای رادیو را کم نکنی یا صدایت را پایین نیاوری بازخواست خواهی شد. مگر گوش دادن به رادیو مباح نیست و تو حقّ نداری هر وقت و به هر شکل خواستی به آن گوش دهی پس چرا آزادی تو محدود شد؟

جواب : تو مجبوری تابع نظام به خصوصی باشی و حقّ نداری از آن تعدّی کنی. پس آیا کسانی هم که به فرمانروایی و حکمرانی خداوند باور دارند و به دین و شریعت او راضی هستند می‌توانند هر طور خواستند او را بندگی کنند و به دلخواه نیایش نمایند و یا مجبورند دستورات او را در این باره اجرا نمایند؟

ششم :

بله نماز یک نیاز ضروری و حیاتی است و انسان همچون آب و غذا به آن نیازمند می‌باشد. زیرا آب و غذا نگهدارنده‌ی جسم وماده‌ی اساسی زندگی هستند، نماز هم باعث استحکام روح وماده‌ی اصلی آرامش روان است.

و اضطراب را از دل نمازگزار زدوده و به او پایداری می‌دهد تا در زندگی همچون نماز محکم و پایدار بایستد. و نماز عامل جدایی مؤمن از کافرست :

«بین الکفر و الایمان ترک الصلاه»

مسلمانان ظاهری که به سادگی از دستورات الهی سرباز می‌زنند برای اسلام چه فایده‌یی دارند؟ مگر چون فرزندی ناخَلَف که جز نسبت هیچ شباهتی به خانواده‌اش ندارد نیستند؟ آیا از کسی که به اصلاح خود ناامید است می‌توان انتظار صلاح داشت؟

ما مسلمانان نمی‌خواهیم چون کفّ سطح دریا در شمارش میلیونها ولی در عمل دهها نفر باشیم. یک گلوله‌ی پُر از باروت که می‌توان با آن دشمنی را کشت از انبوهی پوکه‌ی خالی بهتر است.

آیا اگر خیمه‌ای ستون نداشته باشد با هزار میخ هم می‌توان آنرا برافراشت؟ ستون اسلام هم نماز است و نیاز واقعی انسان می‌باشد چون اخلاق را شکوفا و رفتار را زینت می‌دهد و انسان را از گمراهی و تباهی بیرون می‌کشد و از زشتی و بدی بازش می‌دارد. اگر نمازگزار باور داشته باشد نماز حاضر شدن مقابل پروردگارست چطور خود را به گناه می‌آلاید. و این حضور جز با پاکی دل و نفس و اعضای بدن بدست نخواهد آمد.

چرا با نزول آیه‌ی } یَاأَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لَا تَقْرَبُوا الصَّلَاةَ وَأَنْتُمْ سُکَارَى{(سوره‌ی نساء)

 «ای کسانیکه ایمان آورده‌اید در حالی که مست هستید به نماز نایستید (43)» اکثر مسلمانان از شراب‌خواری دست کشیدند؟ زیرا می‌دانستند با ارتکاب آن نمی‌توان به خداوند نزدیک شد. مگر نه اینکه مسلمانان روزی پنج بار به حضورش می‌شتابند؟

پس برای ملاقات خداوند باید شراب به کلّ کنار گذاشته شود.

دوست عزیز نماز حالت دماسنجی را دارد که کرده‌های انسان را هر وقت یک بار می‌سنجد همانطور که پزشک حرارت بدن بیمار را گاه به گاه اندازه می‌گیرد.

اگر وضعش خوب باشد می‌گوید : به همین شکل پیش برو و مقاومت کن.

و در غیر اینصورت می‌گوید : بر گرد و از نو شروع کن. هرگاه صدای الله اکبر اذان را شنید اندیشیده و می‌فهمد که خداوند از هر چیزیکه او مشغول به آن است بزرگتر است پس از دنیا بریده و به ندای خداوند پاسخ می‌دهد.

مطمئن باش کسی که اهل نماز است احتمال خیر و صلاح در او بسیار است هرچند گناه و انحرافاتی هم داشته باشد. چون در نهایت روزی نمازش او را از این مسیر بازخواهد داشت و تلاوت قرآن به ناچار غفلتش را خواهد زدود و او را وادار به تدبّر در معانی آیات می‌کند و آنگاه قلبش تکان خورده و روحش بیدار می‌شود. } اتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنْ الْکِتَابِ وَأَقِمْ الصَّلَاةَ إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَى عَنْ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْکَرِ وَلَذِکْرُ اللَّهِ أَکْبَرُ وَاللَّهُ یَعْلَمُ مَا تَصْنَعُونَ(45) { (سوره‌ی عنکبوت)

 «مسلماً نماز (انسان را) از گناهان بزرگ و از کارهای ناپسند (در نظر شرع) باز می‌دارد(45)».

ولی کسی که قرآن نمی‌خواند هیچ بهره‌ای بدست نمی‌آورد و در گمراهی و گناه غوطه‌ور خواهد ماند.

هفتم :

خداوند به نماز ما نیازی ندارد بلکه ما محتاج او هستیم، او بی‌نیاز از آفریده‌هاست و آنها نیازمند اویند.

}یَاأَیُّهَا النَّاسُ أَنْتُمْ الْفُقَرَاءُ إِلَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ(15)إِنْ یَشَأْ یُذْهِبْکُمْ وَیَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِیدٍ(16)وَمَا ذَلِکَ عَلَى اللَّهِ بِعَزِیزٍ(17){ (سوره‌ی فاطر).

«ای مردم! شما (در هر چیزی، محتاج و) نیازمند خدائید و خدا بی‌نیاز (از عبادت شماست) و ستوده است (15) اگر بخواهد شما را از میان برمی‌دارد، و مردمان دیگری را جایگزین شما می‌سازد (16) و این کار برای خدا مشکل و سنگین نیست(17)».

و خداوند انسان‌ها را بدون لباس و ثروت و قدرت آفرید در حالیکه توان اندیشیدن نداشتند و میان سنگریزه و خرما فرقی قایل نبودند و بر دفع شرّ و کسب خیر هیچ توانی نداشتند. او به آنان سلامتی و هوش و ثروت بخشید و هر آنچه در آسمانها وزمین بود در اختیارشان گذاشت و نعمتهای آشکار و نهان را بر آنان تکمیل فرمود. پس با این همه بخشش شایسته است صاحب هستی و گنجهای آسمانها و زمین نیازمند نماز ما باشد؟

نه، بلکه نماز ما اعلام عشق و قدردانی از نعمتهای اوست.

کسانی که در انجام نماز سستی می‌کنند همچون ما از نعمتهای خداوند برخوردارند و گاهی بیشتر از ما هم به آنان بخشیده شده است در حالیکه ما به بزرگواری خداوند معترفیم ولی آنان ناسپاسی می‌کنند. مثل اینکه تولد خود را فراموش کرده‌اند روزی که هیچ چیز نداشتند. و از مرگ غافلند روزی که هر چه اندوخته‌اند برای بازماندگان جا می‌گذارند و باید در مقابلش حساب پس دهند. بی‌ادبی کرده و از بندگی خدا سرباز زدند ولی الآن به دام افتاده‌اند. }إِنَّ الَّذِینَ یَسْتَکْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِی سَیَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِینَ{(60) (سوره‌ی غافر)

«کسانیکه متکبرانه از بندگی من سرباز زنند با خواری وارد جهنم خواهند شد».

ای ‌بی‌نماز اگر به اسلام نیاز نداشتی چرا آنرا پذیرفتی؟ و اگر به آن باور داری چرا نماز نمی‌خوانی؟

آیا از اینکه بگویند فلانی دیندار است و از خدا می‌ترسد خوشت نمی‌آید؟

و آیا به اینکه بگویند گناهکار و دشمن خداست خرسندی؟

چطور فرمان رؤسایت را می‌پذیری ولی در مقابل خداوند عصیان می‌کنی؟

مگر رؤسایت نزد تو از خداوند بزرگتر و ارزشمندترند؟ خداوند بزرگوار و بلندمرتبه است.

حصین بن عبید به حالت سرزنش و توبیخ نزد پیامبر صلی الله علیه وسلم  آمد که چرا قریش را به چالش طلبیده و افکارشان را باطل می‌دانی و به خدایانشان توهین می‌کنی. پیامبر صلی الله علیه وسلم  هم با بیان دلیل محکمی غبار از اندیشه‌ی باطلش زدود چنانکه او با آن قلب سخت‌تر از سنگش تسلیم شده و ایمان آورد؛ فرمود : حصین چند خدا را می‌پرستی؟ پاسخ داد : بر زمین هفت و در آسمان یک. فرمود : اگر دچار مشکل شوی روی به کدامین خواهی کرد؟ پاسخ داد : به او که در آسمان است. فرمود : اگر ثروتت را از دست دهی به کدامیک رو می‌کنی؟ پاسخ داد : باز به آنکه در آسمان است. فرمود : خواسته‌هایت را فقط از او می‌خواهی ولی برایش شریک قرار می‌دهی؟ حصین مسلمان شو تا سلامتی یابی.

و من هم به تو ای مسلمان که نماز را رها کرده و غافل از خدا و سرانجام تلخت هستی می‌گویم : نماز بخوان تا از عذاب دردناک خداوند سالم بمانی چون شایسته نیست که خداوند را در گرفتاری بخوانی و در آسایش فراموش نمایی.

هشتم :

هر میوه‌ای که از نماز بچینی سراسر خیر است و برای تو و برادرانت بهره‌ی فراوان دارد مگر نمی‌خواهی خداوند گناهانت را بیامرزد؟

روزی پیامبر صلی الله علیه وسلم  به یارانش فرمود : آیا شما را به آنچه باعث بخشش گناهان و بالا بردن منزلت شماست راهنمای کنم؟ گفتند : آری ای رسول خدا صلی الله علیه وسلم. فرمود : هنگام گرفتاری و مشکلات وضوی کامل گرفتن، به سوی مسجد قدمهای بیشتری برداشتن و بعد از ادای نماز به انتظار نماز بعدی ماندن، اینها وسایل نجات هستند.

اگر خداوند گناهت را بیامرزد برادرانت شادمان می‌شوند چون هرچه برای خود دوست بدارند برای تو هم دوست خواهند داشت.

منافع نماز خیلی بیشتر از آنست که شمارشگری بتواند آنها را بشمارد و یا قلمی آنرا بنویسد، چون نماز دستوری الهی و بندگی در مقابل خداست.

}قُلْ لِعِبَادِی الَّذِینَ آمَنُوا یُقِیمُوا الصَّلَاةَ وَیُنفِقُوا مِمَّا رَزَقْنَاهُمْ سِرًّا وَعَلَانِیَةً مِنْ قَبْلِ أَنْ یَأْتِیَ یَوْمٌ لَا بَیْعٌ فِیهِ وَلَا خِلَالٌ(31) { (سوره‌ی ابراهیم)

 «بگو به بندگان مؤمنِ من، باید نماز را بگونه‌ی شایسته بخوانند (31)» خداوند چه زیبا آنرا توصیف کرده است که :

}اتْلُ مَا أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنْ الْکِتَابِ وَأَقِمْ الصَّلَاةَ إِنَّ الصَّلَاةَ تَنْهَى عَنْ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْکَرِ وَلَذِکْرُ اللَّهِ أَکْبَرُ وَاللَّهُ یَعْلَمُ مَا تَصْنَعُونَ{(سوره‌ی عنکبوت(45)

«مسلماً نماز (انسان را) از گناهان بزرگ و کارهای ناپسند (در نظر شرع) باز می‌دارد. (45)».

پس هر چند انسان نتواند همه‌ی منافع نماز را بر شمارد بهتر است تعدادی ولو کم از آنها را ذکر نماید.

هرگاه فساد را از درونت زدودی و ریشه‌های آن را خشک کردی دینت خالص شده و روح و قلبت طراوات می‌یابد و اعضای بدنت سالم و کارت روبراه شده و پایدار می‌مانی. و هرگاه زشتی را نابود کردی و رشته‌های آنرا از زندگی بریدی، جامعه و خانواده‌ات را به سلامت رسانده‌ای. نماز یاور تو در برابر مشکلات و گره‌گشای گرفتاریهاست}وَاسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاةِ وَإِنَّهَا لَکَبِیرَةٌ إِلَّا عَلَى الْخَاشِعِینَ {(سوره‌ی بقره:45) «و از شکیبائی و نماز یاری جوئید، و نماز سخت دشوار و گران است مگر برای فروتنان».

نماز آسایش دهنده‌ی جسم و فکر از مشغولیتهای زندگی و خستگیهای فعالیت است. و عامل مهم پیوند و ارتباط مسلمانان و برابری بین انسانهاست، که باعث حفظ نظام زندگی و رشد معنوی و پاکی دل از تمایلات نفسانی و کینه و نیرنگ است با داوم آن زبان و گوش و دیده کنترل می‌شوند و با پرورش روح و سرکوب نفس رعایت حقوق دیگران و انجام تکالیف در هر شرایطی آسانتر می‌شود.

بدون تردید نماز فواید زیادی دارد که هر چند آنها را ندانیم امّا در صورت اجرای دقیق و به موقع با حفظ شرایط رکوع و سجود دست یافتن به اهداف ممکن است.

مسلمانان صدر اسلام دستورات دینی را بدون توجّه به حکمت و فلسفه‌ی آنها انجام می‌دادند و به دنبال تفسیر و پرسشهای بی‌مورد نبودند. امّا ضعف نیروی ایمان در بین مسلمانان واعظان را بر آن داشت که برای راهنمایی و ایجاد انگیزه در مردم از تفکّر و تعقّل بهره گرفته و دلایل و حکمتهای دستورات اسلامی را استخراج نمایند و همچون سکّه‌های رایج در دستان دینداران قرار دهند ولی باز هم نصیحت پذیران کم و شکرگزاران اندکند.

ای مسلمان اندرز من به تو اینست که نماز بخوان و بر انجام سروقت و دقیق آن همت گمار، چون هیچکس در برابر خداوند نمی‌تواند یاریت کند و یا گناهت را حمل نماید و خداوند هم بهانه‌هایت را نمی‌پذیرد. اگر دچار عذابش شوی رهایی نداری، نه ثروت و نه فرزند برایت سودی ندارد.

مقام و جوانی ماندگار نیستند و روزی از گذشته پشیمان می‌شوی که هیچ سودی ندارد. ناگهان مرگ به سراغت می‌آید در حالیکه تو از آن غافل بودی پس توشه‌ای برگیر و به خود بیندیش و از رفته‌گان عبرت آموز.

بدان نخستین چیزی که در قیامت از آن سؤال می‌کنند نماز است اگر به خوبی انجام شده بود از زکات و روزه و حجّ می‌پرسند و اگر ترک شده بود از نیکی‌های دیگر هر چند زکات داده و روزه گرفته و حجّ رفته باشی سؤالی نمی‌شود.

آگاه باش هر کس نماز را به عمد ترک نماید خداوند و پیامبر صلى الله علیه وسلم از او بیزاری می‌جویند.

بکوش از مسلمانان ظاهری نباشی که گاه اهل نماز و گاهی از آن دورند و نه از منافقان که هنگام ادای نماز تنبلی می‌کنند و نمازشان ریایی است و خیلی کم خدا را یاد می‌کنند.

مواظب باش شیطان این سخن را که بسیار بر زبان مسلمانان ظاهری جاریست در دهانت نگذارد که : پاکی به نماز خواندن نیست بلکه به صفای دل و راست بودن با مردم است. گمان می‌کنند اگر نماز را ترک نمایند مردم را آزرده نمی‌سازند! سوگند به خدا دروغ می‌گویند چون هم خدا و پیامبر صلى الله علیه وسلم و هم اهل ایمان را می‌آزاراند.

}إِنَّ الَّذِینَ یُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمْ اللَّهُ فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَابًا مُهِینًا(57)وَالَّذِینَ یُؤْذُونَ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ بِغَیْرِ مَا اکْتَسَبُوا فَقَدِ احْتَمَلُوا بُهْتَانًا وَإِثْمًا مُبِینًا{ (سوره‌ی احزاب:58)

«کسانی که خدا و پیغمبرش را آزار می‌رسانند، خداوند آنان را در دنیا و آخرت نفرین می‌کند و عذاب خوارکننده‌ای برای ایشان تهیه می‌بیند (57) کسانی که مردان و زنان مؤمن را - بدون اینکه کاری کرده باشند و گناهی داشته باشند - آزار می‌رسانند مرتکب دروغ زشتی و گناه آشکاری شده‌اند (58).

چه اذیتی در حقّ خداوند از نافرمانی بدتر است؟ و چه آزاری برای پیامبر صلى الله علیه وسلم ناراحت کننده‌تر از ترک دستورش می‌باشد؟ و چه اذیتی برای اهل ایمان شدیدتر از ناچیز شمردن دین و دوری از راهشان است؟

اگر کسانی را دیدی که با اینکه نمازگزارند کار زشت می‌کنند بدان که هیچکس از لغزش معصوم نیست و گناه آنان ربطی به نمازشان ندارد وتو مسئول اعمال و حسابرس آنان نیستی و مطمئن باش به زودی از گناهان فاصله می‌گیرند. تو بهتر از ایشان باش و همچون الگو و نصیحتگر عمل کن. چنان کسی باش که نمازش او را از بدیها باز داشته نه چون کسی که نمازش فقط از خدا دورترش کرده است.

نماز بخوان اگر هوشمندی، به خدا سوگند انسان باهوش نماز را ترک نمی‌کند. همچون کسانی مباش که هوش و ذکاوت خود را در راه درست به کار نمی‌گیرند بلکه از هوای نفس و شیطان پیروی می‌کنند.

}وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ کَثِیرًا مِنْ الْجِنِّ وَالْإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لَا یَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْیُنٌ لَا یُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَا یَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَئِکَ کَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَئِکَ هُمْ الْغَافِلُونَ{ (سوره‌ی اعراف:179)

«آنان دلهایی دارند که بدانها نمی‌فهمند و چشمهایی دارند که بدانها نمی‌بینند و گوشهایی دارند که بدانها نمی‌شنوند اینان همسان چهارپایانند و بلکه سرگشته‌ترند اینان واقعاً بی‌خبر هستند.

نماز بخوان اگر آزاده و شریفی، انسانهای گمراه را الگو قرار مده و از زیادی هلاک شدگان غِرّه مشو.

نماز بخوان اگر از کسانی هستی که زیبایی را پاس می‌دارند و شکرگزار خوبیهایند.

نماز بخوان اگر واقعاً مسلمانی و گفتار و کردارت همچون منافقان دو رنگ نیست.

نماز بخوان اگر خودت را دوست داری و می‌خواهی از عذاب دردناک رهایی یابی، و مواظب باش که بر اشتباهت لجاجت و اصرار نکنی تا باعث چیرگی شیطان شده و یاد خدا را فراموش نمایی چون سرانجامت تباهی و زیان است.

نماز بخوان اگر نسبت به پدر و مادرت وفاداری تا خداوند دعا و استغفارت را برای آنها بپذیرد.

نماز بخوان اگر فرزندانت را دوست داری تا الگویی خوب برای ایشان باشی، چطور آرزو داری تربیت اسلامی داشته باشند و خودت تابع و تسلیم دین نیستی؟ آیا دوست داری فردا آنان را در آتش عذاب ببینی؟

نماز بخوان اگر به همسرت وفاداری و می‌خواهی در خیر و سلامت بماند، اگر تو نماز نخوانی نمی‌توانی انتظار داشته باشی او نماز بخواند؟ آیا اگر اونیکوکار و پرهیزگار باشد و تو درمانده و گناهکار، سربلند می‌شوی؟ چطور همسرت به وفاداری تو اطمینان خواهد کرد در صورتیکه تو به پدر و مادر و فرزندانت پایبند نباشی؟

نماز بخوان اگر وطنت را دوست داری چون هر کس برای دینش نفعی نداشته باشد هرگز برای وطنش بهره‌ای نخواهد داشت، و چطور خداوند وطن مردمانی را حفظ خواهد کرد که نعمتهایش را منکر باشند؟ مگر نه اینکه یهود به این دلیل بر فلسطینیان غالب شدند چون نمازشان را ترک کرده و آلوده‌ی گناه شده بودند؟

نماز بخوان اگر عاشق خدا هستی چون عاشق را جز مناجات معشوق مسرور نمی‌کند پس نمازت را قسمتی از مناجاتت قرار بده.

نماز بخوان اگر از خدا ترس داری چون بی‌نمازان را به آتش و عذاب وعده داده است وتو ای بیچاره نمی‌توانی حرارت خورشید را تحمّل کنی پس چطور تاب گرمای آتش را داری؟ آتش دنیا یک هفتادم آتش آخرت حرارت دارد آتش آخرت سیاه و تاریک است و انسان را در آن پرت می‌کنند. عمق آن هفتاد سال راه است.

دوست عزیز می‌خواهی در قیامت به تو گفته شود : تو نافرمانی چون نمازگزار نبودی؟ آیا دوستی داری خداوند به فرشتگان تند خویش بفرماید :

}خُذُوهُ فَغُلُّوهُ  ثُمَّ الْجَحِیمَ صَلُّوهُ ثُمَّ فِی سِلْسِلَةٍ ذَرْعُهَا سَبْعُونَ ذِرَاعًا فَاسْلُکُوه{(سوره‌ی حاقّه:30/31/32)

«او را بگیرید و به بند و زنجیرش کشید (30) سپس او را به دوزخ بیندازید (31) سپس او را با زنجیری ببندید و بکشید که هفتاد ذراع درازا دارد (32)».

آیا با من موافقی که ترک نماز نافرمانی و گناهست و نباید ترک شود؟ آیا سند و پیمانی از جانب خداوند داری که تو را بیامرزد؟ مگر این سخن خداوند به پیامبرش صلی الله علیه وسلم را نشنیدی که: }قُلْ إِنِّی أَخَافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبِّی عَذَابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ{(سوره‌ی أنعام:15)

«بگو : من اگر نافرمانی پروردگار کنم از عذاب روز بزرگ (قیامت) می‌ترسم» (15). آیا تو نزد خدا عزیزتری یا پیامبرش؟ اگر پیامبر صلی الله علیه وسلم  با ارزشتر است پس چطور او از خدا می‌ترسد ولی تو نمی‌ترسی؟

دوست عزیز اگر مأموری تو را تهدید کند دلت به لرزه می‌افتد، اگر حاکمی تهدیدت نماید چشمانت از ترس خواب نمی‌رود واگر سلطان مملکت تهدیدت کند پشتت از ترس و اضطراب می‌شکند، پس اگر خداوند انتقام گیرنده و مسلط بر همه، تهدیدت نماید به کجا می‌روی و از چه کسی کمک می‌خواهی؟

آیا گریه و ناله‌ات در برابر آتش باعث نجاتت می‌شود؟ اگر نماز نخوانی در این دنیا برای آخرتت چه توشه‌ای می‌اندوزی؟ و اگر نماز بخوانی چه زیانی خواهی دید؟ کدام سرانجام را دوست داری :  کنار خوشبختان در بهشت یا بدبختان در آتش؟ نماز بخوان چون از خداوند بی‌نیاز نیستی. در خوشی یادش کن تا در گرفتاری به فریادت برسد.

نماز بخوان و همچون مسلمانی نباش که خود را به اسلام منتسب کرده و دعوت به آن می‌کند ولی اسلام از او دوری می‌نماید، و مواظب باش چون کلنگی در ویرانی و تباهی دین اسلام به کار گرفته نشوی بلکه همچون شاعر به اسلامت بناز :

أبی الاسلام لاأب لی سواه            إذا افتخروا بقیس أو تمیم

نماز بخوان تا برای برادران مسلمانت همچون زرهی باشی. به تعدادشان بیفزا و بازوانشان را محکم کن و دشمنانشان را به زیر سلطه بیاور و از شمار منافقان کم نما.

نماز بخوان تا خداوند بخشنده خشنود شود و شیطان عصبانی گردد و مکر حیله‌گران باطل گردد.

نماز بخوان چون نماز نوریست که تاریکی گمراهی و باطل را از بین می‌برد و در دل تخم هدایت می‌کارد و تاریکی گورت را روشن می‌گرداند و در قیامت پیشانی‌ات نورانی می‌شود.

نماز بخوان چون نماز بزرگترین عامل پیشگیری از گناهان و محکمترین زنجیر برای به بند کشیدن شیطان و شهوات است.

نماز بخوان چون حساب در پیش و حسابگر دقیق است و بدان که حیوانات در قیامت با مشاهده‌ی وحشتها و سختیهایی که برای انسان آماده شده می‌گویند : خدا را شکر که ما مثل شما نیستیم نه در آرزوی بهشتیم و نه از کیفر می‌ترسیم. و آنروز گناهکار آروز می‌کند کاش خاک بود.

و در آخر نماز بخوان ای برادر مسلمانم چون من هم نماز می‌خوانم و برایت آروزی خوشبختی دارم و تا در اسلام برادریم هر آنچه برای خود می‌خواهم برای تو نیز خواهانم.

نماز بخوان برای اطاعت از فرمان خداوند که فرمود :

}حَافِظُوا عَلَى الصَّلَوَاتِ وَالصَّلَاةِ الْوُسْطَى وَقُومُوا لِلَّهِ قَانِتِینَ{(سوره‌ی بقره:238)).

«در انجام نمازها و نماز میانه (عصر) محافظت ورزید و فروتنانه برای خدا بپا خیزید (238)».

و بترس از اینکه در ردیف کافران محشور شوی! چون پیامبر صلی الله علیه وسلم  فرمود: «العهد الذی بیننا و بینهم الصلاة فمن ترکها فقد کفر» ( پیمان ما با آنان نماز است و هر کس آنرا ترک نماید کافر شده است)

و نماز بخوان چون سوگند به خدا که جز او معبود به حقّی نیست من دلسوزانه نصیحتت می‌کنم، خداوند من و تو را از کسانی قرار دهد که گفته‌ها را به دقّت گوش می‌دهند و بهترین آنها را پیروی می‌نمایند.

درود و سلام خداوند بر پیامبر و یاران و پیروانش و تمام ستایش مخصوص پروردگار جهانیان است.

 

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب ...
نظرات ()



بر نامه های مخفی ویندوز
نویسنده: سیوان پابرجا - چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠

                                         به نا تک هستی عالم

امروز می خواهم که در مورد برنامه های مخفی ویندوز بایتون بنویسم امید وارم که مورد استفاده قرار گیرد

در ویندوز xp فقط start را زده  وrun را زده اما در ویندوز se7enباید در start  رفته و run  را فعال کنید

یا در هر دو ویندوز دکمه ویندوز کیبورد را باR فشار دهید تاrun نمایان شود.

Msiexec یک سری مشخسات در مورد ویندوز در اختیارتون می گزارد

Magnify یک زوم خیلی جالب

Narrator  گوینده ویندوز

Mstsc از طریق شبکه دکستاب را در اختیار دیگران قرار دهید

Drwtsn32 دکتر کامپیوتر شما

Dxdiag اطلاعات cpu.ram وهچنین کارت گرافیک ودیگر چیزها

Eudcedit ساخت فونت

Iexpress این یکی خیلی جالب است ساخت فایل نصب وحتی عکس وموزیک

Mplay32میدیا پلیر

Perfmon اطلاعات مانیتور

منتظر قسمت های بعدی باشید

نظرات ()



فرمت ها و قالب بند یهای تصاویر
نویسنده: سیوان پابرجا - چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠

فرمت ها و قالب بند یهای تصاویر:

از چه فرمتی استفاده کنیم؟ بهترین فرمت ذخیره سازی کدام است؟

این سئوالات شاید به ذهن شما نیز خطور کرده باشد. انتخاب نوع فرمت و قالب بندی باید بر اساس

استفاده ای که ما در آینده از تصویر خواهیم کرد ، انجام گیرد. مثلاْ میخواهیم از یک تصویر در صفحات وب

می باشد. فرمت ها نیز مانند مدها JPG و GIF استفاده کنیم پس بهترین فرمت انتخاب برای این تصویر

تاثیرات متفاوتی برروی اندازه و حجم فایل ها دارند . در زیر به بررسی مختصر فرم تهای متداول می پردازیم:

این فرمت ، فرمت استاندارد برای ذخیره سازی تصاویر در ویندوز است. :bmp یا Bitmap

Graphical یکی از فرمت های استاندارد صفحات جهانی وب می باشد که از اول کلمات : gif یا GIF

می باشد. « گیف » گرفته شده و تلفظ آن بصورت Interchange Format

این فرمت نیز از فرمتهای استاندارد صفحات وب می باشد که هنگام ذخیره سازی از کیفیت :jpg یا JPEG

میباشد. « جی پگ » گرفته شده است و تلفظ آن Group Joint Photographic Experts تصاویر می کاهد و از

بوده و از کلمات Adobe این فرمت مربوط به برنامه آکروبات محصول شرکت : pdf یا PDF

می باشد. « پی دی اف » گرفته شده و تلفظ آن Adobe Acrobat Page Description Format

این فرمت یکی از بهترین فرمت های موجود برای انتشار تصاویر در صفحات وب است. در این :png یا PNG

فرمت فشرده سازی بدون کاهش داده ها است. مشکل بزرگ این فرمت اینست که بعضی از مرورگرهای

گرفته Portable Network Graphic قدیمی قادر به خواندن این فرمت نیستند. این اصطلاح از اول کلمات

می باشد. « پینگ » شده و تلفظ آن

این فرمت یکی از رایج ترین فرمتها برای ارسال تصاویر جهت چاپ می باشد و اکثر برنام ههای : tif یا TIFF

گرافیکی قادر به باز کردن و وارد کردن این فرمت می باشند. در این فرمت فشرد هسازی فایل بدون کاهش

داده ها میباشد (در نتیجه اندازه و حجم بالایی دارد). این اصطلاح از اول کلمات

می باشد. « تیف » گرفته شده و تلفظ آن Tagged Image File Format

در جدول زیر یک فایل را در فرمت های مختلف ذخیره نموده و پارامترهای مختلفی چون اندازه فایل ،عمق

بیت و وضعیت تراکم سازی اطلاعات مقایسه شده است. واحد این اندازه ها را طرف چپ نوشتم تا اعداد

انگلیسی باشند.

قالب بندی اندازه فایل وضعیت تراکم عمق بیت

٣٢ بیت MB 6.1 BMP

بدون کاهش داده ها ٣٢ بیت MB 4.6 TIF

بدون کاهش داده ها ٣٢ بیت MB 3.9 PDF

بدون کاهش داده ها ۴٨ بیت MB 2.7 PNG

بدون کاهش داده ها ٨ بیت KB 850 GIF

با کاهش داد هها ٣٢ بیت KB 269 JPEG

*****************************************************************

آشنائی با فرمت های صدا:

تا قبل از ورود آامپیوتر به عرصه صدا، چیزی به اسم فرمت صوتی وجود نداشت. صداها، اگرچه با آیفیت

های متفاوت، به روش واحدی ذخیره می شدند و خوانده می شدند. ولی با ورود آامپیوتر ، فایل های

صوتی نیز، فرمت ها و قالب های مختلفی پیدا آردند. در آامپیوتر ، فرمت یک فایل به معنی نوع ذخیره

اصلاعات صوتی ، Mid سازی اطلاعات و نحوه خواندن آنها است. اجازه دهید یک مثال بزنیم. در فرمت

ذخیره می شود. یعنی اطلاعات مربوط به هر ساز، به همراه پرده ها، نت ها و سایر (Note) بصورت نت

اطلاعات صوتی بصورت طول موج های صدا ذخیره wav اطلاعات، جداگانه ذخیره می شود، ولی در فرمت

می شود و صدا ها قابل تفکیک نیستند. به همین دلیل، برنامه های خاصی وجود دارند آه میتوانند فرمت

چنین امکانی وجود ندارد. همچنین، چون در Wav را به نت های موسیقی تبدیل آنند. ولی در فرمت Mid

بسیاربیشتر است. در ابتدا Mid تمام طول موج ها ذخیره می شوند، حجم فایل نسبت به فرمت Wav فرمت

هریک از برنامه های صوتی ، برای خود یک فرمت جداگانه داشت. ولی در حال حاضر ، بیشتر برنامه ها ،

اآثر فرمت های صوتی را پخش می آنند. تعدادی از مهم ترین فرمت های صوتی به شرح زیر هستند:

Mid و ,Wav, mp3, Ra, Wma

فرمت استاندارد Wav . این فرمت معروف ترین و پر استفاده ترین فرمت صوتی در آامپیوتر هاست :Wav

مشاهده می Wav ویندوز محسوب می شود. به همین دلیل ، اآثر صدا های موجود در ویندوز با فرمت

برخلاف اآثر فرمت های دیگر، خود انواع مختلفی Wav شوند و آلاً این فرمت آاربرد بیشتری دارد. فرمت

در همه برنامه های Wav را به حالت های مختلفی ذخیره آرد. فرمت Wav دارد. یعنی می توان یک فایل

مرتبط با صدا شناخته شده و پخش می شود.

موفق ترین mp این فرمت، محبوب ترین فرمت برای فایل های موزیک محسوب می شود. در واقع 3 : mp3

فرمتی بود آه برای فشرده سازی صدا و تصویر توسط گروهی از Mpeg . می باشد Mpeg فرمت از خانواده

فعالیت می آردند، پس از اختراع Motion Picture Experts Group محققین ایجاد شد. این گروه آه با نام

در واقع از حروف اول همین عبارت تشکیل شده است). پس از Mpeg ) . این فرمت، نام خود را بر آن نهادند

نیز خوانده میشد، فرمت های دیگری از این خانواده هم ارائه شد، از آن جمله: Mpg ایجاد این فرمت آه

بیش از بقیه آارائی داشت و بیشتر مورد استقبال قرار گرفت. mp از این میان 3 mpa, mp1,mp2,mp3.

دلیل عمده موفقیت آن نیز این بود آه در این فرمت، فایل های صوتی بسیار فشرده و آم حجم می شوند،

ذخیره آنیم ( حدود 12 ساعت موسیقی CD با این فرمت ما می توانیم حجم بیشتری از موسیقی را روی

در ویندوز 95 و اولین mp و همچنین زمان دریافت موسیقی از اینترنت نیز آاهش می یابد. 3 ( CD روی هر

بعنوان یکی از فرمت mp نسخه های ویندوز 98 پشتیبانی نمی شد. ولی در ویندوز های بعدی، فرمت 3

های پیش فرض گنجانده شده است.

این فرمت در واقع چندان ربطی به فایل های صوتی آامپیوتری ندارد. ولی از آنجا آه در آامپیوتر : CDDA

ها است آه Audio cd های صوتی یا CD در واقع فرمت CDDA . استفاده زیادی دارد، آن را معرفی می آنیم

ها قابل اجرا است. این فرمت ساختار آامپیوتری ندارد و حتی نمیتوان آن را CD player توسط ضبط ها و

روی آامپیوتر آپی آرد. در درس های آینده، روش تبدیل این فرمت را به فرمت های متعارف بررسی می

آنیم. در حال حاضر به دلیل حجم بالائی آه این فرمت اشغال می آند، استقبال از آن آاهش یافته است.

یکی از فرمت های قدیمی آامپیوتر است آه در زمان سیستم عامل داس محبوبیت Mod فرمت : Mod

زیادی داشت. ولی با ورود ویندوز ، آاربرد خود را از دست داد. این فرمت تا چهار آانال صوتی را پشتیبانی

می آند. البته بیشتر برای پخش موزیک ( بی آلام ) مناسب است تا صدا های دیگر .

یکی از فرمت های قدیمی صداست آه با وجود گذشت زمان، آهنه نشده و آاربرد خود Midi یا Mid : Mid

Musical Instrument Digital : نشکیل شده از حروف اول این آلمات است Midi . را حفظ آرده است

در موسیقی است. در Midi به معنای رابط دیجیتالی ابزارهای موسیقی). آاربرد اصلی فرمت )Interface

حاوی نت های موسیقی ، اطلاعات مربوط به هر ساز، پرده ها ، وقفه ها و همه اطلاعات Mid واقع یک فایل

تخصصی موسیقی می باشد. به همین دلیل با داشتن یک برنامه مناسب، می توانیم همه این اطلاعات را

از فایل استخراج آنیم و این قابلیت برای موسیقی دانان بسیار مفید است. در اآثر آامپیوتر ها نیز یک درگاه

موجود است آه میتوانیم ابزارهای موسیقی را به آن متصل آرده و موسیقی نواخته شده را به صورت Midi

ضبط آنیم. همچنین می توانیم نت ها را بنویسیم و ابزار موسیقی آن را برای ما بنوازد. فایل های Mid فایل

حجم بسیار آمی نیز اشغال می آنند و این نیز برای آنها یک مزیت محسوب می شود. این فرمت در Midi

بسیاری از ابزارهای الکترونیک از جمله تلفن همراه نیز آاربرد دارد.

حرف Pc این فرمت در اصل فرمت استاندارد آامپیوتر های آمیگا است. آمیگا تا قبل از فراگیر شدن : Aiff

نیز فایل های صوتی آمیگا آاربرد داشت. ولی pc اول را در زمینه صدا و تصویر می زد ، تا سالها پس از ورود

این فرمت نیز توسعه نیافته و آارائی خود را Commodore در حال حاضر به علت ورشکسته شدن آمپانی

از دست داده است.

نیز با Voc اختصاص دارد. فرمت SoundBlaster و آارت های صوتی Creative این فرمت، به آمپانی : Voc

آم آم از گردونه خارج شد و اآنون آاربرد چدانی ندارد. ، __________Wav ورود ویندوز و فراگیر شدن فرمت

محسوب می شود. این mp یکی از جدی ترین رقیبان 3 Windows media audio یا Wma فرمت : Wma

برتری دارد و با توجه به این آه محصول آمپانی مایکروسافت است، mp فرمت حتی از بعضی جهات بر 3

حجم بسیار آمی دارند و آیفیت آنها نیز آاملا Wma آینده روشنی برای آن پیش بینی می شود. فایل های

رقابت mp قابل قبول است. در عرصه اینترنت نیز آه حجم فایل ها اهمیت زیادی دارد، این فرمت با فرمت 3

تنگاتنگی دارد.

نیز یکی از فرمت های صداست آه جایگاه خاصی را به خود اختصاص داده است. Real Audio فرمت : Ra

نیز حجم آم و آیفیت قابل قبولی دارند، ولی چیزی آه آنها را از دیگر فرمت ها متمایز می Ra فایل های

یا Streaming است. خاصیت Real موجود در فایل های streaming آند، حجم آنها نیست بلکه خاصیت

جریانی، باعث می شود آه فایل های صوتی از طریق اینترنت پخش شوند، ولی آپی نشوند. این ویژگی

آمک زیادی به تولید آننده ها می آند و جلوی آپی های غیر مجاز را تا حدودی می گیرد. همچنین به آمک

این قابلیت، میتوان صدا را به صورت زنده روی اینترنت پخش آرد. در حال حاضر اآثر رادیو های اینترنتی برای

استفاده می آنند. Real پخش مستقیم برنامه های خود از فرمت

 

نظرات ()



چهل حدیث در احکام بانوان
نویسنده: سیوان پابرجا - چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠

مقدمه مؤلف

مقدمه مؤلف

این مجموعة احادیث نبوى که متعلق به احکام شریعت است ویژه زنان می‌باشد، آنرا جمع کرده و ترتیب دادم و امیدوارم نفع آن به همگان برسد، کوشیدم که فقط چهل حدیث باشد آنهم بخاطر آسان بودن حفظ آن، و تأسى به علماى سابقین که در فنون مختلف چهل حدیث را جمع آورى می‌کردند، و آنرا ترتیب داده‌ام به روش کتاب و باب و تعداد آن به چهل و سه حدیث رسید، که بر خود لازم دانستم تا تمامی آن از احادیث شیخین (بخاری و مسلم) [متفق علیه] یا یکى از آنها، یا اینکه اهل و علماى حدیث حکم صحت و خوب به آن داده باشند.

به همین تعداد در شرح آن کتابى نوشته‌ام، از خداوند علی القدیر خواهانم آنرا از من قبول فرماید، و به من پاداش نیک عطا فرماید، و از اشتباهاتم بگذرد و گناهانم را ببخشد، و نیتم را اصلاح نماید، و مرا در گفتار نیک و عمل صالح و دور از فتنه و آشوب بمیراند. آمین.

محمد بن شاکر الشریف

باب ماندن زن در خانه‌اش بهتر از خارج شدن از آن است

باب ماندن زن در خانه‌اش بهتر از خارج شدن از آن است، حتی اگر هم بسوی مسجد باشد

1 ـ عبدالله بن عمر –رضی الله عنهما- از رسول الله –صلى الله علیه وسلم- روایت می‌کند که فرمودند: «لا تمنعوا نساءکم المساجد، وبیوتهن خیر لهن»[1].

زنان خود را از رفتن به مساجد منع مکنید، ولی خانه هایشان (برای نماز خواندن) بهتر (وثواب بیشتر) از مساجد دارد.

 


[1] أبو داود وابن خزیمة.

باب جایز بودن خروج زنان براى قضاى حاجت خود

 [باب جایز بودن خروج زنان برای قضای حاجت خود]

2 ـ عائشه –رضی الله عنها- از رسول الله –صلى الله علیه وسلم- روایت می‌ کند که فرمودند: «قد أُذن أن تخرجن فی حاجتکن»[1].

براى قضاى حاجات و برطرف کردن آن به شما اجازه خروج از خانه داده شده است.

 


[1] متفق علیه.

باب اینکه خروج زنان از خانه باعث فتنه خواهد شد

[باب اینکه خروج زن از خانه باعث مفسده و فتنه خواهد شد]

3 ـ عبدالله بن مسعود –رضی الله عنه- از رسول الله –صلى الله علیه وسلم- روایت می‌کند که فرمودند: «إنَّ المرأة عورة فإذا خرجت استشرفها الشیطان، وأقرب ما تکون من وجه ربها وهی فی مقر بیتها»[1].

زن عورت است، و هنگامی‌ که از خانه بیرون می‌رود شیطان او را زینت و آرایش می‌دهد، و نزدیکترین جا به خدایش درون خانه‌اش می‌باشد.

استشرفها الشیطان: او را در چشم هاى مردان زینت و آرایش می‌دهد تا به او نگاه کنند، تا آنها را فاسد کند.

 


[1] صحیح. الترمذی وابن خزیمة، وابن حبان.

باب اینکه نباید زن از خانه اش بیرون رود مکر به اجازه شوهر

[باب اینکه نباید زن از خانه‌اش بیرون رود مگر به اجازه شوهر، و اگر اجازه نداد درست نیست خارج شود]

4 ـ عبدالله بن عمر –رضی الله عنهما- روایت می‌کند که: «کانت امرأة لعمر تشهد صلاة الصبح والعشاء فی الجماعة فی المسجد، فقیل لها: لِمَ تخرجین وقد تعلمین أنَّ عمر یکره ذلک ویغار؟ قالت: وما یمنعه أن ینهانی؟ قال: یمنعه قول رسول الله -صلى الله علیه وسلم-: لا تمنعوا إماء الله مساجد الله»[1].

یکى از زنان عمر –رضی الله عنه- نماز صبح و عشاء را در مسجد با جماعت ادا می‌ کرد(در جماعت حضور می‌ یافت)، پس به او گفته شد: چرا از خانه بیرون می‌روى (و نماز را با جماعت می‌خوانی) در حالیکه می‌دانى عمر از این کار خوشش نمی‌آید! در جواب گفت: چه چیز او را باز می‌ دارد که مرا از این کار نهى کند؟ در جواب به او گفته شد: قول رسول الله –صلى الله علیه وسلم-  که می‌فرماید: کنیزان خدا (زنان) را از رفتن به مساجد منع مکنید.

 


[1] البخاری.

باب منع کردن زن از استعمال عطر هنکام بیرون رفتن

[باب منع کردن زن از استعمال عطر و بوی خوش هنگام بیرون رفتن او به سوی مسجد و غیر از مسجد]

5 ـ أبو موسى أشعری –رضی الله عنه- از رسول الله –صلى الله علیه وسلم- روایت می‌ کند که فرمودند: «إذا استعطرت المرأة فمرت على القوم لیجدوا ریحها فهی کذا وکذا، قال قولاً شدیداً، وفی لفظ: فهی زانیة»[1].

اگر زن به خود عطر و بوى خوش زد و بر قومی‌(مردان) عبور کرد تا بوى او را بشنوند، پس او چنین و چنان است، سخنى بسیار شدید و غلیظى، و در لفظ دیگر: پس او زنا کار است.

 


[1] حسن صحیح أخرجه أبو داود والترمذی والنسائی.

باب منع کردن زنان از اظهار زینت خود هنکام بیرون از خانه اش

[باب منع کردن زنان از اظهار و آشکار نمودن زینت و آرایش هنگام بیرون رفتن از خانه]

6 ـ فضاله بن عبید –رضی الله عنه- از رسول الله –صلى الله علیه وسلم- روایت می‌کند که فرمودند: «ثلاثة لا تسأل عنهم: رجل فارق الجماعة وعصى إمامه فمات عاصیاً، وأمة أو عبد أبق من سیده فمات، وامرأة غاب عنها زوجها وقد کفاها مؤونة الدنیا فتبرجت بعده، فلا تسأل عنهم»[1].

سه نفر از آنها سؤال و پرسش مکن (که عذابشان شدید و دردناک است): مردى که از جماعت مسلمانان مفارقت کرد، و به امام و فرمانرواى خود عصیان نمود، و در همان حالت فوت کرد، یعنى در حالت عصیان خود به امام فوت کرد.

و کنیز و برده اى که از ارباب خود فرار کرده فوت می‌کند، و زنى که شوهرش غایب است در حالیکه از متاع و خوشى دنیا همه چیز برایش فراهم کرده سپس با اینحال تبرج می‌کند. پس دیگر از اینها سؤال و پرسش مکن که عذابشان دردناک است.

تبرج: آشکار کردن زینت و آرایش خود براى مردان.

 


[1] صحیح، أخرجه أحمد والبخاری فی الأدب المفرد والحاکم.

باب منع کردن زنان از سفر بدون محرم

[باب نهی و منع کردن زنان از سفر بدون محرم]

7 ـ عبدالله بن عباس –رضی الله عنهما- از رسول الله –صلى الله علیه وسلم- روایت می‌کند که فرمودند: «لا تسافر المرأة إلاَّ مع ذی محرم، ولا یدخل علیها رجل إلاَّ ومعها محرم، فقال رجل: یا رسول الله إنّی أرید أن أخرج فی جیش کذا وکذا، وامرأتی ترید الحج، فقال: اخرج معها». [متفق علیه].

زن مسافرت نکند مگر اینکه با محرم خود باشد.

و هیچ مردى بر او داخل نشود، مگر اینکه با او محرم باشد، یکى از صحابه گفت: اى رسول خدا! من می‌خواهم با جیش و لشکر فلانى براى جنگ بروم، و زنم می‌خواهد به حج برود، رسول الله –صلى الله علیه وسلم- فرمود: با زن خود به حج برو.



باب اینکه باید در مسجد دروازه مخصوص زنان باشد

[باب: اینکه بایستی در مسجد دروازه‌ای مخصوص و ویژه زنان باشد]

8 ـ نافع از عبدالله بن عمر –رضی الله عنهما- از رسول الله –صلى الله علیه وسلم- روایت می‌کند که فرمودند: «لو ترکنا هذا الباب للنساء، قال نافع: فلم یدخل منه ابن عمر حتى مات»[1].

اگر این دروازه را فقط براى زنان می‌گذاشتیم، (یعنى فقط ویژه زنان بود) نافع گوید: ابن عمر -رضی الله عنهما- بعد از این سخن از آن دروازه داخل نشد تا اینکه فوت نمود.


[1] حسن أخرجه أبو داود.

باب براى زنان رفتن به وسط راه جایز نیست

[باب: برای زنان رفتن به وسط و میان راه جایز نیست]

9 ـ أبو أسید الأنصاری –رضی الله عنه- ـ در حالى که از مسجد بیرون می‌رفت و مردان با زنان در راه با هم اختلاط می‌کردند و در هم می‌آمیختند ـ از رسول الله –صلى الله علیه وسلم- شنید که به زنان چنین فرمودند: «استأخرن فإنَّه لیس لکن أن تحققن الطریق، علیکم بحافات الطریق، فکانت المرأة تلتصق بالجدار حتى إن ثوبها لیلعلق بالجدار من لصوقها به»[1].

اى زنان کنار روید که براى شما به وسط راه رفتن جایز نیست، بر شماست که از کنار راه و جاده بروید، پس زن خود را به دیوار می‌چسپاند تا اینکه لباسش به دیوار می‌چسپید، چون به شدت خود را به دیوار می‌چسباند تا برود.

 


[1] حسن أخرجه أبوداود.

باب طواف کردن زنان بدون اختلاط با مردان

[باب: طواف کردن زنان بدون اختلاط و آمیزش با مردان]

10 ـ عن ابن جریج قال أخبرنی عطاء ـ إذ منع ابن هشام النساء الطواف مع الرجال ـ قال: کیف یمنعهن وقد طاف نساء النبی –صلى الله علیه وسلم- مع الرجال؟ قلت: أبعد الحجاب أو قبل؟ قال: أی لعمری لقد أدرکته بعد الحجاب، قلت: کیف یخالطن الرجال؟ قال: لم یکن یخالطن، کانت عائشة –رضی الله عنها- تطوف حجرة من الرجال لا تخالطهم[1].

(عبدالملک) ابن هشام هنگام فرمانروائى خود طواف کردن زنان را با مردان منع کرد، گفت چگونه آنها را منع می‌کند در حالیکه زنان پیامبر –صلى الله علیه وسلم- با مردان طواف می‌کردند، گفتم: این حادثه بعد از نزول حجاب (فرض شدن حجاب) بود (یعنى طواف کردن زنان با مردان)؟ گفت: اى والله من این را بعد از فرض شدن حجاب بر زنان) دیدم، گفتم: چگونه با مردان اختلاط می‌کردند؟ گفت: با مردان اختلاط نمی‌کردند، عایشه –رضی الله عنها- در حال طواف از یک کنار مردان رفته و طواف می‌کرد و با آنها اختلاط نمی‌کرد.

 


[1] البخاری.





باب طواف کردن زنان بدون اختلاط با مردان

[باب: طواف کردن زنان بدون اختلاط و آمیزش با مردان]

10 ـ عن ابن جریج قال أخبرنی عطاء ـ إذ منع ابن هشام النساء الطواف مع الرجال ـ قال: کیف یمنعهن وقد طاف نساء النبی –صلى الله علیه وسلم- مع الرجال؟ قلت: أبعد الحجاب أو قبل؟ قال: أی لعمری لقد أدرکته بعد الحجاب، قلت: کیف یخالطن الرجال؟ قال: لم یکن یخالطن، کانت عائشة –رضی الله عنها- تطوف حجرة من الرجال لا تخالطهم[1].

(عبدالملک) ابن هشام هنگام فرمانروائى خود طواف کردن زنان را با مردان منع کرد، گفت چگونه آنها را منع می‌کند در حالیکه زنان پیامبر –صلى الله علیه وسلم- با مردان طواف می‌کردند، گفتم: این حادثه بعد از نزول حجاب (فرض شدن حجاب) بود (یعنى طواف کردن زنان با مردان)؟ گفت: اى والله من این را بعد از فرض شدن حجاب بر زنان) دیدم، گفتم: چگونه با مردان اختلاط می‌کردند؟ گفت: با مردان اختلاط نمی‌کردند، عایشه –رضی الله عنها- در حال طواف از یک کنار مردان رفته و طواف می‌کرد و با آنها اختلاط نمی‌کرد.

 


[1] البخاری.

باب منع کردن مردان از داخل شدن به زنان نامحرم

[باب: منع کردن مردان از داخل شدن به زنان نامحرم]

11 ـ عقبه بن عامر –رضی الله عنه- از رسول الله –صلى الله علیه وسلم- روایت می‌کند که فرمودند: «إیاکم والدخول على النساء، فقال رجل من الأنصار: یا رسول الله أفرأیت الحو؟ قال: الحو الموت»[1].

واى بر شما که بر زنان داخل شوید ـ با زنان خلوت کنید ـ مردى از انصار گفت: اى رسول الله ما را از دخول حمو با خبر کن؟ آنحضرت –صلى الله علیه وسلم- فرمود: الحمو: الموت، یعنى مرگ است[2].

 


[1] متفق علیه.

[2] حمو: یعنى مردى از نزدیکان شوهر.


باب مجالس وکلاس درس مخصوص زنان در جاى مستقل از مردان

[باب: مجالس و کلاس درس مخصوص زنان در جای مستقل از مردان در وقت احتیاج به آن]

12 ـ أبو هریره –رضی الله عنه- روایت می‌کند که زنانى نزد رسول الله –صلى الله علیه وسلم- آمدند و گفتند: «یا رسول الله ما نقدر علیک فی مجلسک من الرجال، فواعدنا منک یوماً نأتیک، فقال: موعدکن بیت فلان، وأتاهن فی ذلک الیوم ولذلک الموعد قال: فکان مما قال لهن یعنی ما من امرأة تقدم ثلاثاً من الولد تحتسبهن إلاَّ دخلت الجنة، فقالت امرأة منهن: أو اثنان قال: أو اثنان»[1].

اى رسول خدا نمی‌توانیم در مجالس مردان شرکت کنیم، پس براى ما یک روز وعده بگذار تا در آن روز نزد تو بیاییم (براى کلاس درس)، رسول الله –صلى الله علیه وسلم- در جواب فرمودند: وعده شما در خانه فلانى، و در همان روز در موعد گذاشته شده، آمد و از آنچه به زنان گفته بود این حدیث بود: هیچ زنى نیست که سه فرزند خود را از دست ندهد و اجر و پاداش را از خدا بخواهد، مگر اینکه به بهشت وارد می‌شود، زنى گفت: اگر دو فرزند باشد؟! فرمودند: اگر هم دو فرزند باشد.

 


[1] صحیح، أخرجه أحمد وابن حبان.

باب جنازه را مردان حمل میکنند نه زنان

[باب: جنازه را مردان حمل میکنند نه زنان]

13 ـ أبو سیعد الخدری –رضی الله عنه- روایت می‌کند که رسول الله –صلى الله علیه وسلم- فرمودند: «إذا وضعت الجنازة واحتملها الرجال على أعناقهم فإن کانت صالحة قال: قدمونی، وإن کانت غیر صالحة قالت: یا ویلها أین یذهبون بها؟ یسمع صوتها کل شیء إلاَّ الإنسان ولو سمعه لصعق»[1].

هنگامی‌ که جنازه گذاشته می‌شود و مردان آنرا بر دوش خود حمل می‌کنند، اگر شخص صالح بود، می‌گوید: مرا بجلو ببرید، و اگر بدکار بود می‌گوید: واى بر او، او را به کجا می‌برید، همه چیز صداى او را می‌شوند مگر انسان و اگر انسان صداى او را بشنود بیهوش می‌شود.

 


[1] البخاری.


باب منع کردن زنان از دخول به حمام هاى عمومى

[باب: منع کردن زنان از دخول به استخر شنا و مانند آن]

14 ـ از أبو الملیح الهذلی روایت است که بعضى از زنان شهر (حمص)[1] اجازه دخول به عایشه خواستند. عائشه گفت: ممکن است شما از کسانى باشید که به حمامهاى عمومی‌ (استخر شنا) داخل می‌شوند.

از رسول الله –صلى الله علیه وسلم- شنیدم که می‌فرمود: «أیما امرأة وضعت ثیابها فی غیر بیت زوجها فقد هتکت ستر ما بینها وبین الله»[2].

هر زنى لباس خود را در غیر از خانه شوهرش بیرون آورد او ستر و پرده بین خود و بین خدا را پاره کرده است.

 


[1] حمص: در حال حاضر یکى از شهرهاى کشور سوریه مى باشد.

[2] صحیح أخرجه الترمذی وابن ماجه.


باب نهى کردن زن از اینکه برهنه خود را با زن دیکرى بجسباند

[ نهی کردن زن از اینکه برهنه خود را به زن دیگری بچسپاند، و اینکه زن برای شوهرش زنان دیگر را توصیف نماید]

15 ـ عبدالله بن مسعود –رضی الله عنه- روایت می‌کند که رسول الله –صلى الله علیه وسلم- فرمودند: «لا تباشر المرأة المرأة فتنعتها [1]لزوجها، کأنَّه ینظر إلیها»[2].

نباید دو زن با جسمی‌ برهنه به هم بچسبند، وآنرا براى شوهر خود توصیف ننماید، چنانکه گویا شوهرش به طرف آن زن نگاه می‌کند.

 


[1] تباشر: جلد و جسم او به جلد و جسم زن دیگر بدون لباس (برهنه) برسد.

تنعتها: توصیف نماید.

[2] البخاری.


باب منع کردن زن از سخن در مقابل مردان نامحرم

[باب منع کردن زن از سخن در مقابل مردان نامحرم، مگر در وقت ضرورت]

16 ـ أبو هریره –رضی الله عنه- روایت می‌کند که رسول الله –صلى الله علیه وسلم- فرمودند: «التسبیح للرجال، والتصفیق للنساء»[1].

تسبیح گفتن براى مردان است، و دست به هم زدن براى زنان است.

این موضوع در وقت نماز است که وقتى امام اشتباه کرد مردان می‌گویند: (سبحان الله) و زنان دو دست خود را به هم می‌زنند.

 


[1] متفق علیه.

باب حرام بودن واویلا هنکام فوت کردن شخص

[باب: حرام بودن نیاحت و واویلا هنگام فوت کردن شخص، و جایز بودن گریه]

17 ـ أم عطیه –رضی الله عنها- روایت می‌کند که: «أخذ علینا النبی –صلى الله علیه وسلم- عند البیعة أن لا ننوح، فما وفَّت منّا امرأة غیر خمس نسوة»[1].

رسول الله –صلى الله علیه وسلم- هنگام بیعت با او، عهد و پیمان بست که بر شخص مرده نیاحت[2] نکنیم، و بجز پنج زن بقیه به این عهد و پیمان وفا نکردند.

 


[1] متفق علیه.

[2] النیاحه: گریه و زارى با صداى بلند، و آنچه بدان ملحق مى شود از به سر و صورت خود زدن، و جامه خود را پاره کردن و موى خود را تراشیدن، و غیر از اینها.


باب جواز سلام مرد بر زن وسلام زن بر مرد هنکامى ایمن بودن از فتنه

[باب: جایز بودن سلام مرد بر زن، و سلام زن بر مرد هنگامی‌که از فتنه ایمن باشد]

18 ـ أسماء بنت أبی بکر –رضی الله عنما- روایت می‌کند که رسول الله –صلى الله علیه وسلم- بر جمعى از زنان که در مسجد نشسته بودند عبور کرد و با دست خود بطرف ایشان اشاره به سلام نمود، و فرمود: «إیاکن وکفران المنعمین، إیاکن وکفران[1] المنعمین»[2].

بر حذر باشید از این که بر نعمت خدا کافر شوید، و آنرا دو بار تکرار نمودند.

 


[1] کفران: المنعمین: این که زن درباره شوهرش بگوید: بخدا سوگند یک ساعت هم از او خیرى ندیدم.

[2] صحیح أخرجه أحمد وأبوداود، والترمذی والبخاری فی الأدب المفرد.


باب جواز عرضه کردن زن خود را بر مرد صالح براى ازدواج

[باب: جایز بودن اینکه زن خود را بر مرد صالح عرضه کرده و درخواست ازدواج با او کند]

20 ـ أنس –رضی الله عنه- روایت می‌کند که: «جاءت امرأة إلى رسول الله –صلى الله علیه وسلم- تعرض علیه نفسها، قالت: یا رسول الله ألک إلی حاجة؟ فقالت: بنت أنس: ما أقل حیاءها واسوأتاه، قال: هی خیر منک، رغبت فی النبی –صلى الله علیه وسلم- فعرضت علیه نفسها»[1].

زنى آمد و خود را براى ازدواج با رسول الله عرضه نمود و گفت: آیا مرا براى ازدواج با خود می‌خواهى؟ دختر أنس گفت: واى بر من، چقدر این زن بى حیا است، أنس در جواب به دخترش گفت: این زن از تو بهتر است، او آرزوى ازدواج با پیامبر را داشت، و خود را به او عرضه نمود.

 


[1] البخاری.

باب اینکه زن را نباید مجبور کرد با کسى که او را نمیخواهد به ازدواج در آورد

[باب: اینکه زن را نباید مجبور کرد با کسی که او را نمی خواهد به ازدواج در آورد، و اگر ولی و سرپرست او بطور اجبار او را با کسی که نمی خواهد به ازدواج بیرون آورد، ازدواج او باطل است]

21 ـ عبدالله بن عباس –رضی الله عنهما- روایت می‌کند که: «أنَّ جاریة بکراً أتت النبی –صلى الله علیه وسلم- فذکرت أنَّ أباها زوجها وهی کارهة، فخیّرها النبی –صلى الله علیه وسلم-»[1].

دخترى باکره نزد رسول الله –صلى الله علیه وسلم- آمد و گفت که پدرش او را به ازدواج کسى در آورده که او را نمی‌خواهد و کراهت دارد، رســول الله –صلى الله علیه وسلم- او را به اختیار خودش گذاشت.

یعنى به او اختیار داد که اگر بخواهد نزد او بماند، وگرنه او را ترک کند.

 


[1] صحیح أخرجه أبوداود وابن ماجه.

باب عدم جواز شرط کذاشتن زن که بعد از مرک شوهرش ازدواج نکند

[باب: جایز نیست که زن هنگام ازدواج شرط بگذارد که بعد از مرگ شوهرش ازدواج نکند]

22 ـ أم بشر گوید: «أنَّ النبی –صلى الله علیه وسلم- خطب امرأة البراء بن معرور، فقالت: إنّی شرطت لزوجی أن لا أتزوج بعده، فقال النبی –صلى الله علیه وسلم-: إنَّ هذا لا یصلح»[1].

رسول الله –صلى الله علیه وسلم- از زن البراء بن معرور خواستگارى کرد، زن در جواب گفت: من با شوهرم شرط بسته ام که بعد از مرگ او با دیگرى ازدواج نکنم، رسول الله –صلى الله علیه وسلم- در جواب فرمود: این شرط جایز نیست.

 


[1] حسن أخرجه الطبرانی فی المعجم الکبیر والصغیر.

باب حرام بودن اینکه زن از شوهرش بدون سبب طلاق یا خلع بخواهد

[باب: حرام بودن اینکه زن از شوهرش بدون هیچ سبب طلاق یا خلع[1] بخواهد]

23 ـ ثوبان –رضی الله عنه- روایت می‌کند که رسول الله –صلى الله علیه وسلم- فرمودند: «أیما امرأة سألت زوجها الطلاق فی غیر ما بأس، فحرام علیها رائحة الجنّة»[2].

هر زنى که بدون هیچ سبب از شوهرش طلاق بخواهد بوى بهشت بر او حرام خواهد بود، یعنى بهشت را نخواهد دید.

 


[1] خلع: طلاق دادن زن با گرفتن مالى از او، یا بخشیدن کابین خودش.

[2] صحیح رواه أصحاب السنن.

باب جواز سرود دختران کوجک و دف زدن هنکام عروسى

[باب: جایز بودن سرود دخترهای کوچک و دف زدن هنگام عروسی و مانند این و گوش کردن مردها به آن]

24 ـ ربیع بنت معوذ روایت می‌کند که: «جاء النبی –صلى الله علیه وسلم- یدخل حین بُنی علیّ، فجلس على فراشی کمجلسک منی، فحعلت جویریات لنا یضربن بالدف ویندبن من قتل من آبائی یوم بدر إذ قالت إحداهن: وفینا نبی یعلم ما فی غد، فقال: دعی هذه وقولی بالذی کنت تقولین»[1].

وقتى عروسى کردم پیامبر آمد و چنانکه تو نشستى نشست، و بعضى از دخترهاى(کوچک) برایمان دف زده و از پدرانمان که در غزوه بدر کشته شده بودند مرثیه می‌گفتند، و یکى از آن دختران گفت: و در بین ما پیامبرى است که آنچه فردا خواهد بود می‌داند، آنحضرت –صلى الله علیه وسلم- فرمود: این جمله را بگذار و آنچه قبل از این می‌گفتى بگو، مقصود انکار از (غیب دانستن پیامبر –صلى الله علیه وسلم- می‌باشد).

 


[1] البخاری.

باب اینکه حق شوهر بر همسر خود بسیار است

[باب: اینکه حق شوهر بر همسر خود بسیار است]

25 ـ از عبدالله بن أبی أوفى –رضی الله عنه- روایت است که رسول الله –صلى الله علیه وسلم- فرمودند: «لو کنت آمراً أحداً أن یسجد لغیر الله، لأمرت المرأة أن تسجد لزوجها، والذی نفس محمد بیده لا تؤدی المرأة حق ربها حتى تؤدی حق زوجها، ولو سألها نفسها وهی على قنب[1] لم تمنعه»[2].

اگر امر می‌کردم که شخصى براى غیر از خدا سجده کند، امر می‌کردم که زن براى شوهر خود سجده کند، سوگند به کسى که جانم در دست اوست، زن حق خدا را ادا نمی‌کند [یعنى از او قبول نمی‌شود] تا اینکه حق شوهرش را ادا نماید، اگر از زن خود چیزى بخواهد، گرچه بر زین شترى هم باشد او را اجابت کرده و امتناع نمی‌ورزد.

 


[1] قنب: زینى که بر کوهان (سنام) شتر گذاشته مىشود، کنایه بر این است که فوراً امر او را اجابت مىکند.

[2] صحیح أخرجه أحمد وابن ماجه وابن حبان.


باب فرشتکان زنى که در شب فراش شوهرش را ترک میکند او را لعنت میکنند

[باب: فرشتگان زنی که در شب فراش شوهرش را ترک می‌کند او را لعنت می‌کنند تا اینکه صبح کند]

26 ـ أبوهریره –رضی الله عنه- از رسول الله –صلى الله علیه وسلم- روایت می‌کند که فرمودند: «إذا باتت المرأة مهاجرة فراش زوجها، لعنتها الملائکة حتى ترجع»[1].

اگر زن فراش شوهرش را ترک کند، فرشتگان همچنان او را لعنت می‌کنند تا اینکه به فراشش باز گردد.

 


[1] متفق علیه.

باب کفر ورزیدن به نعمتهاى شوهر

[باب: تحریم کفران العشیر(کفر ورزیدن به نعمتهای شوهر)]

27 ـ عبدالله بن عباس –رضی الله عنهما- روایت می‌کند که رسول الله –صلى الله علیه وسلم- فرمودند: «أُریت النار، فإذا أکثر أهلها النساء، یکفرن قیل: أیکفرن بالله؟ قال: یکفرن العشیر، ویکفرن الإحسان، لو أحسنت إلى إحداهن الدهر ثم رأتْ منک شیئاً قالت: ما رأیت منک خیراً قط»[1].

آتش جهنم به من نشان داده شد، و دیدم که بیشترین أهل و مردمان آن زنها را تشکیل می‌دهند، چون کفر می‌ورزند، گفته شد: به خدا کفر می‌ورزند؟ فرمود: به شوهر خود کفر می‌ورزد، و به نیکیهاى او کفر می‌ورزند، اگر به یکى از آنها یک دنیا نیکى و خوبى بکنى، و یک خطا و اشتباه و بدى از تو ببیند، می‌گوید: هرگز و هیچ خیرى از تو ندیده‌ام.

 


[1] متفق علیه.

باب عدم اطاعت شوهر در معصیت خداوند

[باب: اگر شوهر همسر خود را به معصیت و گناهی دعوت نمود، باید زن از آن گناه اجتناب ورزیده و دعوت او را قبول نکند]

28 ـ از عائشه –رضی الله عنها- روایت است که: «أنَّ امرأة من الأنصار زوَّجت ابنتها، فتمعط شعر رأسها، فجاءت إلى النبی –صلى الله علیه وسلم-  فذکرت ذلک له، فقالت: إنَّ زوجها أمرنی أن أصل فی شعرها، فقال: لا، إنَّه قد لُعن الموصلات[1]»[2].

زنى از انصار دخترش را به ازدواج یکى بیرون آورد، و موهاى سرش افتاد، و به نزد پیامبر –صلى الله علیه وسلم- آمد و جریان را به او عرض نمود، و گفت: شوهرش به من امر کرده که براى او موهاى دیگرى (باروکه) بیاورم، آنحضرت –صلى الله علیه وسلم- فرمودند، خیر اینکار مکن، چون کسانیکه مو را وصل می‌کنند، لعنت شده‌اند.


 

[1] موصلات: کسانى که مو را به موى دیگر مى رسانند و متصل مى کنند.

[2] متفق علیه.

باب اینکه جایز نیست که زن از مال خود هدیه دهد بدون اجازه شوهرش

[باب: اینکه جایز نیست که زن از مال خود هدیه دهد مگر به اجازه شوهرش]

29 ـ رسول الله –صلى الله علیه وسلم- فرمودند: «لا یجوز للمرأة أمر فی مالها إذا ملک زوجها عصمتها»[1].

جایز نیست که زن وقتى شوهر کرد از مال خود هدیه کند مگر با اجازه شوهرش[2].

 


[1] صحیح أخرجه أحمد والحاکم والنسائی وابن ماجه. وزاد: «إلاَّ بإذن زوجها»، والنسائی بلفظ «هبة»، ولفظ: «عطیة»، بدلاً من «أمر».

[2] در کتاب (عون المعبود شرح سنن أبی داود 9/462ـ463) در شرح حدیث بطور خلاصه چنین آمده:

مقصود از مال خود، چون عقل و خرد زنان کم است، ناقص العقل هستند، پس نباید در مال خود تصرف کند مگر با مشورت شوهر خود، آنهم از باب ادب و استحباب، پس اینجا نهى تنزهى است، نه تحریمى، این قول بعضى از علماست.

علماء دیگر من جمله : اللیث بن سعد گفته اند: این بطور مطلق است، پس اگر هم زن رشید و عاقل باشد برایش جایز نیست که در مال خود تصرف کند نه در مقدار ثلث آن و نه هم کمتر مگر اینکه مال ناچیزی باشد طاووس و مالک گفته اند که: جایز است که به اندازه ثلث و کمتر از آن صدقه دهد، اما بیشتر از آن باید با اجازه شوهر باشد.

و جمهور علماء گفته اند که: جایز است که بطور مطلق و قطعى در مال خود تصرف کند بدون اجازه شوهر در مال خود تصرف کند، اگر نادان و ناخرد نباشد، وگرنه جایز نیست.

و در حدیث دیگرى آمده که رسول الله –صلى الله علیه وسلم- وقتى براى زنان خطبه ویژه اى خواند فرمود: صدقه بدهید: زن گوشواره و انگشتر خود را مى انداخت و بلال –رضی الله عنه- آنرا در جامه ى خود جمع مى کرد، و این دلالت بر این دارد که بدون اجازه شوهر بوده است.


باب خدمتکارى زن به شوهر

[باب: خدمتکاری زن به شوهر و کسانیکه شوهر سرپرستی آنها را به عهده دارد]

30 ـ جابر بن عبدالله –رضی الله عنه- گوید: «هلک أبی وترک سبع بنات أو تسع، فتزوجت امرأة ثیباً فقال لی رسول الله –صلى الله علیه وسلم-: تزوجت یا جابر؟ فقلت: نعم، فقال: بکراً أم ثیباً؟ قلت: بل ثیباً، قال: فهلاّ جاریة تلاعبها وتلاعبک، وتضاحکها وتضاحکک؟ قال: فقلت له: إنَّ عبدالله هلک وترک بنات، وإنّی کرهت أن أجیئهن بمثلهن، فتزوجت امرأة تقوم علیهن وتصلحهن، فقال: بارک الله لک، أو خیراً»[1].

پدرم فوت کرد و هفت یا نه دختر بجا گذاشت، و من با زنى ثیبه (بیوه) ازدواج کردم، رسول الله –صلى الله علیه وسلم- به من گفت: اى جابر! آیا ازدواج کرده اى؟ گفتم: بلى، آنحضرت –صلى الله علیه وسلم- فرمود: باکره یا ثیبه(با دختر و یا با زن)؟ گفتم با ثیبه، فرمود: آیا با دخترى ازدواج نکردى که با او بازى کنى و او با تو بازى کند، و با او بخندى، و او با تو بخندد؟ جابر: به آنحضرت –صلى الله علیه وسلم- گفتم: عبدالله (پدرم) فوت کرد و دخترها را بجا گذاشت، و کراهت داشتم که مانند آنها با دخترى ازدواج کنم، پس با زنى ازدواج کردم تا سرپرستى آنها را به عهده بگیرد، رسول الله –صلى الله علیه وسلم- فرمود: خدا به تو برکت دهد، یا فرمود: خوب کردى.

 


[1] متفق علیه.

باب واجب بودن نفقه زن و فرزندانش بر شوهر

[باب: واجب بودن نفقه زن و فرزندانش بر شوهر]

31 ـ عائشه –رضی الله عنها- روایت می‌کند که: «أنَّ هنداً بنت عتبة قالت: یا رسول الله إنَّ أبا سفیان رجل شحیح، ولیس یعطینی ما یکفینی وولدی إلاَّ ما أخذت منه وهو لا یعلم، فقال: خذی ما یکفیک وولدک بالمعروف»[1].

هند دختر عتبه گفت: اى رسول الله! أبوسفیان مرد بخیلى است، و به من چیزى که کفایت خود و فرزندم باشد نمی‌دهد، مگر آنچه که من بدون علم او از او بگیرم، و او نداند.

حضرت –صلى الله علیه وسلم- فرمود: آنچه که براى خود و فرزندت کفایت کند بطور معروف (عدم اسراف) از او بگیر، (و مهم نیست که او نداد).

 


[1] متفق علیه.

باب تحریم تغییر دادن خلق و آفریده خدا براى زینت

[باب: تحریم تغییر دادن خلق و آفریده خدا برای خوشگلی و زینت و آرایش]

32 ـ از عبدالله بن مسعود –رضی الله عنه- روایت است که گفت: «لعن الله الواشمات والمستوشمات، والنامصات والمتنمصات، والمتفلجات للحسن المغیّرات خلق الله، ما لی لا ألعن من لعن النبی –صلى الله علیه وسلم-، وهو فی کتاب الله: )وَمَا آتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانتَهُوا(»[1].

خداوند خالکوب و خالکوب کننده و نامص(باریک کردن ابرو، و کسیکه براى دیگرى اینکار را انجام می‌دهد) و کسانیکه بین دندانهاى خود فاصله قرار می‌دهند، و می‌گشایند (براى زیبائى) و اینها همه از تغییر خلق و آفریده خداست، لعنت کرده است، پس چرا من کسانى که پیامبر آنها را لعنت کرده، لعنت نکنم، و آنهم در کتاب خداست که می‌فرماید: آنچه را رسول خدا برای شما آورده بگیرید (و اجرا کنید) و آنچه نهی کرده خوداری نمائید، و از (مخالفت) خدا بپرهیزید.

 


[1] متفق علیه.


باب منع کردن زن از بوشیدن لباسهاى تنک

[باب: منع کردن زن از پوشیدن لباسهای تنگ که حجم جسم را نمایان می‌کند، و از لباسهای شفاف که جسم را آشکار می‌نماید، و از لباسهای کوتاه که تمامی جسم را نمی‌پوشاند، و از جمع کردن مو بر بالای سر (کاکل) و حرام بودن همه اینها]

33 ـ أبوهریره –رضی الله عنه- روایت می‌کند که رسول الله –صلى الله علیه وسلم- فرمودند: «صنفان من أهل النار لم أرهما: قوم معهم سیاط کأذناب البقر یضربون بها الناس، ونساء کاسیات عاریات ممیلات مائلات رؤوسهن کأسنمة البخت المائلة، لا یدخلن الجنة ولا یجدن ریحها، وإنَّ ریحها لیوجد من مسیرة کذا وکذا»[1].

دو صنف از اهل آتش اند که آنها را ندیده ام، مردمانى هستند که تازیانه دارند مانند دم گاو، با آن به مردم می‌زنند، و زنانى هستند برهنه و عریان که لباسهاى تنگ و شفاف و کوتاه بر تن می‌کنند، و از طاعت و فرمان خدا منحرف اند، و زنان دیگر را بطرف خود کشانده فاسد می‌کنند، و (موى) سرشان مانند سنام و کوهان شتر است که به اینطرف و آنطرف می‌رود، اینها به بهشت داخل نمی‌شوند، و بوى بهشت هم به مشامشان نمی‌رسد، در حالیکه بوى بهشت از مسافت چنین و چنان به مشام می‌رسد.[2]

 


[1] مسلم.

[2] در روایتى است که بوى بهشت از مسافت چهل سال به مشام مى رسد.

کاسیات: زنى که لباسهاى تنگ و شفاف و کوتاه مى پوشد.

مائلات: از طاعت و فرمان خدا منحرف هستند.

ممیلات: غیر از خود زنان دیگر را بطرف خود و عمل خود مىکشانند (و فاسد مىکنند).

البخت: نوعى از شتر است که کوهان و سنام بزرگ دارد.

السنام: کوهان شتر.

باب نهى کردن زن از رساندن موهاى غیر

[باب: نهى کردن زن از رساندن موهای غیر، و موهای جعلی آوردن و زیاد کردن مو با آن موهای دروغین و بیان اینکه این عمل از اخلاق یهودیان است]

34 ـ سعید بن المسیب –رحمه الله- گوید: معاویه –رضی الله عنه- به مدینه آمد و خطبه خواند و کبه‌اى از مو بیرون آورد و گفت: فکر می‌کردم بجز یهود کسى دیگر اینکار را نمی‌کند، به رسول الله –صلى الله علیه وسلم- این کار (رسیدن مو به موى سر زن) رسید، و آنرا جعلى و زور نامید.

کبه: موى روى هم ریخته.

و در روایتى: «أنَّ معاویة قال ذات یوم: إنَّکم قد أحدثتم زی سوء، وإنَّ نبی الله –صلى الله علیه وسلم- نهى عن الزور، قال: وجاء رجل بعصاً على رأسها خرقة، قال معاویة: ألا وهذا الزور، قال قتادة (الروای عن سعید) یعنی ما تکثر به النساء أشعارهن من الخرق»[1].

روزى معاویه –رضی الله عنه- گفت: بین شما لباسى بدى ظاهر شده و پدید آمده، پیامبر –صلى الله علیه وسلم- از دروغ و باطل نهى کرده است، ابن المسیب گوید: در این حال مردى وارد شد و عصایى داشت و بر سر و نوک عصا تکه پارچه اى بود، معاویه گفت: این همان زور و جعلى و دروغ و باطل است.

قتاده راوى حدیث از سعید بن المسیّب گفت: یعنى آنچه زنان به موهاى خود از تکه پارچه ها وصل می‌کنند.

 


[1] مسلم.

باب نهى زنان در جعلى کردن لباس وغیره

[باب: نهی زنان در جعلی کردن لباس و تظاهر به آنچه به آنها داده نشده]

35 ـ از عائشه –رضی الله عنها-: «أنَّ امرأة قال: یا رسول الله أقول إنَّ زوجی أعطانی ما لم یعطنی؟ فقال رسول الله -صلى الله علیه وسلم-: المتشبع بما لم یعط کلابس ثوبی زور»[1].

زنى به رسول الله -صلى الله علیه وسلم- گفت: (به زن شوهرم می‌گویم) که شوهرم به من (این و آن) را داده، در حالیکه در حقیقت چیزى به من نداده، (کنایه از افتخار کردن مقابل زن شوهر)، رسول الله -صلى الله علیه وسلم- فرمودند: تظاهر کننده به آنچه به او داده نشده مانند کسى است که لباس دروغین پوشیده[2].

 


[1] متفق علیه.

[2] در فتح الباری شرح صحیح البخاری 9/ 317ـ318 آمده که: تظاهر کننده به آرایش و زینت به آنچه نزد او نیست، مانند زنى است که نزد مردى است، و این مرد زن دیگرى دارد، پس این زن نزد زن دیگر ادعا و افتخار مى کند من نزد شوهرم چنین و چنان هستم(کنایه از اینکه مرا بیشتر دوست دارد و به من چیزها مى دهد) و نزد او مقام و منـزلتى خیلى خوب دارم، مى خواهد که زن دیگر را به خشم و غضب بیاورد.

وقول: (کلابس ثوبی الزور): مانند مردى است که لباس زاهدان و پارسایان و پرهیزکاران مى پوشد، و به مردم نشان مى دهد که از از جمله آنهاست، ولى در حقیقت امر چنین نیست.

و امام خطابی مى گوید: مقصود از لباس مَثَل است، و معناى آن این که دروغگو است.

باب بوشیدن زنان کفشهاى بلند

[باب پوشیدن زنان کفشهای بلند و بیان اینکه این عمل از کردار زنان یهود است]

36 ـ أبو سعید الخدری –رضی الله عنه- از رسول الله -صلى الله علیه وسلم- روایت می‌کند که فرمودند: «کانت امرأة من بنی إسرائیل قصیرة تمشی مع امرأتین طویلتین فاتخذت رجلین من خشب، وخاتماً من ذهب مُغلق مُطبِق ثم حشته مسکاً، وهو أطیب الطیب، فمرت بین امرأتین فلم یعرفوها، فقالت بیدها هکذا، ونفض شعبة (أحد الرواة) یده»[1].

زنى از زنان بنى اسرائیل کوتاه قد بود، و با دو زن بلند قد می‌رفت، این زن دو پاى تخته اى و یک انگشتر از طلا که بسته بود براى خود گرفت و آنرا پر از عطر مشک نمود، و مشک از بهترین عطرهاست، پس بین آن دو زن بلند قد رفت و آنها او را نشناختند، و زن با دست خود بطرف آنها اشاره کرد[2].

 


[1] مسلم.

[2] در شرح امام نووى بر صحیح مسلم 15/9 چنین آمده: حکم این عمل که زن انجام داد در شریعت اسلام اگر قصد و نیت او خوب باشد مانند اینکه پوشیدن خود را بخواهد تا اذیت و آزار نبیند، جایز است، اما اگر قصد افتخار و تکبر و تشبه به کسانى که کامل هستند و بلند قد مى باشند را داشته باشد، و مردان را گول بزند که او بلند قد است، این عمل حرام است.

باب نهى کردن زن از اینکه موى سر خود را بتراشد

[باب: نهی کردن زن از اینکه موی سر خود را در حج و غیر از حج بتراشد]

37 ـ از ابن عباس –رضی الله عنهما- روایت است که رسول الله -صلى الله علیه وسلم- فرمودند: «لیس على النساء الحلق، إنَّما على النساء التقصیر»[1].

بر زنان تراشیدن سر جایز نیست، بلکه بر آنها جایز است که موهاى خود را کوتاه کنند.

 


[1] حسن أخرجه أبوداود والدارقطنی والطبرانی وأخرجه الترمذی والنسائی من حدیث علی –رضی الله عنه-.

باب رنک کردن دستها و باهاى زن

[باب: رنگ کردن دستها و پاهای زن]

38 ـ از عائشه –رضی الله عنهما- روایت است که: «أومت امرأة من وراء ستر بیدها کتاب إلى رسول الله -صلى الله علیه وسلم- فقبض النبی -صلى الله علیه وسلم- یده، فقال: ما أدری أید رجل أم ید امرأة قالت: بل امرأة، قال: لو کنت امرأة لغیّرت أظفارها، یعنی بالحناء»[1].

زنى با دست خود از پشت پرده و حجاب نامه‌اى را به رسول الله -صلى الله علیه وسلم- داد، آنحضرت -صلى الله علیه وسلم- دست خود را کشید، و آنرا نگرفت، و فرمود: نمی‌دانم این دست مردى است یا دست زن، زن گفت: بلکه دست زن است، آنحضرت -صلى الله علیه وسلم- در جواب فرمود: اگر دست زن بود ناخنهاى خود را با حنا تغییر می‌داد[2].

 


[1] حسن أخرجه أبوداود والنسائی.

[2] کنایه بر انکار آنحضرت -صلى الله علیه وسلم- بر زن است که چرا ناخنهاى خود را با حنا رنگ نکرده، چون آنحضرت -صلى الله علیه وسلم- ندانست که این دست زن است یا دست مرد، به همین سبب دست خود را کشید و نامه را نگرفت که مبادا دست زن باشد، و او -صلى الله علیه وسلم- با زنان دست نمى گیرد، و بیعت با دست نمى کند، بلکه بیعت او با زنان با سخن است.

باب بوشاندن زن صورت خود را در حضور مردان نامحرم

[باب: پوشاندن زن صورت خود را در حضور مردان نامحرم، ولی اگر مرد نامحرم نبود جایز است صورت خود را نمایان کند]

39 ـ از عبدالله بن عمر –رضی الله عنهما- روایت است که رسول الله -صلى الله علیه وسلم- فرمودند: «لا تنتقب المرأة المحرمة ولا تلبس القفازین»[1].

زنى که در احرام است صورت خود را با نقاب و روبند نپوشاند، و همچنین دست کش دست نکند[2].

 


[1] البخاری.

[2] این در هنگام احرام و نبودن مرد نامحرم است، و اگر مرد نامحرم حضور داشته باشد بایستى زن صورت خود را بپوشاند، حال در لباس احرام باشد و یا خیر.

باب جواز بوشیدن لباس حریر و طلا براى زن

[باب: برای زن پوشیدن لباس حریر(أبریشم) و طلا جایز است]

40 ـ از أبو موسى الأشعری -رضی الله عنه- روایت است که رسول الله -صلى الله علیه وسلم- فرمودند: «حرم لباس الحریر والذهب على ذکور أمتی، وأحل لإناثهم»[1].

پوشیدن لباس حریر و طلا براى مردان امت من حرام شده است، و براى زنان حلال است.

 


[1] حسن صحیح أخرجه أحمد والترمذی والنسائی.

باب بوشیدن لباس معصفر و مانند آن براى زنان مباح است

[باب: پوشیدن لباس معصفر و مانند آن برای زنان مباح است]

41 ـ عبدالله بن عمرو بن العاص –رضی الله عنهما- روایت می‌کند که: «رأى النبی -صلى الله علیه وسلم- علیَّ ثوبین معصفرین فقال: أأمک أمرتک بهذا؟ قلت: أغسلهما، قال: بل أحرقهما»[1].

پیامبر -صلى الله علیه وسلم- دو لباس معصفر[2] را بر تن من دید، و فرمود: مادرت بتو امر کرده که اینرا بپوشى؟ (یعنى این عمل را انکار کرد)، گفتم: آنرا می‌شویم؟ فرمود: بلکه آنرا بسوزان.

 


[1] مسلم.

[2] الثوب المعصفر: لباسى که با عصفر رنگ شده است.

العصفر: گیاهى است که در زمین عرب است و با آن رنگ مى کنند، و دو رنگ است سرخ و زرد.

أمک أمرتک: امام نووى گوید: معناى این جمله این است که: این لباس زنانه است.

باب برحذر داشتن زنان از نمایان کردن زینت خود براى مردان نامحرم

[باب: بر حذر داشتن زنان از نمایان کردن زینت و آرایش خود برای مردان نامحرم، طلا و لباسی که با رنگ (معصفر) سرخ و زرد و مانند آن باشد]

42 ـ از أبوهریره -رضی الله عنه- روایت است که پیامبر –صلى الله علیه وسلم- فرمودند: «ویل للنساء من الأحمرین الذهب والمعصفر»[1].

وای بر زنانى (که دو چیز سرخ را براى مردان اجانب و نامحرم نمایان می‌کنند) طلا و لباس سرخ رنگ خود را.

 


[1] إسناده جید، أخرجه ابن حبان والبیهقی فی شعب الإیمان.

باب حرام بودن تشبیه زن با مردان در لباس و حرکت وغیره

[باب حرام بودن تشبیه زن با مردان در لباس و حرکت و سخن و مانند اینها]

43 ـ عبدالله بن عباس –رضی الله عنهما- روایت می‌کند که: «لعن رسول الله -صلى الله علیه وسلم- المتشبهن من الرجال بالنساء والمتشبهات من النساء بالرجال»[1].

پیامبر -صلى الله علیه وسلم- زنانى که خود را به مردان همانند می‌کنند، و مردانى که خود را به زنان همانند می‌کنند لعنت فرموده است.

والحمد لله الذی بنعمته تتم الصالحات، وصلى الله على محمد وآله وصحبه وسلّم

 

 

 


[1] البخاری.


نظرات ()



قبر: عذاب و خوشى آن
نویسنده: سیوان پابرجا - سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠

 

 برگرفته شده از کتاب های دیگر

 

مقدمهء مترجم

إنَّ الحمد لله نحمده ونستعینه ونستغفره ونعوذ بالله من شرور أنفسنا ومن سیئات أعمالنا من یهده الله فلا مضل له ومن یضلل فلا هـادى له وأشهد أن لا إله إلاَّ الله وحده لا شریک له وأشهد أنَّ محمداً عبده ورسوله صلى الله علیه وعلى آله وأصحابه ومن تبهعم بإحسان إلى یوم الدین   أمابعد:

رسول اکرم e به خداوند از عذاب قبر پناه خواستند، و امت خود را به آن امر کردند، چنانکه عبدالله بن عباس رضی الله عنهما روایت مىکند که: رسول اکرم e به ما این دعا را مىآموختند چنانکه سوره اى از قرآن مىآموختند .

((اللهم إنّی أعوذ بک من عذاب جهنم، وأعوذ بک من عذاب القبر، وأعوذ بک من فتنة المحیا والممات، وأعوذ بک من فتنة المسیح الدجال)) . [مسلم] .

خدایا من از عذاب جهنم، و عذاب قبر، و فتنهء زندگى و مرگ، و فتنهء مسیح دجال بتو پناه مىبرم .

سلف و نیاکان اهل سنت و جماعت به عذاب قبر و خوشى آن ایمان کامل دارند، و کفار و ملحدین آنرا انکار کرده و مىگویند: اگر قبرى را نبش کنیم چیزى از عذاب را در آن نخواهیم یافت .

در جواب گفته مىشود: قرآن و سنت پیامبر e و اجماع سلف بر این عقیده اند که عذاب قبر وخوشى آن حق است .

و باید گفت که احوال آخرت با احوال دنیا مقایسه نمىشود، و عذاب و خوشى قبر مانند عذاب و خوشى دنیا احساس نمىشود .

عذاب قبر و خوشى آن در قرآن و سنت پیامبر e و اجماع اهل سنت و جماعت ثابت است چنانکه خداوند مىفرماید: )النار یعرضون علیها غدواً وعشیاً ویوم یقوم الساعة أدخلوا آل فرعون أشد العذاب( . [غافر 46] .

[اینک آتش دوزخ را صبح و شام بر آنها عرضه مىدارند، و چون روز قیامت شود خطاب آید که فرعونیان را به سخترین عذاب جهنم وارد کنید] .

و فتنهء قبر سؤال مرده از: معبود، دین، و پیامبر است، چنانکه بارىتعالى مىفرماید: )یثبت الله الذین آمنوا بالقول الثابت فی الحیاة الدنیا وفی الآخرة( . [إبراهیم 27] .

[خدا پایدار مىفرماید مردمى را که ایمان آوردند، آنان را ثابت قدم و پایدار میگرداند به کلمهء حق در دنیا وآخرت] .

پس بخاطر اینکه عذاب قبر و خوشى آن از مسائل مهم عقیدتى است خواستیم این کتابچه که: ((القبر: عذابه ونعیمه)) ؛ [قبر: عذاب و خوشى آن] نام دارد و برادر محترم شیخ حسین العوایشة از برادران اردنى آنرا نوشته و بیانگر عذاب و خوشى قبر با دلایل واضح از قرآن و سنت پیامبر e مىباشد به برادران فارسى زبان امت اسلام تقدیم داریم، تا اینکه سرمشقى براى آنان باشد .

در پایان از خداوند بزرگ مسئلت داریم که آنرا خالصاً براى رضا و خوشنودى خود قرار دهد .

وآخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمین .

وصلى الله وسلم على نبینا محمد وعلى آله وصحـبه أجمعین .

مقدمه مؤلف

إنَّ الحمد لله نحمده ونستعینه ونستغفره ونعوذ بالله من شرور أنفسنا ومن سیئات أعمالنا من یهده الله فلا مضل له، ومن یضلل فلا هادی له، وأشهد أن لا إله إلاَّ الله وحده لا شریک له، وأشهد أنَّ محمداً عبده ورسوله   وبعد:

با دنبال کردن سلسلهء (بدایة السالکین) خداوند متعال مرا موفق فرمود تا این کتاب: (قبر: عذاب و خوشى آن) را بنویسم و ضرورى دانستم تا این معلومات را به برادران مسلمان خود تقدیم نمایم، زیرا (عذاب قبر و خوشى آن) از جمله موضوعاتى است که به عقیده تعلق داشته و باید مسلمان آنرا بداند، پس با معرفت و دانستن ارکان ایمان، و عذاب قبر و خوشى آن، وعذاب آتش و خوشى بهشت ؛ با دانستن اینها و ایمان داشتن به آن، آراستن باطن، که آراستن ظاهر بر آن مترتب مىشود، و در آن سلوک و تربیت انسان مؤمن، و امن و امان او در جامعه، و همچنین در تمامى این دنیا خواهد بود، زیرا ما مىدانیم که فساد مردم چه فرد و چه جامعه عدم و نابود بودن وازع دینى و آنچه که انسان را از آن فساد باز مىدارد است، و از بزرگترین وازع دینى ایمان به خداىتعالى، و مراقبت او در سر و علن و در ظاهر و باطن، و ایمان به فرشتگان، و ایمان به قبر و آنچه در آن از خوشى و عذاب وجود دارد مىباشد، و ایمان به بهشت و آتش جهنم، تا آخر آنچه انسان مؤمن باید به آنها ایمان آورد است .

و شخص مؤمن قبل از اینکه از او امرى صادر شود چه قول و چه فعل آنرا در ترازوى حق مىگذارد، و آنرا با تقوى و پرهیزگارى، و جهنم و بهشت و خوشى قبر و عذاب آن مىسنجد، پس با اینحال هیچ چیز از مؤمن صادر نمىشود بجز اعمال و کردار صالح و نیک، و اگر هم چیزى از بدى و آنچه خدا از آن راضى نیست از او رخ دهد، عذاب جهنم و قبر را بیاد خود مىآورد و مىبیند که اینها از بند کفش او، به او نزدیکترند، پس هیچ چاره اى جز استغفار و توبه و انابه ندارد، و خداوند را استغفار کرده با گریه و زارى، و خشوع و خضوع بسوى او باز مىگردد .

با این تصورات مسلمانان صدر اسلام جهان را در دست گرفتند، و با جهل و نادانى و ترک این چیزها، امت اسلام زیانکار و خسارت دیده شد .

سعادت و استقرار و امن و امان و خوشى را از دست داد، و محبت و دوستى و الفت بین جامعهء اسلامى از بین رفت، جهاد در راه خدا را ترک کردند .

با همهء اینها که گذشت دشمنان اسلام در جامعهء اسلامى طمع ورزیدند و آنها را محاصره کردند، چنانکه گروهى از مردم بر صینى خوراک جمع شده آنرا مىخورند، پس چنان خسارت دیده شدند که جاى صحبت نیست در حالیکه خسارت آخرت شدیدتر و بزرگتر است .

دین اسلام راه هدایت و نور است، و کسى که بخواهد آنرا پى کند اسلام این راه را برایش روشن مىگرداند، و این همان دینى است که براى امت محمدى راه را روشن مىگرداند، و دلها را با هم جمع کرده الفت مىدهد، دشمنى را از بین برده و سعادت و عزت و مجد را به آنان مىبخشاید و همهء اینها با تمسک و چنگ زدن به دین حقیقى اسـلام خواهد بود .

در پایان ناگفته نماند که سپاس خود را براى کسانى که مرا در اخراج این کتاب یارى داده ثبت کنم، بخصوص شیخ و معلم فاضل من: الشیخ محمد ناصرالدین الألبانی، که کتاب خود: (الترغیب والترهیب) قبل از اینکه بچاپ برسد در اختیار من گذاشت تا از آن استفاده ببرم، خداوند او را پاداش نیک دهد .

از خداوند متعال خواستارم تا این رساله را خالصانه براى رضا و خشنودى خود قرار دهد، و از من آنرا قبول فرماید، و من و برادران مسلمان را از عذاب قبر و آتش جهنم نجات دهد، و ما را با خوشى قبر و بهشت خرسند نماید، و از او عافیت و تندرستى در دنیا و آخرت مسئلت داریم، زیر او قادر بر همهء چیزهاست .

 

 

 

 

 
   

 

 

 

 

متردد بودن خداوند در قبض روح مؤمن .

از أبو هریرة t روایت است که رسول اکرم e فرمودند: ((إنَّ الله تعالى قال: من عادى لی ولیّاً فقد آذنته بالحرب، وما تقرَّب إلیَّ عبدی بشیءٍ أَحبُ إلیَّ مما افترضت علیه، وما یزال عبدی یتقرب إلیَّ بالنوافل حتى أحبه، فإذا أحببته کنتُ سمعه الذی یسمع به، وبصره الذی یبصر به، ویده التی یبطش بها، ورجله التی یمشی بها، ولئن سألنی لأعطیّنه، ولئن استعاذنی لأعیذنّه، وما ترددت عن شیء أنا فاعله،ترددی عن نفس عبدی المؤمن، یکره الموت، وأنا أکره مساءته)) . [بخاری] .

خداوند در حدیث قدسى مىفرماید: کسیکه با دوست و ولىّ من دشمنى کند، من با اعلام جنگ مىکنم، وبندهء مؤمن با هیچ چیز محبوبى نزد من، بهتر از فرائض با من نزدیک نمىشود، و بندهء من همیشه با انجام نوافل با من نزدیک مىشود تا اینکه من او را دوست مىدارم، هنگامیکه من او را دوست داشتم، من گوش او مىشوم که با آن مىشنود، و چشم او مىشوم که با آن مىبیند، و دستش مىشوم که با آن مىگیرد، و پایش مىشوم که با آن راه مىرود، و اگر چیزى از من بخواهد به او مىدهم، و اگر پناه بخواهد به او پناه مىدهم، و من در انجام هیچ کارى متردد نشدم! مگر در قبض روح بندهء مؤمنم، که او مرگ را نمىپسندد، و من اساءت و بدى به او را نمىپسندم ـ در نتیجه متردد مىشوم ـ .

2 ـ حضور شیطان هنگام مرگ:

شیطان تلاش مىکند هنگام مرگ انسان حضور پیدا کند تا خاتمهء انسان را با بدى، فسق و نافرمانى همراه نماید، همانطوریکه شیطان تلاش مىنماید تا هنگام انجام همهء اعمال حضور یابد ـ و انسان را دچار وسوسه کند ـ و دلیل این مطلب حدیث جابر t است که گفت رسول اکرم e فرمودند: ((إنَّ الشیطان یحضر أحدکم عند کل شیء من شأنه، حتى یحضره عند طعامه، فإذا سقطت من أحدکم اللقمة، فلیمط ما کان بها من أذى ثم لیأکلها ولا یدعها للشیطان، فإذا فرغ فلیلعق أصابعه، فإنَّه لا یدری فی أی طعامه تکون البرکة)) . [مسلم] .

شیطان هنگام انجام هر کارى از کارهاى شما حضور پیدا مىکند بطوریکه حتى هنگام غذا خوردن حاضر مىشود، پس اگر از دست شما لقمهء غذا افتاد آنچه از آن ناپاک شده است دور کنید و بقیهء آنرا بخورید و آنرا براى شیطان نگذارید، و هنگامیکه از خوردن غذا فارغ شدید، غذاى انگشتان را با زبان تمیز کنید و بخورید زیرا هیچ کس نمىداند که در کدام قسمت غذا و خوردنى برکت وجود دارد .

 

 
   

 

 

1 ـ کافر در این لحظه مىخواهد او را به دنیا باز گردانند، خداوند متعال مىفرماید: )حتى إذا جاء أحدکم الموت قال رب ارجعون لعلی أعمل صالحاً فیما ترکتُ کلاّ إنَّها کلمةٌ هو قائلها ومن ورائهم برزخ إلى یوم یبعثون( . [المؤمنون 99 ـ 100] .

[خداوند عز وجل از حال کافران و کسانیکه وقت خود را بیهوده صرف کرده اند، در سکرات مرگ خبر مىدهد که آنها از خداوند و فرشتگان مىخواهند که آنان را به دنیا باز گردانند تا اعمال نیک انجام دهند و در راه خدا صدقه کنند] .

مفسر قرطبى گوید: مىگویم: این سؤال خاص به کافران نیست، بلکه ممکن است مؤمن هم این سؤال را از بارىتعالى بکند، همچنانکه در آخر سورهء المنافقین ذکر شده است .

و این آیه دلالت مىکند که هیچ فردى دنیا را ترک نمىگوید مگر اینکه مىداند، آیا او از دوستان و أولیاء خداست، و یا از دشمنان اوست، و اگر چنین نبود سؤال نمىکردند که ما را به دنیا باز گردانید، پس قبل از اینکه طعم مرگ را بچشید حال خود را مىدانید .

)لعلی أعمل صالحاً(: عبدالله بن عباس رضی الله عنهما مىگوید: (مرا برگردان تا عمل نیک انجام دهم) یعنی گواهى لا إله إلاَّ الله بدهم، و ایمان بیاورم .

)فیما ترکت(: یعنى: (آنچه بیهودة ضایع کرده از طاعتهاى بارىتعالى، و به آن عمل نکرده ام) و در روایت دیگر: (آنچه از مال ترک کرده ام تا اینکه آنرا صدقه دهم) .

)کلاَّ(: این کلمه رد بر اوست، یعنى: اینچنین نیست که تو گمان مىکنى که دعوت تو اجابت مىشود و تو را به دنیا باز مىگردانند، بلکه این کلمه اى است که او بر زبان مىآورد .

)ومن ورائهم برزخ إلى یوم یبعثون(: تهدیدى از جانب بارىتعالى است که جلو آنها زندگى و حیات برزخى وجود دارد، یعنى: زندگى در قبر ؛ که نه در دنیاست، و نه در آخرت، و این زندگى تا روز محشر ادامه دارد و براى کافران و فاسقان در قبر و عالم برزخ، تاریکى و عذاب است .

2 ـ سکرات مرگ:

از عائشة رضی الله عنها روایت است که رسول اکرم e فرمودند: ((لا إله إلاَّ الله إنَّ للموت لسکرات)) . [البخاری وأحمد] . نیست معبودى بحق مگر خداى یکتا، همانا براى مرگ سختىها است .

3 ـ هنگام مرگ ایمان کافر پذیرفته نمىشود .

از عبدالله بن عباس رضی الله عنهما روایت است که رسول اکرم e فرمودند: ((لمّا أغرق الله فرعون قال: آمنتُ أنَّه لا إله إلاَّ الذی آمنتْ به بنو إسرائیل، قال جبریل: یا محمد فلو رأیتنی وأنا آخذ من حال البحر فأدُسّه فی فیه مخافة أن تدرکه الرحمة)) . [أحمد، الترمذی، صحیح الجامع حدیث 5082] .

وقتى بارىتعالى فرعون را در دریا غرق مىکرد فرعون گفت: ایمان آوردم که جز خدائى که بنو إسرائیل، یعنى: فرزندان إسرائیل، آنرا مىپرستیدند، خدایى دیگر وجود ندارد، جبریل u در این حال به رسول اکرم e گفت: اگر مرا مىدیدى که گِل و لاى سیاه دریا را گرفته در دهان فرعون مىگذاشتم از اینکه مبادا رحمت خداوندى به او برسد .

4 ـ آمدن فرشته مرگ بالاى سر انسان قبل از خارج شدن روح از بدن .

5 ـ بشارت فرشته مرگ به مؤمن که بارىتعالى از او راضى است، و گناهانش بخشیده مىشود، و بشارت کافر به اینکه بارىتعالى از او راضى نیست و بر او خشمگین است .

 

1 ـ روح انسان مؤمن از بدنش براحتى و آسانى خارج مىشود، و کافر بعلت سختى خارج شدن روح از بدن معذب مىشود . (%)

2 ـ خروج روح انسان مؤمن مانند بهترین بوى عطر مُشکى که بر زمین وجود دارد، و خروج روح انسان کافر مانند بدترین بوى مرده اى که در زمین وجود دارد . (%)

3 ـ انسان مؤمن هنگامیکه روحش از اطراف او خارج مىشود خداوند سبحان را حمد و سپاس مىگوید، چنانکه رسول اکرم e مىفرماید: ((إنَّ المؤمن تخرج نفسه من بین جنبیه وهو یحمد الله)) . صحیح الجامع حدیث 1927] .

روح انسان مؤمن از دو طرف بدنش و یا از دو جنبش بیرون مىشود در حالیکه او بارىتعالى را حمد و سپاس مىگوید .

4 ـ وقتى روح از بدن خارج مىشود چشم انسان روح را دنبال مىکند (بطرف آن نگاه مىکند) .

رسول اکرم e مىفرماید: ((إنَّ الروح إذا قُبِض علیها تبعه البصر)) . [مسلم وغیره] .

اگر روح قبض و گرفته شد، چشم انسان آنرا دنبال مىکند .

5 ـ وقتى فرشتگان روح انسان مؤمن را با خود حمل مىکنند درهاى آسمان بر روى ایشان باز مىشود .

6 ـ دروازه هاى آسمان براى روح کفار بروى فرشتگان باز نمىشود . (%)

7 ـ بارىتعالى امر مىکند تا روح انسان مؤمن بعد از اینکه کتاب اعمالش در علیین (یکى از منازل بهشت) نوشته شود، به زمین باز گردانده شود . (%)

8 ـ روح کافر از آسمان پرتاب مىشود تا اینکه به جسد مرده اش برگردد، بعد از اینکه کتاب اعمالش در سجین (یکى از منازل جهنم) نوشته شود . (%)

9 ـ انسان مرده وقتى دفن شد در قبر وحشت مىگیرد، و با نشستن صالحین و مردان نیکوکار بالاى قبر در موقع دفن به اندازه اى که شترى را ذبح کرده و گوشت آن تقسیم شود أُنس گرفته و از وحشت بیرون مىرود، و انجام این کار مستحب است، و دلیل بر آن قول عمرو بن العاص t است که گفت: ((إذا دفنتمونی فأقیموا حول قبری قدر ما تنحر جزور ویقسم لحمها حتى أستأنس بکم وأنظر ماذا أراجع به رسل ربی)) . [مسلم] .

وقتى مرا دفن کردید بالاى سرم به اندازه اى که شترى را کشته و گوشت آن تقسیم شود بنشینید، تا با شما أُنْس و أُلْفَت بگیرم و ببینم چطور با دو فرشتهء منکر و نکیر مقابله کنم .

10 ـ فشار قبر، و هیچ کس از آن نجات نخواهد یافت .

از عبدالله بن عباس رضی الله عنهما روایت است که رسول اکرم e فرمودند: ((لو نجا أحدٌ من ضمّة القبر، لنجا سعد بن معاذ، ولقد ضُمَّ ضمّة، ثم روُخی عنه)) . [صحیح الجامع 5182] .

اگر کسى از فشار قبر نجان مىیافت، سعد بن معاذ صحابى جلیل از آن نجات مىیافت، ولى به او فشار خیلى سخت وارد شد، سپس آن فشار بر طرف گردید .

11 ـ باز گرداندن عقل انسان به جسدش در قبر:

عن عبدالله بن عمر رضی الله عنهما أنَّ رسول الله e ذکر فتّان القبر، فقال عمر: أترد علینا عقولنا یا رسول الله؟ فقال رسول الله e: ((نعم کهیئتک الیوم))، فقال عمر: بفیه الحجر . [صحیح الترغیب والترهیب جلد 4 با سند حسن] .

از عبدالله بن عمر رضی الله عنهما روایت است که رسول اکرم e فتنه هاى قبر را یاد کردند، عمر بن الخطاب t سؤال کرد اى رسول خدا آیا عقلهایمان به ما باز مىگردد؟ رسول اکرم e فرمودند: بلى همچنانکه الآن عقل تو در جسدت مىباشد، عمر t گفت: جواب او را خواهم داد، یعنى جواب فرشته را بدرستى خواهم داد .

اینجا عمر بن الخطاب t حسن ظن به بارىتعالى داشت که خداوند او را موفق مىکند تا جواب فرشته را بدهد .

12 ـ مرده وقتى دوستان و همراهانى که براى دفن او آمده اند، او را وداع مىگویند و از آنجا دور مىشوند، صداى پاى آنها را مىشنود . (%)

13 ـ چه وقت مرده مورد سؤال قرار مىگیرد؟

بعد از فراغ از دفن سؤال شروع مىشود .

فقد کان النبی e إذا فرغ من دفن المیت وقف علیه وقال: ((استغفروا لأخیکم وسلوا له التثبیت فإنَّه الآن یسأل)) . [أبوداود، صحیح الجامع 958] .

و به اینخاطر چون دفن میت بپایان مىرسید رسول خدا e بر قبر ایستاده و مىفرموند: استغفار کنید براى او، از خداوند ثبات و پایدارى بخواهید، زیرا هم اکنون از او سؤال مىشود .

14 ـ دو فرشته براى سؤال کردن از میت مىآید .

15 ـ نامهاى دو فرشته اى که بر میت مىآیند و چگونگى آنها:

از أبو هریرة t روایت است که رسول اکرم e فرمودند: ((إذا قُبِرَ المیت أتاه ملکان أسودان أزرقان، یقال لأحدهما المُنْکَر وللآخر النَّکیر، فیقولان: ما کنتَ تقول فی هذا الرجل؟ فیقول: ما کان یقول هو: عبدالله ورسوله، أشهد أن لا إله إلاَّ الله وأنَّ محمداً عبده ورسوله، فیقولان: قد کُنَّا نعلم أنَّک تقول …)) . [جزوى از حدیث ترمذی، صحیح الجامع حدیث 737] .

وقتى میت دفن شد دو فرشته سیاه که به رنگ آبى شباهت دارند به نزد او مىآیند، که به یکى از آنها مُنْکَر، و به دیگرى نَکیر گفته مىشود، سپس از میت سؤال مىکنند: در بارهء آن مردى که در بین شما ظهور کرد چه مىگفتى؟ (مقصود رسول اکرم e است)، مرده جواب مىدهد: آنچه او مىگفت که بنده و فرستادهء خداست، همان مىگفتم، و گواهى مىدهم که معبودى بحق جز خداى یکتا نیست، و گواهى مىدهم که محمد e بنده و فرستادهء خداست، پس دو فرشته مىگویند: ما مىدانستیم که تو چنین جواب خواهى داد .

16 ـ خداوند مؤمنین را در قبر ثابت قدم نگه مىدارد، رسول اکرم e فرمودند: ((إذا أقعد المؤمن فی قبره أتى ثم شهد أن لا إله إلاَّ الله وأنَّ محمداً رسول الله فذلک قوله: )یثبت الله الذین آمنوا بالقول الثابت( )). [البخاری] .

هنگامیکه مؤمن در قبر نشانده مىشود: گواهى مىدهد که معبودى بحق جز خداى یکتا نیست، و محمد رسول و فرستادهء خداست، و این همان قول خداوند است که مىفرماید: )یثبت الله الذین آمنوا بالقول الثابت فی الحیاة الدنیا وفی الآخرة( .

[خدا پایدار مىفرماید مردمى را که ایمان آوردند، آنان را ثابت قدم و پایدار مىگرداند به کلمهء حق در دنیا و آخرت] . نزد مرگ به قول ثابت و حق بر دین اسلام و خاتمهء خوب، و در قبر جواب دو فرشته را صحیح مىدهد، اگر از او سؤال شد: معبود تو کیست و دین تو چیست؟ و پیامبر تو کیست؟ در جواب مىگوید: معبود من خداست، و دین من اسلام است، و پیامبر من محمد e است .

17 ـ موفق شدن انسان مؤمن در جواب سؤال دو فرشتهء منکر و نکیر و عدم پیروزى کافر در آن .

18 ـ انسان مؤمن و صالح قبل از سؤال در قبر با راحتى و خوشحالى مىنشیند، ولى انسان کافر و بدکار با ترس و ناراحتى در قبر مىنشیند .

از عائشة رضی الله عنها روایت است که: ((جاءت یهودیة استطعمت على بابی فقالت: أطعمونی أعاذکم الله من فتنة الدجال ومن فتنة عذاب القبر، قالت: فلم أزل أحبسها حتى جاء رسول الله e، فقلت: یا رسول الله ما تقول هذه الیهودیة؟ قال: وما تقول؟ قلت: تقول أعاذکم الله من فتنة الدجال ومن فتنة عذاب القبر، قالت عائشة رضی الله عنها، فقام رسول الله e ورفع یدیه مداً یستعیذ بالله من فتنة الدجال ومن فتنة عذاب القبر، ثم قال: أما فتنة الدجال فإنَّه لم یکن نبی إلاَّ حذَّر أمته، وسأحدثکم بحدیثٍ لم یحذّره نبی أمته ؛ إنَّه أعور وإنَّ الله لیس بأعور، مکتوب بین عینه کافر، یقرؤه کل مؤمن، فأما فتنة عذاب القبر فبی یفتنون وعنی یسألون، فإذا کان الرجل الصالح أُجلس فی قبره غیر فزعٍ ولا مشعوف، ثم یقال له: فما کنت تقول فی الإسلام؟ فیقال: ما هذا الرجل الذی کان فیکم؟ فیقول: محمد رسول الله جاء بالبینات من عند الله فصدقناه، فیفرج له فرجة قبل النار، فینظر إلیها یحطم بعضها بعضاً، فیقال له: انظر إلى ما وقاک الله، ثم تفرج له فرجة إلى الجنة، فینظر إلى زهرتها وما فیها، فیقال له: هذا مقعدک منها، ویقال: على الیقین کنتَ وعلیه متَّ، وعلیه تبعث إن شاء الله .

وإذا کان الرجل السوء أُجلس فی قبره فزعاً مشعوفاً، فیقال: فما کنت تقول؟ فیقول: سمعت الناس یقولون قولاً فقلت کما قالوا، فیفرج له فرجة إلى الجنة، فینظر إلى زهرتها وما فیها، فیقال له: انظر إلى ما صرف الله عنک، ثم یفرج له فرجة قبل النار، فینظر إلیها یحطم بعضها بعضاً، ویقال: هذا مقعدک منها، على الشک کنتَ، وعلیه متَّ، وعلیه تبعث إن شاء الله، ثم یعذب)) . [أحمد وصحیح الترغیب والترهیب] .

زن یهودى به پشت در خانه ام آمد و طلب خوراک کرد و گفت: مرا خوراک بدهید، خداوند شما را از فتنهء دجال و فتنهء عذاب قبر نجات دهد، عائشة رضی الله عنها گفت: او را همچنان نگه داشتم تا اینکه رسول اکرم e آمد، گفتم: اى رسول الله این زن یهودى چه مىگوید؟ آنحضرت e فرمود: مگر چه مىگوید؟ گفتم: مىگوید: خداوند شما را از فتنهء دجال و فتنهء عذاب قبر نجات دهد، عائشة رضی الله عنها گفت: رسول اکرم e ایستاد و دو دستش را بلند کرد و از فتنهء دجال و فتنهء عذاب قبر به خدا پناه برد، سپس فرمود: اما فتنهء دجال هیچ پیامبرى نبوده مگر اینکه امت و پیروان خود را از فتنهء آن بر حذر داشته، و شما را از علامتهائى که در دجال وجود دارد با خبر مىکنم که هیچ پیامبرى امت و پیروان خود را از این علامتها بر حذر نداشته، دجال یک چشمش کور است، و خداوند چنین نیست، بین دو چشمش نوشته: کافر، و تمامى مؤمنان آنرا مىخوانند .

اما فتنهء قبر در من و در بارهء من که رسول خدا هستم سؤال مىشوند، که آیا مىتوانند جواب صحیح بدهند یا خیر، اگر میت انسانى صالح و نیکوکار باشد در قبر نسشته و هیچ ناراحتى و ترس ندارد، و به او گفته مىشود: در بارهء دین اسلام چه مىگفتی؟ و آن مردى که میان شما بود چه کسى بود .

فرد صالح و مؤمن جواب مىدهد: او محمد رسول خداست، و بارىتعالى او را با دلایل و براهین واضح از نزد خود فرستاد، و ما او را صادق و راستگو دانستیم و به پیامبرى که از طرف خدا آمده قبول کردیم، در اینحال دریچه اى از طرف جهنم گشوده شده و او بطرف آن نگاه مىکند که آتشى هولناک در هم پیچیده و همدیگر را مىخورد، و به او گفته مىشود: ببین و بنگر آنچه خداوند تو را از آن نجات داده، سپس دریچه اى از بهشت بسوى او باز مىشود و به گُلها و آنچه در بهشت وجود دارد نگاه مىکند، و به او گفته مىشود: این جایگاه و مسکن تو است، تو بر یقین و بر حق بودى، و بر آن دنیا را وداع گفتى، و بر آن إن شاء الله زنده و محشور خواهى شد .

و اگر انسانى بدکار و یا کافر باشد در حالیکه ترس و ناراحتى بر قلب او جاى گرفته در قبر مىنشیند و منتظر سؤال دو فرشته مىشود، و به او گفته مىشود: در دنیا چه مىگفتى؟ جواب مىدهد: شنیدم مردم چیزى مىگفتند و من آنچه مردم مىگفتند تکرار مىکردم . سپس دریچه اى از بهشت بسوى او باز مىشود و او به گُلها و آنچه در آن مىباشد نگاه مىکند، و به او گفته مىشود: ببین و بنگر آنچه خدا تو را از آن محروم کرده، و دریچه اى از جهنم بر او باز مىشود و آتش را مىبیند که در هم مىخورد و زبانه مىکشد، و به او گفته مىشود: این مسکن و جایگاه تو است، حقیقتاً که بر شک و تردید بودى، و بر آن مُرْدى، و بر آن در روز قیامت زنده و محشور خواهى شد، سپس در قبر به او عذاب داده مىشود .

19 ـ براى مؤمن دروازه اى از بهشت به قبرش باز مىشود (&)

20 ـ براى کافر دروازه اى از جهنم به قبرش باز مىشود . (&)

21 ـ مؤمن جایگاهش را در بهشت مىبیند، و کافر جایگاهش را در جهنم مىبیند . (&)

22 ـ قبر مؤمن به اندازهء دید چشم وسیع مىشود، و قبر کافر تنگ مىشود . (&)

23 ـ عمل صالح و نیک مؤمن به شکل انسان خوش رو و صورت، با لباسى پاک دامن و خوش بو ظاهر مىشود و او را (به بهشت و نعمتهاى آن) بشارت مىدهد، و اما کافر عمل او به شکل انسان خبیث و مجرم و بد رفتار، که لباسى کثیف و بد بو در تن دارد ظاهر و آشکار مىشود و او را به سرانجام بد بشارت مىدهد . (&)

24 ـ در قبر به کافر ضربتى با چکش زده مىشود بطوریکه با این ضربه به خاک تبدیل مىشود . (&)

ملاحظة: دلیل آن فقره هائیکه جلو آنها این علامت (&) مىباشد این حدیث است .

((عن البراء بن عازب t قال: خرجنا مع النبی e فی جنازة رجل من الأنصار فانتهینا إلى القبر ولمّا یلحد، فجلس رسول الله e مستقبل القبلة وجلسنا حوله وکأنَّ على رؤوسنا الطیر، وفی یده عود ینکت فی الأرض، فجعل ینظر إلى السماء، وینظر إلى الأرض، وجعل یرفع بصره ویخفضه ثلاثاً، فقال: استعیذوا بالله من عذاب القبر، مرتین، أو ثلاثاً، ثم قال: اللهم إنّی أعوذ بک من عذاب القبر، ثلاثاً، ثم قال: إنَّ العبد المؤمن إذا کان فی انقطاع من الدنیا وإقبال من الآخرة نزل إلیه ملائکة من السماء بیض الوجوه کأنَّ وجوههم الشمس، معهم کفن من أکفان الجنة، وحنوط من حنوط الجنة، حتى یجلسوا منه مد البصر، ثم یجئ ملک الموت u حتى یجلس عند رأسه فیقول: أیتها النفس الطیبة (وفی روایة: المطمئنة) أخرجی إلى مغفرة من الله ورضوان، قال: فتخرج تسیل کما تسیل القطرة من فیّ السقاء، فیأخذها (وفی روایة: حتى إذا خرجت روحه صلى علیه کل ملک بین السماء والأرض، وکل ملک فی السماء، وفتحت له أبواب السماء، لیس من أهل باب إلاَّ وهم یدعون الله أن یعرج بروحه من قبلهم)، فإذا أخذها لم یدعوها فی یده طرفة عین حتى یأخذوها فیجعلوها فی ذلک الکفن، وفی ذلک الحنوط، فذلک قوله تعالى: )توفته رسلنا وهم لا یفرطون( ویخرج منها کأطیب نفحة مسک وجدت على وجه الأرض، قال: فیصعدون بها، فلا یمرون ـ یعنی بها ـ على ملأ من الملائکة إلاَّ قالوا: ما هذا الروح الطیب؟ فیقولون: فلان ابن فلان، بأحسن أسمائه التی کانوا یسمونه بها فی الدنیا، فیستفتحون له فیفتح له، فیشیعه من کل سماء مقربوها، إلى السماء التی تلیها، حتى ینتهی به إلى السماء السابعة، فیقول الله عز وجل: اکتبوا کتاب عبدی فی علیین، )وما أدراک ما علیون کتاب مرقوم یشهده المقربون( فیکتب کتابه فی علیین، ثم یقال: أعیدوه إلى الأرض فإنّی وعدتهم أنّی: منها خلقتهم وفیها أعیدهم ومنها أخرجهم تارة أخرى، قال: فیُرد إلى الأرض وتعاد روحه فی جسده .

قال: فإنَّه یسمع خفق نعال أصحابه إذا ولّوا عنه مدبرین، فیأتیه ملکان شدیدا الانتهار فینتهرانه ویجلسانه فیقولان له: من ربک؟ فیقول: ربی الله، فیقولان له: ما دینک؟ فیقول دینی الإسلام، فیقولان له: ما هذا الرجل الذی بعث فیکم؟ فیقول: هو رسول الله e، فیقولان له: وما عملک؟ فیقول: قرأت کتاب الله فآمنت به وصدقت، فینتهره، فیقول: من ربک؟ ما دینک؟ من نبیک؟ وهی آخر فتنة تعرض على المؤمن، فذلک حین یقول الله عز وجل: )یثبت الله الذین آمنوا بالقول الثابت فی الحیاة الدینا(، فیقول: ربی الله، ودینی الإسلام، ونبی محمد e، فینادی منادٍ من السماء، أن صدق عبدی، فأفرشوه من الجنة، وألبسوه من الجنة، وافتحوا له باباً إلى الجنة، قال: فیأتیه من روحها وطیبها، ویفسح له فی قبره مد بصره، قال: وفی روایة: (یتمثل له رجل حسن الوجه، حسن الثیاب، طیب الریح) فیقول: أبشر بالذی یسرک، أبشر برضوان من الله وجنات فیها نعیم مقیم، هذا یومک الذی کنت توعد، فیقول له وأنت فبشرک الله بخیر، من أنت؟ فوجهک الوجه یجئ بالخیر، فیقول: أنا عملک الصالح فوالله ما علمتک إلاَّ کنت سریعاً فی طاعة الله، بطیئاً فی معصیة الله، فجزاک الله خیراً، ثم یفتح له باب من الجنة وباب من النار، فیقال: هذا منـزلک لو عصیت الله، أبدلک الله به هذا، فإذا رأى ما فی الجنة قال: ربّ عجّل قیام الساعة، کیما أرجع إلى أهلی ومالی، فیقال له: اسکن .

قال: وإنَّ العبد الکافر، وفی روایة الفاجر إذا کان فی انقطاع من الدنیا وإقبال من الآخرة نزل إلیه من السماء ملائکة غلاظ شداد، سود الوجوه، معهم المسوح من النار، فیجلسون منه مد البصر، ثم یجئ ملک الموت حتى یجلس عند رأسه فیقول: أیتها النفس الخبیثة أخرجی إلى سخط من الله وغضب، قال: فتفرق فی جسده فینتزعها کما ینتزع السفود الکثیر الشعب من الصوف المبلول، فتقطع معها العروق والعصب، فیلْعنه کل ملک بین السماء والأرض، وکل ملک فی السماء، وتغلق أبواب السماء، لیس من أهل باب إلاَّ وهم یدعون الله ألاَّ تعرج روحه من قبلهم، فیأخذها، فإذا أخذها لم یدعوها فی یده طرفة عین حتى یجعلوها فی تلک المسوح، ویخرج منها کأنتن ریح جیفةٍ وجدت على وجه الأرض، فیصعدون بها، فلا یمرون بها على ملأ من الملائکة إلاَّ قالوا: ما هذا الروح الخبیث؟ فیقولون: فلان ابن فلان، بأقبح أسمائه التی کان یسمى بها فی الدنیا، حتى ینتهی به إلى السماء الدنیا، فیستفتح له فلا یفتخ له، ثم قرأ رسول الله e: )لا تفتح لهم أبواب السماء ولا یدخلون الجنة حتى یلج الجمل فی سم الخیاط(، فیقول الله عز وجل: اکتبوا کتابه فی سجین، فی الأرض السلفى، ثم یقال: أعیدوا عبدی إلى الأرض فإنّی وعدتهم أنی: منها خلقتهم، وفیها أعیدهم، منها أخرجهم تارة أخرى، فتطرح روحه من السماء طرحاً حتى تقع فی جسده، ثم قرأ: )ومن یشرک بالله فکأنَّما خرَّ من السماء فتخطفه الطیر أو تهوی به الریح فی مکان سحیق(، فتعاد روحه فی جسده، قال: فإنَّه لیسمع خفق نعال أصحابه إذا ولّوا عنه، ویأتیه ملکان شدیدا الانتهار فینتهرانه ویجلسانه فیقولان له: من ربک؟ فیقول: هاه هاه، لا أدری، فیقولان: ما دینک؟ فیقول: هاه هاه، لا أدری، فیقولان: فما تقول فی هذا الرجل الذی بعث فیکم؟ فلا یهتدی لاسمه، فیقال محمد! فیقول هاه هاه، لا أدری سمعت الناس یقولون ذلک! قال: فیقال: لا دریت، ولا تلوت، فینادی منادٍ من السماء أن کذب، فأفرشوا له من النار، وافتحوا له باباً إلى النار، فیأتیه من حرها وسمومها، ویضیق علیه قبره حتى تختلف فیه أضلاعه، ویأتیه، وفی روایة: ویمثل له رجل قبیح الوجه، قبیح الثیاب، منتن الریح، فیقول: أبشر بالذی یسوؤک، هذا یومک الذی کنت توعد، فیقول: وأنت فبشرک الله بالشر، من أنت؟ فوجهک الوجه یجئ بالشر، فیقول: أنا عملک الخبیث، فو الله ما علمت إلاَّ کنت بطیئاً عن طاعة الله، سریعاً إلى معصیة الله، فجزاک الله شراً، ثم یقیض له أعمى أصم بکم فی یده مرزبّة! لو ضری بها جبل کان تراباً، فیضربه ضربة حتى یصیر بها تراباً، ثم یعیده الله کما کان، فیضربه ضربةً أخرى، فیصیح صیحة یسمعه کل شیء إلاَّ الثقلین، ثم یفتح له باب من النار، ویمهد من فرش النار، فیقول: ربّ لا تقم الساعة)) . [أحکام الجنائز 156 ـ 159] .

از براء بن عازب t روایت است که فرمودند: با رسول خدا e همراه جنازهء مردى از انصار بیرون شدیم، به قبر رسیدیم و هنوز لحد زده نشده بود، و حفر آن تمام نشده بود، رسول اکرم e رو به قبله نشستند و ما اطراف او نشستیم، و هیچیک از ما صحبت نمىکرد، در دست رسول خدا e چوبى بود و با آن بر زمین خطهایى مىکشید، و شروع کرد، اندکى به آسمان نگاه مىکرد، و اندکى بسوى زمین مىنگریست، بعد از آن سه بار بطر ف بالا، و سه بار بطرف پایین نگاه کرد، سپس دو یا سه بار فرمود: از عذاب قبر به خدا پناه ببرید، بعد سه بار فرمود: خدایا از عذاب قبر بتو پناه مىبرم، سپس فرمود: بندهء مؤمن چون دنیا را وداع گوید و به استقبال آخرت رود فرشتگانى سفید رو از آسمان بر او نازل مىشوند، رو و صورتشان همانند آفتاب روشن است، کفنى از کفنهاى بهشت، و عطرهاى ویژهء اموات مانند کافور و غیره همراه دارند، تا چشم مرده مىبیند از او دور مىنشینند، سپس ملک الموت u، یعنى فرشته اى که روح را قبض مىکند (عامهء مردم آنرا به عزرائیل مىخوانند، و آنچه در قرآن و سنت پیامبر e وارد شده است، ملک الموت مىباشد، و ممکن است عزائیل از اسمهاى اسرائیلى باشد که رسول اکرم e فرمودند: آنرا تصدیق و تکذیب نکنید)، تا اینکه بالاى سرش بنشیند و به او مىگوید: اى روح پاک، ـ و در روایتى دیگر ـ اى روح مطمئن، بسوى مغفرت و رضوان خدا خارج شو، رسول الله e فرمودند: پس روح از جسد به آسانى خارج مىشود، همچنانکه قطره آبى از کوزهء آب خارج مىگردد .

پس ملک الموت آنرا مىگیرد ـ و در روایتى دیگر ـ وقتى روح از جسد خارج شد تمامى فرشتگان بین آسمان و زمین و تمام فرشته هاى آسمان درود مىفرستند و دروازه هاى آسمان بر روحش باز مىشوند، و اهل هر درى از درهاى آسمان تمنّا مىکنند و از خدا مىخواهند تا روح این مرده را از جهت ایشان بطرف خود سوق دهد، و وقتى ملک الموت روح را از جسد خارج کرده و در دست گرفت فرشته هاى رحمت که دور از او نشسته بودند فوراً به اندازهء چشم به هم زدن روح را از دست او گرفته و در آن کفن و عطرهائیکه از بهشت با خود آورده بودند مىگذارند، پس این کلام خداست که در قرآن فرمودند: )توفته رسلنا وهم لا یفرطون( .[فرستادگان ما یعنى ملک الموت و فرشتگانى که با او هستند او را قبض روح مىکنند، و آنها در آنچه به آنها امر شده، که اگر میت مؤمن باشد در اکرام او کوتاهى نکنند، و اگر کافر باشد در اهانت و بد رفتارى و آنچه به آنها امر شده کوتاهى نمىکنند] .

و روح از جسد خارج مىشود همانند بهترین بوى عطر مُشکى که بر زمین پیدا شود، و فرمود: پس آنرا بطرف آسمان مىبرند، و بر هیچ ملأ و جمعى از فرشتگان نمىگذرند مگر اینکه آنها سؤال مىکنند: این روح خوش بو روح چه کسى است؟ پس فرشتگانى که آن روح را حمل مىکنند جواب مىدهند: این روح فلان ابن فلان است، با بهترین نامهائى که در زمین داشته و مردم با آن او را صدا مىکردند، تا اینکه به انتهاى آسمانى که ما آنرا در دنیا مىبینیم برسند، پس طلب مىکنند که درب آسمان دوم بر آنها باز کنند، سپس درب آسمان بر آنها باز مىشود و در هر آسمان فرشتگانى که در نزدیکى آن روح هستند در تشییع جنازهء آن روح پاک شرکت مىکنند، تا اینکه به آسمان هفتم برسند، در اینجا بارىتعالى مىفرماید: کتاب اعمال بندهء صالح مرا در علیین بنویسید، و آنهم بلندترین و عالىترین منازل بهشت است .

)وما أدراک ما علیون کتاب مرقوم یشهده المقربون( .

[اى محمد! چه تو را با خبر کرده که علیون چیست؟ سپس تفسیر کرد و فرمود: کتابى است نوشته شده و حاوى عمل خوبان و نیکان که فرشتگان هر آسمان گواه آن هستند] .

پس کتابش را در علیون نوشته شده، سپس گفته مىشود: روحش را به زمین برگردانید، و خداوند مىفرماید: [من به بندهء خود وعده داده ام که از زمین او را خلق کرده، و به آن او را برمىگردانم، و بار دیگر او را از زمین خارج خواهم کرد]، یعنى روز محشر، پس روحش را به زمین برمىگردانند و روحش به جسدش برمىگردد، رسول الله e فرمودند: مرده صداى کفش پاى دوستانش که براى دفن او آمده اند را مىشنود وقتى از او جدا مىشوند، پس بر او دو فرشته مىآید و او را توبیخى شدید کرده و او را مىنشانند و به او مىگویند: معبود تو چه کسى است؟ جواب مىدهد: معبود من الله است، و به او مىگویند: دین تو چیست؟ جواب مىدهد: دین من اسلام است، و به او مىگویند: آن مردى که بر شما مبعوث شد چه کسى است؟ جواب مىدهد: او رسول الله e است، و به او مىگویند: در دنیا چه کردى؟ جواب مىدهد: قرآن خواندم، و به آن ایمان آوردم، و آنرا تصدیق نمودم، بار دیگر او را توبیخ شدیدى کرده به او مىگویند: معبود تو چه کسى است؟ دین تو چیست؟ پیامبر تو چه کسى است؟ و این آخرین فتنه اى است که بر مؤمن وارد مىشود، و این کلام خداست که مىفرماید: )یثبت الله الذین آمنوا بالقول الثابت فی الحیاة الدنیا( .

[خداوند مسلمانان را به سخن درست در زندگانى دنیا ثابت و استوار مىسازد] .

پس میت جواب مىدهد: معبود من الله است، و دین من اسلام است، و پیامبر من محمد e است، پس ندائى از آسمان بصدا در مىآید که بندهء من راست مىگوید، پس از بهشت براى او فرش کنید، و از لباسهاى بهشت بر تن او کنید، و درى از بهشت بر روى او باز کنید، رسول اکرم e فرمودند: پس از بهشت بوهاى زیبا و خوب به مشام او مىرسد، و قبرش وسعت پیدا مىکند که طول آن آخرین نقطه اى است که مرده آنرا مىتواند ببیند، و نزد او مىآید ـ و در روایتى ـ مردى خوش رو، و پاک دامن که از او بوى خیلى خوبى مىآید، و به او مىگوید: بشارت بده آنچه بر تو آسان است، بشارت بده به رضوان و رحمت خداوندى و بهشتى که در آن نعمتهاى بى پایان است، این روزى است که تو به آن وعده داده شده بودى، پس میت مىگوید: خداوند تو را به عمل نیک بشارت دهد، تو کى هستى؟ صورتت و رویت، رویى است که به خیر بشارت مىدهد، وى جواب مىدهد: من عمل صالح تو هستم، به خدا سوگند تو را ندیدهم مگر اینکه در طاعت خدا سباق و سریع بودى، در معصیت خدا کُنْد بودى، پس خداوند تو را ثواب و جزاى خیر بدهد، سپس درى از سوى بهشت و درى از سوى جهنم بر او باز مىشود و به او گفته مىشود: این منـزل و مسکن تو است اگر معصیت خدا مىکردى، و خداوند به مسکنى که در بهشت است تبدیل کرده، و وقتى آنچه در بهشت است دید مىگوید: بار إلهى! در قیام ساعت و آخرت عجله کن تا اینکه بسوى اهل و مالم برگردم، پس به او گفته مىشود: منـزل بگیر .

رسول اکرم e فرمودند: و بندهء کافر ـ و در روایتى ـ فاجر وقتى دنیا را وداع گفته و به استقبال آخرت مىرود بر او فرشته هائى درشت خو، سیاه رو نازل مىشود که لباسى از موى جهنم با آنهاست، و تا آنجائیکه مرده به چشم مىبیند دور از او مىنشینند، سپس ملک الموت مىآید و بالاى سر میت مىنشیند و به او مىگوید: اى روح خبیث و ناپاک بسوى سخط و غضب و خشم خداوند خارج شو، رسول اکرم e فرمودند: پس روحش در بدن و جسدش متفرق مىشود، ملک الموت آنرا کشیده و از بدنش خارج مىکند همچنانکه سفود: یعنى سیخ کبابى که در اطراف آن سیخهاى دیگرى وجود دارد (پس وقتى آنرا از پشمى که در آب خیس شده بیرون آورده مىشود با خود پشمهاى دیگرى مىکشد و با دشوارى از آن بیرون مىآید)، را از پشمى که در آب خیش شده بیرون آورده مىشود، پس رگها و عصبهایش با آن قطع مىشود و او را همهء فرشتگانى که بین آسمان و زمین و در آسمان هستند لعنت مىکنند و درهاى آسمان بسته مىشوند، هیچ درى از درهاى آسمان نیست مگر اینکه دربانهاى آن درها دعا مىکنند که خداوند روح این مرده را از طرف ایشان بالا نبرد، پس ملک الموت روح را گرفته و وقتى در دست گرفت فرشته هاى عذاب که دور از او نشسته اند به اندازهء چشم به هم زدنى روح را از او گرفته و در آن لباس موئى قرار مىدهند، و از آن مانند بدترین بوى مرده اى که در زمین پیدا شود خارج مىگردد، سپس آنرا بالا مىبرند، و به هیچ ملأ و جمعى از فرشتگان عبور نمىکنند بجز اینکه مىگویند: این روح خبیث و بد چه چیز است؟ جواب داده مىشوند: فلانى فرزند فلان، با بدترین اسمهائى که در دنیا نام داشته، تا اینکه به آسمان دنیا برسند، سرانجام درخواست باز کردن دروازهاى آسمان را به روى او مىکنند، ولى درها باز نمىشوند، سپس رسول اکرم e این آیه کریمه را تلاوت فرمود: )لا تفتح لهم أبواب السماء ولا یدخلون الجنّة حتى یلج الجمل فی سم الخیاط( .

[درهاى آسمان بروى آنان با نشود و به بهشت در نیایند تا اینکه شتر در سوراخ سوزن در آید] .

و در اینجا بارىتعالى مىفرماید: [کتاب عمل این مرده را در سجین بنویسید: (یکى از منازل جهنم در طبقهء آخر زمین جهنم)، سپس گفته مىشود: او را به زمین برگردانید، زیرا به بندهء خود وعده داده ام که او را از زمین خلق کرده، و به آن برمىگردانم، و بار دیگر او را از زمین حشر خواهم کرد، پس روحش از آسمان به زمین بطور خیلى شدید پرتاب مىشود، تا اینکه به جسدش برسد، سپس رسول اکرم e این آیهء کریمه را تلاوت فرمودند: )ومن یشرک بالله فکأنَّما خرّ من السماء فتخطفه الطیر أو تهوی به الریح فی مکان سحیق( .

[هر کس بخدا شرک آورد بدان مانَد که از آسمان در افتد و مرغان در فضا بدنش را با منقار بربایند، یا بادى تند او را به مکانى دور افکند] .

پس روحش به جسدش برمىگردد، سپس فرمود: مرده صداى پاى دوستانش را که براى دفنش آمده بودند و هم اکنون او را ترک مىکنند مىشنود، و دو فرشته نزد او مىآیند و او را توبیخ کرده و در قبرش مىنشانند، و به او مىگویند: معبود تو چه کسى است؟ جواب مىدهد: هاه هاه (این کلمه در اینجا به معناى ترس و بیم و هراس است)، نمىدانم، و به او مىگویند: دین تو چیست؟ جواب مىدهد: هاه هاه نمىدانم، پس به او مىگویند: در بارهء آن مردى که در میان شما مبعوث شد چه مىگوئى؟ مىگوید: اسمش را بیاد نمىآورم، پس به او گفته مىشود: نام او محمد است، جواب مىدهد: هاه هاه، نمىدانم، شنیدم مردم چنان مىگویند، فرمود: پس به او گفته مىشود: ندانستى، و نخواندى، پس منادى از آسمان ندا مىکند که او دروغ مىگوید، پس براى او از جهنم فرش کنید، و بر او درى از جهنم باز کنید، و بر او وارد مىشود ـ و در روایتى ـ مردى بد چهره و زشت، و پلید دامن که از او بوى خیلى بد و نفرت انگیزى مىآید ظاهر مىشود، و به او مىگوید: تو را به توهین و اساءت و زیانکارى و بدبختى بشارت مىدهم، این روزى است که بتو وعده داده شده بود، پس مرده مىگوید: و خداوند تو را به بدى بشارت دهد، تو چه کسى هستى؟ صورت تو صورتى است که خبر زشتى همراه دارد، جواب مىدهد: من عمل خبیث تو هستم، بخدا سوگند تو را ندیدم مگر اینکه در طاعت خدا تنبل بودى، و در معصیت او زرنگ و چابک بودى، پس خداوند تو را جزاى بد بدهد، پس بر او کور و کر و لالى مسلط مىشود که چکشى در دست دارد که اگر آنرا به کوهى بزند کوه به خاک تبدیل مىشود، پس به میت ضربه اى مىزند که میت تبدیل به خاک مىشود، سپس خدا او را به همان جسدى که بوده برمىگرداند، بار دیگر به او ضربه اى مىزند با این ضربه او فریاد مىکشد که بجز انس و جن همهء مخلوقات آواز و فریاد او را مىشنوند، سپس بر او درى از جهنم باز مىشود و برایش از جهنم فرش مىشود، و مرده مىگوید: بار الهى! قیامت را بر پا مکن .

25 ـ اهل آسمان روح پاک را خوش آمد مىگویند و به او بشارت نیکو و خوب مىدهند .

26 ـ اهل آسمان روح ناپاک را خوش آمد نمىگویند و به او بشارت بد مىدهند .

27 ـ آتشى که خداوند مؤمن را از آن نجات داده است دیده مىشود .

28 ـ دریچه اى از سوى بهشت باز مىشود تا انسان بدکار جایگاهى را که از آن محروم شده است ببیند .

قال e: ((إنَّ المیت تحضره الملائکة، فإذا کان الرجل صالحاً قال: اخرجی أیتها النفس الطیبة کانت فی الجسد الطیب، اخرجی حمیدة، وأبشری بروح وریحان، وربٌ غیر غضبان، فلا یزال یقال ذلک حتى تخرج، ثم یعرج بها إلى السماء فیستفتح لها، فیقال: من هذا؟ فیقول: فلان، یقال: مرحباً بالنفس الطیبة، کانت فی الجسد الطیب، ادخلی حمیدة، وأبشری بروح وریحان، وربٍ غیر غضان، فلا یزال یقال لها حتى ینتهی بها إلى السماء التی فیها الله تبارک وتعالى .

فإذا کان الرجل السوء، قال اخرجی أیتها النفس الخبیثة، کانت فی الجسد الخبیث، اخرجی ذمیمة، وأبشری بحمیم وغسّاق، وآخر من شکله أزواج، فلا یزال یقال لها ذلک حتى تخرج، ثم یعرج بها إلى السماء فیستفتح لها، فیقال: من هذا؟ فیقال: فلان، فیقال: لا مرحباً بالنفس الخبیثة کانت فی الجسد الخبیث، ارجعی ذمیمة، فإنَّها لا تفتح لک أبواب السماء، فترسل من السماء، ثم تصیر إلى القبر .

فیجلس الرجل الصالح فی قبره غیر فزعٍ ولا مشعوف، ثم یقال له: فیم کنت، فیقول: کنت فی الإسلام، فیقال له: ما هذا الرجل؟ فیقول: محمد رسول الله e جاءنا بالبینات من عند الله فصّدقناه، فیقال له: هل رأیت الله؟ فیقول: ما ینبغی لأحد أن یرى الله، فیفرج له فرجة قِبَلَ النار، فینظر إلیها یحطّم بعضها بعضاً، فیقال له: انظر إلى ما وقاک الله تعالى، ثم یفرج له فرجة قِبَلَ الجنة، فینظر إلى زهرتها وما فیها، فیقال له: هذا مقعدک، ویقال له: على الیقین کنتَ، وعلیه متَ، وعلیه تبعث إن شاء الله .

ویجلس الرجل السوء فی قبره فزعاً مشعوفاً، فیقال له: فیم کنت؟ فیقول: لا أدری، فیقال له: ما هذا الرجل؟ فیقول: سمعت الناس یقولون قولاً فقلته، فیفرج له فرجة قِبَلَ الجنّة، فینظر إلى زهرتها وما فیها، فیقال له: انظر إلى ما صرف الله عنّک، ثم یفرج له فرجة إلى الناّر، فینظر إلیها یحطّم بعضها بعضاً، فیقال له: هذا مقعدک، على الشک کنتَ، وعلیه متَ، وعلیه تبعث إن شاء الله)) [ابن ماجه، وصحیح الجامع 1964، وصحیح الترغیب والترهیب] .

رسول اکرم e فرمودند: فرشته نزد میت حاضر مىشود، پس اگر میت فردى صالح و نیکوکار بود فرشته مىگوید: اى روح پاکى که در جسد پاک هستى، خارج شو در حالیکه سپاسگذارى، و او را به بوهاى خوش و خوب و رضایت خداوند بشارت مىدهد، و همچنان به او این کلمات گفته مىشود تا اینکه روح از جسد خارج گردد، سپس بطرف آسمان بالا برده مىشود، و طلب استفتاح و باز کردن در آسمان مىشود، و گفته مىشود: این چه کسى است؟ جواب مىدهد: فلان است، اسمش را مىگویند، گفته مىشود: مرحباً، روح پاکى که در جسد پاک بوده است، خوش آمد شاکر و سپاسگذار داخل شود، و او را به بوهاى خوب و خوش و رضایت خداوند و عدم خشم او بشارت مىدهند، همچنان اینها به او گفته مىشود تا اینکه به آسمانى که در آن بارىتعالى است برسد .

و اگر مرده مردى بدکار باشد به او مىگویند: اى روح بد که در جسد پلید و ناپاک هستى خارج شو در حالیکه گناه کرده اى، و پست و ذلیل هستى، و تو را بشارت مىدهیم به حرارتى که به انتهایش رسیده است، و سردى که شدت آن قابل تحمل نیست، و تو را به انواع مختلف عذاب بشارت مىدهیم، و همچنان به او این کلمات گفته مىشود تا روح از بدن خارج گردد، سپس بطرف آسمان بالا برده مىشود و طلب باز کردن در آسمان مىشود، گفته مىشود: این چه کسى است؟ جواب داده مىشود: فلان، اسمش ذکر مىشود، گفته مىشود: این روح خبیث که در جسد خبیث و ناپاک بوده است، خوش نیامد با بار گناه ذلیل و سرزنش شده برگرد، زیرا درهاى آسمان بر تو باز نمىشود، پس از آسمان فرستاده مىشود و بسوى قبر مىرود .

مرد صالح و نیکوکار در قبرش بدون ترس و هول و هیچگونه بیم و هراسى مىنشیند، و به او گفته مىشود: به چه دینى بودى؟ جواب مىدهد: به دین اسلام، و به او گفته مىشود: چه کسى است آن مردى که بین شما ظهور کرد؟ مىگوید: محمد رسول الله e، مبعوث شد در حالیکه با او براهین و آیات و دلایل واضح و آشکار از نزد خداوند بود، و ما او را تصدیق کردیم، به او گفته مىشود: آیا بارىتعالى را دیده اى؟ جواب مىدهد: نباید در دنیا کسى خدا را ببیند، پس دریچه اى از طرف جهنم بسوى او باز مىشود و به آن نگاه مىکند در حالیکه بعضى در بعضى دیگر مىپیچند، و به او گفته مىشود: نگاه کن و ببین آنچه خداوند تو را از آن نجات داده، سپس دریچه اى از طرف بهشت بر او باز مىشود و او به گُلها و آنچه در آن مىباشد نگاه مىکند، و به او گفته مىشود: این مسکن و جایگاه تو است، و به او گفته مىشود: بر یقین بودى و بر آن یقین مردى، و بر آن روز قیامت مبعوث خواهى شد، إن شاء الله .

و مرد سوء و بدکار در قبرش با ترس و خوف مىنشیند و به او گفته مىشود: بر چه دینى بودى؟ جواب مىدهد: نمىدانم، به او گفته مىشود: آنفرد که میان شما مبعوث شد چه کسى است؟ جواب مىدهد: نمىدانم، شنیدم مردم چیزى مىگویند من هم همان گفتم، پس دریچه اى از طرف بهشت بر او باز مىشود و او به گُلها و آنچه در آن هست نگاه مىکند، و به او گفته مىشود: نگاه کن به آنچه خداوند تو را از آن محروم کرده، سپس دریچه اى از طرف جهنم بر رویش باز مىشود، و نگاه مىکند که بعضى با بعضى دیگر در هم مىپیچد، و به او گفته مىشود: این مسکن و جایگاه تو است، بر شک بودى، و بر آن شک مردى، و بر آن روز قیامت مبعوث خواهى شد، إن شاء الله .

29 ـ بوى خوب روح مؤمن به مشام فرشتگان مىرسد .

30 ـ خوشحالى مردگان مؤمن بقدوم روح مردهء مؤمن جدید، بیشتر از خانواده اى است که مسافر آنها از سفر آمده است .

31 ـ روح انسان مؤمن وقتى به ارواح مؤمنان دیگر مىپیوندد از غم دنیا راحت مىشود .

از أبو هریرة t روایت است که رسول اکرم e فرمودند: ((إنَّ المؤمن إذا قُبض أتته ملائکة الرحمة بحریرة بیضاء، فیقولون: أخرجی إلى رَوْحِ الله، فتخرج کأطیب ریح المسک، حتى إنَّه لیناوله بعضهم بعضاً فیشمونه حتى یأتوا به باب السماء، فیقولون: ما هذه الریح الطیبة التی جاءت من الأرض؟ ولا یأتون بماء إلاَّ قالوا مثل ذلک، حتى یأتوا به أرواح المؤمنین، فإنَّهم أشد فرحاً به من أهل الغائب بغائبهم، فیقولون: ما فعل فلان؟ فیقولون: دعوه حتى یستریح فإنَّه کان فی غم الدنیا، فیقولون: قد مات، أمَا أتاکم؟ فیقولون: ذهب به إلى أمه الهاویة .

وأما الکافر فیأتیه ملائکة العذاب بمسح فیقولون: اخرجی إلى غضب الله، فتخرج کأنتن ریح جیفة، فیذهب به إلى باب الأرض)) . [ابن حبان، ابن ماجه، وصحیح الترغیب والترهیب] .

وقتى روح انسان مؤمن قبض و گرفته مىشود فرشته هاى رحمت با ابریشمى سفید رنگ مىآیند و مىگویند: بسوى رحمت خداوند خارج شو، روح مؤمن مانند بهترین بوى عطر مشک بیرون مىشود، بطوریکه فرشتگان آنرا دست بدست مىگردانند، وبوى آنرا استشمام مىکنند، تا اینکه به دروازهء آسمان مىبرند، نگهبانان آسمان مىگویند: این بوى خوبى که از زمین آمده چیست؟ و فرشتگان به هر آسمانى که مىرسند این جمله به آنها گفته مىشود، تا اینکه روح این فرد را نزد ارواح مؤمنین مىبرند، خوشحالى مؤمنین بیشتر از خوشحالى کسانى است که مسافر آنها از سفر مىآید، ارواح مؤمنین از او مىپرسند: فلانى چه کار کرد؟ فرشتگان مىگویند: او را بگذارید تا استراحت کند زیرا او در غم دنیا بوده است، بالأخره در جواب آنها مىگویند: او فوت کرد، آیا نزد شما نیامد؟ آنها مىگویند: او به جایگاهش در جهنم برده شده است .

اما فرد کافر فرشته هاى عذاب با پارچه اى که از مو بافته شده است مىآیند و به او مىگویند: بسوى خشم خداوند بیرون شو، پس روح کافر مثل بد بوترین بوى حیوان مرده بیرون مىشود، فرشتگان آنرا بسوى دروازهء زمین مىبرند .

32 ـ ادامهء نمایش و نشان دادن مسکن و جایگاه انسان در قبر، از بهشت یا از جهنم .

خداوند متعال مىفرماید: )النّار یعرضون علیها غدواً وعشیاً ویوم تقوم الساعة أدخلوا آل فرعون أشد العذاب( . [غافر 46] .

[اینک آتش دوزخ را صبح و شام بر آنها عرضه مىدارند، و چون روز قیامت شود خطاب آید که: فرعونیان را به سخترین عذاب جهنم وارد کنید] .

از ابن عمر رضی الله عنهما روایت است که رسول اکرم e فرمودند: ((إنَّ أحدکم إذا مات عُرِضَ علیه مقعده بالغداة والعشی، إن کان من أهل الجنة، فمن أهل الجنة، وإن کان من أهل النار، فمن أهل النار، فیقال: هذا مقعدک حتى یبعثک الله یوم القیامة)) . [متفق علیه] .

وقتى یکى از شما فوت کرد و دنیا را وداع گفت: هر صبح و شام جایگاهش بر او عرضه مىشود، اگر از اهل بهشت است، پس از بهشتیان، و اگر از اهل دوزخ است، پس از دوزخیان بر او عرضه مىشود، و به او گفته مىشود: این جایگاه و مسکن تو است تا اینکه خداوند تو را روز قیامت حشر نماید .

33 ـ شنیدن حیوانات صداى کسانیکه در قبرهاىشان عذاب مىبینند .

از عبدالله بن مسعود t روایت است که رسول اکرم e فرمودند: ((إنَّ الموتى لیعذبون فی قبورهم، حتى إنَّ البهائم لتسمع أصواتهم)) . [صحیح الجامع 1961] .

مردگان در قبرهایشان عذاب داده مىشوند، تا اینکه حیوانات از شدّت عذاب صداى آنها را مىشنوند .

34 ـ قبر اولین منـزل از منازل آخر است .

از هانئ مولى عثمان بن عفان t روایت است که: عثمان بن عفان وقتى بر قبر مىایستاد گریه مىکرد، به اندازه اى که ریشش خیس مىشد، به او گفته شد: تو را از بهشت و جهنم با خبر مىکنند گریه نمىکنى! ولى از خبر قبر گریه مىکنى؟ فرمود: شنیدم رسول اکرم e فرمودند: ((القبر أول منـزلة من منازل الآخرة، فإن نجا منه فما بعده أیسر منه، وإن لم ینج فما بعده أشد)) .

قبر اولین منـزل از منازل آخرت است، اگر انسان از آن نجات یافت بعد از آن آسانتر است، و اگر نجات نیافت بعد از آن شدیدتر است .

و فرمود: شنیدم که e مىفرماید: ((ما رأیت منظراً قط، إلاَّ والقبر أفظع منه)) . [صحیح الترغیب والترهیب] .

هرگز منظر وحشتناکى ندیدم، مگر اینکه قبر وحشتناکتر از آن است .

35 ـ قبر کسانیکه در معصیت افتاده اند پر از ظلمت و تاریکى مىشود: رسول اکرم e مىفرماید: ((إنَّ هذه القبور ممتلئة على أهلها ظلمة، وإنَّ الله ینورها لهم بصلاتی علیهم)) . [صحیح الترغیب والترهیب] .

این قبرها بر کسانیکه در آن خوابیده اند تاریک است و بارىتعالى آنرا بدعاى من براى ایشان نورانى مىکند .

36 ـ افراد زنده توانائى شنیدن عذاب قبر را ندارند .

رسول اکرم e فرمودند: ((إنَّ هذه الأمة تبتلى فی قبورها، فلولا أن لا تدافنوا، لدعوت الله أن یسمعکم من عذاب القبر الذی أسمع منه)) . [مسلم وغیره] .

این امت در قبورشان مبتلى مىشوند، و اگر دفن نمىشدید دعا مىکردم خداوند از عذابى که در قبر است و من آنرا مىشنوم، شما را از آن بشنواند .

37 ـ خوردن از درخت بهشت قبل از روز قیامت، رسول اکرم e فرمودند: ((إنَّما نسمة المؤمن طائر یعلق فی شجر الجنّة، حتى یبعثه الله إلى جسده یوم یبعثه)) . [صحیح الجامع 2369] .

در حقیقت روح انسان مؤمن پرنده اى است که از درختان بهشت مىخورد تا روز قیامت بارىتعالى آنرا به جسدش برگرداند .

38 ـ روح انسان مؤمن به وام و قرضى که به عهدهء اوست معلق است، رسول اکرم e مىفرماید: ((نفس المؤمن معلقة بدَیْنِهِ حتى یقضى عنه)) . [الترمذی وصحیح الجامع 6655] .

روح مؤمن به وام و قرضى که به عهدهء اوست معلق است، تا اینکه وام و قرض او پرداخت شود .

39 ـ دعاى فرشتگانى که در آسمان هستند براى بندهء مؤمن، رسول اکرم e فرمودند: ((إذا خرجت روح العبد المؤمن تلقاها ملکان یصعدان بها ـ فذکر من ریح طیبها ـ ویقول أهل السماء: روح طیبة، جاءت من قِبَل الأرض، صلى الله علیک، وعلى جسد کنتَ تعمرینه، فینطلق به إلى ربه، ثم یقول: انطلقوا به إلى آخر الأجل . وإنَّ الکافر إذا خرجت روحه ـ فذکر من نتنها ـ ویقول أهل السماء: روح خبیثة جاءت من قبل الأرض، فیقال: انطلقوا به إلى آخر الأجل)) . [مسلم] .

وقتى روح بندهء مؤمن از جسدش خارج شد، دو فرشته آنرا گرفته به آسمان مىبرند، بعد آنحضرت از بوى خوب و خوش آن یاد کردند، و أهل آسمان، یعنى: فرشتگان مىگویند: روح خوبى از طرف زمین آمده، و دعا مىکنند و مىگویند: درود خدا بر تو باد و بر جسدى که بر آن عمر کردى، و بطرف خدا برده مىشود، پس بارىتعالى مىفرماید: آنرا به آخرین موعدى که دارد ببرید . و وقتى روح کافر از جسدش خارج مىشود، و آنحضرت بوى بد آنرا یاد کردند و فرمودند: فرشته هاى آسمان مىگویند: روح پلید و بدى از طرف زمین آمده، و گفته مىشود: آنرا بطرف آخرین موعد او ببرید .

40 ـ نورانى شدن قبر انسان مؤمن .

41 ـ خواب انسان مؤمن در قبرش .

42 ـ شوق مرده به بشارت اهل خود، رسول اکرم e فرمودند: ((إذا قُبِرَ المیت أتاه ملکان أسودان أزرقان، یقال لأحدهما المُنکر وللآخر النَّکیر، فیقولان: ما کنت تقول فی هذا الرجل؟ فیقول: ما کان یقول هو: عبدالله ورسوله، أشهد أن لا إله إلاَّ الله، وأنَّ محمداً عبده ورسوله، فیقولان: قد کنّا نعلم أنَّک تقول، ثم یفسح له فی قبره سبعون ذراعاً فی سبعین، ثم ینوَّر له فیه، ثم یقال: نَمْ، فیقول: أرجع إلى أهلی فأخبرهم، فیقولان: نَمْ کنومة العروس الذی لا یوقظه إلاَّ أحب أهله إلیه، حتى یبعثه الله من مضجعه ذلک، وإن کان منافقاً قال: سمعت الناس یقولون قولاً، فقلت مثله، لا أدری، فیقولان: قد کنّا نعلم أنَّک تقول ذلک، فیقال للأرض: التئمی علیه، فتلتئم علیه، فتختلف أضلاعه، فلا یزال فیها معذباً، حتى یبعثه الله من مضجعه ذلک)) . [صحیح الجامع 737] .

وقتى مرده دفن شد دو فرشتهء سیاه رنگ که مشابه به آبى هستند، و یکى منکر و دیگرى نکیر نام دارد به نزد میت مىآیند، و به او مىگویند: در مورد مردى که در بین شما مبعوث شد چه مىگفتى؟ جواب مىدهد: آنچه او مىگفت: بندهء خدا و فرستادهء اوست، و گواهى مىدهم که معبودى بحق جز خداى یکتا نیست، و گواهى مىدهم که محمد بنده و فرستادهء خداست، پس مىگویند: ما مىدانستیم که چنین خواهى گفت، سپس قبر او به طول هفتاد ذراع و عرض هفتاد ذراع وسعت پیدا مىکند، و نورانى مىشود، و به او گفته مىشود: بخواب، جواب مىدهد: برمىگردم به خانه ام و آنها را خبر مىکنم، مىگویند: بخواب همچنانکه عروس مىخوابد و بیدار نمىشود بجز وقتى محبوبترین افراد خانواده او را از خواب بیدار مىکند، تا اینکه بارىتعالى او را روز قیامت حشر نماید .

و اگر منافق باشد مىگوید: شنیدم مردم چیزى مىگویند، من هم همچنان گفتم، نمىدانم چه نام دارد، پس دو فرشته مىگویند: ما مىدانستیم که چنین خواهى گفت، و به زمین گفته مىشود: او را درهم بفشار، پس او را بهم مىفشارد تا اینکه دنده هاى بدنش در هم شکسته شود، و همچنان عذاب مىبیند تا اینکه بارىتعالى او را روز قیامت حشر نماید .

43 ـ قبر انسان مؤمن از گُلها و سبزیها تا روز قیامت پر مىشود، رسول اکرم e مىفرماید: ((إنَّ العبد إذا وُضِعَ فی قبره وتولّى عنه أصحابه، حتى إنَّه یسمع قرع نعالهم، أتاه ملکان فیقعدانه، فیقولان له: ما کنتَ تقول فی هذا الرجل؟ ـ لمحمد ـ فأما المؤمن فیقول: أشهد أنَّه عبد الله ورسوله، فیقال: انظر إلى مقعدک من النّار، قد أبدلک الله به مقعداً من الجنّة، فیراهما جمیعاً، ویفسح له فی قبره سبعون ذراعاًن ویملأ علیه خضراً إلى یوم یبعثون . وأما الکافر أو المنافق، فیقال له: ما کنتَ تقول فی هذا الرجل؟ فیقول: لا أدری، کنتُ أقول ما یقول الناس، فیقال له: لا دریتَ ولا تلیت، ثم یضرب بمطراق من حدید ضربة بین أذنیه، فیصیح صیحة یسمعها من یلیه غیر الثقلین، ویضیق علیه قبره حتى تختلف أضلاعه)) . [متفق علیه] .

وقتى که بنده خدا دفن شد و دوستانش از اطراف او دور شدند، و او صداى پاى آنها را مىشنود، دو فرشته نزد او مىآیند و او را مىنشانند و به او مىگویند: در مورد این مرد چه مىگفتى؟ ـ یعنى محمد e ـ پس اگر مؤمن باشد مىگوید: گواهى مىدهم که او بنده و فرستادهء خداست، پس به او گفته مىشود: نگاه کن بسوى جایگاهت که از جهنم است، و بارىتعالى آنرا به جایگاه و مسکنى از بهشت تبدیل کرده، و همهء آنرا مىبیند، و قبر او هفتاد ذراع وسعت پیدا مىکند، و از گُلها و سبزیها تا روز قیامت پر مىشود، و اما کافر و یا منافق به او گفته مىشود: چه مىگفتى در بارهء مردى که میان شما ظهور کرد؟ جواب مىدهد: نمىدانم، آنچه مردم مىگفتند، مىگفتم، پس به او گفته مىشود: ندانستى و نخواندى، سپس ضربتى با چکشى از آهن بین دو گوش او زده مىشود و فریاد و نعره اى مىکشد که بجز إنس و جن سایر اطرافیانش آواز او را مىشنوند، و قبر بر او تنگ مىشود تا اینکه دنده هایش در هم شکسته شود .

44 ـ جواب انسان مؤمن در قبر هدایتى از جانب بارىتعالى است که به او داده مىشود .

45 ـ در قبر از میت بجز از عبادت و دین سؤال دیگرى نمىشود .

رسول اکرم e مىفرماید: ((إنَّ المؤمن إذا وضع فی قبره أتاه ملک فیقول له: ما کنت تعبد؟ فإنَّ الله هداه قال: کنت أعبد الله، فیقول له: ما کنت تقول فی هذا الرجل؟ فیقول: هو عبدالله ورسوله، فما یسأل عن شیء غیرها، فینطلق به إلى بیت کان فی النّار، فیقول له: هذا بیتک کان فی النّار، ولکنَّ الله عصمک ورحمک، فأبدلک به بیتاً فی الجنّة، فیقول: دعونی حتى أذهب فأبشّرَ أهلی، فیقال له: أسکن ؛ وإنَّ الکافر إذا وُضع فی قبره، أتاه ملک فینتهره، فیقول له: ما کنتَ تعبد؟ فیقول: لا أردی، فیقال له: لا دریتَ ولا تلیت، فیقال: فما کنتَ تقول فی هذا الرجل؟ فیقول: کنتُ أقول ما تقول النّاس، فیضربه بمطراق من حدید بین أذنیه، فیصیح صیحة یسمعها الخلق غیر الثقلین)) . [أبوداود، وصحیح الجامع 1926] .

وقتى بندهء مؤمن دفن شد فرشته اى بر او وارد مىشود و به او مىگوید: چه چیزى را عبادت مىکردى؟ پس اگر خدا او را هدایت کرده مىگوید: خداوند را مىپرستیدم، و به او مىگوید: در مورد مردى که میان شما ظهور کرد چه مىگفتى؟ جواب مىدهد: او بندهء خدا و فرستادهء اوست، پس از او چیز دیگرى سؤال نمىشود، و او بطرف خانه اى که در جهنم است برده مىشود، و به او گفته مىشود: این خانهء تو است، ولکن بارىتعالى بر تو رحم کرده و تو را از آن نجات داده، و آنرا به خانه اى در بهشت تبدیل کرده است، پس مرده مىگوید: بگذارید به خانه ام رفته آنها را با خبر کنم، پس به او گفته مىشود: اینجا مسکن بگیر .

وقتى کافر در قبر دفن شد، فرشته اى بر او وارد شده و او را توبیخ مىکند و به او مىگوید: چه کسى را عبادت مىکردى؟ جواب مىدهد: نمىدانم، پس به او گفته مىشود: ندانستى و نخواندى، و به او گفته مىشود: در مورد مردى که میان شما ظهور کرد چه مىگفتى؟ جواب مىدهد: مىگفتم آنچه مردم مىگفتند، پس به او با چکش آهنى بین دو گوشش ضربه اى مىزند، و فریاد و نعره اى مىکشد که تمامى خلق بجز انس و جن صداى او را مىشنوند .

46 ـ آنچه روى زمین مىگذرد مردگان نمىشنوند، بارىتعالى مىفرماید: )فإنَّک لا تسمع الموتى ولا تسمع الصم الدعاء إذا ولّوا مدبرین( . [الروم 52] .

[شما نمىتوانید مردگان را بشنوید، همانطورىکه انسان کر را نمىتوانید بشنوانید هنگامیکه این کرها پشت خود را بسوى شما بگردانند، مگر اینکه خداوند بخواهد] .

47 ـ کفارى که در جنگ بدر کشته شدند و در چاه انداخته شدند سخن پیامبر e را شنیدند، اما توانایى جواب دادن را نداشتند .

در بخارى به ثبوت رسیده است که رسول خدا e کنار اهل چاه ایستادند و فرمودند ((وجدتم ما وعدکم ربکم حقاً؟ فقیل له: تدعو أمواتاً؟ فقال: ما أنتم بأسمع منهم ولکن لا یجیبون)) . [البخاری] .

آیا آنچه پروردگار شما به شما وعده داده بود حقیقت یافتید؟ بعضى از یاران گفتند: آیا مردگان را صدا مىزنى؟ رسول خدا e فرمود: شما بهتر از آنها نمىشنوید، ولى آنها نمىتوانند جواب بدهند .

48 ـ اشتیاق صحابه و یاران در برزخ، آنهائیکه در راه خدا شهید شدند، به برادرانشان که زنده اند، تا اینکه آنها را از کرامتى که براى شهداء آماده شده با خبر سازند، رسول اکرم e به یاران خود فرمودند: ((لمّا أصیب إخوانکم بأُحُد، جعل الله أرواحهم فی جوف طیر خُضر، ترد أنهار الجنة، تأکل من ثمارها، وتأوی إلى قنادیل من ذهب، معلقة فی ظل العرش، فلمّا وجدوا طیب مأکلهم ومشربهم ومقیلهم، قالوا: من یبلغ إخواننا عنّا أنّا أحیاء فی الجنّة نرزق، لئلا یزهدوا فی الجهاد، ولا ینکلوا عند الحرب؟ فقال الله تعالى: أنا أبلغهم عنکم)) . [أحمد وأبوداود، والحاکم، وصحیح الجامع 5081] .

وقتى برادران شما در عزوه أُحُد شهید شدند بارىتعالى ارواحشان را در داخل پرندگان سبز رنگ که در بهشت هستند داخل کرد، و این پرندگان به رودهاى بهشت آمده و از میوه هاى آن مىخورند و بطرف فانوس و شمعدانى از طلا که به ظل و سایه عرش خدا معلق است باز مىگردند، و وقتى لذت خوردن و آشامیدن و خوابیدن را احساس کردند، گفتند: چه کسى برادرانمان را با خبر مىسازد از ما که در بهشت زنده هستیم، و رزق و روزیمان به ما مىرسد، تا اینکه از جهاد در راه خدا چشم پوشى نکنند و دست نکشند، و از جنگ ناراحت نشوند، بارىتعالى فرمود: من آنها را از شما با خبر مىکنم .

 

 

 

 

 

 

 
   

 

 

 

 

عن سمرة بن جندب t قال: کان رسول الله e مما یکثر أن یقول لأصحابه: هل رأى أحدٌ منکم من رؤیا؟ فیقص علیه من شاء الله أن یقص، وأنَّه قال لنا ذات غداة: إنَّه أتانی اللیلة آتیان، وإنَّهما قالا لی: انطلق، وإنّی انطلقتُ معهما، وإنّا أتینا على رجل مضطجع، وإذا آخر قائم علیه بصخرة، وإذا هو یهوی بالصخرة لرأسه، فیثلغ رأسه، فیتدهده الحجر هاهنا، فیتبع الحجر فیأخذه، فلا یرجع إلیه حتى یصح رأسه کما کان، ثم یعود علیه فیفعل به مثل ما فعل المرّة الأولى، قال: قلت لهما: سبحان الله! ما هذان؟ قالا لی: انطلق انطلق، فانطلقنا فأتینا على رجل مستلق لقفاه، وإذا آخر قائم علیه بکلوب من حدید، وإذا هو یأتی أحد شقّی وجهه، فیشرشر شدقه إلى قفاه، ومنخره إلى قفاه، وعینه إلى قفاه، ثم یتحول إلى الجانب الآخر فیفعل به مثل ما فعل بالجانب الأول، فما یفرغ من ذلک الجانب حتى یصح ذلک الجانب کما کان، ثم یعود علیه، فیفعل مثل ما فعل فی المرة الأولى، قال: قلت: سبحان الله! ما هذان؟ قال: قالا لی: انطلق انطلق، فانطلقنا فأتینا على مثل التنّور، فأحسب أنَّه قال: فإذا فیه لغط وأصوات، فاطلعنا فیه فإذا فیه رجال ونساء عراة، وإذا هم یأتیهم لهب من أسفل منهم، فإذا أتاهم ذلک اللهب ضوضوا، قلت: ما هؤلاء؟ قالا لی: انطلق انطلق، فانطلقنا فأتینا على نهر حسبتُ أنَّه کان یقول: أحمر مثل الدم، وإذا فی النّهر رجل سابح یسبح، وإذا على شط النّهر رجل قد جمع عنده حجارة کثیرة، وإذا ذلک السابح یسبح ما یسبح ثم یأتی ذلک الذی قد جمع عنده الحجارة، فیفغر له فاه فیلقمه حجراً، فینطلق فیسبح، ثم یرجع إلیه، کلما رجع إلیه فغر له فاه فألقمه حجراً، قلتُ لهما: ما هذان؟ قالا لی: انطلق انطلق، فانطلقنا فأتینا على رجل کریه المرآة، أو کأکره ما أنت راء رجلاً مرأى، فإذا هو عنده نار یحشها ویسعى حولها، قلتُ لهما: ما هذا؟ قالا لی: انطلق انطلق، فانطلقنا فأتینا على روضة معتمة فیها من کل نور الربیع، وإذا بین ظهری الروضة رجل طویل، لا أکاد أرى رأسه طولاً فی السماء، وإذا حول الرجل من أکثر ولدان، ما رأیتهم قط، قلتُ: ما هذا؟ وما هؤلاء؟ قالا لی: انطلق انطلق، فانطلقنا فأتینا إلى روضة عظیمة لم أرَ دوحة قط أعظم منها ولا أحسن، قالا لی: ارق فیها، فارتقینا فیها إلى مدینة مبنی بلین ذهب ولبن فضة، فأتینا باب المدینة فاستفتحنا، ففتح لنا فدخلناها، فلتقانا رجال شطر من خلقهم کأحسن ما أنت راءٍ، وشطر منهم کأقبح ما أنت راءٍ، قالا لهم: اذهبوا فقعوا فی ذلک النّهر، وإذا هو نهر معترض یجری کأنَّ ماءه المحض فی البیاض، فذهبوا فوقعوا فیه، ثم رجعوا إلینا قد ذهب ذلک السوء عنهم، فصاروا فی أحسن صورة، قال: قالا لی: هذه جنّة عدن، وهذاک منـزلک، فسما بصری صعداً، فإذا قصر مثل الربابة البیضاء، قالا لی: هذاک منـزلک، قلتُ لهما: بارک الله فیکما، فذرانی فأدخله، قالا: أما الآن فلا، وأنت داخله، قلتُ لهما: فإنّی رأیتُ منذ اللیلة عجباً! فما هذا الذی رأیتُ؟ قالا لی: أما إنّا سنخبرک: أما الرجل الأول الذی أتیتَ علیه یثلغ رأسه بالحجر، فإنَّه الرجل یأخذ القرآن فیرفضه، وینام عن الصلاة المکتوبة، وأما الرجل الذی أتیتَ علیه یشرشر شدقه إلى قفاه، ومنخره إلى قفاه، وعینه إلى قفاه، فإنَّه الرجل یغدو من بیته فیکذب الکذبة تبلغ الآفاق، وأما الرجال والنساء العراة الذین هم فی مثل بناء التنّور، فإنَّهم الزناة والزوانی، وأما الرجل الذی أتیتَ علیه یسبح فی النّهر ویلقم الحجارة فإنَّه آکل الربا، وأما الرجل الکریه المرآة الذی عند النّار یحشها ویسعى حولها، فإنَّه مالک خازن جهنم، وأما الرجل الطویل الذی فی الروضة، فإنَّه إبراهیم، وأما الولدان الذین حوله، فکل مولود مات على الفطرة)) .

وفی روایة البرقانی: ((ولد على الفطرة))، فقال بعض المسلمین: یا رسول الله: وأولاد المشرکین؟ فقال رسول الله e: وأولاد المشرکین، وأما القوم الذین کانوا شطر منهم حسن وشطر منهم قبیح، فإنَّهم قوم خلطوا عملاً صالحاً وآخر سیئاً تجاوز الله عنهم)) . [البخاری] .

وفی روایة له: ((رأیت اللیلة رجلین أتیانی فأخرجانی إلى أرض المقدسة، ثم ذکره وقال: فانطلقنا إلى نقب مثل التنّور، أعلاه ضیق وأسفله واسع، یتوقد تحته ناراً، فإذا ارتفعت ارتفعوا حتى کادوا أن یخرجوا، وإذا خمدت رجعوا فیها، وفیها رجال ونساء عراة، وفیها: حتى أتینا على نهر من دم ـ ولم یشک ـ فیه رجل قائم على وسط النّهر، وعلى شط النّهر رجل، وبین یدیه حجارة، فأقبل الرجل الذی فی النّهر، فإذا أراد أن یخرج رمى الرجل بحجر فی فیه، فردّه حیث کان، فجعل کلما جاء لیخرج جعل یرمی فی فیه بحجر، فیرجع کما کان، وفیها: فصعدا بی الشجرة فأدخلانی داراً لم أرَ قط أحسن منها، فیها رجال شیوخ وشباب، وفیها: الذی رأیته یشق شدقه فکذاب یحدث بالکذبة، فتحمل عنه حتى تبلغ الآفاق، فیفعل به إلى یوم القیامة، وفیها: الذی رایته یشدخ رأسه فرجل علمه الله القرآن، فنام عنه باللیل، ولم یعمل فیه بالنّهار، فیفعل به إلى یوم القیامة، والدار الأولى التی دخلتَ، دار عامّة المؤمنین، وأما هذه الدار فدار الشهداء، وأنا جبریل، وهذا میکائیل، فارفع رأسک، فرفعتُ رأسی فإذا فوقی مثل السحاب، قالا: ذاک منـزلک، قلت،: دعانی أدخل منـزلی، قالا: إنَّه بقی لک عمر لم تستکمله، فلو استکملته أتیتَ منـزلک)) . [البخاری نقل عن ریاض الصالحین، باب تحریم الکذب] .

از سمرة بن جندب t روایت است که رسول اکرم e زیاد از اصحاب و یاران مىپرسیدند: آیا یکى از شما خواب و خیالى را در وقت خوابیدن ندیده؟ پس هر کس خواست آنچه در خواب دیده برایش حکایت کند، و یکى از روزها به ما گفت: دیشب دو نفر بر من وارد شدند و به من گفتند: با ما بیا، من هم با آنها رفتم، تا اینکه بر مردى که خوابیده وارد شدیم، و مرد دیگرى تخته سنگى را در دست دارد و بطرف سرش پرتاب کرده سرش را شکسته و زخمى مىکند، و تخته سنگ مىغلطد و از او دور مىشود، وى دنبال آن رفته، تخته سنگ را مىگیرد، و وقتى بطرف آن مرد باز مىگردد زخم و شکستگى او خوب شده و به صورت اولش باز مىگردد، پس بار دیگر تخته سنگ را بطرف سر مرد پرتاب کرده و مرد را شکسته و زخمى مىکند، فرمود: به آنها گفتم: سبحان الله! این دو چه کسى هستند؟ جواب دادند: با ما بیا، با ما بیا، پس با آنها رفتم تا اینکه بر مردى آمدیم که با پشت خود خوابیده و مرد دیگرى با قلاب آهنى بر سر او ایستاده و طرفى از صورت، و بینى، و چشم او را با آن قلاب آهنى بطرف زمین مىکشد، سپس بطرف دوم مىرود و آنرا نیز به همین حالت بطرف زمین مىکشد، و هنوز طرف دوم را بطرف زمین نکشیده که مىبیند طرف اول از آن زخمها خوب شده، و همین کار را انجام مىدهد، فرمود: گفتم: سبحان الله! اینها چه کسانى هستند؟ گفتند: با ما بیا، با ما بیا، پس با آنها رفتم تا اینکه به جایى مثل تنور رسیدیم ـ راوى حدیث مىگوید ـ فکر مىکنم گفت: پس دیدم که صداى غوغائى از تنور برپاست، وقتى داخل آن نگاه کردیم دیدم مردان و زنانى لخت و برهنه از لباس در آن هستند، و شعلهء آتش از پایین آنها زبانه مىکشد، و وقتى آتش به آنها مىرسد فریاد و نعره مىکشند، گفتم: اینها چه کسانى هستند؟ گفتند: با ما بیا، با ما بیا، پس با آنها رفتم تا اینکه به رودخانه اى رسیدیم ـ راوى حدیث مىگوید ـ فکر کنم فرمود: رودخانه همانند خون سرخ بود، و مردى را دیدم که در رودخانه شنا مىکند، و بر ساحل آن مرد دیگرى است که نزد خود سنگلاخهاى زیادى جمع کرده، و آن مردى که در رودخانه شنا مىکند بعد از شنا بطرف مردى که بر ساحل آن است مىآید و مرد شناگر دهان خود را بطرف مردیکه در ساحل است باز کرده و آن مرد سنگى در دهانش مىاندازد، و مرد شناگر برگشته به شناى خود ادامه مىدهد، سپس بار دیگر بطرف ساحل برمىگردد و دهانش را باز مىکند و مرد دومى سنگى را در دهانش مىاندازد، و همین کار را ادامه مىدهد، پس گفتم: اینها چه کسانى هستند؟ گفتند: با ما بیا، با ما بیا، پس با آنها رفتم تا اینکه به مردى زشت و بد منظر مانند زشترین مردى که پیدا شود رسیدیم، و نزد او آتشى بود که آنرا روشن مىکرد و دور آن مىگشت، به آنها گفتم: این مرد چه کسى است؟ گفتند: با ما بیا، با ما بیا، پس با آنها رفتم تا اینکه به بستانى پر از درخت رسیدیم که در آن از تمامى گُلها بهارى وجود دارد، و در بین این بستان مردى است بلند قامت، و از بلندى او سرش در آسمان پیدا نمىشود، و گرداگرد او بچه هاى خیلى زیادى هستند که از زیادى این بچه ها همچنین ندیده ام، گفتم: این مرد چه کسى است؟ و این بچه ها چه کسانى هستند؟ گفتند: با ما بیا، با ما بیا، پس با آنها رفتم تا اینکه به بوستانى بزرگ که در آن درختانى خیلى بلندى بود رسیدیم، چنین درختهاى بلند و زیبائى ندیده بودم، به من گفتند: بالاى بوستان برو، پس رفتم بالا به شهرى رسیدیم که با خشتهاى طلا و نقره ساخته شده بود، و به این شهر آمدیم و درِ آنرا زدیم، در باز شد و داخل شدیم و دیدیم مردانى هستند که نیمى او بدنشان مانند بهترین چیزى که دیدى، و نیمى دیگر مانند بدترین و زشترین چیزى که تو دیدى، به آن مردها گفتند: بروید خود را در آن رود بیاندازید، و رودى دیدم دراز و جارى، و آب آن همانند شیر سفید بود، پس رفتند و خود را در آن رود انداختند، و وقتى برگشتند آن بدى و زشتى از آنها رفته و به شکل خیلى خوشگل و زیبا در آمده بودند .

فرمود: به من گفتند: ابن بهشت و جنات عدن است، و آنهم منـزل و خانهء تو است، پس چشمم را بلند کردم قصرى را همانند ابرهاى سفید دیدم، به من گفتند: این منـزل و خانهء تو است، فرمود: به آنها گفتم: بارک الله فیکما (خدا شما را برکت دهد) بگذارید داخل آن شوم، گفتند: اما الآن نه، ولى روز قیامت در آن داخل خواهى شد، فرمود: به آنها گفتم حقیقتاً که دیشب چیزهاى عجیبـى را دیدم، پس آن چه بود که دیدم؟ گفتند: از آنها تو را با خبر خواهیم کرد .

اما مرد اولى که بر آن وارد شدى و یکى سرش را با سنگ مىشکست، او مردى است که قرآن را گرفته و حفظ کرده ولى قبول نمىکند و آن را مرفوض و مردود مىداند، و از نمازهاى پنجگانه مىخوابد و آنرا بجا نمىآورد .

و مردى که بر او وارد شدى و مرد دیگرى طرف صورت، و بینى، و چشمش را با قلاب آهنى بطرف زمین مىکشید او مردى است که وقتى از خانه اش بیرون مىرود دروغ مىگوید و این دروغش به افق، یعنی: به همه جا مىرسد، ولى مردان و زنانیکه در تنور برهنه و لخت بودند آنها زناکاران و بىعفتان هستند، و مردى که شنا مىکرد و دیگرى سنگى در دهانش مىانداخت او کسى است که ربا و سود حرام مىخورد، و مرد زشت و بد منظر که آتش روشن مىکرد و اطراف آن مىگشت، او مالک خازن و خزانه دار جهنم است، و مرد بلند قامت که در بوستان دیدى او إبراهیم u است، و بچه ها که دور او جمع بودند، هر بچه اى که بر فطرت الهى از دنیا مىرود، ـ در روایت دیگر ـ هر بچه و مولودى که بر فطرت الهى بدنیا آمده، بعضى از مسلمانان از رسول الله e پرسیدند: بر اولاد مشرکین چه مىشود؟ فرمود: همچنین اولاد مشرکین که بر فطرت از دنیا مىروند با آنها خواهند بود .

و اما کسانىکه نیمى از آنها خوب و نیمى دیگر زشت بودند، آنها کسانى هستند که عمل صالح و نیک را با عمل بد با هم مخلوط کرده اند و بارىتعالى از آنها تجاوز و عفو فرمودند .

و در روایت دیگر است: پس به جایى که مانند تنور بود رسیدیم، که بالاى آن تنگ و پایین آن وسیع بود، و زیر آن آتش برپا بود، وقتى آتش زبانه کشیده و بالا آمد آنهائیکه در آن هستند همراه شعلهء آتش بالا مىآیند تا اینکه نزدیک است از آن خارج شوند، و وقتى شعلهء آن پایین رفت همراه آن به پایین مىروند، و در آن مردان و زنان لخت و برهنه هستند .

و در روایت دیگر آمده که: تا اینکه بر رودى از خون رسیدیم ـ در اینجا راوى حدیث شک نکرد ـ و مردى در وسط رود ایستاده، و بر ساحل رود مرد دیگرى است و سنگلاخهاى زیادى نزد اوست، و وقتى مردى که در داخل رود است خواست بیرون رود او سنگ در دهانش پرتاب مىکند و نمىگذارد از رود خارج شود و آن مرد برمىگردد و به شناى خود ادامه مىدهد، و همین کار را همچنان انجام مىدهد .

و در روایت دیگر است که: مرا به بالاى درختى بردند و داخل خانه اى کردند، چنین خانه اى از خوبى آن ندیده بودم، و در آن مردان پیر و جوان بودند .

و در روایت دیگر است: آنکه دیدم صورتش را بطرف زمین مىکشند فرد دروغگو است که دروغ مىگوید و دروغ او به آفاق مىرسد، و تا روز قیامت با او چنین رفتار مىشود .

و در روایت دیگر: آن مردى که سرش مىشکست کسى است که خداوند به او قرآن یاد داده و او از نماز سنت شب خوابیده، و در روز به آن قرآن عمل نکرده است .

و خانهء اولى که داخل شدى خانهء تمامى مؤمنان است، و اما خانهء دومى خانهء شهداء است، و من جبریل هستم و این که همراه من است میکائیل است، و سرت را بلند کن، سرم را بلند کردم بالاى سرم همانند ابرى را دیدم، گفتند آن منـزل تو است، گفتم: بگذارید داخل منـزلم شوم، گفتند: هنوز عمر تو باقى است، وقتى عمرت بپایان رسید داخل آن خواهى شد .

 

 

 

 

 

 

 

 

 
   

 

 

 

 

1 ـ عذاب کسیکه قرآن را حفظ کرده و بعد آنرا مردود دانسته و قبول نمىکند، و خوابیدن از نمازهاى فرض پنجگانه: که قبلاً آنرا در حدیث سمره بن جندب در ص (  ) و ترجمهء آن در ص (  ) ذکر کردیم که در حدیث آمده بود:

ما بر مردى وارد شدیم که خوابیده بود و دیگرى با تخته سنگى بالاى سر او ایستاده است، و آن تخته سنگ را بطرف سر آن مردى که خوابیده پرتاب مىکند و سرش را مىشکند، و سنگ غلطیده به کنارى مىافتد و مرد دومى بطرف تخته سنگ رفته و آنرا گرفته برمىگردد و وقتى برگشت سر مرد اولى از زخم و شکستگى خوب شده است، و همچنین این کار را انجام مىدهد، سپس در آخر حدیث فرشتگان اینرا به رسول الله e گفتند که: او شخصى است که قرآن را گرفته و حفظ کرده سپس آنرا قبول نمىکند، و هنگام نمازهاى فرض و پنجگانه مىخوابد ـ و در روایتى است که: این عمل تا روز قیامت با او انجام مىشود .

2 ـ عذاب دروغگو:

در حدیث سمره بن جندب t آمده که رسول اکرم e فرمود: رفتیم تا اینکه به مردى رسیدیم که به پشت خوابیده و دیگرى بالاى سرش ایستاده و قلاب آهنى در دست داشت، و با آن قلاب طرفى از صورت، و بینی، و چشم آن مرد را بطرف زمین مىکشد، سپس بطرف دوم او رفته و همین کار ار انجام مىدهد، و هنوز از طرف دوم او تمام نشده که طرف اول او خوب مىشود، و همین کار را تکرار مىکند، و در آخر حدیث آمد که: این شخص دروغگو است که وقتى از خانه اش بیرون مىرود دروغ مىگوید و آن دروغ به آفاق دنیا مىرسد، ـ و در روایتى است ـ که این عمل تا روز قیامت با او انجام مىشود .

3 ـ عذاب مردان و زنان زناکار و بىعفت:

در حدیث سابق آمده که رسول اکرم e فرمودند: رفتیم تا اینکه به چیزى مانند تنور و کورهء آتشى رسیدیم، و از آن صداى غوغائى مىآمد، و وقتى در آن نگاه کردیم زنان و مردان لخت و برهنه را دیدیم که از پایین آنها آتش زبانه مىکشد، و وقتى آتش به آنها رسید نعره و فریاد مىکشند، و در آخر حدیث آمده که: اینها مردان و زنان زِناکار و بىعفت هستند .

4 ـ عذاب زباخوارى و سود حرام:

همچنین در حدیث سابق ذکر شد که رسول اکرم e فرمودند: رفتیم تا اینکه به رودخانه اى رسیدیم، راوى حدیث مىگوید: فکر کنم فرمود: رنگ آن همانند خون سرخ بود، و در آن رودخانه شناگرى بود که شنا مىکرد، و بر ساحل آن رود مرد دیگرى بود که سنگلاخهاى زیادى نزد خود جمع کرده و آن شناگر شنا کرده سپس بطرف ساحل آمده، و آن مرد دومى سنگى در دهان او پرتاب مىکند، سپس برگشته و شنا مىکند، و این عمل را تکرار مىکند، و در آخر حدیث آمد که این شخصى است که ربا و سود حرام مىخورد .

5 ـ عذاب کسیکه إدرار و پیشاب خود را تمیز و پاک نمىکند .

رسول اکرم e مىفرماید: ((عامة عذاب القبر من البول)) . [النسائی وصحیح الجامع 1893] .

بیشتر عذاب قبر از إدرار و شاش انسان است، یعنى: کسیکه إدرار و شاش خود را تمیز نمىکند .

6 ـ زیاد شدن عذاب کافر در قبرش با گریه کردن خانواده و خویشاوندان براى او .

رسول اکرم e مىفرماید: ((إنَّ الله یزید الکافر عذاباً ببعض بکاء أهله علیه)) . [متفق علیه] .

وقتى اهل و خویشان کافر براى او گریه مىکنند خداوند عذاب کافر را مىافزاید .

7 ـ مرده در قبر بسبب گریه و زارى و شیون صداى بلند عذاب داده مىشود .

رسول اکرم e فرمودند: ((المیت یعذَب فی قبره بما نیح علیه)) . [مسند الفردوس، صحیح الجامع 1218] .

مرده بسبب گریه و زارى و شیون بلند در قبرش عذاب داده مىشود . [ولى اگر شخص مرده در زندگى خود وصیت کرد که براى او گریه و زارى نکنند، عذاب نخواهد دید، ـ والله أعلم ـ مراجعه شود به کتاب (أحکام الجنائز) نوشتهء الشیخ الألبانی ص 28 ـ 29] .

8 ـ مرده در قبر بسبب بعضى از کلماتى که خانواده اش در بارهء او مىگویند عذاب داده مىشود .

رسول اکرم e مىفرماید: ((ما من میت یموت فیقوم باکیهم فیقول: واجبلاه، واسنداه، أو نحو هذا إلاَّ وکّلَ به ملکان یلهزانه: أهکذا کنتَ)) . [الترمذی، صحیح الجامع 5664، صحیح الترغیب والترهیب] .

هیچ مرده اى فوت نمىکند و خانواده و کسانىکه برایش گریه مىکنند و مىگویند: واى بر این کوه بزرگ که از بین ما رفت، واى بر این مردى که همانند ندارد، مگر اینکه بارىتعالى دو فرشته بر او موکّل و مسلّط مىکند و او را تکان و حرکت مىدهند و اذیت مىکنند و مىگویند: آیا تو چنین بودى؟

9 ـ عذاب کسیکه سخن چینى مىکند .

از عبدالله بن عباس رضی الله عنهما روایت است که رسول اکرم e از کنار دو قبر گذشتند و فرمودند: ((إنَّهما یعذبان، وما یعذبان فی کبیر، بلى إنَّه کبیر، أما أحدهما فکان یمشی بالنمیمة، وأما الآخر فکان لا یستتر من بوله)) . [متفق علیه] .

صاحب این دو قبر عذاب مىبینند، ولى سبب عذابشان چیز بزرگى نیست، بلى بزرگ است، اما یکى از آنها سخن چینى مىکرد، و دیگرى خود را از إدرار و پیشاب تمیز نمىکرد .

 

 

 
   

 

1 ـ خداوند فرشته اى نزد قبر پیامبر e وکیل قرار داده است تا رسول اکرم e را خبر دهد که چه کسى بر او درود مىفرستد، و نام شخصى را که بر پیامبر خدا e درود مىفرستد ذکر کند .

رسول اکرم e مىفرماید: ((أکثروا الصلاة علیّ، فإنَّ الله وکّل بی ملکاً عند قبری، فإذا صلّى علیّ رجل من أمتی، قال لی ذلک الملک: یا محمد إنَّ فلان بن فلان صلّى علیک الساعة)) . [مسند الفردوس، صحیح الجامع 1218] .

بسیار و خیلى زیاد بر من درود و صلوات بفرستید، چون خداوند متعال فرشته اى را نزد قبر من معین کرده، وقتى یکى از مردان امت من بر من درود و صلوات فرستاد آن فرشته به من مىگوید: اى محمد فلانى فرزند فلانى در این ساعت بر تو درود و صلوات فرستاد .

و همچنین مىفرماید: ((أکثروا الصلاة علیّ فی یوم الجمعة، فإنَّه لیس یصلی علیّ أحد یوم الجمعة إلاَّ عرضت علیّ صلاته)) . [صحیح الجامع 1219] .

روز جمعه بر من درود بسیار بفرستید، زیرا هر کس در روز جمعه بر من درود بفرستد، درود او بر من عرضه مىشود.

2 ـ زمین اجساد أنبیاء و پیامبران را نمىخورد .

رسول اکرم e مىفرماید: ((إنَّ أفضل أیامکم یوم الجمعة، فیه خُلِقَ آدم، وفیه قُبِضَ، وفیه النفخة، وفیه الصعقة، فأکثروا علیّ من الصلاة فیه، فإنَّ صلاتکم معروضة علیّ، إنَّ الله حرّم على الأرض أن تأکل أجساد الأنبیاء)) . [أبوداود، وابن ماجه، وصحیح الجامع 2208] .

بهترین روزهاى شما روز جمعه است، در آن روز خداوند آدم u را آفرید، و در روز جمعه فوت کرد، و در روز جمعه فرشته در بوق (شیپور) مىدمد، و در این روز صعقه، یعنى: مردن تمامى انسانها خواهد بود، پس در این روز بر من درود و صلواتى بسیار بفرستید، چون درود و صلوات شما بر من عرضه خواهد شد، و خداوند متعال خوردن جسد أنبیاء را بر زمین حرام کرده است .

3 ـ پیامبران در قبرهایشان زنده هستند .

4 ـ نماز پیامبران علیهم السلام در قبرهایشان .

رسول اکرم e مىفرماید: ((الأنبیاء أحیاء فی قبورهم یصلون)) . [صحیح الجامع 2787] .

پیامبران در قبرهایشان زنده هستند و نماز مىخوانند .

و فرمودند: ((مررتُ لیلة أُسری بی على موسى قائماً یصلی فی قبره)) . [مسلم وغیره] .

شب إسراء از کنار حضرت موسى گذشتم او در قبرش ایستاده بود و نماز مىخواند .

ملاقات رسول اکرم e با آدم و یحیى و عیسى و یوسف و إدریس و هارون و موسى و إبراهیم علیهم السلام .

گریه کردن موسى u در برزخ بخاطر اینکه محمد e از او بهتر است و بر او برترى دارد .

نصیحت حضرت موسى u به رسول الله e تا اینکه از خداوند در نمازهایى که بر بندگان خود فرض کرده است تخفیف بطلبد .

[زیرا نمازهاى پنجگانه، پنجاه رکعت بود که خداوند متعال با درخواست رسول اکرم e آنرا به هیفده رکعت در هر شبانه روز تخفیف داد، ولى ثواب آن همان پنجاه رکعت مىباشد] .

عن مالک بن صعصعة t عن رسول الله e أنَّه قال: ((بینما أنا فی الحطیم مضطجعاً، إذ أتانی آتٍ فقدَّ ما بین هذه إلى هذه فاستخرج قلبی، ثم أُتیت بطستٍ من ذهب مملوءة إیماناً، فغسل قلبی بماء زمزم، ثم حشى، ثم أعید، ثم أُتیت بدابة دون البغل وفوق الحمار أبیض، یقال له البراق، یضع خطوة عند أقصى طرفه، فحُملتُ علیه، فانطلق بی جبریل حتى أتى السماء الدنیا، فاستفتح، قیل: من هذا؟ قال: جبریل، قیل: ومن معک؟ قال: محمد، قیل: وقد أرسل إلیه؟ قال: نعم، قیل: مرحباً به، فنعم المجیء جاء، ففتح، فلمّا خلصتُ فإذا فیها آدم، فقال: هذا أبوک آدم، فسلّم علیه، فسلمّتُ علیه، فردّ السلام، ثم قال: مرحباً بالنبی الصالح، والابن الصالح .

ثم صَعِدَ بی حتى أتى السماء الثانیة، فاستفتح، فقیل: من هذا؟ قال: جبریل، قیل: ومن معک؟ قال: محمد، قیل: وقد أرسل إلیه؟ قال: نعم، قیل: مرحباً به، فنعم المجیء جاء ففتح، فلمّا خلصتُ إذا یحیى وعیسى، وهما أبناء الخالة، قال: هذا یحیى وعیسى، فسلّم علیهما، فسلمتُ، فردّا، ثم قالا: مرحباً بالأخ الصالح، والنبی الصالح .

ثم صَعِدَ بی إلى السماء الثالثة، فاستفتح، قیل: من هذا؟ قال: جبریل، قیل: ومن معک؟ قال: محمد، قیل: وقد أُرسل إلیه؟ قال: نعم، قیل: مرحباً به، فنعم المجیء جاء، ففتح، فلمّا خلصتُ إذا بیوسف، قال: هذا یوسف، فسلّم علیه، فسلمتُ علیه، فردّ، ثم قال: مرحباً بالأخ الصالح، والنبی الصالح .

ثم صعد بی حتى أتى السماء الرابعة، فاستفتح، قیل: من هذا؟ قال: جبریل، قیل: ومن معک، قال: محمد، قیل: وقد أرسل إلیه؟ قال: نعم، قیل: مرحباً به، فنعم المجیء جاء، ففتح، فلمّا خلصتُ إذا إدریس، قال: هذا إدریس، فسلّم علیه، فسلمتُ، فردّ، ثم قال: مرحباً بالأخ الصالح، والنبی الصالح .

ثم صعد بی السماء الخامسة، فاستفتح، قیل: من هذا؟ قال: جبریل، قیل: ومن معک؟ قال: محمد، قیل: وقد أرسل إلیه؟ قال: نعم، قیل: مرحباً به، فنعم المجیء جاء، فلمّا خلصتُ إلى هارون، قال: هذا هارون، فسلّم علیه، فسلمت، علیه، فردّ، ثم قال: مرحباً بالأخ الصالح، والنبی الصالح .

ثم صعد بی إلى السماء السادسة، فاستفتح، قیل: من هذا؟ قال: جبریل، قیل: ومن معک؟ قال: محمد، قیل: وقد أرسل إلیه؟ قال: نعم، قیل: مرحباً به، فنعم المجیء جاء، فلمّا خلصتُ فإذا موسى، قال: هذا موسى، فسلّم علیه، فسلمت علیه، فردّ، ثم قال: مرحباً بالأخ الصالح، والنبی الصالح، فلمّا تجاوزت بکى، قیل له: ما یبکیک؟ قال: أبکی لأنَّ غلاماً بُعِثَ بعدی یدخل الجنة من أمته أکثر ممن یدخل من أمتی .

ثم صعد بی إلى السماء السابعة، فاستفتح، قیل: من هذا؟ قال: جبریل، قیل: ومن معک؟ قال: محمد، قیل: وقد بُعِثَ إلیه؟ قال: نعم، قیل: مرحباً به، فنعم المجیء جاء، فلّما خلصت إذا إبراهیم، قال: هذا أبوک إبراهیم، فسلّم علیه، فسلمتُ علیه، فردّ السلام، فقال: مرحباً بالابن الصالح، والنبی الصالح .

ثم رُفِعتْ لی سدرة المنتهى، فإذا نبقها مثل قلال هجر، وإذا ورقها مثل آذان الفیلة، قال: هذه سدرة المنتهى، وإذا أربعة أنهار، نهران باطنان، ونهران ظاهران، قلتُ: ما هذان یا جبریل؟ قال: أما الباطنان فنهران فی الجنة، وأما الظاهران فالنیل والفرات .

ثم رُفِعَ لی البیت المعمور، فقلتُ: یا جبریل: ما هذا؟ قال: هذا البیت المعمور، یدخله کل یوم سبعون ألف ملک، إذا خرجوا منه لم یعودوا إلیه آخر ما علیهم، ثم أُتیتُ بإناء من خمر، وإناء من لبن، وإناء من عسل، فأخذتُ اللبن، فقال: هی الفطرة التی أنت علیها وأمتک .

ثم فُرِضَ علیّ خمسون صلاة کل یوم، فرجعتُ فمررتُ على موسى، فقال: بِمَ أُمرِتَ؟ قلت: أُمِرتُ بخمسین صلاة کل یوم، قال: إنَّ أمتک لا تستطیع خمسین صلاة کل یوم، وإنّی والله قد جرّبت الناس قبلک، وعالجتُ بنی إسرائیل أشد المعالجة، فارجع إلى ربک فسله التخفیف لأمتک، فرجعتُ، فوضع عنّی عشراً، فرجعتُ إلى موسى، فقال مثله، فوضع عنّی عشراً، فرجعتُ إلى موسى، فقال مثله، فرجعتُ فوضع عنّی عشراً، فرجعتُ إلى موسى، فقال مثله، فرجعتُ فوضع عنّی عشراً، فرجعتُ إلى موسى، فقال مثله، فرجعتُ فأُمرت بخمس صلوات کل یوم، فرجعتُ إلى موسى، فقال: بِمَ أُمرتَ؟ قلتُ: بخمس صلوات کل یوم، قال: إنَّ أمتک لا تستطیع خمس صلوات کل یوم، وإنّی قد جربتُ الناس قبلک، وعالجت بنی إسرائیل أشدّ المعالجة، فارجع إلى ربک فسله التخفیف لأمتک، قلتُ: سألتُ ربی حتى استحییتُ منه، ولکن أرضى وأُسلّم، فلمّا جاوزتُ نادانی منادٍ أمضیتُ فریضتی وخففتُ عن عبادی)) . [متفق علیه، وأحمد والنسائی] .

از مالک بن صعصعه t روایت است که رسول اکرم e فرمودند: در حالیکه زیر سایهء دیوار کعبه بر پهلوى خود خوابیده بودم، ولى در خواب نبودم، فرشته اى آمد و سینه ام را شکافت و قلبم را بیرون آورد، و طشت طلایى که در آن پر از ایمان بود آورده شد، پس قلبم را با آب زمزم شستشو داده پر از ایمان کرد، و آنرا بسینه ام برگرداند، سپس حیوانى سفید رنگ کوچکتر از قاطر و بزرگتر از خر (الاغ) که که آنرا براق مىنامند آورده شد، هر گامى که بر مىداشت اندازهء آن تا چشم مىبیند با هم فاصله داشت، بر آن سوار شدم و جبریل مرا برد تا اینکه به آسمان دنیا رسیدیم، و از دربان خواست تا در را باز کند، آنان گفتند: چه کسى هستى؟ گفت: من جبریل هستم، گفتند: چه کسى با تو است؟ گفت: محمد، گفتند: آیا مبعوث و فرستاده شده؟ گفت: بلى، گفتند: خوش آمد، بهترین کسى است که آمد، پس در را باز کردند، وقتى بالا رفتم آدم u را دیدم، جبریل گفت: این پدر تو آدم است، به او سلام کن، به او سلام کردم، و جواب سلامم را داد، سپس گفت: اى پیامبر صالح و فرزند نیک خوش آمدى .

سپس مرا بالا برد تا اینکه به آسمان دوم رسیدیم، و از آنان خواست تا در را باز کنند، گفتند: چه کسى هستى؟ گفت: جبریل، گفتند: چه کسى با تو است؟ گفت: محمد، گفتند: آیا مبعوث شده؟ گفت: بلى، گفتند: خوش آمد، بهترین کسى است که آمد، و در را باز کردند، وقتى بالا رفتم، یحیى و عیسى دو پسر خاله را دیدم، گفت: این یحیى و عیسى هستند، بر آنها سلام کن، بر آنها سلام کردم، و جواب سلامم را دادند، سپس گفتند: برادر نیکوکار و پیامبر صالح خوش آمدى .

سپس مرا بطرف آسمان سوم بالا برد، و طلب باز کردن در شد، گفتند: چه کسى هستى؟ گفت: جبریل، گفتند: و چه کسى با تو است؟ گفت: محمد، گفتند: آیا مبعوث شده؟ گفت: بلى، گفتند: خوش آمد، بهترین کسى است که آمد، و در باز شد، وقتى بالا رفتم، یوسف را دیدم، گفت: این یوسف است، بر او سلام کن، پس بر او سلام کردم، جواب سلامم را داد، و گفت: برادر نکوکار و پیامبر صالح خوش آمدى .

سپس مرا بالا برد تا اینکه به آسمان چهارم رسیدیم، و طلب باز کردن در شد، گفتند: چه کسى هستى؟ گفت: جبریل، گفتند: و چه کسى با تو است؟ گفت: محمد، گفتند: آیا مبعوث شده؟ گفت: بلى، گفتند: خوش آمد، بهترین کسى است که آمد، و در باز شد، وقتى بالا رفتم إدریس را دیدم، گفت: این إدریس است، بر او سلام کن، بر او سلام کردم، او جواب سلامم را داد، سپس گفت: برادر نکوکار و پیامبر صالح خوش آمدى .

سپس مرا بالا برد تا اینکه به آسمان پنجم رسیدیم، و طلب باز کردن در شد، گفتند: چه کسى هستى؟ گفت: جبریل، گفتند: و چه کسى با تو است؟ گفت: محمد، گفتند: آیا مبعوث شده؟ گفت: بلى، گفتند: خوش آمد، بهترین کسى است که آمد، و وقتى بطرف هارون رفتم، گفت: این هارون است، بر او سلام کن، بر او سلام کردم، و او جواب سلامم را داد، سپس گفت: برادر نکوکار و پیامبر صالح خوش آمدى .

سپس مرا بطرف آسمام ششم بالا برد، و طلب باز کردن در شد، گفتند: چه کسى هستى؟ گفت: جبریل، گفتند: و چه کسى با تو است؟ گفت: محمد، گفتند: آیا مبعوث شده؟ گفت: بلى، گفتند: خوش آمد، بهترین کسى است که آمد، و در باز شد، وقتى بالا رفتم موسى را دیدم، گفت: این موسى است، بر او سلام کن، بر او سلام کردم، و او جواب سلامم را داد، سپس گفت: برادر نکوکار و پیامبر صالح خوش آمدى .

و وقتى از او عبور کرده و گذشتم، گریه کرد، گفتند: چه چیز تو را به گریه انداخت؟ گفت: گریه مىکنم زیرا پیامبرى بعد از من مبعوث شده که از امت و پیروان او بیشتر از امت و پیروان من داخل بهشت خواهند شد .

سپس مرا بطرف آسمان هفتم بالا برد، و طلب باز کردن در شد، گفتند: چه کسى هستى؟ گفت: جبریل، گفتند: و چه کسى با تو است؟ گفت: محمد، گفتند: آیا مبعوث شده؟ گفت: بلى، گفتند: خوش آمد، بهترین کسى است که آمد، و در باز شد، وقتى بالا رفتم إبراهیم را دیدم، گفت: این پدر تو إبراهیم است، بر او سلام کن، بر او سلام کردم، و او جواب سلامم را داد، و گفت: فرزند نکوکار و پیامبر صالح خوش آمدى .

پس بر من سدرة المنتهى (یعنى: درخت کُنار) بهشت کشف و آشکار شد، و ثمرهء آنرا دیدم که مانند کوزهء آب است که در شهر هجر (یکى از شهرهاى نزدیکى مدینهء منوره)، وجود دارد، یعنى بزرگ و برگهاى آن از بزرگى مانند گوشهاى فیل است، گفت: این سدرة المنتهى است، و چهار رودخانه را دیدم، دو رودخانهء مخفی، و دو رودخانهء آشکار و ظاهر بود، گفتم: اى جبریل؟ این دو چیست؟ گفت: اما دو رود مخفى، دو رود در جنّت است، و اما دو رود آشکار و ظاهر، دو رود نیل و فرات است، یعنى: آنکه در بهشت مىباشد .

سپس بر من بیت المعمور آشکار شد، یعنى: خانهء معمور، گفتم: اى جبریل این چیست؟ گفت: این بیت المعمور است (یعنى: خانه اى که خداوند در آن همهء چیزهائیکه در دنیا رخ خواهد داد نوشته است)، و در هر روز هفتاد هزار فرشته داخل آن مىشوند و وقتى خارج شدند دوباره به آن باز نخواهند گشت .

سپس ظرفى از شراب، یعنى: عرق، و ظرفى از شیر، و ظرفى از عسل برایم آوردند، ظرف شیر را برداشتم، جبریل گفت: این فطرتى است که تو و امت تو بر آن هستید .

سپس بر من پنجاه نماز در هر شبانه روز فرض شد، و در حال برگشتن به زمین از کنار موسى u گذشتم، موسى گفت: چه دستورى بتو داده شده است؟ گفتم: دستور پنجاه نماز در هر شبانه روز به من داده شده است، موسى گفت: امت تو استطاعت پنجاه نماز را ندارند، و بخدا سوگند که مردم را قبل از تو شناخته ام، و بنىإسرائیل را خیلى خوب بررسى کرده ام، پس بسوى پروردگارت برگردد و تقاضا کن تا خداوند براى امت تو تخفیف دهد، من برگشتم، خداوند ده تاى آنها را کم کرد، و بسوى موسى برگشتم، موسى همان گفتهء قبلى خود را تکرار کرد، من برگشتم، و خداوند ده تاى دیگر آنرا کم کرد، و بسوى موسى برگشتم، موسى همان گفتهء قبلى خود را تکرار کرد، من برگشتم و خداوند ده تاى دیگر آن را کم کرد، و بسوى موسى برگشتم، با دیگر حضرت موسى همان سخنش را تکرار کرد، من برگشتم و خداوند ده تاى دیگر را نیز کم کرد، و دستور ده نماز در شبانه روز به من داده شد، پس برگشتم، موسى باز همان سخن خود را تکرار کرد، من برگشتم و در شبانه روز به پنج نماز دستور داده شدم، بار دیگر بسوى موسى برگشتم، موسىگفت: بتو چه دستورى داده شده است؟ گفتم: بخواندن پنج نماز در شبانه روز دستور داده شده ام، موسى گفت: امت تو استطاعت پنج نماز را ندارند، و من مردم را قبل از تو تجربه کرده ام، و بنىإسرائیل را خوب بررسى نموده ام، پس بسوى پروردگارت برگرد و براى امت خود طلب تخفیف کن، گفتم: من آنقدر از خدا سؤال تخفیف کرده ام که از او حیا و شرم دارم، بیشتر از این سؤال نمىکنم، به همین راضى و تسلیم هستم، هنگامى که از موسى گذشتم منادى مرا صدا زد و فرمود: فریضه هایم را تنفیذ و تمام کرده و براى بندگانم تخفیف دادم .

 

 
   

 

1 ـ نماز بر میت:

رسول اکرم e مىفرماید: ((ما من میتٍ یصلّى علیه أمة من المسلمین یبلغون أن یکونوا مائة، فیشفعون له، إلاَّ شفعوا فیه)) . [مسلم وغیره] .

هر مرده اى که گروهى از مسلمانان بر او نماز بخوانند بطوریکه تعداد آنها بصد نفر برسد و براى او طلب شفاعت کنند، خداوند طلب شفاعت آنها را مىپذیرد .

و همچنین فرمودند: ((ما من میتٍ یصلّی علیه أمة من النّاس إلاَّ شفعوا فیه)) . [النسائی، وصحیح الجامع 5663] .

هر میتى که بر او جمعى از مردم نماز بخوانند، شفاعت آنها در مورد او پذیرفته مىشود .

2 ـ أُنس و أُلفت گرفتن مرده به برادرش بعد از دفن، به اندازهء کشتن شترى و تقسیم گوشت آن .

و دلیل اینرا قبلاً در قول عمرو بن العاص t ذکر کردیم که گفت: وقتى مرا دفن کردید دور قبرم به اندازه اى که شترى را ذبح کرده و گوشت آن تقسیم شود مکث کنید، تا اینکه به شما أُنس بگیرم و ببینم چگونه رسولان خدا، یعنى: منکر و نکیر را جواب دهم .

3 ـ بعد از دفن بلافاصله براى میت دعاى مغفرت و تثبیت بکنیم، از عثمان بن عفان t روایت است که رسول اکرم e وقتى از دفن میت فارغ مىشدند آنجا ایستاده و مىفرمودند: ((استغفروا لأخیکم وسلوا له التثبیت، فإنَّه الآن یسأل)) . [أبوداود، وصحیح الجامع 956] .

براى برادرتان استغفار کنید، و از بارىتعالى براى او تثبیت قول حق بطلبید، زیرا الآن از او سؤال خواهد شد .

4 ـ صدقهء جاریه اى که در زندگى خود وقتى در دنیا بوده انفاق کرده باشد، و علم و دانشى که به مردم یاد داده باشد، و فرزند صالح و نیکوکارى که برایش دعا کند .

رسول اکرم e مىفرماید: ((إذا مات الإنسان انقطع عمله إلاَّ من ثلاث: صدقة جاریة، أو علمٍ ینتفع به، أو ولدٍ صالح یدعو له)) . [مسلم] .

وقتى انسان دنیا را وداع مىگوید عمل او قطع مىشود بجز از سه چیز: صدقهء جاریه، یا علم و دانشى که از آن نفع برده شود، و یا فرزند صالح و نیکوکارى که برایش دعا کند .

5 ـ صدقه اى که از طرف فرزند است .

از عایشه رضی الله عنها روایت است که مردى به رسول اکرم e گفت: ((إنَّ أمی افتلتتْ نفسها ولا أراها لو تکلمتْ صدقت، فهل لها من أجر إن تصدقتُ عنها؟ قال: نعم)) . [متفق علیه] .

مادرم فوت کرده و حرف نزده است، و فکر مىکنم اگر حرف مىزد صدقه مىداد، اگر من برایش صدقه کنم اجر و صدقه به او مىرسد؟ فرمود: بلى .

6 ـ دعا و استغفار کردن تمامى مسلمانان براى مرده، چنانکه بارىتعالى مىفرماید: )والذین جاءوا من بعدهم یقولون ربنا اغفر لنا ولإخواننا الذین سبقونا بالإیمان( . [الحشر 1] .

[وآنانکه پس از مهاجرین و انصار آمدند دایم در دعا بدرگاه خدا عرض مىکنند: پروردگارا ما و برادران دینىمان را که در ایمان از ما سبقت گرفتند، بیامرز] .

و رسول اکرم e مىفرماید: ((من استغفر للمؤمنین وللمؤمنات، کتب الله له بکل مؤمن ومؤمنة حسنة)) . [الطبرانی فی الکبیر، وصحیح الجامع 5902] .

هر کس براى مؤمنان استغفار کند، خداوند برایش به تعداد زن و مرد مسلمان اجر و پاداش مىنویسد .

زندگى در مرزهاى اسلامى (سنگر) در راه خدا .

رسول اکرم e مىفرماید: ((کل میتٍ یختم على عمله إلاَّ المرابط فی سبیل الله، فإنَّه ینمى له عمله إلى یوم القیامة، ویؤمن فتنة القبر)) . [أبوداود، الترمذی] .

هر میتى با مردنش عمل و کردار او پایان مىیابد، بجز مرابط و کسى که در سنگر جهاد در راه خداست، که عمل و کردار او تا روز قیامت رشد و نمو کرده و زیاد مىشود، و از فتنه و عذاب قبر نجات مىیابد .

 

 

 

 
   

 

 

 

1 ـ شهید شدن در میدان جنگ .

رسول اکرم e مىفرماید: ((للشهید عند الله ستُ خصال: یُغفر له فی أول دفعة من دمه، ویرى مقعده من الجنّة، ویجار من عذاب القبر، ویأمن الفزع الأکبر، ویحلى حلیة الإیمان، ویزوّج من الحور العین، ویَشفَعُ فی سبعین إنساناً من أقاربه)) . [الترمذی، وابن ماجه، وأحمد، وأحکام الجنائز ص 35 ـ 36] .

شهید نزد خداوند شش ویژگى دارد: با اولین قطرهء خون او گناهانش بخشیده مىشود، جایگاه خود را در بهشت مىبیند، از عذاب قبر نجات مىیابد، از وحشت بزرگ قبر در امان است، به زیور ایمان آراسته مىشود، با حور عین ازدواج داده مىشود، شفاعت او در بارهء هفتاد تن از خویشاوندانش پذیرفته مىشود .

و مردى از یاران پیامبر e روایت مىکند که مردى به نزد رسول اکرم e آمد و گفت: چرا مؤمنان بر آنان فتنهء قبر نازل مىشود، بجز شهید؟ فرمود: ((کفى ببارقة السیوف على رأسه فتنة)) . [النسائی، وأحکام الجنائز ص 36] .

براى آزمایش او برقهاى شمشیرى که بالاى سر او بوده کافى است .

2 ـ مرزدارى در سنگرهاى جهاد:

رسول اکرم e مىفرماید: ((رباط یوم ولیلة خیر من صیام شهر وقیامه، وإن مات فیه أجری علیه عمله الذی کان یعمل، وأجری علیه رزقه، وأمِنَ الفتّان)) . [مسلم] .

سنگر گرفتن یک شبانه روز در راه خدا از روزه گرفتن یکماه و زنده نگهداشتن شبهاى آن بهتر است، و اگر کشته شد ثواب و اجر عملى که انجام مىداده و رزق او برایش تا روز قیامت نوشته مىشود، و از عذاب قبر در امان بوده و نجات خواهد یافت .

و همچنین مىفرماید: ((کل میت یختم على عمله إلاَّ المرابط فی سبیل الله، فإنَّه ینمى له عمله إلى یوم القیامة، ویؤمن فتنة القبر)) . [مسلم] .

هر مرده اى با مردن او عملش پایان مىیابد، بجز سنگردار و مرابط در راه خدا، بلکه عمل او تا روز قیامت زیاد و افزایش یافته، و از عذاب قبر نجات مىیابد .

3 ـ مردن بسبب مرض شکم:

از عبدالله بن یسار روایت است که گفت: من با سلیمان بن صرد و خالد بن عرفطة نشسته بودم، آنها گفتند: مردى بسبب شکم درد فوت کرد، و فهمیدم که این دو نفر مىخواهند در تشییع جنازهء آنمرد شرکت کنند، پس یکى از آنها بدیگرى گفت: آیا رسول اکرم e نفرمودند: ((من یقتله بطنه فلن یعذب فی قبره؟ فقال الآخر: بلى، ـ وفی روایة ـ صدقت)) . [الترمذی، أحکام الجنائز ص 38، وغیره] .

کسیکه شکم درد او را بکشد در قبرش عذاب داده نمىشود؟ دیگرى گفت: بلى، و در روایت دیگر آمده که شخص دومى گفت: راست گفتى .

4 ـ خواندن سورهء تبارک:

رسول اکرم e فرمودند: ((سورة تبارک هی المانعة من عذاب القبر)) . [صحیح الجامع 3537] .

خواندن سورهء تبارک از عذاب قبر جلوگیرى مىکند .

5 ـ مردن شب یا روز جمعه:

رسول اکرم e فرمودند: ((ما من مسلم یموت یوم الجمعة أو لیلة الجمعة إلاَّ وقاه الله تعالى فتنة القبر)) . [أحمد، والترمذی، وصحیح الجامع 5649] .

هیچ مسلمانى روز یا شب جمعه از دنیا نمىرود مگر اینکه خداوند او را از فتنهء قبر حفظ مىکند .

 

 

 
   

 

 

 

 

1 ـ آیا نماز صبح را هر روز با جماعت در مسجد ادا مىکنى؟

2 ـ آیا بر تمام نمازهایت با جماعت در مسجد محافظت مىکنى؟

3 ـ آیا امروز چیزى از قرآن را خوانده اى؟

4 ـ آیا بر اذکار و اوراد بعد از هر نماز مواظبت مىکنى؟

5 ـ آیا بر سنتهاى راتبهء قبل و بعد از هر نماز محافظت مىکنى؟

6 ـ آیا امروز در نماز خاشع و خاضع بودى و مىدانستى چه مىخوانى؟

7 ـ آیا امروز مرگ و قبر را بخاطر آوردى؟

8 ـ آیا آخرت و روز قیامت و اهوال و سختیهاى آنرا بیاد آوردى؟

9 ـ آیا از خداوند سه بار مسئلت کرده اى تا تو را به بهشت داخل کند؟ زیرا کسیکه از خدا سه بار مسئلت کند تا او را به بهشت داخل کند، بهشت گوید: بار الهى او را به بهشت داخل کن([1]) .

10 ـ آیا سه بار بخدا از آتش جهنم پناه خواسته اى؟ زیرا هر کس اینرا انجام دهد، آتش جهنم گوید: با الهى او را از جهنم نجات بده . [در پاورقى سابق ذکر شد] .

11 ـ آیا چیزى از احادیث رسول الله e خوانده اى؟

12 ـ آیا در مورد دورى از همنشینان بد، فکر کرده اى؟

13 ـ آیا تلاش کرده اى تا از خنده و شوخى زیاد پرهیز کنى؟

14 ـ آیا امروز از ترس خدا گریه کرده اى؟

15 ـ آیا اذکار صبح و عصر را خوانده اى؟

16 ـ آیا امروز از گناهانت استغفار نموده اى؟

17 ـ آیا از خداوند با صداقت خواسته اى تا شهید شوى؟ زیرا رسول اکرم e فرمودند: ((من سأل الله الشهادة بصدق، بلغه الله منازل الشهداء وإن مات على فراشه)) . [مسلم وغیره] .

کسیکه از خداوند با صداقت شهادت طلب کند و بخواهد شهید شود، خداوند او را به منازل شهداء مىرساند اگر چه بر فراش و لحاف خود بمیرد .

18 ـ آیا دعا کرده اى تا خدا قلبت را بر دین خود ثابت و استوار نگهدارد؟

19 ـ آیا ساعت اجابت را غنیمت شمرده اى و در این ساعتها دعا کرده اى؟

20 ـ آیا کتاب اسلامى جدیدى خریده اى تا اینکه از آن امور دین بیاموزى؟

21 ـ آیا براى مردان و زنان مؤمن استغفار کرده اى، زیرا با هر استغفار براى زنان و مردان مسلمان به تعداد آنها بتو ثواب مىرسد . [مراجعه شود ب ص    ] .

22 ـ آیا بخاطر نعمت اسلام که خدا بتو عطا فرموده است سپاسگذارى کرده و حمد و ستایش او را بجا آورده اى؟

23 ـ آیا بخاطر نعمت چشم و گوش و سایر نعمتها که بتو ارزانى داشته سپاسگذارى نموده اى؟

24 ـ آیا امروز به فقراء و محتاجین صدقه داده اى؟

25 ـ آیا خشم بخاطر خودت را رها کرده اى؟ و تلاش نموده اى تا بجز بخاطر خداوند در موارد دیگر خشمگین و عصبانى نشوى؟

26 ـ آیا از تکبر و فخر و خودخواهى پرهیز نموده اى؟

27 ـ آیا بخاطر خدا برادر دینى خود را ملاقات نموده اى.

28 ـ آیا برادر و قومان و خویشان و کسانیکه با آنها رفت و آمد دارى بطرف اسلام دعوت کرده اى؟

29 ـ آیا فرمانبردار پدر و مادر بوده اى؟ یعنى: آیا از آنها اطاعت کرده اى؟

30 ـ آیا بتو مصیبتى وارد شده و گفته اى: )إنّا لله وإنّا إلیه راجعون( . [ما از آن خداییم و بسوى او باز خواهیم گشت]([2]) .

31 ـ آیا امروز این دعا را خوانده اى؟

((اللهم إنّی اعوذ بک أن أشرک بک وأنا أعلم، واستغفرک لما لا أعلم، من قال ذلک أذهب الله عنه کبار الشرک وصغاره)) . [صحی الجامع 3625] .

خدایا! بتو پناه مىبرم از اینکه دانسته بتو شرک ورزم، و از آنچه که نمىدانم و انجام مىدهم از تو طلب مغفرت و بخشش مىطلبم .

کسیکه این دعا را بخواند، خداوند شکر کوچک و بزرگ را از او دور مىکند .

وآخر دعوانا أن الحمد لله رب العالمین، وصلى الله وسلم على نبینا محمد وعلى آله وصحبه وسلم تسلیماً کثیراً .


زیرا رسول اکرم e فرمودند: ((من سأل الله الجنّة ثلاث مرات، قالت الجنة: اللهم أدخله الجنة، ومن استجار من النار ثلاث مرات، قالت النار: اللهم أجره من النار)) . [الترمذی، وصحیح الجامع 6151] . هر کس سه بار از خدا بهشت را مسئلت نماید، بهشت گوید: خدایا او را به بهشت داخل کن، و کسیکه سه بار از دوزخ بخدا پناه ببرد، دوزخ گوید: خدایا او را از دوزخ بخود پناه ده .

([2]) رسول اکرم e مىفرماید: ((لیسترجع أحدکم فی کل شیء، حتى فی شسع نعله، فإنَّها من المصائب)) . [راجع شود بکتاب: الکلم الطیب، تحقیق الألبانی حدیث 140] . هر یک از شما در همهء چیزها بگوید: )إنا لله وإنا إلیه راجعون(، اگر هم در پاره شدن بند کفش او باشد، زیرا حتى این از مصیبتهاست که بر انسان وارد مىشود .

نظرات ()



سوال و جواب در مر توحید
نویسنده: سیوان پابرجا - سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠

 

س1 ـ اصول سه گانه که دانستن آن بر انسان واجب است چیست؟

ج ـ شناخت بنده، خدا، دین و پیامبر خود محمدe را.

س2 ـ معبود و پروردگار توکیست؟

ج ـ پروردگار من کسی است که من و تمامی مخلوقات را با نعمت های خود آفریده است. اوست پروردگار من، و به جز او هیچ معبودی برای من نیست.

خداوند می فرماید: )الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ( [فاتحه 2]. [ستایش خدایی راست که پروردگار