کتاب : دیوان مولوی و شمس_2

تعداد ابیات : 10 ...
1 ... ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی منتها ... ای آتشی افروخته در بیشه اندیشه ها
2 ... امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی ... بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا
3 ... خورشید را حاجب تویی اومید را واجب تویی ... مطلب تویی طالب تویی هم منتها هم مبتدا
4 ... در سینه ها برخاسته اندیشه را آراسته ... هم خویش حاجت خواسته هم خویشتن کرده روا
5 ... ای روح بخش بی بدل وی لذت علم و عمل ... باقی بهانه ست و دغل کاین علت آمد وان دوا
6 ... ما زان دغل کژبین شده با بی گنه در کین شده ... گه مست حورالعین شده گه مست نان و شوربا
7 ... این سکر بین هل عقل را وین نقل بین هل نقل را ... کز بهر نان و بقل را چندین نشاید ماجرا
8 ... تدبیر صدرنگ افکنی بر روم و بر زنگ افکنی ... و اندر میان جنگ افکنی فی اصطناع لا یری
9 ... می مال پنهان گوش جان می نه بهانه بر کسان ... جان رب خلصنی زنان والله که لاغست ای کیا
10 ... خامش که بس مستعجلم رفتم سوی پای علم ... کاغذ بنه بشکن قلم ساقی درآمد الصلا

بازگشت

(1/1) 



تعداد ابیات : 17 ...
1 ... ای طایران قدس را عشقت فزوده بال ها ... در حلقه سودای تو روحانیان را حال ها
2 ... در لا احب افلین پاکی ز صورت ها یقین ... در دیده های غیب بین هر دم ز تو تمثال ها
3 ... افلاک از تو سرنگون خاک از تو چون دریای خون ... ماهت نخوانم ای فزون از ماه ها و سال ها
4 ... کوه از غمت بشکافته وان غم به دل درتافته ... یک قطره خونی یافته از فضلت این افضال ها
5 ... ای سروران را تو سند بشمار ما را زان عدد ... دانی سران را هم بود اندر تبع دنبال ها
6 ... سازی ز خاکی سیدی بر وی فرشته حاسدی ... با نقد تو جان کاسدی پامال گشته مال ها
7 ... آن کو تو باشی بال او ای رفعت و اجلال او ... آن کو چنین شد حال او بر روی دارد خال ها
8 ... گیرم که خارم خار بد خار از پی گل می زهد ... صراف زر هم می نهد جو بر سر مثقال ها
9 ... فکری بدست افعال ها خاکی بدست این مال ها ... قالی بدست این حال ها حالی بدست این قال ها
10 ... آغاز عالم غلغله پایان عالم زلزله ... عشقی و شکری با گله آرام با زلزال ها
11 ... توقیع شمس آمد شفق طغرای دولت عشق حق ... فال وصال آرد سبق کان عشق زد این فال ها
12 ... از رحمه للعالمین اقبال درویشان ببین ... چون مه منور خرقه ها چون گل معطر شال ها
13 ... عشق امر کل ما رقعه ای او قلزم و ما جرعه ای ... او صد دلیل آورده و ما کرده استدلال ها
14 ... از عشق گردون متلف بی عشق اختر منخسف ... از عشق گشته دال الف بی عشق الف چون دال ها
15 ... آب حیات آمد سخن کاید ز علم من لدن ... جان را از او خالی مکن تا بردهد اعمال ها
16 ... بر اهل معنی شد سخن اجمال ها تفصیل ها ... بر اهل صورت شد سخن تفصیل ها اجمال ها
17 ... گر شعرها گفتند پر پر به بود دریا ز در ... کز ذوق شعر آخر شتر خوش می کشد ترحال ها

بازگشت

(1/2)


(1/3)



تعداد ابیات : 22 ...
1 ... ای دل چه اندیشیده ای در عذر آن تقصیرها ... زان سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا
2 ... زان سوی او چندان کرم زین سو خلاف و بیش و کم ... زان سوی او چندان نعم زین سوی تو چندین خطا
3 ... زین سوی تو چندین حسد چندین خیال و ظن بد ... زان سوی او چندان کشش چندان چشش چندان عطا
4 ... چندین چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود ... چندین کشش از بهر چه تا دررسی در اولیا
5 ... از بد پشیمان می شوی الله گویان می شوی ... آن دم تو را او می کشد تا وارهاند مر تو را
6 ... از جرم ترسان می شوی وز چاره پرسان می شوی ... آن لحظه ترساننده را با خود نمی بینی چرا
7 ... گر چشم تو بربست او چون مهره ای در دست او ... گاهی بغلطاند چنین گاهی ببازد در هوا
8 ... گاهی نهد در طبع تو سودای سیم و زر و زن ... گاهی نهد در جان تو نور خیال مصطفی
9 ... این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با ناخوشان ... یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب ها
10 ... چندان دعا کن در نهان چندان بنال اندر شبان ... کز گنبد هفت آسمان در گوش تو آید صدا
11 ... بانک شعیب و ناله اش وان اشک همچون ژاله اش ... چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا
12 ... گر مجرمی بخشیدمت وز جرم آمرزیدمت ... فردوس خواهی دادمت خامش رها کن این دعا
13 ... گفتا نه این خواهم نه آن دیدار حق خواهم عیان ... گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا
14 ... گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم ... من در جحیم اولیترم جنت نشاید مر مرا
15 ... جنت مرا بی روی او هم دوزخست و هم عدو ... من سوختم زین رنگ و بو کو فر انوار بقا
16 ... گفتند باری کم گری تا کم نگردد مبصری ... که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا
17 ... گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت ... هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی
18 ... ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن ... تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را

(1/4)

19 ... اندر جهان هر آدمی باشد فدای یار خود ... یار یکی انبان خون یار یکی شمس ضیا
20 ... چون هر کسی درخورد خود یاری گزید از نیک و بد ... ما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بهر لا
21 ... روزی یکی همراه شد با بایزید اندر رهی ... پس بایزیدش گفت چه پیشه گزیدی ای دغا
22 ... گفتا که من خربنده ام پس بایزیدش گفت رو ... یا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا

بازگشت


(1/5)


تعداد ابیات : 5 ...
1 ... ای یوسف خوش نام ما خوش می روی بر بام ما ... ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما
2 ... ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما ... جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما
3 ... ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما ... آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما
4 ... ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما ... پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما
5 ... در گل بمانده پای دل جان می دهم چه جای دل ... وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما

بازگشت



(1/6


تعداد ابیات : 13 ...
1 ... آن شکل بین وان شیوه بین وان قد و خد و دست و پا ... آن رنگ بین وان هنگ بین وان ماه بدر اندر قبا
2 ... از سرو گویم یا چمن از لاله گویم یا سمن ... از شمع گویم یا لگن یا رقص گل پیش صبا
3 ... ای عشق چون آتشکده در نقش و صورت آمده ... بر کاروان دل زده یک دم امان ده یا فتی
4 ... در آتش و در سوز من شب می برم تا روز من ... ای فرخ پیروز من از روی آن شمس الضحی
5 ... بر گرد ماهش می تنم بی لب سلامش می کنم ... خود را زمین برمی زنم زان پیش کو گوید صلا
6 ... گلزار و باغ عالمی چشم و چراغ عالمی ... هم درد و داغ عالمی چون پا نهی اندر جفا
7 ... آیم کنم جان را گرو گویی مده زحمت برو ... خدمت کنم تا واروم گویی که ای ابله بیا
8 ... گشته خیال همنشین با عاشقان آتشین ... غایب مبادا صورتت یک دم ز پیش چشم ما
9 ... ای دل قرار تو چه شد وان کار و بار تو چه شد ... خوابت که می بندد چنین اندر صباح و در مسا
10 ... دل گفت حسن روی او وان نرگس جادوی او ... وان سنبل ابروی او وان لعل شیرین ماجرا
11 ... ای عشق پیش هر کسی نام و لقب داری بسی ... من دوش نام دیگرت کردم که درد بی دوا
12 ... ای رونق جانم ز تو چون چرخ گردانم ز تو ... گندم فرست ای جان که تا خیره نگردد آسیا
13 ... دیگر نخواهم زد نفس این بیت را می گوی و بس ... بگداخت جانم زین هوس ارفق بنا یا ربنا

بازگشت






(1/7)






تعداد ابیات : 9 ...
1 ... بگریز ای میر اجل از ننگ ما از ننگ ما ... زیرا نمی دانی شدن همرنگ ما همرنگ ما
2 ... از حمله های جند او وز زخم های تند او ... سالم نماند یک رگت بر چنگ ما بر چنگ ما
3 ... اول شرابی درکشی سرمست گردی از خوشی ... بیخود شوی آنگه کنی آهنگ ما آهنگ ما
4 ... زین باده می خواهی برو اول تنک چون شیشه شو ... چون شیشه گشتی برشکن بر سنگ ما بر سنگ ما
5 ... هر کان می احمر خورد بابرگ گردد برخورد ... از دل فراخی ها برد دلتنگ ما دلتنگ ما
6 ... بس جره ها در جو زند بس بربط شش تو زند ... بس با شهان پهلو زند سرهنگ ما سرهنگ ما
7 ... ماده است مریخ زمن این جا در این خنجر زدن ... با مقنعه کی تان شدن در جنگ ما در جنگ ما
8 ... گر تیغ خواهی تو ز خور از بدر برسازی سپر ... گر قیصری اندرگذر از زنگ ما از زنگ ما
9 ... اسحاق شو در نحر ما خاموش شو در بحر ما ... تا نشکند کشتی تو در گنگ ما در گنگ ما

بازگشت






(1/8)

SIVAN





تعداد ابیات : 22 ...
1 ... بنشسته ام من بر درت تا بوک برجوشد وفا ... باشد که بگشایی دری گویی که برخیز اندرآ
2 ... غرقست جانم بر درت در بوی مشک و عنبرت ... ای صد هزاران مرحمت بر روی خوبت دایما
3 ... ماییم مست و سرگران فارغ ز کار دیگران ... عالم اگر برهم رود عشق تو را بادا بقا
4 ... عشق تو کف برهم زند صد عالم دیگر کند ... صد قرن نو پیدا شود بیرون ز افلاک و خل
5 ... ای عشق خندان همچو گل وی خوش نظر چون عقل کل ... خورشید را درکش به جل ای شهسوار هل اتی
6 ... امروز ما مهمان تو مست رخ خندان تو ... چون نام رویت می برم دل می رود والله ز جا
7 ... کو بام غیر بام تو کو نام غیر نام تو ... کو جام غیر جام تو ای ساقی شیرین ادا
8 ... گر زنده جانی یابمی من دامنش برتابمی ... ای کاشکی درخوابمی در خواب بنمودی لقا
9 ... ای بر درت خیل و حشم بیرون خرام ای محتشم ... زیرا که سرمست و خوشم زان چشم مست دلربا
10 ... افغان و خون دیده بین صد پیرهن بدریده بین ... خون جگر پیچیده بین بر گردن و روی و قفا
11 ... آن کس که بیند روی تو مجنون نگردد کو بگو ... سنگ و کلوخی باشد او او را چرا خواهم بلا
12 ... رنج و بلایی زین بتر کز تو بود جان بی خبر ... ای شاه و سلطان بشر لا تبل نفسا بالعمی
13 ... جان ها چو سیلابی روان تا ساحل دریای جان ... از آشنایان منقطع با بحر گشته آشنا
14 ... سیلی روان اندر وله سیلی دگر گم کرده ره ... الحمدلله گوید آن وین آه و لا حول و لا
15 ... ای آفتابی آمده بر مفلسان ساقی شده ... بر بندگان خود را زده باری کرم باری عطا
16 ... گل دیده ناگه مر تو را بدریده جان و جامه را ... وان چنگ زار از چنگ تو افکنده سر پیش از حیا
17 ... مقبلترین و نیک پی در برج زهره کیست نی ... زیرا نهد لب بر لبت تا از تو آموزد نوا
18 ... نی ها و خاصه نیشکر بر طمع این بسته کمر ... رقصان شده در نیستان یعنی تعز من تشا

(1/9)

SIVAN

19 ... بد بی تو چنگ و نی حزین برد آن کنار و بوسه این ... دف گفت می زن بر رخم تا روی من یابد بها
20 ... این جان پاره پاره را خوش پاره پاره مست کن ... تا آن چه دوشش فوت شد آن را کند این دم قضا
21 ... حیفست ای شاه مهین هشیار کردن این چنین ... والله نگویم بعد از این هشیار شرحت ای خدا
22 ... یا باده ده حجت مجو یا خود تو برخیز و برو ... یا بنده را با لطف تو شد صوفیانه ماجرا

بازگشت






(1/10)

SIVAN





تعداد ابیات : 8 ...
1 ... جز وی چه باشد کز اجل اندررباید کل ما ... صد جان برافشانم بر او گویم هنییا مرحبا
2 ... رقصان سوی گردون شوم زان جا سوی بی چون شوم ... صبر و قرارم برده ای ای میزبان زودتر بیا
3 ... از مه ستاره می بری تو پاره پاره می بری ... گه شیرخواره می بری گه می کشانی دایه را
4 ... دارم دلی همچون جهان تا می کشد کوه گران ... من که کشم که کی کشم زین کاهدان واخر مرا
5 ... گر موی من چون شیر شد از شوق مردن پیر شد ... من آردم گندم نیم چون آمدم در آسیا
6 ... در آسیا گندم رود کز سنبله زادست او ... زاده مهم نی سنبله در آسیا باشم چرا
7 ... نی نی فتد در آسیا هم نور مه از روزنی ... زان جا به سوی مه رود نی در دکان نانبا
8 ... با عقل خود گر جفتمی من گفتنی ها گفتمی ... خاموش کن تا نشنود این قصه را باد هوا

بازگشت






(1/11)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا ... آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا
2 ... بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان ... دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا
3 ... نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را ... آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا
4 ... ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نان ... برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا
5 ... اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه ... چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا
6 ... رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا ... ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا
7 ... برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا ... تا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا

بازگشت






(1/12)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا ... مهمان صاحب دولتم که دولتش پاینده با
2 ... بر خوان شیران یک شبی بوزینه ای همراه شد ... استیزه رو گر نیستی او از کجا شیر از کجا
3 ... بنگر که از شمشیر شه در قهرمان خون می چکد ... آخر چه گستاخی است این والله خطا والله خطا
4 ... گر طفل شیری پنجه زد بر روی مادر ناگهان ... تو دشمن خود نیستی بر وی منه تو پنجه را
5 ... آن کو ز شیران شیر خورد او شیر باشد نیست مرد ... بسیار نقش آدمی دیدم که بود آن اژدها
6 ... نوح ار چه مردم وار بد طوفان مردم خوار بد ... گر هست آتش ذره ای آن ذره دارد شعله ها
7 ... شمشیرم و خون ریز من هم نرمم و هم تیز من ... همچون جهان فانیم ظاهر خوش و باطن بلا

بازگشت






(1/13)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... ای طوطی عیسی نفس وی بلبل شیرین نوا ... هین زهره را کالیوه کن زان نغمه های جان فزا
2 ... دعوی خوبی کن بیا تا صد عدو و آشنا ... با چهره ای چون زعفران با چشم تر آید گوا
3 ... غم جمله را نالان کند تا مرد و زن افغان کند ... که داد ده ما را ز غم کو گشت در ظلم اژدها
4 ... غم را بدرانی شکم با دورباش زیر و بم ... تا غلغل افتد در عدم از عدل تو ای خوش صدا
5 ... ساقی تو ما را یاد کن صد خیک را پرباد کن ... ارواح را فرهاد کن در عشق آن شیرین لقا
6 ... چون تو سرافیل دلی زنده کن آب و گلی ... دردم ز راه مقبلی در گوش ما نفخه خدا
7 ... ما همچو خرمن ریخته گندم به کاه آمیخته ... هین از نسیم باد جان که را ز گندم کن جدا
8 ... تا غم به سوی غم رود خرم سوی خرم رود ... تا گل به سوی گل رود تا دل برآید بر سما
9 ... این دانه های نازنین محبوس مانده در زمین ... در گوش یک باران خوش موقوف یک باد صبا
10 ... تا کار جان چون زر شود با دلبران هم بر شود ... پا بود اکنون سر شود که بود اکنون کهربا
11 ... خاموش کن آخر دمی دستور بودی گفتمی ... سری که نفکندست کس در گوش اخوان صفا

بازگشت






(1/14)

SIVAN





تعداد ابیات : 5 ...
1 ... ای نوبهار عاشقان داری خبر از یار ما ... ای از تو آبستن چمن و ای از تو خندان باغ ها
2 ... ای بادهای خوش نفس عشاق را فریادرس ... ای پاکتر از جان و جا آخر کجا بودی کجا
3 ... ای فتنه روم و حبش حیران شدم کاین بوی خوش ... پیراهن یوسف بود یا خود روان مصطفی
4 ... ای جویبار راستی از جوی یار ماستی ... بر سینه ها سیناستی بر جان هایی جان فزا
5 ... ای قیل و ای قال تو خوش و ای جمله اشکال تو خوش ... ماه تو خوش سال تو خوش ای سال و مه چاکر تو را

بازگشت






(1/15)

SIVAN





تعداد ابیات : 15 ...
1 ... ای باد بی آرام ما با گل بگو پیغام ما ... کای گل گریز اندر شکر چون گشتی از گلشن جدا
2 ... ای گل ز اصل شکری تو با شکر لایقتری ... شکر خوش و گل هم خوش و از هر دو شیرینتر وفا
3 ... رخ بر رخ شکر بنه لذت بگیر و بو بده ... در دولت شکر بجه از تلخی جور فنا
4 ... اکنون که گشتی گلشکر قوت دلی نور نظر ... از گل برآ بر دل گذر آن از کجا این از کجا
5 ... با خار بودی همنشین چون عقل با جانی قرین ... بر آسمان رو از زمین منزل به منزل تا لقا
6 ... در سر خلقان می روی در راه پنهان می روی ... بستان به بستان می روی آن جا که خیزد نقش ها
7 ... ای گل تو مرغ نادری برعکس مرغان می پری ... کامد پیامت زان سری پرها بنه بی پر بیا
8 ... ای گل تو این ها دیده ای زان بر جهان خندیده ای ... زان جامه ها بدریده ای ای کربز لعلین قبا
9 ... گل های پار از آسمان نعره زنان در گلستان ... کای هر که خواهد نردبان تا جان سپارد در بلا
10 ... هین از ترشح زین طبق بگذر تو بی ره چون عرق ... از شیشه گلابگر چون روح از آن جام سما
11 ... ای مقبل و میمون شما با چهره گلگون شما ... بودیم ما همچون شما ما روح گشتیم الصلا
12 ... از گلشکر مقصود ما لطف حقست و بود ما ... ای بود ما آهن صفت وی لطف حق آهن ربا
13 ... آهن خرد آیینه گر بر وی نهد زخم شرر ... ما را نمی خواهد مگر خواهم شما را بی شما
14 ... هان ای دل مشکین سخن پایان ندارد این سخن ... با کس نیارم گفت من آن ها که می گویی مرا
15 ... ای شمس تبریزی بگو سر شهان شاه خو ... بی حرف و صوت و رنگ و بو بی شمس کی تابد ضیا

بازگشت






(1/16)

SIVAN





تعداد ابیات : 12 ...
1 ... ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شما ... افتاده در غرقابه ای تا خود که داند آشنا
2 ... گر سیل عالم پر شود هر موج چون اشتر شود ... مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا
3 ... ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموخته ... زان سان که ماهی را بود دریا و طوفان جان فزا
4 ... ای شیخ ما را فوطه ده وی آب ما را غوطه ده ... ای موسی عمران بیا بر آب دریا زن عصا
5 ... این باد اندر هر سری سودای دیگر می پزد ... سودای آن ساقی مرا باقی همه آن شما
6 ... دیروز مستان را به ره بربود آن ساقی کله ... امروز می در می دهد تا برکند از ما قبا
7 ... ای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پری ... خوش خوش کشانم می بری آخر نگویی تا کجا
8 ... هر جا روی تو با منی ای هر دو چشم و روشنی ... خواهی سوی مستیم کش خواهی ببر سوی فنا
9 ... عالم چو کوه طور دان ما همچو موسی طالبان ... هر دم تجلی می رسد برمی شکافد کوه را
10 ... یک پاره اخضر می شود یک پاره عبهر می شود ... یک پاره گوهر می شود یک پاره لعل و کهربا
11 ... ای طالب دیدار او بنگر در این کهسار او ... ای که چه باد خورده ای ما مست گشتیم از صدا
12 ... ای باغبان ای باغبان در ما چه درپیچیده ای ... گر برده ایم انگور تو تو برده ای انبان ما

بازگشت






(1/17)

SIVAN





تعداد ابیات : 13 ...
1 ... ای نوش کرده نیش را بی خویش کن باخویش را ... باخویش کن بی خویش را چیزی بده درویش را
2 ... تشریف ده عشاق را پرنور کن آفاق را ... بر زهر زن تریاق را چیزی بده درویش را
3 ... با روی همچون ماه خود با لطف مسکین خواه خود ... ما را تو کن همراه خود چیزی بده درویش را
4 ... چون جلوه مه می کنی وز عشق آگه می کنی ... با ما چه همره می کنی چیزی بده درویش را
5 ... درویش را چه بود نشان جان و زبان درفشان ... نی دلق صدپاره کشان چیزی بده درویش را
6 ... هم آدم و آن دم تویی هم عیسی و مریم تویی ... هم راز و هم محرم تویی چیزی بده درویش را
7 ... تلخ از تو شیرین می شود کفر از تو چون دین می شود ... خار از تو نسرین می شود چیزی بده درویش را
8 ... جان من و جانان من کفر من و ایمان من ... سلطان سلطانان من چیزی بده درویش را
9 ... ای تن پرست بوالحزن در تن مپیچ و جان مکن ... منگر به تن بنگر به من چیزی بده درویش را
10 ... امروز ای شمع آن کنم بر نور تو جولان کنم ... بر عشق جان افشان کنم چیزی بده درویش را
11 ... امروز گویم چون کنم یک باره دل را خون کنم ... وین کار را یک سون کنم چیزی بده درویش را
12 ... تو عیب ما را کیستی تو مار یا ماهیستی ... خود را بگو تو چیستی چیزی بده درویش را
13 ... جان را درافکن در عدم زیرا نشاید ای صنم ... تو محتشم او محتشم چیزی بده درویش را

بازگشت






(1/18)

SIVAN





تعداد ابیات : 13 ...
1 ... ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا ... ای عیسی پنهان شده بر طارم مینا بیا
2 ... از هجر روزم قیر شد دل چون کمان بد تیر شد ... یعقوب مسکین پیر شد ای یوسف برنا بیا
3 ... ای موسی عمران که در سینه چه سیناهاستت ... گاوی خدایی می کند از سینه سینا بیا
4 ... رخ زعفران رنگ آمدم خم داده چون چنگ آمدم ... در گور تن تنگ آمدم ای جان باپهنا بیا
5 ... چشم محمد با نمت واشوق گفته در غمت ... زان طره ای اندرهمت ای سر ارسلنا بیا
6 ... خورشید پیشت چون شفق ای برده از شاهان سبق ... ای دیده بینا به حق وی سینه دانا بیا
7 ... ای جان تو و جان ها چو تن بی جان چه ارزد خود بدن ... دل داده ام دیر است من تا جان دهم جانا بیا
8 ... تا برده ای دل را گرو شد کشت جانم در درو ... اول تو ای دردا برو و آخر تو درمانا بیا
9 ... ای تو دوا و چاره ام نور دل صدپاره ام ... اندر دل بیچاره ام چون غیر تو شد لا بیا
10 ... نشناختم قدر تو من تا چرخ می گوید ز فن ... دی بر دلش تیری بزن دی بر سرش خارا بیا
11 ... ای قاب قوس مرتبت وان دولت بامکرمت ... کس نیست شاها محرمت در قرب او ادنی بیا
12 ... ای خسرو مه وش بیا ای خوشتر از صد خوش بیا ... ای آب و ای آتش بیا ای در و ای دریا بیا
13 ... مخدوم جانم شمس دین از جاهت ای روح الامین ... تبریز چون عرش مکین از مسجد اقصی بیا

بازگشت






(1/19)

SIVAN





تعداد ابیات : 9 ...
1 ... آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلا ... جان گفت ای نادی خوش اهلا و سهلا مرحبا
2 ... سمعا و طاعه ای ندا هر دم دو صد جانت فدا ... یک بار دیگر بانگ زن تا برپرم بر هل اتی
3 ... ای نادره مهمان ما بردی قرار از جان ما ... آخر کجا می خوانیم گفتا برون از جان و جا
4 ... از پای این زندانیان بیرون کنم بند گران ... بر چرخ بنهم نردبان تا جان برآید بر علا
5 ... تو جان جان افزاستی آخر ز شهر ماستی ... دل بر غریبی می نهی این کی بود شرط وفا
6 ... آوارگی نوشت شده خانه فراموشت شده ... آن گنده پیر کابلی صد سحر کردت از دغا
7 ... این قافله بر قافله پویان سوی آن مرحله ... چون برنمی گردد سرت چون دل نمی جوشد تو را
8 ... بانگ شتربان و جرس می نشنود از پیش و پس ... ای بس رفیق و همنفس آن جا نشسته گوش ما
9 ... خلقی نشسته گوش ما مست و خوش و بی هوش ما ... نعره زنان در گوش ما که سوی شاه آ ای گدا

بازگشت






(1/20)

SIVAN





تعداد ابیات : 10 ...
1 ... ای یوسف خوش نام ما خوش می روی بر بام ما ... انا فتحنا الصلا بازآ ز بام از در درآ
2 ... ای بحر پرمرجان من والله سبک شد جان من ... این جان سرگردان من از گردش این آسیا
3 ... ای ساربان با قافله مگذر مرو زین مرحله ... اشتر بخوابان هین هله نه از بهر من بهر خدا
4 ... نی نی برو مجنون برو خوش در میان خون برو ... از چون مگو بی چون برو زیرا که جان را نیست جا
5 ... گر قالبت در خاک شد جان تو بر افلاک شد ... گر خرقه تو چاک شد جان تو را نبود فنا
6 ... از سر دل بیرون نه ای بنمای رو کایینه ای ... چون عشق را سرفتنه ای پیش تو آید فتنه ها
7 ... گویی مرا چون می روی گستاخ و افزون می روی ... بنگر که در خون می روی آخر نگویی تا کجا
8 ... گفتم کز آتش های دل بر روی مفرش های دل ... می غلط در سودای دل تا بحر یفعل ما یشا
9 ... هر دم رسولی می رسد جان را گریبان می کشد ... بر دل خیالی می دود یعنی به اصل خود بیا
10 ... دل از جهان رنگ و بو گشته گریزان سو به سو ... نعره زنان کان اصل کو جامه دران اندر وفا

بازگشت






(1/21)

SIVAN





تعداد ابیات : 5 ...
1 ... امروز دیدم یار را آن رونق هر کار را ... می شد روان بر آسمان همچون روان مصطفی
2 ... خورشید از رویش خجل گردون مشبک همچو دل ... از تابش او آب و گل افزون ز آتش در ضیا
3 ... گفتم که بنما نردبان تا برروم بر آسمان ... گفتا سر تو نردبان سر را درآور زیر پا
4 ... چون پای خود بر سر نهی پا بر سر اختر نهی ... چون تو هوا را بشکنی پا بر هوا نه هین بیا
5 ... بر آسمان و بر هوا صد رد پدید آید تو را ... بر آسمان پران شوی هر صبحدم همچون دعا

بازگشت






(1/22)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... چندانک خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را ... می دان که دود گولخن هرگز نیاید بر سما
2 ... ور خود برآید بر سما کی تیره گردد آسمان ... کز دود آورد آسمان چندان لطیفی و ضیا
3 ... خود را مرنجان ای پدر سر را مکوب اندر حجر ... با نقش گرمابه مکن این جمله چالیش و غزا
4 ... گر تو کنی بر مه تفو بر روی تو بازآید آن ... ور دامن او را کشی هم بر تو تنگ آید قبا
5 ... پیش از تو خامان دگر در جوش این دیگ جهان ... بس برطپیدند و نشد درمان نبود الا رضا
6 ... بگرفت دم مار را یک خارپشت اندر دهن ... سر درکشید و گرد شد مانند گویی آن دغا
7 ... آن مار ابله خویش را بر خار می زد دم به دم ... سوراخ سوراخ آمد او از خود زدن بر خارها
8 ... بی صبر بود و بی حیل خود را بکشت او از عجل ... گر صبر کردی یک زمان رستی از او آن بدلقا
9 ... بر خارپشت هر بلا خود را مزن تو هم هلا ... ساکن نشین وین ورد خوان جاء القضا ضاق الفضا
10 ... فرمود رب العالمین با صابرانم همنشین ... ای همنشین صابران افرغ علینا صبرنا
11 ... رفتم به وادی دگر باقی تو فرما ای پدر ... مر صابران را می رسان هر دم سلامی نو ز ما

بازگشت






(1/23)

SIVAN





تعداد ابیات : 18 ...
1 ... جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را ... از زعفران روی من رو می بگردانی چرا
2 ... یا این دل خون خواره را لطف و مراعاتی بکن ... یا قوت صبرش بده در یفعل الله ما یشا
3 ... این دو ره آمد در روش یا صبر یا شکر نعم ... بی شمع روی تو نتان دیدن مر این دو راه را
4 ... هر گه بگردانی تو رو آبی ندارد هیچ جو ... کی ذره ها پیدا شود بی شعشعه شمس الضحی
5 ... بی باده تو کی فتد در مغز نغزان مستی یی ... بی عصمت تو کی رود شیطان بلا حول و لا
6 ... نی قرص سازد قرصی یی مطبوخ هم مطبوخیی ... تا درنیندازی کفی ز اهلیله خود در دوا
7 ... امرت نغرد کی رود خورشید در برج اسد ... بی تو کجا جنبد رگی در دست و پای پارسا
8 ... در مرگ هشیاری نهی در خواب بیداری نهی ... در سنگ سقایی نهی در برق میرنده وفا
9 ... سیل سیاه شب برد هر جا که عقلست و خرد ... زان سیلشان کی واخرد جز مشتری هل اتی
10 ... ای جان جان جزو و کل وی حله بخش باغ و گل ... وی کوفته هر سو دهل کای جان حیران الصلا
11 ... هر کس فریباند مرا تا عشر بستاند مرا ... آن کم دهد فهم بیا گوید که پیش من بیا
12 ... زان سو که فهمت می رسد باید که فهم آن سو رود ... آن کت دهد طال بقا او را سزد طال بقا
13 ... هم او که دلتنگت کند سرسبز و گلرنگت کند ... هم اوت آرد در دعا هم او دهد مزد دعا
14 ... هم ری و بی و نون را کردست مقرون با الف ... در باد دم اندر دهن تا خوش بگویی ربنا
15 ... لبیک لبیک ای کرم سودای تست اندر سرم ... ز آب تو چرخی می زنم مانند چرخ آسیا
16 ... هرگز نداند آسیا مقصود گردش های خود ... کاستون قوت ماست او یا کسب و کار نانبا
17 ... آبیش گردان می کند او نیز چرخی می زند ... حق آب را بسته کند او هم نمی جنبد ز جا
18 ... خامش که این گفتار ما می پرد از اسرار ما ... تا گوید او که گفت او هرگز بننماید قفا

بازگشت

(1/24)

SIVAN






(1/25)

SIVAN





تعداد ابیات : 13 ...
1 ... چندان بنالم ناله ها چندان برآرم رنگ ها ... تا برکنم از آینه هر منکری من زنگ ها
2 ... بر مرکب عشق تو دل می راند و این مرکبش ... در هر قدم می بگذرد زان سوی جان فرسنگ ها
3 ... بنما تو لعل روشنت بر کوری هر ظلمتی ... تا بر سر سنگین دلان از عرش بارد سنگ ها
4 ... با این چنین تابانیت دانی چرا منکر شدند ... کاین دولت و اقبال را باشد از ایشان ننگ ها
5 ... گر نی که کورندی چنین آخر بدیدندی چنان ... آن سو هزاران جان ز مه چون اختران آونگ ها
6 ... چون از نشاط نور تو کوران همی بینا شوند ... تا از خوشی راه تو رهوار گردد لنگ ها
7 ... اما چو اندر راه تو ناگاه بیخود می شود ... هر عقل زیرا رسته شد در سبزه زارت بنگ ها
8 ... زین رو همی بینم کسان نالان چو نی وز دل تهی ... زین رو دو صد سرو روان خم شد ز غم چون چنگ ها
9 ... زین رو هزاران کاروان بشکسته شد از ره روان ... زین ره بسی کشتی پر بشکسته شد بر گنگ ها
10 ... اشکستگان را جان ها بستست بر اومید تو ... تا دانش بی حد تو پیدا کند فرهنگ ها
11 ... تا قهر را برهم زند آن لطف اندر لطف تو ... تا صلح گیرد هر طرف تا محو گردد جنگ ها
12 ... تا جستنی نوعی دگر ره رفتنی طرزی دگر ... پیدا شود در هر جگر در سلسله آهنگ ها
13 ... وز دعوت جذب خوشی آن شمس تبریزی شود ... هر ذره انگیزنده ای هر موی چون سرهنگ ها

بازگشت






(1/26)

SIVAN





تعداد ابیات : 22 ...
1 ... چون خون نخسپد خسروا چشمم کجا خسپد مها ... کز چشم من دریای خون جوشان شد از جور و جفا
2 ... گر لب فروبندم کنون جانم به جوش آید درون ... ور بر سرش آبی زنم بر سر زند او جوش را
3 ... معذور دارم خلق را گر منکرند از عشق ما ... اه لیک خود معذور را کی باشد اقبال و سنا
4 ... از جوش خون نطقی به فم آن نطق آمد در قلم ... شد حرف ها چون مور هم سوی سلیمان لابه را
5 ... کای شه سلیمان لطف وی لطف را از تو شرف ... در تو را جان ها صدف باغ تو را جان ها گیا
6 ... ما مور بیچاره شده وز خرمن آواره شده ... در سیر سیاره شده هم تو برس فریاد ما
7 ... ما بنده خاک کفت چون چاکران اندر صفت ... ما دیدبان آن صفت با این همه عیب عما
8 ... تو یاد کن الطاف خود در سابق الله الصمد ... در حق هر بدکار بد هم مجرم هر دو سرا
9 ... تو صدقه کن ای محتشم بر دل که دیدت ای صنم ... در غیر تو چون بنگرم اندر زمین یا در سما
10 ... آن آب حیوان صفا هم در گلو گیرد ورا ... کو خورده باشد باده ها زان خسرو میمون لقا
11 ... ای آفتاب اندر نظر تاریک و دلگیر و شرر ... آن را که دید او آن قمر در خوبی و حسن و بها
12 ... ای جان شیرین تلخ وش بر عاشقان هجر کش ... در فرقت آن شاه خوش بی کبر با صد کبریا
13 ... ای جان سخن کوتاه کن یا این سخن در راه کن ... در راه شاهنشاه کن در سوی تبریز صفا
14 ... ای تن چو سگ کاهل مشو افتاده عوعو بس معو ... تو بازگرد از خویش و رو سوی شهنشاه بقا
15 ... ای صد بقا خاک کفش آن صد شهنشه در صفش ... گشته رهی صد آصفش واله سلیمان در ولا
16 ... وانگه سلیمان زان ولا لرزان ز مکر ابتلا ... از ترس کو را آن علا کمتر شود از رشک ها
17 ... ناگه قضا را شیطنت از جام عز و سلطنت ... بربوده از وی مکرمت کرده به ملکش اقتضا
18 ... چون یک دمی آن شاه فرد تدبیر ملک خویش کرد ... دیو و پری را پای مرد ترتیب کرد آن پادشا

(1/27)

SIVAN

19 ... تا باز از آن عاقل شده دید از هوا غافل شده ... زان باغ ها آفل شده بی بر شده هم بی نوا
20 ... زد تیغ قهر و قاهری بر گردن دیو و پری ... کو را ز عشق آن سری مشغول کردند از قضا
21 ... زود اندرآمد لطف شه مخدوم شمس الدین چو مه ... در منع او گفتا که نه عالم مسوز ای مجتبا
22 ... از شه چو دید او مژده ای آورد در حین سجده ای ... تبریز را از وعده ای کارزد به این هر دو سرا

بازگشت






(1/28)

SIVAN





تعداد ابیات : 19 ...
1 ... چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را ... خون بارد این چشمان که تا بینم من آن گلزار را
2 ... خورشید چون افروزدم تا هجر کمتر سوزدم ... دل حیلتی آموزدم کز سر بگیرم کار را
3 ... ای عقل کل ذوفنون تعلیم فرما یک فسون ... کز وی بخیزد در درون رحمی نگارین یار را
4 ... چون نور آن شمع چگل می درنیابد جان و دل ... کی داند آخر آب و گل دلخواه آن عیار را
5 ... جبریل با لطف و رشد عجل سمین را چون چشد ... این دام و دانه کی کشد عنقای خوش منقار را
6 ... عنقا که یابد دام کس در پیش آن عنقامگس ... ای عنکبوت عقل بس تا کی تنی این تار را
7 ... کو آن مسیح خوش دمی بی واسطه مریم یمی ... کز وی دل ترسا همی پاره کند زنار را
8 ... دجال غم چون آتشی گسترد ز آتش مفرشی ... کو عیسی خنجرکشی دجال بدکردار را
9 ... تن را سلامت ها ز تو جان را قیامت ها ز تو ... عیسی علامت ها ز تو وصل قیامت وار را
10 ... ساغر ز غم در سر فتد چون سنگ در ساغر فتد ... آتش به خار اندرفتد چون گل نباشد خار را
11 ... ماندم ز عذرا وامقی چون من نبودم لایقی ... لیکن خمار عاشقی در سر دل خمار را
12 ... شطرنج دولت شاه را صد جان به خرجش راه را ... صد که حمایل کاه را صد درد دردی خوار را
13 ... بینم به شه واصل شده می از خودی فاصل شده ... وز شاه جان حاصل شده جان ها در او دیوار را
14 ... باشد که آن شاه حرون زان لطف از حدها برون ... منسوخ گرداند کنون آن رسم استغفار را
15 ... جانی که رو این سو کند با بایزید او خو کند ... یا در سنایی رو کند یا بو دهد عطار را
16 ... مخدوم جان کز جام او سرمست شد ایام او ... گاهی که گویی نام او لازم شمر تکرار را
17 ... عالی خداوند شمس دین تبریز از او جان زمین ... پرنور چون عرش مکین کو رشک شد انوار را
18 ... ای صد هزاران آفرین بر ساعت فرخترین ... کان ناطق روح الامین بگشاید آن اسرار را

(1/29)

SIVAN

19 ... در پاکی بی مهر و کین در بزم عشق او نشین ... در پرده منکر ببین آن پرده صدمسمار را

بازگشت






(1/30)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... من دی نگفتم مر تو را کای بی نظیر خوش لقا ... ای قد مه از رشک تو چون آسمان گشته دوتا
2 ... امروز صد چندان شدی حاجب بدی سلطان شدی ... هم یوسف کنعان شدی هم فر نور مصطفی
3 ... امشب ستایمت ای پری فردا ز گفتن بگذری ... فردا زمین و آسمان در شرح تو باشد فنا
4 ... امشب غنیمت دارمت باشم غلام و چاکرت ... فردا ملک بی هش شود هم عرش بشکافد قبا
5 ... ناگه برآید صرصری نی بام ماند نه دری ... زین پشگان پر کی زند چونک ندارد پیل پا
6 ... باز از میان صرصرش درتابد آن حسن و فرش ... هر ذره ای خندان شود در فر آن شمس الضحی
7 ... تعلیم گیرد ذره ها زان آفتاب خوش لقا ... صد ذرگی دلربا کان ها نبودش ز ابتدا

بازگشت






(1/31)

SIVAN





تعداد ابیات : 10 ...
1 ... هر لحظه وحی آسمان آید به سر جان ها ... کاخر چو دردی بر زمین تا چند می باشی برآ
2 ... هر کز گران جانان بود چون درد در پایان بود ... آنگه رود بالای خم کان درد او یابد صفا
3 ... گل را مجنبان هر دمی تا آب تو صافی شود ... تا درد تو روشن شود تا درد تو گردد دوا
4 ... جانیست چون شعله ولی دودش ز نورش بیشتر ... چون دود از حد بگذرد در خانه ننماید ضیا
5 ... گر دود را کمتر کنی از نور شعله برخوری ... از نور تو روشن شود هم این سرا هم آن سرا
6 ... در آب تیره بنگری نی ماه بینی نی فلک ... خورشید و مه پنهان شود چون تیرگی گیرد هوا
7 ... باد شمالی می وزد کز وی هوا صافی شود ... وز بهر این صیقل سحر در می دمد باد صبا
8 ... باد نفس مر سینه را ز اندوه صیقل می زند ... گر یک نفس گیرد نفس مر نفس را آید فنا
9 ... جان غریب اندر جهان مشتاق شهر لامکان ... نفس بهیمی در چرا چندین چرا باشد چرا
10 ... ای جان پاک خوش گهر تا چند باشی در سفر ... تو باز شاهی بازپر سوی صفیر پادشا

بازگشت






(1/32)

SIVAN





تعداد ابیات : 45 ...
1 ... آن خواجه را در کوی ما در گل فرورفتست پا ... با تو بگویم حال او برخوان اذا جاء القضا
2 ... جباروار و زفت او دامن کشان می رفت او ... تسخرکنان بر عاشقان بازیچه دیده عشق را
3 ... بس مرغ پران بر هوا از دام ها فرد و جدا ... می آید از قبضه قضا بر پر او تیر بلا
4 ... ای خواجه سرمستک شدی بر عاشقان خنبک زدی ... مست خداوندی خود کشتی گرفتی با خدا
5 ... بر آسمان ها برده سر وز سرنبشت او بی خبر ... همیان او پرسیم و زر گوشش پر از طال بقا
6 ... از بوسه ها بر دست او وز سجده ها بر پای او ... وز لورکند شاعران وز دمدمه هر ژاژخا
7 ... باشد کرم را آفتی کان کبر آرد در فتی ... از وهم بیمارش کند در چاپلوسی هر گدا
8 ... بدهد درم ها در کرم او نافریدست آن درم ... از مال و ملک دیگری مردی کجا باشد سخا
9 ... فرعون و شدادی شده خیکی پر از بادی شده ... موری بده ماری شده وان مار گشته اژدها
10 ... عشق از سر قدوسیی همچون عصای موسیی ... کو اژدها را می خورد چون افکند موسی عصا
11 ... بر خواجه روی زمین بگشاد از گردون کمین ... تیری زدش کز زخم او همچون کمانی شد دوتا
12 ... در رو فتاد او آن زمان از ضربت زخم گران ... خرخرکنان چون صرعیان در غرغره مرگ و فنا
13 ... رسوا شده عریان شده دشمن بر او گریان شده ... خویشان او نوحه کنان بر وی چو اصحاب عزا
14 ... فرعون و نمرودی بده انی انا الله می زده ... اشکسته گردن آمده در یارب و در ربنا
15 ... او زعفرانی کرده رو زخمی نه بر اندام او ... جز غمزه غمازه ای شکرلبی شیرین لقا
16 ... تیرش عجبتر یا کمان چشمش تهیتر یا دهان ... او بی وفاتر یا جهان او محتجبتر یا هما
17 ... اکنون بگویم سر جان در امتحان عاشقان ... از قفل و زنجیر نهان هین گوش ها را برگشا
18 ... کی برگشایی گوش را کو گوش مر مدهوش را ... مخلص نباشد هوش را جز یفعل الله ما یشا

(1/33)

SIVAN

19 ... این خواجه باخرخشه شد پرشکسته چون پشه ... نالان ز عشق عایشه کابیض عینی من بکا
20 ... انا هلکنا بعدکم یا ویلنا من بعدکم ... مقت الحیوه فقدکم عودوا الینا بالرضا
21 ... العقل فیکم مرتهن هل من صدا یشفی الحزن ... و القلب منکم ممتحن فی وسط نیران النوی
22 ... ای خواجه با دست و پا پایت شکستست از قضا ... دل ها شکستی تو بسی بر پای تو آمد جزا
23 ... این از عنایت ها شمر کز کوی عشق آمد ضرر ... عشق مجازی را گذر بر عشق حقست انتها
24 ... غازی به دست پور خود شمشیر چوبین می دهد ... تا او در آن استا شود شمشیر گیرد در غزا
25 ... عشقی که بر انسان بود شمشیر چوبین آن بود ... آن عشق با رحمان شود چون آخر آید ابتلا
26 ... عشق زلیخا ابتدا بر یوسف آمد سال ها ... شد آخر آن عشق خدا می کرد بر یوسف قفا
27 ... بگریخت او یوسف پیش زد دست در پیراهنش ... بدریده شد از جذب او برعکس حال ابتدا
28 ... گفتش قصاص پیرهن بردم ز تو امروز من ... گفتا بسی زین ها کند تقلیب عشق کبریا
29 ... مطلوب را طالب کند مغلوب را غالب کند ... ای بس دعاگو را که حق کرد از کرم قبله دعا
30 ... باریک شد این جا سخن دم می نگنجد در دهن ... من مغلطه خواهم زدن این جا روا باشد دغا
31 ... او می زند من کیستم من صورتم خاکیستم ... رمال بر خاکی زند نقش صوابی یا خطا
32 ... این را رها کن خواجه را بنگر که می گوید مرا ... عشق آتش اندر ریش زد ما را رها کردی چرا
33 ... ای خواجه صاحب قدم گر رفتم اینک آمدم ... تا من در این آخرزمان حال تو گویم برملا
34 ... آخر چه گوید غره ای جز ز آفتابی ذره ای ... از بحر قلزم قطره ای زین بی نهایت ماجرا
35 ... چون قطره ای بنمایدت باقیش معلوم آیدت ... ز انبار کف گندمی عرضه کنند اندر شرا
36 ... کفی چو دیدی باقیش نادیده خود می دانیش ... دانیش و دانی چون شود چون بازگردد ز آسیا
37 ... هستی تو انبار کهن دستی در این انبار کن ... بنگر چگونه گندمی وانگه به طاحون بر هلا
38 ... هست آن جهان چون آسیا هست آن جهان چون خرمنی ... آن جا همین خواهی بدن گر گندمی گر لوبیا

(1/34)

SIVAN

39 ... رو ترک این گو ای مصر آن خواجه را بین منتظر ... کو نیم کاره می کند تعجیل می گوید صلا
40 ... ای خواجه تو چونی بگو خسته در این پرفتنه کو ... در خاک و خون افتاده ای بیچاره وار و مبتلا
41 ... گفت الغیاث ای مسلمین دل ها نگهدارید هین ... شد ریخته خود خون من تا این نباشد بر شما
42 ... من عاشقان را در تبش بسیار کردم سرزنش ... با سینه پرغل و غش بسیار گفتم ناسزا
43 ... ویل لکل همزه بهر زبان بد بود ... هماز را لماز را جز چاشنی نبود دوا
44 ... کی آن دهان مردم است سوراخ مار و کژدم است ... کهگل در آن سوراخ زن کزدم منه بر اقربا
45 ... در عشق ترک کام کن ترک حبوب و دام کن ... مر سنگ را زر نام کن شکر لقب نه بر جفا

بازگشت






(1/35)

SIVAN





تعداد ابیات : 21 ...
1 ... ای شاه جسم و جان ما خندان کن دندان ما ... سرمه کش چشمان ما ای چشم جان را توتیا
2 ... ای مه ز اجلالت خجل عشقت ز خون ما بحل ... چون دیدمت می گفت دل جاء القضا جاء القضا
3 ... ما گوی سرگردان تو اندر خم چوگان تو ... گه خوانیش سوی طرب گه رانیش سوی بلا
4 ... گه جانب خوابش کشی گه سوی اسبابش کشی ... گه جانب شهر بقا گه جانب دشت فنا
5 ... گه شکر آن مولی کند گه آه واویلی کند ... گه خدمت لیلی کند گه مست و مجنون خدا
6 ... جان را تو پیدا کرده ای مجنون و شیدا کرده ای ... گه عاشق کنج خلا گه عاشق رو و ریا
7 ... گه قصد تاج زر کند گه خاک ها بر سر کند ... گه خویش را قیصر کند گه دلق پوشد چون گدا
8 ... طرفه درخت آمد کز او گه سیب روید گه کدو ... گه زهر روید گه شکر گه درد روید گه دوا
9 ... جویی عجایب کاندرون گه آب رانی گاه خون ... گه باده های لعل گون گه شیر و گه شهد شفا
10 ... گه علم بر دل برتند گه دانش از دل برکند ... گه فضل ها حاصل کند گه جمله را روبد بلا
11 ... روزی محمدبک شود روزی پلنگ و سگ شود ... گه دشمن بدرگ شود گه والدین و اقربا
12 ... گه خار گردد گاه گل گه سرکه گردد گاه مل ... گاهی دهلزن گه دهل تا می خورد زخم عصا
13 ... گه عاشق این پنج و شش گه طالب جان های خوش ... این سوش کش آن سوش کش چون اشتری گم کرده جا
14 ... گاهی چو چه کن پست رو مانند قارون سوی گو ... گه چون مسیح و کشت نو بالاروان سوی علا
15 ... تا فضل تو راهش دهد وز شید و تلوین وارهد ... شیاد ما شیدا شود یک رنگ چون شمس الضحی
16 ... چون ماهیان بحرش سکن بحرش بود باغ و وطن ... بحرش بود گور و کفن جز بحر را داند وبا
17 ... زین رنگ ها مفرد شود در خنب عیسی دررود ... در صبغه الله رو نهد تا یفعل الله ما یشا
18 ... رست از وقاحت وز حیا وز دور وز نقلان جا ... رست از برو رست از بیا چون سنگ زیر آسیا

(1/36)

SIVAN

19 ... انا فتحنا بابکم لا تهجروا اصحابکم ... نلحق بکم اعقابکم هذا مکافات الولا
20 ... انا شددنا جنبکم انا غفرنا ذنبکم ... مما شکرتم ربکم و الشکر جرار الرضا
21 ... مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن ... باب البیان مغلق قل صمتنا اولی بنا

بازگشت






(1/37)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... ای از ورای پرده ها تاب تو تابستان ما ... ما را چو تابستان ببر دل گرم تا بستان ما
2 ... ای چشم جان را توتیا آخر کجا رفتی بیا ... تا آب رحمت برزند از صحن آتشدان ما
3 ... تا سبزه گردد شوره ها تا روضه گردد گورها ... انگور گردد غوره ها تا پخته گردد نان ما
4 ... ای آفتاب جان و دل ای آفتاب از تو خجل ... آخر ببین کاین آب و گل چون بست گرد جان ما
5 ... شد خارها گلزارها از عشق رویت بارها ... تا صد هزار اقرارها افکند در ایمان ما
6 ... ای صورت عشق ابد خوش رو نمودی در جسد ... تا ره بری سوی احد جان را از این زندان ما
7 ... در دود غم بگشا طرب روزی نما از عین شب ... روزی غریب و بوالعجب ای صبح نورافشان ما
8 ... گوهر کنی خرمهره را زهره بدری زهره را ... سلطان کنی بی بهره را شاباش ای سلطان ما
9 ... کو دیده ها درخورد تو تا دررسد در گرد تو ... کو گوش هوش آورد تو تا بشنود برهان ما
10 ... چون دل شود احسان شمر در شکر آن شاخ شکر ... نعره برآرد چاشنی از بیخ هر دندان ما
11 ... آمد ز جان بانگ دهل تا جزوها آید به کل ... ریحان به ریحان گل به گل از حبس خارستان ما

بازگشت






(1/38)

SIVAN





تعداد ابیات : 9 ...
1 ... ای فصل باباران ما برریز بر یاران ما ... چون اشک غمخواران ما در هجر دلداران ما
2 ... ای چشم ابر این اشک ها می ریز همچون مشک ها ... زیرا که داری رشک ها بر ماه رخساران ما
3 ... این ابر را گریان نگر وان باغ را خندان نگر ... کز لابه و گریه پدر رستند بیماران ما
4 ... ابر گران چون داد حق از بهر لب خشکان ما ... رطل گران هم حق دهد بهر سبکساران ما
5 ... بر خاک و دشت بی نوا گوهرفشان کرد آسمان ... زین بی نوایی می کشند از عشق طراران ما
6 ... این ابر چون یعقوب من وان گل چو یوسف در چمن ... بشکفته روی یوسفان از اشک افشاران ما
7 ... یک قطره اش گوهر شود یک قطره اش عبهر شود ... وز مال و نعمت پر شود کف های کف خاران ما
8 ... باغ و گلستان ملی اشکوفه می کردند دی ... زیرا که بر ریق از پگه خوردند خماران ما
9 ... بربند لب همچون صدف مستی میا در پیش صف ... تا بازآیند این طرف از غیب هشیاران ما

بازگشت






(1/39)

SIVAN





تعداد ابیات : 14 ...
1 ... بادا مبارک در جهان سور و عروسی های ما ... سور و عروسی را خدا ببرید بر بالای ما
2 ... زهره قرین شد با قمر طوطی قرین شد با شکر ... هر شب عروسیی دگر از شاه خوش سیمای ما
3 ... ان القلوب فرجت ان النفوس زوجت ... ان الهموم اخرجت در دولت مولای ما
4 ... بسم الله امشب بر نوی سوی عروسی می روی ... داماد خوبان می شوی ای خوب شهرآرای ما
5 ... خوش می روی در کوی ما خوش می خرامی سوی ما ... خوش می جهی در جوی ما ای جوی و ای جویای ما
6 ... خوش می روی بر رای ما خوش می گشایی پای ما ... خوش می بری کف های ما ای یوسف زیبای ما
7 ... از تو جفا کردن روا وز ما وفا جستن خطا ... پای تصرف را بنه بر جان خون پالای ما
8 ... ای جان جان جان را بکش تا حضرت جانان ما ... وین استخوان را هم بکش هدیه بر عنقای ما
9 ... رقصی کنید ای عارفان چرخی زنید ای منصفان ... در دولت شاه جهان آن شاه جان افزای ما
10 ... در گردن افکنده دهل در گردک نسرین و گل ... کامشب بود دف و دهل نیکوترین کالای ما
11 ... خاموش کامشب زهره شد ساقی به پیمانه و به مد ... بگرفته ساغر می کشد حمرای ما حمرای ما
12 ... والله که این دم صوفیان بستند از شادی میان ... در غیب پیش غیبدان از شوق استسقای ما
13 ... قومی چو دریا کف زنان چون موج ها سجده کنان ... قومی مبارز چون سنان خون خوار چون اجزای ما
14 ... خاموش کامشب مطبخی شاهست از فرخ رخی ... این نادره که می پزد حلوای ما حلوای ما

بازگشت






(1/40)

SIVAN





تعداد ابیات : 6 ...
1 ... دیدم سحر آن شاه را بر شاهراه هل اتی ... در خواب غفلت بی خبر زو بوالعلی و بوالعلا
2 ... زان می که در سر داشتم من ساغری برداشتم ... در پیش او می داشتم گفتم که ای شاه الصلا
3 ... گفتا چیست این ای فلان گفتم که خون عاشقان ... جوشیده و صافی چو جان بر آتش عشق و ولا
4 ... گفتا چو تو نوشیده ای در دیگ جان جوشیده ای ... از جان و دل نوشش کنم ای باغ اسرار خدا
5 ... آن دلبر سرمست من بستد قدح از دست من ... اندرکشیدش همچو جان کان بود جان را جان فزا
6 ... از جان گذشته صد درج هم در طرب هم در فرج ... می کرد اشارت آسمان کای چشم بد دور از شما

بازگشت






(1/41)

SIVAN





تعداد ابیات : 29 ...
1 ... می ده گزافه ساقیا تا کم شود خوف و رجا ... گردن بزن اندیشه را ما از کجا او از کجا
2 ... پیش آر نوشانوش را از بیخ برکن هوش را ... آن عیش بی روپوش را از بند هستی برگشا
3 ... در مجلس ما سرخوش آ برقع ز چهره برگشا ... زان سان که اول آمدی ای یفعل الله ما یشا
4 ... دیوانگان جسته بین از بند هستی رسته بین ... در بی دلی دل بسته بین کاین دل بود دام بلا
5 ... زودتر بیا هین دیر شد دل زین ولایت سیر شد ... مستش کن و بازش رهان زین گفتن زوتر بیا
6 ... بگشا ز دستم این رسن بربند پای بوالحسن ... پر ده قدح را تا که من سر را بنشناسم ز پا
7 ... بی ذوق آن جانی که او در ماجرا و گفت و گو ... هر لحظه گرمی می کند با بوالعلی و بوالعلا
8 ... نانم مده آبم مده آسایش و خوابم مده ... ای تشنگی عشق تو صد همچو ما را خونبها
9 ... امروز مهمان توام مست و پریشان توام ... پر شد همه شهر این خبر کامروز عیش است الصلا
10 ... هر کو بجز حق مشتری جوید نباشد جز خری ... در سبزه این گولخن همچون خران جوید چرا
11 ... می دان که سبزه گولخن گنده کند ریش و دهن ... زیرا ز خضرای دمن فرمود دوری مصطفی
12 ... دورم ز خضرای دمن دورم ز حورای چمن ... دورم ز کبر و ما و من مست شراب کبریا
13 ... از دل خیال دلبری برکرد ناگاهان سری ... ماننده ماه از افق ماننده گل از گیا
14 ... جمله خیالات جهان پیش خیال او دوان ... مانند آهن پاره ها در جذبه آهن ربا
15 ... بد لعل ها پیشش حجر شیران به پیشش گورخر ... شمشیرها پیشش سپر خورشید پیشش ذره ها
16 ... عالم چو کوه طور شد هر ذره اش پرنور شد ... مانند موسی روح هم افتاد بی هوش از لقا
17 ... هر هستییی در وصل خود در وصل اصل اصل خود ... خنبک زنان بر نیستی دستک زنان اندر نما
18 ... سرسبز و خوش هر تره ای نعره زنان هر ذره ای ... کالصبر مفتاح الفرج و الشکر مفتاح الرضا

(1/42)

SIVAN

19 ... گل کرد بلبل را ندا کای صد چو من پیشت فدا ... حارس بدی سلطان شدی تا کی زنی طال بقا
20 ... ذرات محتاجان شده اندر دعا نالان شده ... برقی بر ایشان برزده مانده ز حیرت از دعا
21 ... السلم منهاج الطلب الحلم معراج الطرب ... و النار صراف الذهب و النور صراف الولا
22 ... العشق مصباح العشا و الهجر طباخ الحشا ... و الوصل تریاق الغشا یا من علی قلبی مشا
23 ... الشمس من افراسنا و البدر من حراسنا ... و العشق من جلاسنا من یدر ما فی راسنا
24 ... یا سایلی عن حبه اکرم به انعم به ... کل المنی فی جنبه عند التجلی کالهبا
25 ... یا سایلی عن قصتی العشق قسمی حصتی ... و السکر افنی غصتی یا حبذا لی حبذا
26 ... الفتح من تفاحکم و الحشر من اصباحکم ... القلب من ارواحکم فی الدور تمثال الرحا
27 ... اریاحکم تجلی البصر یعقوبکم یلقی النظر ... یا یوسفینا فی البشر جودوا بما الله اشتری
28 ... الشمس خرت و القمر نسکا مع الاحدی عشر ... قدامکم فی یقظه قدام یوسف فی الکری
29 ... اصل العطایا دخلنا ذخر البرایا نخلنا ... یا من لحب او نوی یشکوا مخالیب النوی

بازگشت






(1/43)

SIVAN





تعداد ابیات : 8 ...
1 ... ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا ... از آسمان آمد ندا کای ماه رویان الصلا
2 ... ای سرخوشان ای سرخوشان آمد طرب دامن کشان ... بگرفته ما زنجیر او بگرفته او دامان ما
3 ... آمد شراب آتشین ای دیو غم کنجی نشین ... ای جان مرگ اندیش رو ای ساقی باقی درآ
4 ... ای هفت گردون مست تو ما مهره ای در دست تو ... ای هست ما از هست تو در صد هزاران مرحبا
5 ... ای مطرب شیرین نفس هر لحظه می جنبان جرس ... ای عیش زین نه بر فرس بر جان ما زن ای صبا
6 ... ای بانگ نای خوش سمر در بانگ تو طعم شکر ... آید مرا شام و سحر از بانگ تو بوی وفا
7 ... بار دگر آغاز کن آن پرده ها را ساز کن ... بر جمله خوبان ناز کن ای آفتاب خوش لقا
8 ... خاموش کن پرده مدر سغراق خاموشان بخور ... ستار شو ستار شو خو گیر از حلم خدا

بازگشت






(1/44)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... ای یار ما دلدار ما ای عالم اسرار ما ... ای یوسف دیدار ما ای رونق بازار ما
2 ... نک بر دم امسال ما خوش عاشق آمد پار ما ... ما مفلسانیم و تویی صد گنج و صد دینار ما
3 ... ما کاهلانیم و تویی صد حج و صد پیکار ما ... ما خفتگانیم و تویی صد دولت بیدار ما
4 ... ما خستگانیم و تویی صد مرهم بیمار ما ... ما بس خرابیم و تویی هم از کرم معمار ما
5 ... من دوش گفتم عشق را ای خسرو عیار ما ... سر درمکش منکر مشو تو برده ای دستار ما
6 ... واپس جوابم داد او نی از توست این کار ما ... چون هرچ گویی وادهد همچون صدا کهسار ما
7 ... من گفتمش خود ما کهیم و این صدا گفتار ما ... زیرا که که را اختیاری نبود ای مختار ما

بازگشت






(1/45)

SIVAN





تعداد ابیات : 13 ...
1 ... خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگربار بیا ... دفع مده دفع مده ای مه عیار بیا
2 ... عاشق مهجور نگر عالم پرشور نگر ... تشنه مخمور نگر ای شه خمار بیا
3 ... پای تویی دست تویی هستی هر هست تویی ... بلبل سرمست تویی جانب گلزار بیا
4 ... گوش تویی دیده تویی وز همه بگزیده تویی ... یوسف دزدیده تویی بر سر بازار بیا
5 ... از نظر گشته نهان ای همه را جان و جهان ... بار دگر رقص کنان بی دل و دستار بیا
6 ... روشنی روز تویی شادی غم سوز تویی ... ماه شب افروز تویی ابر شکربار بیا
7 ... ای علم عالم نو پیش تو هر عقل گرو ... گاه میا گاه مرو خیز به یک بار بیا
8 ... ای دل آغشته به خون چند بود شور و جنون ... پخته شد انگور کنون غوره میفشار بیا
9 ... ای شب آشفته برو وی غم ناگفته برو ... ای خرد خفته برو دولت بیدار بیا
10 ... ای دل آواره بیا وی جگر پاره بیا ... ور ره در بسته بود از ره دیوار بیا
11 ... ای نفس نوح بیا وی هوس روح بیا ... مرهم مجروح بیا صحت بیمار بیا
12 ... ای مه افروخته رو آب روان در دل جو ... شادی عشاق بجو کوری اغیار بیا
13 ... بس بود ای ناطق جان چند از این گفت زبان ... چند زنی طبل بیان بی دم و گفتار بیا

بازگشت






(1/46)

SIVAN





تعداد ابیات : 8 ...
1 ... یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا ... یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا
2 ... نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی ... سینه مشروح تویی بر در اسرار مرا
3 ... نور تویی سور تویی دولت منصور تویی ... مرغ که طور تویی خسته به منقار مرا
4 ... قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی ... قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا
5 ... حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی ... روضه اومید تویی راه ده ای یار مرا
6 ... روز تویی روزه تویی حاصل دریوزه تویی ... آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا
7 ... دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی ... پخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا
8 ... این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی ... راه شدی تا نبدی این همه گفتار مرا

بازگشت






(1/47)

SIVAN





تعداد ابیات : 13 ...
1 ... رستم از این نفس و هوا زنده بلا مرده بلا ... زنده و مرده وطنم نیست بجز فضل خدا
2 ... رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل ... مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا
3 ... قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر ... پوست بود پوست بود درخور مغز شعرا
4 ... ای خمشی مغز منی پرده آن نغز منی ... کمتر فضل خمشی کش نبود خوف و رجا
5 ... بر ده ویران نبود عشر زمین کوچ و قلان ... مست و خرابم مطلب در سخنم نقد و خطا
6 ... تا که خرابم نکند کی دهد آن گنج به من ... تا که به سیلم ندهد کی کشدم بحر عطا
7 ... مرد سخن را چه خبر از خمشی همچو شکر ... خشک چه داند چه بود ترلللا ترلللا
8 ... آینه ام آینه ام مرد مقالات نه ام ... دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما
9 ... دست فشانم چو شجر چرخ زنان همچو قمر ... چرخ من از رنگ زمین پاکتر از چرخ سما
10 ... عارف گوینده بگو تا که دعای تو کنم ... چونک خوش و مست شوم هر سحری وقت دعا
11 ... دلق من و خرقه من از تو دریغی نبود ... و آنک ز سلطان رسدم نیم مرا نیم تو را
12 ... از کف سلطان رسدم ساغر و سغراق قدم ... چشمه خورشید بود جرعه او را چو گدا
13 ... من خمشم خسته گلو عارف گوینده بگو ... زانک تو داود دمی من چو کهم رفته ز جا

بازگشت






(1/48)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... آه که آن صدر سرا می ندهد بار مرا ... می نکند محرم جان محرم اسرار مرا
2 ... نغزی و خوبی و فرش آتش تیز نظرش ... پرسش همچون شکرش کرد گرفتار مرا
3 ... گفت مرا مهر تو کو رنگ تو کو فر تو کو ... رنگ کجا ماند و بو ساعت دیدار مرا
4 ... غرقه جوی کرمم بنده آن صبحدمم ... کان گل خوش بوی کشد جانب گلزار مرا
5 ... هر که به جوبار بود جامه بر او بار بود ... چند زیانست و گران خرقه و دستار مرا
6 ... ملکت و اسباب کز این ماه رخان شکرین ... هست به معنی چو بود یار وفادار مرا
7 ... دستگه و پیشه تو را دانش و اندیشه تو را ... شیر تو را بیشه تو را آهوی تاتار مرا
8 ... نیست کند هست کند بی دل و بی دست کند ... باده دهد مست کند ساقی خمار مرا
9 ... ای دل قلاش مکن فتنه و پرخاش مکن ... شهره مکن فاش مکن بر سر بازار مرا
10 ... گر شکند پند مرا زفت کند بند مرا ... بر طمع ساختن یار خریدار مرا
11 ... بیش مزن دم ز دوی دو دو مگو چون ثنوی ... اصل سبب را بطلب بس شد از آثار مرا

بازگشت






(1/49)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را ... لابه گری می کنمت راه تو زن قافله را
2 ... مست و خوش و شاد توام حامله داد توام ... حامله گر بار نهد جرم منه حامله را
3 ... هیچ فلک دفع کند از سر خود دور سفر ... هیچ زمین دفع کند از تن خود زلزله را
4 ... می کشد آن شه رقمی دل به کفش چون قلمی ... تازه کن اسلام دمی خواجه رها کن گله را
5 ... آنچ کند شاه جفا آبله دان بر کف شه ... آنک بیابد کف شه بوسه دهد آبله را
6 ... همچو کتابیست جهان جامع احکام نهان ... جان تو سردفتر آن فهم کن این مسله را
7 ... شاد همی باش و ترش آب بگردان و خمش ... باز کن از گردن خر مشغله زنگله را

بازگشت






(1/50)

SIVAN





تعداد ابیات : 10 ...
1 ... شمع جهان دوش نبد نور تو در حلقه ما ... راست بگو شمع رخت دوش کجا بود کجا
2 ... سوی دل ما بنگر کز هوس دیدن تو ... دولت آن جا که در او حسن تو بگشاد قبا
3 ... دوش به هر جا که بدی دانم کامروز ز غم ... گشته بود همچو دلم مسجد لا حول و لا
4 ... دوش همی گشتم من تا به سحر ناله کنان ... بدرک بالصبح بدا هیج نومی و نفی
5 ... سایه نوری تو و ما جمله جهان سایه تو ... نور کی دیدست که او باشد از سایه جدا
6 ... گاه بود پهلوی او گاه شود محو در او ... پهلوی او هست خدا محو در او هست لقا
7 ... سایه زده دست طلب سخت در آن نور عجب ... تا چو بکاهد بکشد نور خدایش به خدا
8 ... شرح جدایی و درآمیختگی سایه و نور ... لا یتناهی و لن جت بضعف مددا
9 ... نور مسبب بود و هر چه سبب سایه او ... بی سببی قد جعل الله لکل سببا
10 ... آینه همدگر افتاد مسبب و سبب ... هر کی نه چون آینه گشتست ندید آینه را

بازگشت






(1/51)

SIVAN





تعداد ابیات : 12 ...
1 ... کار تو داری صنما قدر تو باری صنما ... ما همه پابسته تو شیر شکاری صنما
2 ... دلبر بی کینه ما شمع دل سینه ما ... در دو جهان در دو سرا کار تو داری صنما
3 ... ذره به ذره بر تو سجده کنان بر در تو ... چاکر و یاری گر تو آه چه یاری صنما
4 ... هر نفسی تشنه ترم بسته جوع البقرم ... گفت که دریا بخوری گفتم کری صنما
5 ... هر کی ز تو نیست جدا هیچ نمیرد به خدا ... آنگه اگر مرگ بود پیش تو باری صنما
6 ... نیست مرا کار و دکان هستم بی کار جهان ... زان که ندانم جز تو کارگزاری صنما
7 ... خواه شب و خواه سحر نیستم از هر دو خبر ... کیست خبر چیست خبر روزشماری صنما
8 ... روز مرا دیدن تو شب غم ببریدن تو ... از تو شبم روز شود همچو نهاری صنما
9 ... باغ پر از نعمت من گلبن بازینت من ... هیچ ندید و نبود چون تو بهاری صنما
10 ... جسم مرا خاک کنی خاک مرا پاک کنی ... باز مرا نقش کنی ماه عذاری صنما
11 ... فلسفیک کور شود نور از او دور شود ... زو ندمد سنبل دین چونک نکاری صنما
12 ... فلسفی این هستی من عارف تو مستی من ... خوبی این زشتی آن هم تو نگاری صنما

بازگشت






(1/52)

SIVAN





تعداد ابیات : 14 ...
1 ... کاهل و ناداشت بدم کام درآورد مرا ... طوطی اندیشه او همچو شکر خورد مرا
2 ... تابش خورشید ازل پرورش جان و جهان ... بر صفت گلبشکر پخت و بپرورد مرا
3 ... گفتم ای چرخ فلک مرد جفای تو نیم ... گفت زبون یافت مگر ای سره این مرد مرا
4 ... ای شه شطرنج فلک مات مرا برد تو را ... ای ملک آن تخت تو را تخته این نرد مرا
5 ... تشنه و مستسقی تو گشته ام ای بحر چنانک ... بحر محیط ار بخورم باشد درخورد مرا
6 ... حسن غریب تو مرا کرد غریب دو جهان ... فردی تو چون نکند از همگان فرد مرا
7 ... رفتم هنگام خزان سوی رزان دست گزان ... نوحه گر هجر تو شد هر ورق زرد مرا
8 ... فتنه عشاق کند آن رخ چون روز تو را ... شهره آفاق کند این دل شب گرد مرا
9 ... راست چو شقه علمت رقص کنانم ز هوا ... بال مرا بازگشا خوش خوش و منورد مرا
10 ... صبح دم سرد زند از پی خورشید زند ... از پی خورشید تو است این نفس سرد مرا
11 ... جزو ز جزوی چو برید از تن تو درد کند ... جزو من از کل ببرد چون نبود درد مرا
12 ... بنده آنم که مرا بی گنه آزرده کند ... چون صفتی دارد از آن مه که بیازرد مرا
13 ... هر کسکی را هوسی قسم قضا و قدر است ... عشق وی آورد قضا هدیه ره آورد مرا
14 ... اسب سخن بیش مران در ره جان گرد مکن ... گر چه که خود سرمه جان آمد آن گرد مرا

بازگشت






(1/53)

SIVAN





تعداد ابیات : 16 ...
1 ... در دو جهان لطیف و خوش همچو امیر ما کجا ... ابروی او گره نشد گر چه که دید صد خطا
2 ... چشم گشا و رو نگر جرم بیار و خو نگر ... خوی چو آب جو نگر جمله طراوت و صفا
3 ... من ز سلام گرم او آب شدم ز شرم او ... وز سخنان نرم او آب شوند سنگ ها
4 ... زهر به پیش او ببر تا کندش به از شکر ... قهر به پیش او بنه تا کندش همه رضا
5 ... آب حیات او ببین هیچ مترس از اجل ... در دو در رضای او هیچ ملرز از قضا
6 ... سجده کنی به پیش او عزت مسجدت دهد ... ای که تو خوار گشته ای زیر قدم چو بوریا
7 ... خواندم امیر عشق را فهم بدین شود تو را ... چونک تو رهن صورتی صورتتست ره نما
8 ... از تو دل ار سفر کند با تپش جگر کند ... بر سر پاست منتظر تا تو بگوییش بیا
9 ... دل چو کبوتری اگر می بپرد ز بام تو ... هست خیال بام تو قبله جانش در هوا
10 ... بام و هوا تویی و بس نیست روی بجز هوس ... آب حیات جان تویی صورت ها همه سقا
11 ... دور مرو سفر مجو پیش تو است ماه تو ... نعره مزن که زیر لب می شنود ز تو دعا
12 ... می شنود دعای تو می دهدت جواب او ... کای کر من کری بهل گوش تمام برگشا
13 ... گر نه حدیث او بدی جان تو آه کی زدی ... آه بزن که آه تو راه کند سوی خدا
14 ... چرخ زنان بدان خوشم کب به بوستان کشم ... میوه رسد ز آب جان شوره و سنگ و ریگ را
15 ... باغ چو زرد و خشک شد تا بخورد ز آب جان ... شاخ شکسته را بگو آب خور و بیازما
16 ... شب برود بیا به گه تا شنوی حدیث شه ... شب همه شب مثال مه تا به سحر مشین ز پا

بازگشت






(1/54)

SIVAN





تعداد ابیات : 18 ...
1 ... چونک کلیم حق بشد سوی درخت آتشین ... گفت من آب کوثرم کفش برون کن و بیا
2 ... هیچ مترس ز آتشم زانک من آبم و خوشم ... جانب دولت آمدی صدر تراست مرحبا
3 ... جوهریی و لعل کان جان مکان و لامکان ... نادره زمانه ای خلق کجا و تو کجا
4 ... بارگه عطا شود از کف عشق هر کفی ... کارگه وفا شود از تو جهان بی وفا
5 ... ز اول روز آمدی ساغر خسروی به کف ... جانب بزم می کشی جان مرا که الصلا
6 ... دل چه شود چو دست دل گیرد دست دلبری ... مس چه شود چو بشنود بانگ و صلای کیمیا
7 ... آمد دلبری عجب نیزه به دست چون عرب ... گفتم هست خدمتی گفت تعال عندنا
8 ... جست دلم که من دوم گفت خرد که من روم ... کرد اشارت از کرم گفت بلی کلا کما
9 ... خوان چو رسید از آسمان دست بشوی و هم دهان ... تا که نیاید از کفت بوی پیاز و گندنا
10 ... کان نمک رسید هین گر تو ملیح و عاشقی ... کاس ستان و کاسه ده شور گزین نه شوربا
11 ... بسته کنم من این دو لب تا که چراغ روز و شب ... هم به زبانه زبان گوید قصه با شما
12 ... با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجرا ... خاصه که در گشاید و گوید خواجه اندرآ
13 ... با لب خشک گوید او قصه چشمه خضر ... بر قد مرد می برد درزی عشق او قبا
14 ... مست شوند چشم ها از سکرات چشم او ... رقص کنان درخت ها پیش لطافت صبا
15 ... بلبل با درخت گل گوید چیست در دلت ... این دم در میان بنه نیست کسی تویی و ما
16 ... گوید تا تو با تویی هیچ مدار این طمع ... جهد نمای تا بری رخت توی از این سرا
17 ... چشمه سوزن هوس تنگ بود یقین بدان ... ره ندهد به ریسمان چونک ببیندش دوتا
18 ... بنگر آفتاب را تا به گلو در آتشی ... تا که ز روی او شود روی زمین پر از ضیا

بازگشت

(1/55)

SIVAN




(1/56)

SIVAN





تعداد ابیات : 13 ...
1 ... دی بنواخت یار من بنده غم رسیده را ... داد ز خویش چاشنی جان ستم چشیده را
2 ... هوش فزود هوش را حلقه نمود گوش را ... جوش نمود نوش را نور فزود دیده را
3 ... گفت که ای نزار من خسته و ترسگار من ... من نفروشم از کرم بنده خودخریده را
4 ... بین که چه داد می کند بین چه گشاد می کند ... یوسف یاد می کند عاشق کف بریده را
5 ... داشت مرا چو جان خود رفت ز من گمان بد ... بر کتفم نهاد او خلعت نورسیده را
6 ... عاجز و بی کسم مبین اشک چو اطلسم مبین ... در تن من کشیده بین اطلس زرکشیده را
7 ... هر که بود در این طلب بس عجبست و بوالعجب ... صد طربست در طرب جان ز خود رهیده را
8 ... چاشنی جنون او خوشتر یا فسون او ... چونک نهفته لب گزد خسته غم گزیده را
9 ... وعده دهد به یار خود گل دهد از کنار خود ... پر کند از خمار خود دیده خون چکیده را
10 ... کحل نظر در او نهد دست کرم بر او زند ... سینه بسوزد از حسد این فلک خمیده را
11 ... جام می الست خود خویش دهد به سمت خود ... طبل زند به دست خود باز دل پریده را
12 ... بهر خدای را خمش خوی سکوت را مکش ... چون که عصیده می رسد کوته کن قصیده را
13 ... مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن ... در مگشا و کم نما گلشن نورسیده را

بازگشت






(1/57)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... ای که تو ماه آسمان ماه کجا و تو کجا ... در رخ مه کجا بود این کر و فر و کبریا
2 ... جمله به ماه عاشق و ماه اسیر عشق تو ... ناله کنان ز درد تو لابه کنان که ای خدا
3 ... سجده کنند مهر و مه پیش رخ چو آتشت ... چونک کند جمال تو با مه و مهر ماجرا
4 ... آمد دوش مه که تا سجده برد به پیش تو ... غیرت عاشقان تو نعره زنان که رو میا
5 ... خوش بخرام بر زمین تا شکفند جان ها ... تا که ملک فروکند سر ز دریچه سما
6 ... چونک شوی ز روی تو برق جهنده هر دلی ... دست به چشم برنهد از پی حفظ دیده ها
7 ... هر چه بیافت باغ دل از طرب و شکفتگی ... از دی این فراق شد حاصل او همه هبا
8 ... زرد شدست باغ جان از غم هجر چون خزان ... کی برسد بهار تو تا بنماییش نما
9 ... بر سر کوی تو دلم زار نزار خفت دی ... کرد خیال تو گذر دید بدان صفت ورا
10 ... گفت چگونه ای از این عارضه گران بگو ... کز تنکی ز دیده ها رفت تن تو در خفا
11 ... گفت و گذشت او ز من لیک ز ذوق آن سخن ... صحت یافت این دلم یا رب تش دهی جزا

بازگشت






(1/58)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... ماه درست را ببین کو بشکست خواب ما ... تافت ز چرخ هفتمین در وطن خراب ما
2 ... خواب ببر ز چشم ما چون ز تو روز گشت شب ... آب مده به تشنگان عشق بس است آب ما
3 ... جمله ره چکیده خون از سر تیغ عشق او ... جمله کو گرفته بو از جگر کباب ما
4 ... شکر باکرانه را شکر بی کرانه گفت ... غره شدی به ذوق خود بشنو این جواب ما
5 ... روترشی چرا مگر صاف نبد شراب تو ... از پی امتحان بخور یک قدح از شراب ما
6 ... تا چه شوند عاشقان روز وصال ای خدا ... چونک ز هم بشد جهان از بت بانقاب ما
7 ... از تبریز شمس دین روی نمود عاشقان ... ای که هزار آفرین بر مه و آفتاب ما

بازگشت






(1/59)

SIVAN





تعداد ابیات : 5 ...
1 ... با تو حیات و زندگی بی تو فنا و مردنا ... زانک تو آفتابی و بی تو بود فسردنا
2 ... خلق بر این بساط ها بر کف تو چو مهره ای ... هم ز تو ماه گشتنا هم ز تو مهره بردنا
3 ... گفت دمم چه می دهی دم به تو من سپرده ام ... من ز تو بی خبر نیم در دم دم سپردنا
4 ... پیش به سجده می شدم پست خمیده چون شتر ... خنده زنان گشاد لب گفت درازگردنا
5 ... بین که چه خواهی کردنا بین که چه خواهی کردنا ... گردن دراز کرده ای پنبه بخواهی خوردنا

بازگشت






(1/60)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... ای بگرفته از وفا گوشه کران چرا چرا ... بر من خسته کرده ای روی گران چرا چرا
2 ... بر دل من که جای تست کارگه وفای تست ... هر نفسی همی زنی زخم سنان چرا چرا
3 ... گوهر نو به گوهری برد سبق ز مشتری ... جان و جهان همی بری جان و جهان چرا چرا
4 ... چشمه خضر و کوثری ز آب حیات خوشتری ... ز آتش هجر تو منم خشک دهان چرا چرا
5 ... مهر تو جان نهان بود مهر تو بی نشان بود ... در دل من ز بهر تو نقش و نشان چرا چرا
6 ... گفت که جان جان منم دیدن جان طمع مکن ... ای بنموده روی تو صورت جان چرا چرا
7 ... ای تو به نور مستقل وی ز تو اختران خجل ... بس دودلی میان دل ز ابر گمان چرا چرا

بازگشت






(1/61)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... گر تو ملولی ای پدر جانب یار من بیا ... تا که بهار جان ها تازه کند دل تو را
2 ... بوی سلام یار من لخلخه بهار من ... باغ و گل و ثمار من آرد سوی جان صبا
3 ... مستی و طرفه مستیی هستی و طرفه هستیی ... ملک و درازدستیی نعره زنان که الصلا
4 ... پای بکوب و دست زن دست در آن دو شست زن ... پیش دو نرگس خوشش کشته نگر دل مرا
5 ... زنده به عشق سرکشم بینی جان چرا کشم ... پهلوی یار خود خوشم یاوه چرا روم چرا
6 ... جان چو سوی وطن رود آب به جوی من رود ... تا سوی گولخن رود طبع خسیس ژاژخا
7 ... دیدن خسرو زمن شعشعه عقار من ... سخت خوش است این وطن می نروم از این سرا
8 ... جان طرب پرست ما عقل خراب مست ما ... ساغر جان به دست ما سخت خوش است ای خدا
9 ... هوش برفت گو برو جایزه گو بشو گرو ... روز شدشت گو بشو بی شب و روز تو بیا
10 ... مست رود نگار من در بر و در کنار من ... هیچ مگو که یار من باکرمست و باوفا
11 ... آمد جان جان من کوری دشمنان من ... رونق گلستان من زینت روضه رضا

بازگشت






(1/62)

SIVAN





تعداد ابیات : 8 ...
1 ... چون همه عشق روی تست جمله رضای نفس ما ... کفر شدست لاجرم ترک هوای نفس ما
2 ... چونک به عشق زنده شد قصد غزاش چون کنم ... غمزه خونی تو شد حج و غزای نفس ما
3 ... نیست ز نفس ما مگر نقش و نشان سایه ای ... چون به خم دو زلف تست مسکن و جای نفس ما
4 ... عشق فروخت آتشی کب حیات از او خجل ... پرس که از برای که آن ز برای نفس ما
5 ... هژده هزار عالم عیش و مراد عرضه شد ... جز به جمال تو نبود جوشش و رای نفس ما
6 ... دوزخ جای کافران جنت جای ممنان ... عشق برای عاشقان محو سزای نفس ما
7 ... اصل حقیقت وفا سر خلاصه رضا ... خواجه روح شمس دین بود صفای نفس ما
8 ... در عوض عبیر جان در بدن هزار سنگ ... از تبریز خاک را کحل ضیای نفس ما

بازگشت






(1/63)

SIVAN





تعداد ابیات : 12 ...
1 ... عشق تو آورد قدح پر ز بلاها ... گفتم می می نخورم پیش تو شاها
2 ... داد می معرفتش آن شکرستان ... مست شدم برد مرا تا به کجاها
3 ... از طرفی روح امین آمد پنهان ... پیش دویدم که ببین کار و کیاها
4 ... گفتم ای سر خدا روی نهان کن ... شکر خدا کرد و ثنا گفت دعاها
5 ... گفتم خود آن نشود عاشق پنهان ... چیست که آن پرده شود پیش صفاها
6 ... عشق چو خون خواره شود وای از او وای ... کوه احد پاره شود خاصه چو ماها
7 ... شاد دمی کان شه من آید خندان ... باز گشاید به کرم بند قباها
8 ... گوید افسرده شدی بی نظر ما ... پیشتر آ تا بزند بر تو هواها
9 ... گوید کان لطف تو کو ای همه خوبی ... بنده خود را بنما بندگشاها
10 ... گوید نی تازه شوی هیچ مخور غم ... تازه تر از نرگس و گل وقت صباها
11 ... گویم ای داده دوا هر دو جهان را ... نیست مرا جز لب تو جان دواها
12 ... میوه هر شاخ و شجر هست گوایش ... روی چو زر و اشک مرا هست گواها

بازگشت






(1/64)

SIVAN





تعداد ابیات : 16 ...
1 ... از این اقبالگاه خوش مشو یک دم دلا تنها ... دمی می نوش باده جان و یک لحظه شکر می خا
2 ... به باطن همچو عقل کل به ظاهر همچو تنگ گل ... دمی الهام امر قل دمی تشریف اعطینا
3 ... تصورهای روحانی خوشی بی پشیمانی ... ز رزم و بزم پنهانی ز سر سر او اخفی
4 ... ملاحت های هر چهره از آن دریاست یک قطره ... به قطره سیر کی گردد کسی کش هست استسقا
5 ... دلا زین تنگ زندان ها رهی داری به میدان ها ... مگر خفته ست پای تو تو پنداری نداری پا
6 ... چه روزی هاست پنهانی جز این روزی که می جویی ... چه نان ها پخته اند ای جان برون از صنعت نانبا
7 ... تو دو دیده فروبندی و گویی روز روشن کو ... زند خورشید بر چشمت که اینک من تو در بگشا
8 ... از این سو می کشانندت و زان سو می کشانندت ... مرو ای ناب با دردی بپر زین درد رو بالا
9 ... هر اندیشه که می پوشی درون خلوت سینه ... نشان و رنگ اندیشه ز دل پیداست بر سیما
10 ... ضمیر هر درخت ای جان ز هر دانه که می نوشد ... شود بر شاخ و برگ او نتیجه شرب او پیدا
11 ... ز دانه سیب اگر نوشد بروید برگ سیب از وی ... ز دانه تمر اگر نوشد بروید بر سرش خرما
12 ... چنانک از رنگ رنجوران طبیب از علت آگه شد ... ز رنگ و روی چشم تو به دینت پی برد بینا
13 ... ببیند حال دین تو بداند مهر و کین تو ... ز رنگت لیک پوشاند نگرداند تو را رسوا
14 ... نظر در نامه می دارد ولی با لب نمی خواند ... همی داند کز این حامل چه صورت زایدش فردا
15 ... وگر برگوید از دیده بگوید رمز و پوشیده ... اگر درد طلب داری بدانی نکته و ایما
16 ... وگر درد طلب نبود صریحا گفته گیر این را ... فسانه دیگران دانی حواله می کنی هر جا

بازگشت

(1/65)

SIVAN




(1/66)

SIVAN





تعداد ابیات : 9 ...
1 ... شب قدر است جسم تو کز او یابند دولت ها ... مه بدرست روح تو کز او بشکافت ظلمت ها
2 ... مگر تقویم یزدانی که طالع ها در او باشد ... مگر دریای غفرانی کز او شویند زلت ها
3 ... مگر تو لوح محفوظی که درس غیب از او گیرند ... و یا گنجینه رحمت کز او پوشند خلعت ها
4 ... عجب تو بیت معموری که طوافانش املاکند ... عجب تو رق منشوری کز او نوشند شربت ها
5 ... و یا آن روح بی چونی کز این ها جمله بیرونی ... که در وی سرنگون آمد تأمل ها و فکرت ها
6 ... ولی برتافت بر چون ها مشارق های بی چونی ... بر آثار لطیف تو غلط گشتند الفت ها
7 ... عجایب یوسفی چون مه که عکس اوست در صد چه ... از او افتاده یعقوبان به دام و جاه ملت ها
8 ... چو زلف خود رسن سازد ز چه هاشان براندازد ... کشدشان در بر رحمت رهاندشان ز حیرت ها
9 ... چو از حیرت گذر یابد صفات آن را که دریابد ... خمش که بس شکسته شد عبارت ها و عبرت ها

بازگشت






(1/67)

SIVAN





تعداد ابیات : 16 ...
1 ... عطارد مشتری باید متاع آسمانی را ... مهی مریخ چشم ارزد چراغ آن جهانی را
2 ... چو چشمی مقترن گردد بدان غیبی چراغ جان ... ببیند بی قرینه او قرینان نهانی را
3 ... یکی جان عجب باید که داند جان فدا کردن ... دو چشم معنوی باید عروسان معانی را
4 ... یکی چشمیست بشکفته صقال روح پذرفته ... چو نرگس خواب او رفته برای باغبانی را
5 ... چنین باغ و چنین شش جو پس این پنج و این شش جو ... قیاسی نیست کمتر جو قیاس اقترانی را
6 ... به صف ها رایت نصرت به شب ها حارس امت ... نهاده بر کف وحدت در سبع المثانی را
7 ... شکسته پشت شیطان را بدیده روی سلطان را ... که هر خس از بنا داند به استدلال بانی را
8 ... زهی صافی زهی حری مثال می خوشی مری ... کسی دزدد چنین دری که بگذارد عوانی را
9 ... الی البحر توجهنا و من عذب تفکهنا ... لقینا الدر مجانا فلا نبغی الدنانی را
10 ... لقیت الماء عطشانا لقیت الرزق عریانا ... صحبت اللیث احیانا فلا اخشی السنانی را
11 ... توی موسی عهد خود درآ در بحر جزر و مد ... ره فرعون باید زد رها کن این شبانی را
12 ... الا ساقی به جان تو به اقبال جوان تو ... به ما ده از بنان تو شراب ارغوانی را
13 ... بگردان باده شاهی که همدردی و همراهی ... نشان درد اگر خواهی بیا بنگر نشانی را
14 ... بیا درده می احمر که هم بحر است و هم گوهر ... برهنه کن به یک ساغر حریف امتحانی را
15 ... برو ای رهزن مستان رها کن حیله و دستان ... که ره نبود در این بستان دغا و قلتبانی را
16 ... جواب آنک می گوید به زر نخریده ای جان را ... که هندو قدر نشناسد متاع رایگانی را

بازگشت






(1/68)

SIVAN





تعداد ابیات : 9 ...
1 ... مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را ... که صد فردوس می سازد جمالش نیم خاری را
2 ... مکان ها بی مکان گردد زمین ها جمله کان گردد ... چو عشق او دهد تشریف یک لحظه دیاری را
3 ... خداوندا زهی نوری لطافت بخش هر حوری ... که آب زندگی سازد ز روی لطف ناری را
4 ... چو لطفش را بیفشارد هزاران نوبهار آرد ... چه نقصان گر ز غیرت او زند برهم بهاری را
5 ... جمالش آفتاب آمد جهان او را نقاب آمد ... ولیکن نقش کی بیند بجز نقش و نگاری را
6 ... جمال گل گواه آمد که بخشش ها ز شاه آمد ... اگر چه گل بنشناسد هوای سازواری را
7 ... اگر گل را خبر بودی همیشه سرخ و تر بودی ... ازیرا آفتی ناید حیات هوشیاری را
8 ... به دست آور نگاری تو کز این دستست کار تو ... چرا باید سپردن جان نگاری جان سپاری را
9 ... ز شمس الدین تبریزی منم قاصد به خون ریزی ... که عشقی هست در دستم که ماند ذوالفقاری را

بازگشت






(1/69)

SIVAN





تعداد ابیات : 8 ...
1 ... رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را ... فروبرید ساعدها برای خوب کنعان را
2 ... چو آمد جان جان جان نشاید برد نام جان ... به پیشش جان چه کار آید مگر از بهر قربان را
3 ... بدم بی عشق گمراهی درآمد عشق ناگاهی ... بدم کوهی شدم کاهی برای اسب سلطان را
4 ... گر ترکست و تاجیکست بدو این بنده نزدیکست ... چو جان با تن ولیکن تن نبیند هیچ مر جان را
5 ... هلا یاران که بخت آمد گه ایثار رخت آمد ... سلیمانی به تخت آمد برای عزل شیطان را
6 ... بجه از جا چه می پایی چرا بی دست و بی پایی ... نمی دانی ز هدهد جو ره قصر سلیمان را
7 ... بکن آن جا مناجاتت بگو اسرار و حاجاتت ... سلیمان خود همی داند زبان جمله مرغان را
8 ... سخن بادست ای بنده کند دل را پراکنده ... ولیکن اوش فرماید که گرد آور پریشان را

بازگشت






(1/70)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... تو از خواری همی نالی نمی بینی عنایت ها ... مخواه از حق عنایت ها و یا کم کن شکایت ها
2 ... تو را عزت همی باید که آن فرعون را شاید ... بده آن عشق و بستان تو چو فرعون این ولایت ها
3 ... خنک جانی که خواری را به جان ز اول نهد بر سر ... پی اومید آن بختی که هست اندر نهایت ها
4 ... دهان پرپست می خواهی مزن سرنای دولت را ... نتاند خواندن مقری دهان پرپست آیت ها
5 ... ازان دریا هزاران شاخ شد هر سوی و جویی شد ... به باغ جان هر خلقی کند آن جو کفایت ها
6 ... دلا منگر به هر شاخی که در تنگی فرومانی ... به اول بنگر و آخر که جمع آیند غایت ها
7 ... اگر خوکی فتد در مشک و آدم زاد در سرگین ... رود هر یک به اصل خود ز ارزاق و کفایت ها
8 ... سگ گرگین این در به ز شیران همه عالم ... که لاف عشق حق دارد و او داند وقایت ها
9 ... تو بدنامی عاشق را منه با خواری دونان ... که هست اندر قفای او ز شاه عشق رایت ها
10 ... چو دیگ از زر بود او را سیه رویی چه غم آرد ... که از جانش همی تابد به هر زخمی حکایت ها
11 ... تو شادی کن ز شمس الدین تبریزی و از عشقش ... که از عشقش صفا یابی و از لطفش حمایت ها

بازگشت






(1/71)

SIVAN





تعداد ابیات : 8 ...
1 ... ایا نور رخ موسی مکن اعمی صفورا را ... چنین عشقی نهادستی به نورش چشم بینا را
2 ... منم ای برق رام تو برای صید و دام تو ... گهی بر رکن بام تو گهی بگرفته صحرا را
3 ... چه داند دام بیچاره فریب مرغ آواره ... چه داند یوسف مصری غم و درد زلیخا را
4 ... گریبان گیر و این جا کش کسی را که تو خواهی خوش ... که من دامم تو صیادی چه پنهان صنعتی یارا
5 ... چو شهر لوط ویرانم چو چشم لوط حیرانم ... سبب خواهم که واپرسم ندارم زهره و یارا
6 ... اگر عطار عاشق بد سنایی شاه و فایق بد ... نه اینم من نه آنم من که گم کردم سر و پا را
7 ... یکی آهم کز این آهم بسوزد دشت و خرگاهم ... یکی گوشم که من وقفم شهنشاه شکرخا را
8 ... خمش کن در خموشی جان کشد چون کهربا آن را ... که جانش مستعد باشد کشاکش های بالا را

بازگشت






(1/72)

SIVAN





تعداد ابیات : 8 ...
1 ... هلا ای زهره زهرا بکش آن گوش زهرا را ... تقاضایی نهادستی در این جذبه دل ما را
2 ... منم ناکام کام تو برای صید و دام تو ... گهی بر رکن بام تو گهی بگرفته صحرا را
3 ... چه داند دام بیچاره فریب مرغ آواره ... چه داند یوسف مصری نتیجه شور و غوغا را
4 ... گریبان گیر و این جا کش کسی را که تو خواهی خوش ... که من دامم تو صیادی چه پنهان صنعتی یارا
5 ... چو شهر لوط ویرانم چو چشم لوط حیرانم ... سبب خواهم که واپرسم ندارم زهره و یارا
6 ... اگر عطار عاشق بد سنایی شاه و فایق بد ... نه اینم من نه آنم من که گم کردم سر و پا را
7 ... یکی آهم کز این آهم بسوزد دشت و خرگاهم ... یکی گوشم که من وقفم شهنشاه شکرخا را
8 ... خمش کن در خموشی جان کشد چون کهربا آن را ... که جانش مستعد باشد کشاکش های بالا را

بازگشت






(1/73)

SIVAN





تعداد ابیات : 10 ...
1 ... بهار آمد بهار آمد سلام آورد مستان را ... از آن پیغامبر خوبان پیام آورد مستان را
2 ... زبان سوسن از ساقی کرامت های مستان گفت ... شنید آن سرو از سوسن قیام آورد مستان را
3 ... ز اول باغ در مجلس نثار آورد آنگه نقل ... چو دید از لاله کوهی که جام آورد مستان را
4 ... ز گریه ابر نیسانی دم سرد زمستانی ... چه حیلت کرد کز پرده به دام آورد مستان را
5 ... سقاهم ربهم خوردند و نام و ننگ گم کردند ... چو آمد نامه ساقی چه نام آورد مستان را
6 ... درون مجمر دل ها سپند و عود می سوزد ... که سرمای فراق او زکام آورد مستان را
7 ... درآ در گلشن باقی برآ بر بام کان ساقی ... ز پنهان خانه غیبی پیام آورد مستان را
8 ... چو خوبان حله پوشیدند درآ در باغ و پس بنگر ... که ساقی هر چه درباید تمام آورد مستان را
9 ... که جان ها را بهار آورد و ما را روی یار آورد ... ببین کز جمله دولت ها کدام آورد مستان را
10 ... ز شمس الدین تبریزی به ناگه ساقی دولت ... به جام خاص سلطانی مدام آورد مستان را

بازگشت






(1/74)

SIVAN





تعداد ابیات : 8 ...
1 ... چه چیزست آنک عکس او حلاوت داد صورت را ... چو آن پنهان شود گویی که دیوی زاد صورت را
2 ... چو بر صورت زند یک دم ز عشق آید جهان برهم ... چو پنهان شد درآید غم نبینی شاد صورت را
3 ... اگر آن خود همین جانست چرا بعضی گران جانست ... بسی جانی که چون آتش دهد بر باد صورت را
4 ... وگر عقلست آن پرفن چرا عقلی بود دشمن ... که مکر عقل بد در تن کند بنیاد صورت را
5 ... چه داند عقل کژخوانش مپرس از وی مرنجانش ... همان لطف و همان دانش کند استاد صورت را
6 ... زهی لطف و زهی نوری زهی حاضر زهی دوری ... چنین پیدا و مستوری کند منقاد صورت را
7 ... جهانی را کشان کرده بدن هاشان چو جان کرده ... برای امتحان کرده ز عشق استاد صورت را
8 ... چو با تبریز گردیدم ز شمس الدین بپرسیدم ... از آن سری کز او دیدم همه ایجاد صورت را

بازگشت






(1/75)

SIVAN





تعداد ابیات : 12 ...
1 ... تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا ... تو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریا
2 ... تو دیدی هیچ نقشی را که از نقاش بگریزد ... تو دیدی هیچ وامق را که عذرا خواهد از عذرا
3 ... بود عاشق فراق اندر چو اسمی خالی از معنی ... ولی معنی چو معشوقی فراغت دارد از اسما
4 ... تویی دریا منم ماهی چنان دارم که می خواهی ... بکن رحمت بکن شاهی که از تو مانده ام تنها
5 ... ایا شاهنشه قاهر چه قحط رحمتست آخر ... دمی که تو نه ای حاضر گرفت آتش چنین بالا
6 ... اگر آتش تو را بیند چنان در گوشه بنشیند ... کز آتش هر که گل چیند دهد آتش گل رعنا
7 ... عذابست این جهان بی تو مبادا یک زمان بی تو ... به جان تو که جان بی تو شکنجه ست و بلا بر ما
8 ... خیالت همچو سلطانی شد اندر دل خرامانی ... چنانک آید سلیمانی درون مسجد اقصی
9 ... هزاران مشعله برشد همه مسجد منور شد ... بهشت و حوض کوثر شد پر از رضوان پر از حورا
10 ... تعالی الله تعالی الله درون چرخ چندین مه ... پر از حورست این خرگه نهان از دیده اعمی
11 ... زهی دلشاد مرغی کو مقامی یافت اندر عشق ... به کوه قاف کی یابد مقام و جای جز عنقا
12 ... زهی عنقای ربانی شهنشه شمس تبریزی ... که او شمسیست نی شرقی و نی غربی و نی در جا

بازگشت






(1/76)

SIVAN





تعداد ابیات : 9 ...
1 ... ببین ذرات روحانی که شد تابان از این صحرا ... ببین این بحر و کشتی ها که بر هم می زنند این جا
2 ... ببین عذرا و وامق را در آن آتش خلایق را ... ببین معشوق و عاشق را ببین آن شاه و آن طغرا
3 ... چو جوهر قلزم اندر شد نه پنهان گشت و نی تر شد ... ز قلزم آتشی برشد در او هم لا و هم الا
4 ... چو بی گاهست آهسته چو چشمت هست بربسته ... مزن لاف و مشو خسته مگو زیر و مگو بالا
5 ... که سوی عقل کژبینی درآمد از قضا کینی ... چو مفلوجی چو مسکینی بماند آن عقل هم برجا
6 ... اگر هستی تو از آدم در این دریا فروکش دم ... که اینت واجبست ای عم اگر امروز اگر فردا
7 ... ز بحر این در خجل باشد چه جای آب و گل باشد ... چه جان و عقل و دل باشد که نبود او کف دریا
8 ... چه سودا می پزد این دل چه صفرا می کند این جان ... چه سرگردان همی دارد تو را این عقل کارافزا
9 ... زهی ابر گهربیزی ز شمس الدین تبریزی ... زهی امن و شکرریزی میان عالم غوغا

بازگشت






(1/77)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... تو را ساقی جان گوید برای ننگ و نامی را ... فرومگذار در مجلس چنین اشگرف جامی را
2 ... ز خون ما قصاصت را بجو این دم خلاصت را ... مهل ساقی خاصت را برای خاص و عامی را
3 ... بکش جام جلالی را فدا کن نفس و مالی را ... مشو سخره حلالی را مخوان باده حرامی را
4 ... غلط کردار نادانی همه نامیست یا نانی ... تو را چون پخته شد جانی مگیر ای پخته خامی را
5 ... کسی کز نام می لافد بهل کز غصه بشکافد ... چو آن مرغی که می بافد به گرد خویش دامی را
6 ... در این دام و در این دانه مجو جز عشق جانانه ... مگو از چرخ وز خانه تو دیده گیر بامی را
7 ... تو شین و کاف و ری را خود مگو شکر که هست از نی ... مگو القاب جان حی یکی نقش و کلامی را
8 ... چو بی صورت تو جان باشی چه نقصان گر نهان باشی ... چرا دربند آن باشی که واگویی پیامی را
9 ... بیا ای هم دل محرم بگیر این باده خرم ... چنان سرمست شو این دم که نشناسی مقامی را
10 ... برو ای راه ره پیما بدان خورشید جان افزا ... از این مجنون پرسودا ببر آن جا سلامی را
11 ... بگو ای شمس تبریزی از آن می های پاییزی ... به خود در ساغرم ریزی نفرمایی غلامی را

بازگشت






(1/78)

SIVAN





تعداد ابیات : 8 ...
1 ... از آن مایی ای مولا اگر امروز اگر فردا ... شب و روزم ز تو روشن زهی رعنا زهی زیبا
2 ... تو پاک پاکی از صورت ولیک از پرتو نورت ... نمایی صورتی هر دم چه باحسن و چه بابالا
3 ... چو ابرو را چنین کردی چه صورت های چین کردی ... مرا بی عقل و دین کردی بر آن نقش و بر آن حورا
4 ... مرا گویی چه عشقست این که نی بالا نه پستست این ... چه صیدی بی ز شستست این درون موج این دریا
5 ... ایا معشوق هر قدسی چو می دانی چه می پرسی ... که سر عرش و صد کرسی ز تو ظاهر شود پیدا
6 ... زدی در من یکی آتش که شد جان مرا مفرش ... که تا آتش شود گل خوش که تا یکتا شود صد تا
7 ... فرست آن عشق ساقی را بگردان جام باقی را ... که از مزج و تلاقی را ندانم جامش از صهبا
8 ... بکن این رمز را تعیین بگو مخدوم شمس الدین ... به تبریز نکوآیین ببر این نکته غرا

بازگشت






(1/79)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... چو شست عشق در جانم شناسا گشت شستش را ... به شست عشق دست آورد جان بت پرستش را
2 ... به گوش دل بگفت اقبال رست آن جان به عشق ما ... بکرد این دل هزاران جان نثار آن گفت رستش را
3 ... ز غیرت چونک جان افتاد گفت اقبال هم نجهد ... نشستست این دل و جانم همی پاید نجستش را
4 ... چو اندر نیستی هستست و در هستی نباشد هست ... بیامد آتشی در جان بسوزانید هستش را
5 ... برات عمر جان اقبال چون برخواند پنجه شصت ... تراشید و ابد بنوشت بر طومار شصتش را
6 ... خدیو روح شمس الدین که از بسیاری رفعت ... نداند جبرئیل وحی خود جای نشستش را
7 ... چو جامش دید این عقلم چو قرابه شد اشکسته ... درستی های بی پایان ببخشید آن شکستش را
8 ... چو عشقش دید جانم را به بالای یست از این هستی ... بلندی داد از اقبال او بالا و پستش را
9 ... اگر چه شیرگیری تو دلا می ترس از آن آهو ... که شیرانند بیچاره مر آن آهوی مستش را
10 ... چو از تیغ حیات انگیز زد مر مرگ را گردن ... فروآمد ز اسپ اقبال و می بوسید دستش را
11 ... در آن روزی که در عالم الست آمد ندا از حق ... بده تبریز از اول بلی گویان الستش را

بازگشت






(1/80)

SIVAN





تعداد ابیات : 9 ...
1 ... چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا ... ز روزن سر درآویزد چو قرص ماه خوش سیما
2 ... درآید جان فزای من گشاید دست و پای من ... که دستم بست و پایم هم کف هجران پابرجا
3 ... بدو گویم به جان تو که بی تو ای حیات جان ... نه شادم می کند عشرت نه مستم می کند صهبا
4 ... وگر از ناز او گوید برو از من چه می خواهی ... ز سودای تو می ترسم که پیوندد به من سودا
5 ... برم تیغ و کفن پیشش چو قربانی نهم گردن ... که از من دردسر داری مرا گردن بزن عمدا
6 ... تو می دانی که من بی تو نخواهم زندگانی را ... مرا مردن به از هجران به یزدان کاخرج الموتی
7 ... مرا باور نمی آمد که از بنده تو برگردی ... همی گفتم اراجیفست و بهتان گفته اعدا
8 ... تویی جان من و بی جان ندانم زیست من باری ... تویی چشم من و بی تو ندارم دیده بینا
9 ... رها کن این سخن ها را بزن مطرب یکی پرده ... رباب و دف به پیش آور اگر نبود تو را سرنا

بازگشت






(1/81)

SIVAN





تعداد ابیات : 12 ...
1 ... برات آمد برات آمد بنه شمع براتی را ... خضر آمد خضر آمد بیار آب حیاتی را
2 ... عمر آمد عمر آمد ببین سرزیر شیطان را ... سحر آمد سحر آمد بهل خواب سباتی را
3 ... بهار آمد بهار آمد رهیده بین اسیران را ... به بستان آ به بستان آ ببین خلق نجاتی را
4 ... چو خورشید حمل آمد شعاعش در عمل آمد ... ببین لعل بدخشان را و یاقوت زکاتی را
5 ... همان سلطان همان سلطان که خاکی را نبات آرد ... ببخشد جان ببخشد جان نگاران نباتی را
6 ... درختان بین درختان بین همه صایم همه قایم ... قبول آمد قبول آمد مناجات صلاتی را
7 ... ز نورافشان ز نورافشان نتانی دید ذاتش را ... ببین باری ببین باری تجلی صفاتی را
8 ... گلستان را گلستان را خماری بد ز جور دی ... فرستاد او فرستاد او شرابات نباتی را
9 ... بشارت ده بشارت ده به محبوسان جسمانی ... که حشر آمد که حشر آمد شهیدان رفاتی را
10 ... شقایق را شقایق را تو شاکر بین و گفتی نی ... تو هم نو شو تو هم نو شو بهل نطق بیاتی را
11 ... شکوفه و میوه بستان برات هر درخت آمد ... که بیخم نیست پوسیده ببین وصل سماتی را
12 ... زبان صدق و برق رو برات ممنان آمد ... که جانم واصل وصلست و هشته بی ثباتی را

بازگشت






(1/82)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... اگر نه عشق شمس الدین بدی در روز و شب ما را ... فراغت ها کجا بودی ز دام و از سبب ما را
2 ... بت شهوت برآوردی دمار از ما ز تاب خود ... اگر از تابش عشقش نبودی تاب و تب ما را
3 ... نوازش های عشق او لطافت های مهر او ... رهانید و فراغت داد از رنج و نصب ما را
4 ... زهی این کیمیای حق که هست از مهر جان او ... که عین ذوق و راحت شد همه رنج و تعب ما را
5 ... عنایت های ربانی ز بهر خدمت آن شه ... برویانید و هستی داد از عین ادب ما را
6 ... بهار حسن آن مهتر به ما بنمود ناگاهان ... شقایق ها و ریحان ها و گل های عجب ما را
7 ... زهی دولت زهی رفعت زهی بخت و زهی اختر ... که مطلوب همه جان ها کند از جان طلب ما را
8 ... گزید او لب گه مستی که رو پیدا مکن مستی ... چو جام جان لبالب شد از آن می های لب ما را
9 ... عجب بختی که رو بنمود ناگاهان هزاران شکر ... ز معشوق لطیف اوصاف خوب بوالعجب ما را
10 ... در آن مجلس که گردان کرد از لطف او صراحی ها ... گران قدر و سبک دل شد دل و جان از طرب ما را
11 ... به سوی خطه تبریز چه چشمه آب حیوانست ... کشاند دل بدان جانب به عشق چون کنب ما را

بازگشت






(1/83)

SIVAN





تعداد ابیات : 5 ...
1 ... به خانه خانه می آرد چو بیذق شاه جان ما را ... عجب بردست یا ماتست زیر امتحان ما را
2 ... همه اجزای ما را او کشانیدست از هر سو ... تراشیدست عالم را و معجون کرده زان ما را
3 ... ز حرص و شهوتی ما را مهاری کرده دربینی ... چو اشتر می کشاند او به گرد این جهان ما را
4 ... چه جای ما که گردون را چو گاوان در خرس بست او ... که چون کنجد همی کوبد به زیر آسمان ما را
5 ... خنک آن اشتری کو را مهار عشق حق باشد ... همیشه مست می دارد میان اشتران ما را

بازگشت






(1/84)

SIVAN





تعداد ابیات : 10 ...
1 ... آمد بت میخانه تا خانه برد ما را ... بنمود بهار نو تا تازه کند ما را
2 ... بگشاد نشان خود بربست میان خود ... پر کرد کمان خود تا راه زند ما را
3 ... صد نکته دراندازد صد دام و دغل سازد ... صد نرد عجب بازد تا خوش بخورد ما را
4 ... رو سایه سروش شو پیش و پس او می دو ... گر چه چو درخت نو از بن بکند ما را
5 ... گر هست دلش خارا مگریز و مرو یارا ... کاول بکشد ما را و آخر بکشد ما را
6 ... چون ناز کند جانان اندر دل ما پنهان ... بر جمله سلطانان صد ناز رسد ما را
7 ... بازآمد و بازآمد آن عمر دراز آمد ... آن خوبی و ناز آمد تا داغ نهد ما را
8 ... آن جان و جهان آمد وان گنج نهان آمد ... وان فخر شهان آمد تا پرده درد ما را
9 ... می آید و می آید آن کس که همی باید ... وز آمدنش شاید گر دل بجهد ما را
10 ... شمس الحق تبریزی در برج حمل آمد ... تا بر شجر فطرت خوش خوش بپزد ما را

بازگشت






(1/85)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... گر زان که نه ای طالب جوینده شوی با ما ... ور زان که نه ای مطرب گوینده شوی با ما
2 ... گر زان که تو قارونی در عشق شوی مفلس ... ور زان که خداوندی هم بنده شوی با ما
3 ... یک شمع از این مجلس صد شمع بگیراند ... گر مرده ای ور زنده هم زنده شوی با ما
4 ... پاهای تو بگشاید روشن به تو بنماید ... تا تو همه تن چون گل در خنده شوی با ما
5 ... در ژنده درآ یک دم تا زنده دلان بینی ... اطلس به دراندازی در ژنده شوی با ما
6 ... چون دانه شد افکنده بررست و درختی شد ... این رمز چو دریابی افکنده شوی با ما
7 ... شمس الحق تبریزی با غنچه دل گوید ... چون باز شود چشمت بیننده شوی با ما

بازگشت






(1/86)

SIVAN





تعداد ابیات : 9 ...
1 ... ای خواجه نمی بینی این روز قیامت را ... این یوسف خوبی را این خوش قد و قامت را
2 ... ای شیخ نمی بینی این گوهر شیخی را ... این شعشعه نو را این جاه و جلالت را
3 ... ای میر نمی بینی این مملکت جان را ... این روضه دولت را این تخت و سعادت را
4 ... این خوشدل و خوش دامن دیوانه تویی یا من ... درکش قدحی با من بگذار ملامت را
5 ... ای ماه که در گردش هرگز نشوی لاغر ... انوار جلال تو بدریده ضلالت را
6 ... چون آب روان دیدی بگذار تیمم را ... چون عید وصال آمد بگذار ریاضت را
7 ... گر ناز کنی خامی ور ناز کشی رامی ... در بارکشی یابی آن حسن و ملاحت را
8 ... خاموش که خاموشی بهتر ز عسل نوشی ... درسوز عبارت را بگذار اشارت را
9 ... شمس الحق تبریزی ای مشرق تو جان ها ... از تابش تو یابد این شمس حرارت را

بازگشت






(1/87)

SIVAN





تعداد ابیات : 13 ...
1 ... آخر بشنید آن مه آه سحر ما را ... تا حشر دگر آمد امشب حشر ما را
2 ... چون چرخ زند آن مه در سینه من گویم ... ای دور قمر بنگر دور قمر ما را
3 ... کو رستم دستان تا دستان بنماییمش ... کو یوسف تا بیند خوبی و فر ما را
4 ... تو لقمه شیرین شو در خدمت قند او ... لقمه نتوان کردن کان شکر ما را
5 ... ما را کرمش خواهد تا در بر خود گیرد ... زین روی دوا سازد هر لحظه گر ما را
6 ... چون بی نمکی نتوان خوردن جگر بریان ... می زن به نمک هر دم بریان جگر ما را
7 ... بی پای طواف آریم بی سر به سجود آییم ... چون بی سر و پا کرد او این پا و سر ما را
8 ... بی پای طواف آریم گرد در آن شاهی ... کو مست الست آمد بشکست در ما را
9 ... چون زر شد رنگ ما از سینه سیمینش ... صد گنج فدا بادا این سیم و زر ما را
10 ... در رنگ کجا آید در نقش کجا گنجد ... نوری که ملک سازد جسم بشر ما را
11 ... تشبیه ندارد او وز لطف روا دارد ... زیرا که همی داند ضعف نظر ما را
12 ... فرمود که نور من ماننده مصباح است ... مشکات و زجاجه گفت سینه و بصر ما را
13 ... خامش کن تا هر کس در گوش نیارد این ... خود کیست که دریابد او خیر و شر ما را

بازگشت






(1/88)

SIVAN





تعداد ابیات : 8 ...
1 ... آب حیوان باید مر روح فزایی را ... ماهی همه جان باید دریای خدایی را
2 ... ویرانه آب و گل چون مسکن بوم آمد ... این عرصه کجا شاید پرواز همایی را
3 ... صد چشم شود حیران در تابش این دولت ... تو گوش مکش این سو هر کور عصایی را
4 ... گر نقد درستی تو چون مست و قراضه ستی ... آخر تو چه پنداری این گنج عطایی را
5 ... دلتنگ همی دانند کان جای که انصافست ... صد دل به فدا باید آن جان بقایی را
6 ... دل نیست کم از آهن آهن نه که می داند ... آن سنگ که پیدا شد پولادربایی را
7 ... عقل از پی عشق آمد در عالم خاک ار نی ... عقلی بنمی باید بی عهد و وفایی را
8 ... خورشید حقایق ها شمس الحق تبریز است ... دل روی زمین بوسد آن جان سمایی را

بازگشت






(1/89)

SIVAN





تعداد ابیات : 13 ...
1 ... ساقی ز شراب حق پر دار شرابی را ... درده می ربانی دل های کبابی را
2 ... کم گوی حدیث نان در مجلس مخموران ... جز آب نمی سازد مر مردم آبی را
3 ... از آب و خطاب تو تن گشت خراب تو ... آراسته دار ای جان زین گنج خرابی را
4 ... گلزار کند عشقت آن شوره خاکی را ... دربار کند موجت این جسم سحابی را
5 ... بفزای شراب ما بربند تو خواب ما ... از شب چه خبر باشد مر مردم خوابی را
6 ... همکاسه ملک باشد مهمان خدایی را ... باده ز فلک آید مردان ثوابی را
7 ... نوشد لب صدیقش ز اکواب و اباریقش ... در خم تقی یابی آن باده نابی را
8 ... هشیار کجا داند بی هوشی مستان را ... بوجهل کجا داند احوال صحابی را
9 ... استاد خدا آمد بی واسطه صوفی را ... استاد کتاب آمد صابی و کتابی را
10 ... چون محرم حق گشتی وز واسطه بگذشتی ... بربای نقاب از رخ خوبان نقابی را
11 ... منکر که ز نومیدی گوید که نیابی این ... بنده ره او سازد آن گفت نیابی را
12 ... نی باز سپیدست او نی بلبل خوش نغمه ... ویرانه دنیا به آن جغد غرابی را
13 ... خاموش و مگو دیگر مفزای تو شور و شر ... کز غیب خطاب آید جان های خطابی را

بازگشت






(1/90)

SIVAN





تعداد ابیات : 5 ...
1 ... ای خواجه نمی بینی این روز قیامت را ... ای خواجه نمی بینی این خوش قد و قامت را
2 ... دیوار و در خانه شوریده و دیوانه ... من بر سر دیوارم از بهر علامت را
3 ... ماهیست که در گردش لاغر نشود هرگز ... خورشید جمال او بدریده ظلامت را
4 ... ای خواجه خوش دامن دیوانه تویی یا من ... درکش قدحی با من بگذار ملامت را
5 ... پیش تو از بسی شیدا می جست کرامت ها ... چون دید رخ ساقی بفروخت کرامت را

بازگشت






(1/91)

SIVAN





تعداد ابیات : 12 ...
1 ... امروز گزافی ده آن باده نابی را ... برهم زن و درهم زن این چرخ شتابی را
2 ... گیرم قدح غیبی از دیده نهان آمد ... پنهان نتوان کردن مستی و خرابی را
3 ... ای عشق طرب پیشه خوش گفت خوش اندیشه ... بربای نقاب از رخ آن شاه نقابی را
4 ... تا خیزد ای فرخ زین سو اخ و زان سو اخ ... برکن هله ای گلرخ سغراق و شرابی را
5 ... گر زان که نمی خواهی تا جلوه شود گلشن ... از بهر چه بگشادی دکان گلابی را
6 ... ما را چو ز سر بردی وین جوی روان کردی ... در آب فکن زوتر بط زاده آبی را
7 ... ماییم چو کشت ای جان بررسته در این میدان ... لب خشک و به جان جویان باران سحابی را
8 ... هر سوی رسولی نو گوید که نیابی رو ... لاحول بزن بر سر آن زاغ غرابی را
9 ... ای فتنه هر روحی کیسه بر هر جوحی ... دزدیده رباب از کف بوبکر ربابی را
10 ... امروز چنان خواهم تا مست و خرف سازی ... این جان محدث را وان عقل خطابی را
11 ... ای آب حیات ما شو فاش چو حشر ار چه ... شیر شتر گرگین جانست عرابی را
12 ... ای جاه و جمالت خوش خامش کن و دم درکش ... آگاه مکن از ما هر غافل خوابی را

بازگشت






(1/92)

SIVAN





تعداد ابیات : 9 ...
1 ... ای ساقی جان پر کن آن ساغر پیشین را ... آن راه زن دل را آن راه بر دین را
2 ... زان می که ز دل خیزد با روح درآمیزد ... مخمور کند جوشش مر چشم خدابین را
3 ... آن باده انگوری مر امت عیسی را ... و این باده منصوری مر امت یاسین را
4 ... خم ها است از آن باده خم ها است از این باده ... تا نشکنی آن خم را هرگز نچشی این را
5 ... آن باده بجز یک دم دل را نکند بی غم ... هرگز نکشد غم را هرگز نکند کین را
6 ... یک قطره از این ساغر کار تو کند چون زر ... جانم به فدا باشد این ساغر زرین را
7 ... این حالت اگر باشد اغلب به سحر باشد ... آن را که براندازد او بستر و بالین را
8 ... زنهار که یار بد از وسوسه نفریبد ... تا نشکنی از سستی مر عهد سلاطین را
9 ... گر زخم خوری بر رو رو زخم دگر می جو ... رستم چه کند در صف دسته گل و نسرین را

بازگشت






(1/93)

SIVAN





تعداد ابیات : 22 ...
1 ... معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا ... کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا
2 ... ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد ... باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا
3 ... یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی ... غمخواره یاران شد تا باد چنین بادا
4 ... هم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردی ... نک سرده مهمان شد تا باد چنین بادا
5 ... زان طلعت شاهانه زان مشعله خانه ... هر گوشه چو میدان شد تا باد چنین بادا
6 ... زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش ... عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا
7 ... شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد ... خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا
8 ... از دولت محزونان وز همت مجنونان ... آن سلسله جنبان شد تا باد چنین بادا
9 ... عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد ... عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا
10 ... ای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزل ... کان زهره به میزان شد تا باد چنین بادا
11 ... درویش فریدون شد هم کیسه قارون شد ... همکاسه سلطان شد تا باد چنین بادا
12 ... آن باد هوا را بین ز افسون لب شیرین ... با نای در افغان شد تا باد چنین بادا
13 ... فرعون بدان سختی با آن همه بدبختی ... نک موسی عمران شد تا باد چنین بادا
14 ... آن گرگ بدان زشتی با جهل و فرامشتی ... نک یوسف کنعان شد تا باد چنین بادا
15 ... شمس الحق تبریزی از بس که درآمیزی ... تبریز خراسان شد تا باد چنین بادا
16 ... از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی ... ابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادا
17 ... آن ماه چو تابان شد کونین گلستان شد ... اشخاص همه جان شد تا باد چنین بادا
18 ... بر روح برافزودی تا بود چنین بودی ... فر تو فروزان شد تا باد چنین بادا
19 ... قهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شد ... ابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادا
20 ... از کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستش ... این گاو چو قربان شد تا باد چنین بادا

(1/94)

SIVAN

21 ... ارضی چو سمایی شد مقصود سنایی شد ... این بود همه آن شد تا باد چنین بادا
22 ... خاموش که سرمستم بربست کسی دستم ... اندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا

بازگشت






(1/95)

SIVAN





تعداد ابیات : 14 ...
1 ... ای یار قمرسیما ای مطرب شکرخا ... آواز تو جان افزا تا روز مشین از پا
2 ... سودی همگی سودی بر جمله برافزودی ... تا بود چنین بودی تا روز مشین از پا
3 ... صد شهر خبر رفته کای مردم آشفته ... بیدار شد آن خفته تا روز مشین از پا
4 ... بیدار شد آن فتنه کو چون بزند طعنه ... در کوه کند رخنه تا روز مشین از پا
5 ... در خانه چنین جمعی در جمع چنین شمعی ... دارم ز تو من طمعی تا روز مشین از پا
6 ... میر آمد میر آمد وان بدر منیر آمد ... وان شکر و شیر آمد تا روز مشین از پا
7 ... ای بانگ و نوایت تر وز باد صبا خوشتر ... ما را تو بری از سر تا روز مشین از پا
8 ... مجلس به تو فرخنده عشرت ز دمت زنده ... چون شمع فروزنده تا روز مشین از پا
9 ... این چرخ و زمین خیمه کس دید چنین خیمه ... ای استن این خیمه تا روز مشین از پا
10 ... این قوم پرند از تو باکر و فرند از تو ... زیر و زبرند از تو تا روز مشین از پا
11 ... در بحر چو کشتیبان آن پیل همی جنبان ... تا منزل آباقان تا روز مشین از پا
12 ... ای خوش نفس نایی بس نادره برنایی ... چون با همه برنایی تا روز مشین از پا
13 ... دف از کف دست آید نی از دم مست آید ... با نی همه پست آید تا روز مشین از پا
14 ... چون جان خمشیم اما کی خسبد جان جانا ... تو باش زبان ما تا روز مشین از پا

بازگشت






(1/96)

SIVAN





تعداد ابیات : 5 ...
1 ... چون گل همه تن خندم نه از راه دهان تنها ... زیرا که منم بی من با شاه جهان تنها
2 ... ای مشعله آورده دل را به سحر برده ... جان را برسان در دل دل را مستان تنها
3 ... از خشم و حسد جان را بیگانه مکن با دل ... آن را مگذار این جا وین را بمخوان تنها
4 ... شاهانه پیامی کن یک دعوت عامی کن ... تا کی بود ای سلطان این با تو و آن تنها
5 ... چون دوش اگر امشب نایی و ببندی لب ... صد شور کنیم ای جان نکنیم فغان تنها

بازگشت






(1/97)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... از بهر خدا بنگر در روی چو زر جانا ... هر جا که روی ما را با خویش ببر جانا
2 ... چون در دل ما آیی تو دامن خود برکش ... تا جامه نیالایی از خون جگر جانا
3 ... ای ماه برآ آخر بر کوری مه رویان ... ابری سیه اندرکش در روی قمر جانا
4 ... زان روز که زادی تو ای لب شکر از مادر ... آوه که چه کاسد شد بازار شکر جانا
5 ... گفتی که سلام علیک بگرفت همه عالم ... دل سجده درافتاده جان بسته کمر جانا
6 ... چون شمع بدم سوزان هر شب به سحر کشته ... امروز بنشناسم شب را ز سحر جانا
7 ... شمس الحق تبریزی شاهنشه خون ریزی ... ای بحر کمربسته پیش تو گهر جانا

بازگشت






(1/98)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... ای گشته ز تو خندان بستان و گل رعنا ... پیوسته چنین بادا چون شیر و شکر با ما
2 ... ای چرخ تو را بنده وی خلق ز تو زنده ... احسنت زهی خوابی شاباش زهی زیبا
3 ... دریای جمال تو چون موج زند ناگه ... پرگنج شود پستی فردوس شود بالا
4 ... هر سوی که روی آری در پیش تو گل روید ... هر جا که روی آیی فرشت همه زر بادا
5 ... وان دم که ز بدخویی دشنام و جفا گویی ... می گو که جفای تو حلواست همه حلوا
6 ... گر چه دل سنگستش بنگر که چه رنگستش ... کز مشعله ننگستش وز رنگ گل حمرا
7 ... یا رب دل بازش ده صد عمر درازش ده ... فخرش ده و نازش ده تا فخر بود ما را

بازگشت






(1/99)

SIVAN





تعداد ابیات : 9 ...
1 ... جانا سر تو یارا مگذار چنین ما را ... ای سرو روان بنما آن قامت بالا را
2 ... خرم کن و روشن کن این مفرش خاکی را ... خورشید دگر بنما این گنبد خضرا را
3 ... رهبر کن جان ها را پرزر کن کان ها را ... در جوش و خروش آور از زلزله دریا را
4 ... خورشید پناه آرد در سایه اقبالت ... آری چه توان کردن آن سایه عنقا را
5 ... مغزی که بد اندیشد آن نقص بسست ای جان ... سودای بپوسیده پوسیده سودا را
6 ... هم رحمت رحمانی هم مرهم و درمانی ... درده تو طبیبانه آن دافع صفرا را
7 ... تو بلبل گلزاری تو ساقی ابراری ... تو سرده اسراری هم بی سر و بی پا را
8 ... یا رب که چه داری تو کز لطف بهاری تو ... در کار درآری تو سنگ و که خارا را
9 ... افروخته نوری انگیخته شوری ... ننشاند صد طوفان آن فتنه و غوغا را

بازگشت






(1/100)

SIVAN





تعداد ابیات : 5 ...
1 ... شاد آمدی ای مه رو ای شادی جان شاد آ ... تا بود چنین بودی تا باد چنان بادا
2 ... ای صورت هر شادی اندر دل ما یادی ... ای صورت عشق کل اندر دل ما یاد آ
3 ... بیرون پر از این طفلی ما را برهان ای جان ... از منت هر دادو وز غصه هر دادا
4 ... ما چنگ زدیم از غم در یار و رخان ما ... ای دف تو بنال از دل وی نای به فریاد آ
5 ... ای دل تو که زیبایی شیرین شو از آن خسرو ... ور خسرو شیرینی در عشق چو فرهاد آ

بازگشت






(1/101)

SIVAN





تعداد ابیات : 4 ...
1 ... یک پند ز من بشنو خواهی نشوی رسوا ... من خمره افیونم زنهار سرم مگشا
2 ... آتش به من اندرزن آتش چه زند با من ... کاندر فلک افکندم صد آتش و صد غوغا
3 ... گر چرخ همه سر شد ور خاک همه پا شد ... نی سر بهلم آن را نی پا بهلم این را
4 ... یا صافیه الخمر فی آنیه المولی ... اسکر نفرا لدا و السکر بنا اولی

بازگشت






(1/102)

SIVAN





تعداد ابیات : 6 ...
1 ... ای شاد که ما هستیم اندر غم تو جانا ... هم محرم عشق تو هم محرم تو جانا
2 ... هم ناظر روی تو هم مست سبوی تو ... هم شسته به نظاره بر طارم تو جانا
3 ... تو جان سلیمانی آرامگه جانی ... ای دیو و پری شیدا از خاتم تو جانا
4 ... ای بیخودی جان ها در طلعت خوب تو ... ای روشنی دل ها اندر دم تو جانا
5 ... در عشق تو خمارم در سر ز تو می دارم ... از حسن جمالات پرخرم تو جانا
6 ... تو کعبه عشاقی شمس الحق تبریزی ... زمزم شکر آمیزد از زمزم تو جانا

بازگشت






(1/103)

SIVAN





تعداد ابیات : 10 ...
1 ... در آب فکن ساقی بط زاده آبی را ... بشتاب و شتاب اولی مستان شبابی را
2 ... ای جان بهار و دی وی حاتم نقل و می ... پر کن ز شکر چون نی بوبکر ربابی را
3 ... ای ساقی شور و شر هین عیش بگیر از سر ... پر کن ز می احمر سغراق و شرابی را
4 ... بنما ز می فرخ این سو اخ و آن سو اخ ... بربای نقاب از رخ معشوق نقابی را
5 ... احسنت زهی یار او شاخ گل بی خار او ... شاباش زهی دارو دل های کبابی را
6 ... صد حلقه نگر شیدا زان باده ناپیدا ... کاسد کند این صهبا صد خمر لعابی را
7 ... مستان چمن پنهان اشکوفه ز شاخ افشان ... صد کوه چو که غلطان سیلاب حبابی را
8 ... گر آن قدح روشن جانست نهان از تن ... پنهان نتوان کردن مستی و خرابی را
9 ... ماییم چو کشت ای جان سرسبز در این میدان ... تشنه شده و جویان باران سحابی را
10 ... چون رعد نه ای خامش چون پرده تست این هش ... وز صبر و فنا می کش طوطی خطابی را

بازگشت






(1/104)

SIVAN





تعداد ابیات : 12 ...
1 ... زهی باغ زهی باغ که بشکفت ز بالا ... زهی قدر و زهی بدر تبارک و تعالی
2 ... زهی فر زهی نور زهی شر زهی شور ... زهی گوهر منثور زهی پشت و تولا
3 ... زهی ملک زهی مال زهی قال زهی حال ... زهی پر و زهی بال بر افلاک تجلی
4 ... چو جان سلسله ها را بدرد به حرونی ... چه ذاالنون چه مجنون چه لیلی و چه لیلا
5 ... علم های الهی ز پس کوه برآمد ... چه سلطان و چه خاقان چه والی و چه والا
6 ... چه پیش آمد جان را که پس انداخت جهان را ... بزن گردن آن را که بگوید که تسلا
7 ... چو بی واسطه جبار بپرورد جهان را ... چه ناقوس چه ناموس چه اهلا و چه سهلا
8 ... گر اجزای زمینی وگر روح امینی ... چو آن حال ببینی بگو جل جلالا
9 ... گر افلاک نباشد به خدا باک نباشد ... دل غمناک نباشد مکن بانگ و علالا
10 ... فروپوش فروپوش نه بخروش نه بفروش ... تویی باده مدهوش یکی لحظه بپالا
11 ... تو کرباسی و قصار تو انگوری و عصار ... بپالا و بیفشار ولی دست میالا
12 ... خمش باش خمش باش در این مجمع اوباش ... مگو فاش مگو فاش ز مولی و ز مولا

بازگشت






(1/105)

SIVAN





تعداد ابیات : 5 ...
1 ... میندیش میندیش که اندیشه گری ها ... چو نفطند بسوزند ز هر بیخ تری ها
2 ... خرف باش خرف باش ز مستی و ز حیرت ... که تا جمله نیستان نماید شکری ها
3 ... جنونست شجاعت میندیش و درانداز ... چو شیران و چو مردان گذر کن ز غری ها
4 ... که اندیشه چو دامست بر ایثار حرامست ... چرا باید حیلت پی لقمه بری ها
5 ... ره لقمه چو بستی ز هر حیله برستی ... وگر حرص بنالد بگیریم کری ها

بازگشت






(1/106)

SIVAN





تعداد ابیات : 15 ...
1 ... زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا ... چه نغزست و چه خوبست چه زیباست خدایا
2 ... از آن آب حیاتست که ما چرخ زنانیم ... نه از کف و نه از نای نه دف هاست خدایا
3 ... یقین گشت که آن شاه در این عرس نهانست ... که اسباب شکرریز مهیاست خدایا
4 ... به هر مغز و دماغی که درافتاد خیالش ... چه مغزست و چه نغزست چه بیناست خدایا
5 ... تن ار کرد فغانی ز غم سود و زیانی ... ز تست آنک دمیدن نه ز سرناست خدایا
6 ... نی تن را همه سوراخ چنان کرد کف تو ... که شب و روز در این ناله و غوغاست خدایا
7 ... نی بیچاره چه داند که ره پرده چه باشد ... دم ناییست که بیننده و داناست خدایا
8 ... که در باغ و گلستان ز کر و فر مستان ... چه نورست و چه شورست چه سوداست خدایا
9 ... ز تیه خوش موسی و ز مایده عیسی ... چه لوتست و چه قوتست و چه حلواست خدایا
10 ... از این لوت و زین قوت چه مستیم و چه مبهوت ... که از دخل زمین نیست ز بالاست خدایا
11 ... ز عکس رخ آن یار در این گلشن و گلزار ... به هر سو مه و خورشید و ثریاست خدایا
12 ... چو سیلیم و چو جوییم همه سوی تو پوییم ... که منزلگه هر سیل به دریاست خدایا
13 ... بسی خوردم سوگند که خاموش کنم لیک ... مگر هر در دریای تو گویاست خدایا
14 ... خمش ای دل که تو مستی مبادا به جهانی ... نگهش دار ز آفت که برجاست خدایا
15 ... ز شمس الحق تبریز دل و جان و دو دیده ... سراسیمه و آشفته سوداست خدایا

بازگشت






(1/107)

SIVAN





تعداد ابیات : 10 ...
1 ... زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا ... چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا
2 ... چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید ... چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا
3 ... زهی ماه زهی ماه زهی باده همراه ... که جان را و جهان را بیاراست خدایا
4 ... زهی شور زهی شور که انگیخته عالم ... زهی کار زهی بار که آن جاست خدایا
5 ... فروریخت فروریخت شهنشاه سواران ... زهی گرد زهی گرد که برخاست خدایا
6 ... فتادیم فتادیم بدان سان که نخیزیم ... ندانیم ندانیم چه غوغاست خدایا
7 ... ز هر کوی ز هر کوی یکی دود دگرگون ... دگربار دگربار چه سوداست خدایا
8 ... نه دامیست نه زنجیر همه بسته چراییم ... چه بندست چه زنجیر که برپاست خدایا
9 ... چه نقشیست چه نقشیست در این تابه دل ها ... غریبست غریبست ز بالاست خدایا
10 ... خموشید خموشید که تا فاش نگردید ... که اغیار گرفتست چپ و راست خدایا

بازگشت






(1/108)

SIVAN





تعداد ابیات : 13 ...
1 ... لب را تو به هر بوسه و هر لوت میالا ... تا از لب دلدار شود مست و شکرخا
2 ... تا از لب تو بوی لب غیر نیاید ... تا عشق مجرد شود و صافی و یکتا
3 ... آن لب که بود کون خری بوسه گه او ... کی یابد آن لب شکربوس مسیحا
4 ... می دانک حدث باشد جز نور قدیمی ... بر مزبله پرحدث آن گاه تماشا
5 ... آنگه که فنا شد حدث اندر دل پالیز ... رست از حدثی و شود او چاشنی افزا
6 ... تا تو حدثی لذت تقدیس چه دانی ... رو از حدثی سوی تبارک و تعالی
7 ... زان دست مسیح آمد داروی جهانی ... کو دست نگه داشت ز هر کاسه سکبا
8 ... از نعمت فرعون چه موسی کف و لب شست ... دریای کرم داد مر او را ید بیضا
9 ... خواهی که ز معده و لب هر خام گریزی ... پرگوهر و روتلخ همی باش چو دریا
10 ... هین چشم فروبند که آن چشم غیورست ... هین معده تهی دار که لوتیست مهیا
11 ... سگ سیر شود هیچ شکاری بنگیرد ... کز آتش جوعست تک و گام تقاضا
12 ... کو دست و لب پاک که گیرد قدح پاک ... کو صوفی چالاک که آید سوی حلوا
13 ... بنمای از این حرف تصاویر حقایق ... یا من قسم القهوه و الکاس علینا

بازگشت






(1/109)

SIVAN





تعداد ابیات : 19 ...
1 ... رفتم به سوی مصر و خریدم شکری را ... خود فاش بگو یوسف زرین کمری را
2 ... در شهر کی دیدست چنین شهره بتی را ... در بر کی کشیدست سهیل و قمری را
3 ... بنشاند به ملکت ملکی بنده بد را ... بخرید به گوهر کرمش بی گهری را
4 ... خضر خضرانست و از هیچ عجب نیست ... کز چشمه جان تازه کند او جگری را
5 ... از بهر زبردستی و دولت دهی آمد ... نی زیر و زبر کردن زیر و زبری را
6 ... شاید که نخسپیم به شب چونک نهانی ... مه بوسه دهد هر شب انجم شمری را
7 ... آثار رساند دل و جان را به مثر ... حمال دل و جان کند آن شه اثری را
8 ... اکسیر خداییست بدان آمد کاین جا ... هر لحظه زر سرخ کند او حجری را
9 ... جان های چو عیسی به سوی چرخ برانند ... غم نیست اگر ره نبود لاشه خری را
10 ... هر چیز گمان بردم در عالم و این نی ... کاین جاه و جلالست خدایی نظری را
11 ... سوز دل شاهانه خورشید بباید ... تا سرمه کشد چشم عروس سحری را
12 ... ما عقل نداریم یکی ذره وگر نی ... کی آهوی عاقل طلبد شیر نری را
13 ... بی عقل چو سایه پیت ای دوست دوانیم ... کان روی چو خورشید تو نبود دگری را
14 ... خورشید همه روز بدان تیغ گزارد ... تا زخم زند هر طرفی بی سپری را
15 ... بر سینه نهد عقل چنان دل شکنی را ... در خانه کشد روح چنان رهگذی را
16 ... در هدیه دهد چشم چنان لعل لبی را ... رخ زر زند از بهر چنین سیمبری را
17 ... رو صاحب آن چشم شو ای خواجه چو ابرو ... کو راست کند چشم کژ کژنگری را
18 ... ای پاک دلان با جز او عشق مبازید ... نتوان دل و جان دادن هر مختصری را
19 ... خاموش که او خود بکشد عاشق خود را ... تا چند کشی دامن هر بی هنری را

بازگشت


(1/110)

SIVAN

 

(1/111)

SIVAN





تعداد ابیات : 15 ...
1 ... ای از نظرت مست شده اسم و مسما ... ای یوسف جان گشته ز لب های شکرخا
2 ... ما را چه از آن قصه که گاو آمد و خر رفت ... هین وقت لطیفست از آن عربده بازآ
3 ... ای شاه تو شاهی کن و آراسته کن بزم ... ای جان ولی نعمت هر وامق و عذرا
4 ... هم دایه جان هایی و هم جوی می و شیر ... هم جنت فردوسی و هم سدره خضرا
5 ... جز این بنگوییم وگر نیز بگوییم ... گویید خسیسان که محالست و علالا
6 ... خواهی که بگویم بده آن جام صبوحی ... تا چرخ به رقص آید و صد زهره زهرا
7 ... هر جا ترشی باشد اندر غم دنیی ... می غرد و می برد از آن جای دل ما
8 ... برخیز بخیلانه در خانه فروبند ... کان جا که تویی خانه شود گلشن و صحرا
9 ... این مه ز کجا آمد وین روی چه رویست ... این نور خداییست تبارک و تعالی
10 ... هم قادر و هم قاهر و هم اول و آخر ... اول غم و سودا و به آخر ید بیضا
11 ... هر دل که نلرزیدت و هر چشم که نگریست ... یا رب خبرش ده تو از این عیش و تماشا
12 ... تا شید برآرد وی و آید به سر کوی ... فریاد برآرد که تمنیت تمنا
13 ... نگذاردش آن عشق که سر نیز بخارد ... شاباش زهی سلسله و جذب و تقاضا
14 ... در شهر چو من گول مگر عشق ندیدست ... هر لحظه مرا گیرد این عشق ز بالا
15 ... هر داد و گرفتی که ز بالاست لطیفست ... گر حاذق جدست وگر عشوه تیبا

بازگشت






(1/112)

SIVAN





تعداد ابیات : 20 ...
1 ... دلارام نهان گشته ز غوغا ... همه رفتند و خلوت شد برون آ
2 ... برآور بنده را از غرقه خون ... فرح ده روی زردم را ز صفرا
3 ... کنار خویش دریا کردم از اشک ... تماشا چون نیایی سوی دریا
4 ... چو تو در آینه دیدی رخ خود ... از آن خوشتر کجا باشد تماشا
5 ... غلط کردم در آیینه نگنجی ... ز نورت می شود لا کل اشیاء
6 ... رهید آن آینه از رنج صیقل ... ز رویت می شود پاک و مصفا
7 ... تو پنهانی چو عقل و جمله از تست ... خرابی ها عمارت ها به هر جا
8 ... هر آنک پهلوی تو خانه گیرد ... به پیشش پست شد بام ثریا
9 ... چه باشد حال تن کز جان جدا شد ... چه عذر آورد کسی کز تست عذرا
10 ... چه یاری یابد از یاران همدل ... کسی کز جان شیرین گشت تنها
11 ... به از صبحی تو خلقان را به هر روز ... به از خوابی ضعیفان را به شب ها
12 ... تو را در جان بدیدم بازرستم ... چو گمراهان نگویم زیر و بالا
13 ... چو در عالم زدی تو آتش عشق ... جهان گشتست همچون دیگ حلوا
14 ... همه حسن از تو باید ماه و خورشید ... همه مغز از تو باید جدی و جوزا
15 ... بدان شد شب شفا و راحت خلق ... که سودای توش بخشید سودا
16 ... چو پروانه ست خلق و روز چون شمع ... که از زیب خودش کردی تو زیبا
17 ... هر آن پروانه که شمع تو را دید ... شبش خوشتر ز روز آمد به سیما
18 ... همی پرد به گرد شمع حسنت ... به روز و شب ندارد هیچ پروا
19 ... نمی یارم بیان کردن از این بیش ... بگفتم این قدر باقی تو فرما
20 ... بگو باقی تو شمس الدین تبریز ... که به گوید حدیث قاف عنقا

بازگشت






(1/113)

SIVAN





تعداد ابیات : 10 ...
1 ... بیا ای جان نو داده جهان را ... ببر از کار عقل کاردان را
2 ... چو تیرم تا نپرانی نپرم ... بیا بار دگر پر کن کمان را
3 ... ز عشقت باز طشت از بام افتاد ... فرست از بام باز آن نردبان را
4 ... مرا گویند بامش از چه سویست ... از آن سویی که آوردند جان را
5 ... از آن سویی که هر شب جان روانست ... به وقت صبح بازآرد روان را
6 ... از آن سو که بهار آید زمین را ... چراغ نو دهد صبح آسمان را
7 ... از آن سو که عصایی اژدها شد ... به دوزخ برد او فرعونیان را
8 ... از آن سو که تو را این جست و جو خاست ... نشان خود اوست می جوید نشان را
9 ... تو آن مردی که او بر خر نشسته است ... همی پرسد ز خر این را و آن را
10 ... خمش کن کو نمی خواهد ز غیرت ... که در دریا درآرد همگنان را

بازگشت






(1/114)

SIVAN





تعداد ابیات : 20 ...
1 ... بسوزانیم سودا و جنون را ... درآشامیم هر دم موج خون را
2 ... حریف دوزخ آشامان مستیم ... که بشکافند سقف سبزگون را
3 ... چه خواهد کرد شمع لایزالی ... فلک را وین دو شمع سرنگون را
4 ... فروبریم دست دزد غم را ... که دزدیدست عقل صد زبون را
5 ... شراب صرف سلطانی بریزیم ... بخوابانیم عقل ذوفنون را
6 ... چو گردد مست حد بر وی برانیم ... که از حد برد تزویر و فسون را
7 ... اگر چه زوبع و استاد جمله ست ... چه داند حیله ریب المنون را
8 ... چنانش بیخود و سرمست سازیم ... که چون آید نداند راه چون را
9 ... چنان پیر و چنان عالم فنا به ... که تا عبرت شود لایعلمون را
10 ... کنون عالم شود کز عشق جان داد ... کنون واقف شود علم درون را
11 ... درون خانه دل او ببیند ... ستون این جهان بی ستون را
12 ... که سرگردان بدین سرهاست گر نه ... سکون بودی جهان بی سکون را
13 ... تن باسر نداند سر کن را ... تن بی سر شناسد کاف و نون را
14 ... یکی لحظه بنه سر ای برادر ... چه باشد از برای آزمون را
15 ... یکی دم رام کن از بهر سلطان ... چنین سگ را چنین اسب حرون را
16 ... تو دوزخ دان خودآگاهی عالم ... فنا شو کم طلب این سرفزون را
17 ... چنان اندر صفات حق فرورو ... که برنایی نبینی این برون را
18 ... چه جویی ذوق این آب سیه را ... چه بویی سبزه این بام تون را
19 ... خمش کردم نیارم شرح کردن ... ز رشک و غیرت هر خام دون را
20 ... نما ای شمس تبریزی کمالی ... که تا نقصی نباشد کاف و نون را

بازگشت






(1/115)

SIVAN





تعداد ابیات : 15 ...
1 ... سلیمانا بیار انگشتری را ... مطیع و بنده کن دیو و پری را
2 ... برآر آواز ردوها علی ... منور کن سرای شش دری را
3 ... برآوردن ز مغرب آفتابی ... مسلم شد ضمیر آن سری را
4 ... بدین سان مهتری یابد هر آن کس ... که بهر حق گذارد مهتری را
5 ... بنه بر خوان جفان کالجوابی ... مکرم کن نیاز مشتری را
6 ... به کاسی کاسه سر را طرب ده ... تو کن مخمور چشم عبهری را
7 ... ز صورت های غیبی پرده بردار ... کسادی ده نقوش آزری را
8 ... ز چاه و آب چه رنجور گشتیم ... روان کن چشمه های کوثری را
9 ... دلا در بزم شاهنشاه دررو ... پذیرا شو شراب احمری را
10 ... زر و زن را به جان مپرست زیرا ... بر این دو دوخت یزدان کافری را
11 ... جهاد نفس کن زیرا که اجری ... برای این دهد شه لشکری را
12 ... دل سیمین بری کز عشق رویش ... ز حیرت گم کند زر هم زری را
13 ... بدان دریادلی کز جوش و نوشش ... به دست آورد گوهر گوهری را
14 ... که باقی غزل را تو بگویی ... به رشک آری تو سحر سامری را
15 ... خمش کردم که پایم گل فرورفت ... تو بگشا پر نطق جعفری را

بازگشت






(1/116)

SIVAN





تعداد ابیات : 12 ...
1 ... دل و جان را در این حضرت بپالا ... چو صافی شد رود صافی به بالا
2 ... اگر خواهی که ز آب صاف نوشی ... لب خود را به هر دردی میالا
3 ... از این سیلاب درد او پاک ماند ... که جانبازست و چست و بی مبالا
4 ... نپرد عقل جزوی زین عقیله ... چو نبود عقل کل بر جزو لالا
5 ... نلرزد دست وقت زر شمردن ... چو بازرگان بداند قدر کالا
6 ... چه گرگینست وگر خارست این حرص ... کسی خود را بر این گرگین ممالا
7 ... چو شد ناسور بر گرگین چنین گر ... طلی سازش به ذکر حق تعالا
8 ... اگر خواهی که این در باز گردد ... سوی این در روان و بی ملال آ
9 ... رها کن صدر و ناموس و تکبر ... میان جان بجو صدر معلا
10 ... کلاه رفعت و تاج سلیمان ... به هر کل کی رسد حاشا و کلا
11 ... خمش کردم سخن کوتاه خوشتر ... که این ساعت نمی گنجد علالا
12 ... جواب آن غزل که گفت شاعر ... بقایی شاء لیس هم ارتحالا

بازگشت






(1/117)

SIVAN





تعداد ابیات : 8 ...
1 ... خبر کن ای ستاره یار ما را ... که دریابد دل خون خوار ما را
2 ... خبر کن آن طبیب عاشقان را ... که تا شربت دهد بیمار ما را
3 ... بگو شکرفروش شکرین را ... که تا رونق دهد بازار ما را
4 ... اگر در سر بگردانی دل خود ... نه دشمن بشنود اسرار ما را
5 ... پس اندر عشق دشمن کام گردم ... که دشمن می نپرسد کار ما را
6 ... اگر چه دشمن ما جان ندارد ... بسوزان جان دشمن دار ما را
7 ... اگر گل بر سرستت تا نشویی ... بیار و بشکفان گلزار ما را
8 ... بیا ای شمس تبریزی نیر ... بدان رخ نور ده دیدار ما را

بازگشت






(1/118)

SIVAN





تعداد ابیات : 6 ...
1 ... چو او باشد دل دلسوز ما را ... چه باشد شب چه باشد روز ما را
2 ... که خورشید ار فروشد ار برآمد ... بس است این جان جان افروز ما را
3 ... تو مادرمرده را شیون میاموز ... که استادست عشق آموز ما را
4 ... مدوزان خرقه ما را مدران ... نشاید شیخ خرقه دوز ما را
5 ... همه کس بر عدو پیروز خواهد ... جمال آن عدو پیروز ما را
6 ... همه کس بخت گنج اندوز جوید ... ولیکن عشق رنج اندوز ما را

بازگشت






(1/119)

SIVAN





تعداد ابیات : 9 ...
1 ... مرا حلوا هوس کردست حلوا ... میفکن وعده حلوا به فردا
2 ... دل و جانم بدان حلواست پیوست ... که صوفی را صفا آرد نه صفرا
3 ... زهی حلوای گرم و چرب و شیرین ... که هر دم می رسد بویش ز بالا
4 ... دهانی بسته حلوا خور چو انجیر ... ز دل خور هیچ دست و لب میالا
5 ... از آن دستست این حلوا از آن دست ... بخور زان دست ای بی دست و بی پا
6 ... دمی با مصطفا و کاسه باشیم ... که او می خورد از آن جا شیر و خرما
7 ... از آن خرما که مریم را ندا کرد ... کلی و اشربی و قری عینا
8 ... دلیل آنک زاده عقل کلیم ... ندایش می رسد کای جان بابا
9 ... همی خواند که فرزندان بیایید ... که خوان آراسته ست و یار تنها

بازگشت






(1/120)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... امیر حسن خندان کن چشم را ... وجودی بخش مر مشتی عدم را
2 ... سیاهی می نماید لشکر غم ... ظفر ده شادی صاحب علم را
3 ... به حسن خود تو شادی را بکن شاد ... غم و اندوه ده اندوه و غم را
4 ... کرم را شادمان کن از جمالت ... که حسن تو دهد صد جان کرم را
5 ... تو کارم زان بر سیمین چو زر کن ... تو لعلین کن رخ همچون زرم را
6 ... دلا چون طالب بیشی عشقی ... تو کم اندیش در دل بیش و کم را
7 ... بنه آن سر به پیش شمس تبریز ... که ایمانست سجده آن صنم را

بازگشت






(1/121)

SIVAN





تعداد ابیات : 5 ...
1 ... به برج دل رسیدی بیست این جا ... چو آن مه را بدیدی بیست این جا
2 ... بسی این رخت خود را هر نواحی ... ز نادانی کشیدی بیست این جا
3 ... بشد عمری و از خوبی آن مه ... به هر نوعی شنیدی بیست این جا
4 ... ببین آن حسن را کز دیدن او ... بدید و نابدیدی بیست این جا
5 ... به سینه تو که آن پستان شیرست ... که از شیرش چشیدی بیست این جا

بازگشت






(1/122)

SIVAN





تعداد ابیات : 12 ...
1 ... بکت عینی غداه البین دمعا ... و اخری بالبکا بخلت علینا
2 ... فعاقبت التی بخلت علینا ... بان غمضتها یوم التقینا
3 ... چه مرد آن عتابم خیز یارا ... بده آن جام مالامال صهبا
4 ... نرنجم ز آنچ مردم می برنجند ... که پیشم جمله جان ها هست یکتا
5 ... اگر چه پوستینی بازگونه ... بپوشیدست این اجسام بر ما
6 ... تو را در پوستین من می شناسم ... همان جان منی در پوست جانا
7 ... بدرم پوست را تو هم بدران ... چرا سازیم با خود جنگ و هیجا
8 ... یکی جانیم در اجسام مفرق ... اگر خردیم اگر پیریم و برنا
9 ... چراغک هاست کتش را جدا کرد ... یکی اصلست ایشان را و منش
10 ... یکی طبع و یکی رنگ و یکی خوی ... که سرهاشان نباشد غیر پاها
11 ... در این تقریر برهان هاست در دل ... به سر با تو بگویم یا به اخفا
12 ... غلط خود تو بگویی با تو آن را ... چه تو بر توست بنگر این تماشا

بازگشت






(1/123)

SIVAN





تعداد ابیات : 9 ...
1 ... تو بشکن چنگ ما را ای معلا ... هزاران چنگ دیگر هست این جا
2 ... چو ما در چنگ عشق اندرفتادیم ... چه کم آید بر ما چنگ و سرنا
3 ... رباب و چنگ عالم گر بسوزد ... بسی چنگی پنهانیست یارا
4 ... ترنگ و تنتنش رفته به گردون ... اگر چه ناید آن در گوش صما
5 ... چراغ و شمع عالم گر بمیرد ... چو غم چون سنگ و آهن هست برجا
6 ... به روی بحر خاشاکست اغانی ... نیاید گوهری بر روی دریا
7 ... ولیکن لطف خاشاک از گهر دان ... که عکس عکس برق اوست بر ما
8 ... اغانی جمله فرع شوق وصلیست ... برابر نیست فرع و اصل اصلا
9 ... دهان بربند و بگشا روزن دل ... از آن ره باش با ارواح گویا

بازگشت






(1/124)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... برای تو فدا کردیم جان ها ... کشیده بهر تو زخم زبان ها
2 ... شنیده طعنه های همچو آتش ... رسیده تیر کاری زان کمان ها
3 ... اگر دل را برون آریم پیشت ... ببخشایی بر آن پرخون نشان ها
4 ... اگر دشمن تو را از من بدی گفت ... مها دشمن چه گوید جز چنان ها
5 ... بیا ای آفتاب جمله خوبان ... که در لطف تو خندد لعل کان ها
6 ... که بی تو سود ما جمله زیانست ... که گردد سود با بودت زیان ها
7 ... گمان او بسستش زهر قاتل ... که در قند تو دارد بدگمان ها

بازگشت






(1/125)

SIVAN





تعداد ابیات : 12 ...
1 ... ز روی تست عید آثار ما را ... بیا ای عید و عیدی آر ما را
2 ... تو جان عید و از روی تو جانا ... هزاران عید در اسرار ما را
3 ... چو ما در نیستی سر درکشیدیم ... نگیرد غصه دستار ما را
4 ... چو ما بر خویشتن اغیار گشتیم ... نباشد غصه اغیار ما را
5 ... شما را اطلس و شعر خیالی ... خیال خوب آن دلدار ما را
6 ... کتاب مکر و عیاری شما را ... عتاب دلبر عیار ما را
7 ... شما را عید در سالی دو بارست ... دو صد عیدست هر دم کار ما را
8 ... شما را سیم و زر بادا فراوان ... جمال خالق جبار ما را
9 ... شما را اسب تازی باد بی حد ... براق احمد مختار ما را
10 ... اگر عالم همه عیدست و عشرت ... برو عالم شما را یار ما را
11 ... بیا ای عید اکبر شمس تبریز ... به دست این و آن مگذار ما را
12 ... چو خاموشانه عشقت قوی شد ... سخن کوتاه شد این بار ما را

بازگشت






(1/126)

SIVAN





تعداد ابیات : 8 ...
1 ... ای مطرب دل برای یاری را ... در پرده زیر گوی زاری را
2 ... رو در چمن و به روی گل بنگر ... همدم شو بلبل بهاری را
3 ... دانی چه حیات ها و مستی هاست ... در مجلس عشق جان سپاری را
4 ... چون دولت بی شمار را دیدی ... بسپار بدو دم شماری را
5 ... ای روح شکار دلبری گشتی ... کو زنده کند ابد شکاری را
6 ... ای ساقی دل ز کار واماندم ... وقتست بده شراب کاری را
7 ... آراسته کن مرا و مجلس را ... کراسته ای شرابداری را
8 ... بزمیست نهان چنین حریفان را ... جا نیست دگر شرابخواری را

بازگشت






(1/127)

SIVAN





تعداد ابیات : 10 ...
1 ... هر عاشق شاهدی گزیدست ... ما جز تو ندیده ایم یارا
2 ... گر غیر تو ماه باشد ای جان ... بر غیر تو نیست رشک ما را
3 ... ای خلق حدیث او مگویید ... باقی همه شاهدان شما را
4 ... بر نقش فنا چه عشق بازد ... آن کس که بدید کبریا را
5 ... بر غیر خدا حسد نیارد ... آن کس که گمان برد خدا را
6 ... گر رشک و حسد بری برو بر ... کین رشک بدست انبیا را
7 ... چون رفت بر آسمان چارم ... عیسی چه کند کلیسیا را
8 ... بوبکر و عمر به جان گزیدند ... عثمان و علی مرتضا را
9 ... شمس تبریز جو روان کن ... گردان کن سنگ آسیا را
10 ... اندر دل ما تویی نگارا ... غیر تو کلوخ و سنگ خارا

بازگشت






(1/128)

SIVAN





تعداد ابیات : 13 ...
1 ... ای جان و قوام جمله جان ها ... پر بخش و روان کن روان ها
2 ... با تو ز زیان چه باک داریم ... ای سودکن همه زیان ها
3 ... فریاد ز تیرهای غمزه ... وز ابروهای چون کمان ها
4 ... در لعل بتان شکر نهادی ... بگشاده به طمع آن دهان ها
5 ... ای داده به دست ما کلیدی ... بگشاده بدان در جهان ها
6 ... گر زانک نه در میان مایی ... برجسته چراست این میان ها
7 ... ور نیست شراب بی نشانیت ... پس شاهد چیست این نشان ها
8 ... ور تو ز گمان ما برونی ... پس زنده ز کیست این گمان ها
9 ... ور تو ز جهان ما نهانی ... پیدا ز کی می شود نهان ها
10 ... بگذار فسانه های دنیا ... بیزار شدیم ما از آن ها
11 ... جانی که فتاد در شکرریز ... کی گنجد در دلش چنان ها
12 ... آن کو قدم تو را زمین شد ... کی یاد کند ز آسمان ها
13 ... بربند زبان ما به عصمت ... ما را مفکن در این زبان ها

بازگشت






(1/129)

SIVAN





تعداد ابیات : 10 ...
1 ... ای سخت گرفته جادوی را ... شیری بنموده آهوی را
2 ... از سحر تو احولست دیده ... در دیده نهاده ای دوی را
3 ... بنموده ای از ترنج آلو ... کی یافت ترنج آلوی را
4 ... سحر تو نمود بره را گرگ ... بنموده ز گندمی جوی را
5 ... منشور بقا نموده سحرت ... طومار خیال منطوی را
6 ... پر باد هدایتست ریشش ... از سحر تو جاهل غوی را
7 ... سوفسطاییم کرد سحرت ... ای ترک نموده هندوی را
8 ... چون پشه نموده وقت پیکار ... پیلان تهمتن قوی را
9 ... تا جنگ کنند و راست آرند ... تقدیر و قضای مستوی را
10 ... سوفسطایی مشو خمش کن ... بگشای زبان معنوی را

بازگشت






(1/130)

SIVAN





تعداد ابیات : 16 ...
1 ... از دور بدیده شمس دین را ... فخر تبریز و رشک چین را
2 ... آن چشم و چراغ آسمان را ... آن زنده کننده زمین را
3 ... ای گشته چنان و آن چنانتر ... هر جان که بدیده او چنین را
4 ... گفتا که که را کشم به زاری ... گفتمش که بنده کمین را
5 ... این گفتن بود و ناگهانی ... از غیب گشاد او کمین را
6 ... آتش درزد به هست بنده ... وز بیخ بکند کبر و کین را
7 ... بی دل سیهی لاله زان می ... سرمست بکرد یاسمین را
8 ... در دامن اوست عین مقصود ... بر ما بفشاند آستین را
9 ... شاهی که چو رخ نمود مه را ... بر اسب فلک نهاد زین را
10 ... بنشین کژ و راست گو که نبود ... همتا شه روح راستین را
11 ... والله که از او خبر نباشد ... جبریل مقدس امین را
12 ... حالی چه زند به قال آورد ... او چرخ بلند هفتمین را
13 ... چون چشم دگر در او گشادیم ... یک جو نخریم ما یقین را
14 ... آوه که بکرد بازگونه ... آن دولت وصل پوستین را
15 ... ای مطرب عشق شمس دینم ... جان تو که بازگو همین را
16 ... چون می نرسم به دستبوسش ... بر خاک همی زنم جبین را

بازگشت






(1/131)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... بنمود وفا از این جا ... هرگز نرویم ما از این جا
2 ... این جا مدد حیات جانست ... ذوقست دو چشم را از این جا
3 ... این جاست که پا به گل فرورفت ... چون برگیریم پا از این جا
4 ... این جا به خدا که دل نهادیم ... کس را مبر ای خدا از این جا
5 ... این جاست که مرگ ره ندارد ... مرگست بدن جدا از این جا
6 ... زین جای برآمدی چو خورشید ... روشن کردی مرا از این جا
7 ... جان خرم و شاد و تازه گردد ... زین جا یابد بقا از این جا
8 ... یک بار دگر حجاب بردار ... یک بار دگر برآ از این جا
9 ... این جاست شراب لایزالی ... درریز تو ساقیا از این جا
10 ... این چشمه آب زندگانیست ... مشکی پر کن سقا از این جا
11 ... این جا پر و بال یافت دل ها ... بگرفت خرد هوا از این جا

بازگشت






(1/132)

SIVAN





تعداد ابیات : 18 ...
1 ... برخیز و صبوح را بیارا ... پرلخلخه کن کنار ما را
2 ... پیش آر شراب رنگ آمیز ... ای ساقی خوب خوب سیما
3 ... از من پرسید کو چه ساقیست ... قندست و هزار رطل حلوا
4 ... آن ساغر پرعقار برریز ... بر وسوسه محال پیما
5 ... آن می که چو صعوه زو بنوشد ... آهنگ کند به صید عنقا
6 ... زان پیش که دررسد گرانی ... برجه سبک و میان ما آ
7 ... می گرد و چو ماه نور می ده ... حمرا می ده بدان حمیرا
8 ... ما را همه مست و کف زنان کن ... وان گاه نظاره کن تماشا
9 ... در گردش و شیوه های مستان ... در عربده های در علالا
10 ... در گردن این فکنده آن دست ... کان شاه من و حبیب و مولا
11 ... او نیز ببرده روی چون گل ... می بوسد یار را کف پا
12 ... این کیسه گشاده از سخاوت ... که خرج کنید بی محابا
13 ... دستار و قبا فکنده آن نیز ... کاین را به گرو نهید فردا
14 ... صد مادر و صد پدر ندارد ... آن مهر که می بجوشد آن جا
15 ... این می آمد اصول خویشی ... کز سکر چنین شدند اعدا
16 ... آن عربده در شراب دنیاست ... در بزم خدا نباشد آن ها
17 ... نی شورش و نی قیست و نی جنگ ... ساقیست و شراب مجلس آرا
18 ... خاموش که ز سکر نفس کافر ... می گوید لا اله الا

بازگشت






(1/133)

SIVAN





تعداد ابیات : 18 ...
1 ... تا چند تو پس روی به پیش آ ... در کفر مرو به سوی کیش آ
2 ... در نیش تو نوش بین به نیش آ ... آخر تو به اصل اصل خویش آ
3 ... هر چند به صورت از زمینی ... پس رشته گوهر یقینی
4 ... بر مخزن نور حق امینی ... آخر تو به اصل اصل خویش آ
5 ... خود را چو به بیخودی ببستی ... می دانک تو از خودی برستی
6 ... وز بند هزار دام جستی ... آخر تو به اصل اصل خویش آ
7 ... از پشت خلیفه ای بزادی ... چشمی به جهان دون گشادی
8 ... آوه که بدین قدر تو شادی ... آخر تو به اصل اصل خویش آ
9 ... هر چند طلسم این جهانی ... در باطن خویشتن تو کانی
10 ... بگشای دو دیده نهانی ... آخر تو به اصل اصل خویش آ
11 ... چون زاده پرتو جلالی ... وز طالع سعد نیک فالی
12 ... از هر عدمی تو چند نالی ... آخر تو به اصل اصل خویش آ
13 ... لعلی به میان سنگ خارا ... تا چند غلط دهی تو ما را
14 ... در چشم تو ظاهرست یارا ... آخر تو به اصل اصل خویش آ
15 ... چون از بر یار سرکش آیی ... سرمست و لطیف و دلکش آیی
16 ... با چشم خوش و پرآتش آیی ... آخر تو به اصل اصل خویش آ
17 ... در پیش تو داشت جام باقی ... شمس تبریز شاه و ساقی
18 ... سبحان الله زهی رواقی ... آخر تو به اصل اصل خویش آ

بازگشت






(1/134)

SIVAN





تعداد ابیات : 9 ...
1 ... چون خانه روی ز خانه ما ... با آتش و با زبانه ما
2 ... با رستم زال تا نگویی ... از رخش و ز تازیانه ما
3 ... زیرا جز صادقان ندانند ... مکر و دغل و بهانه ما
4 ... اندر دل هیچ کس نگنجیم ... چون در سر اوست شانه ما
5 ... هر جا پر تیر او ببینی ... آن جاست یقین نشانه ما
6 ... از عشق بگو که عشق دامست ... زنهار مگو ز دانه ما
7 ... با خاطر خویش تا نگویی ... ای محرم دل فسانه ما
8 ... گر تو به چنینه ای بگویی ... والله که تویی چنانه ما
9 ... اندر تبریز بد فلانی ... اقبال دل فلانه ما

بازگشت






(1/135)

SIVAN





تعداد ابیات : 16 ...
1 ... دیدم رخ خوب گلشنی را ... آن چشم و چراغ روشنی را
2 ... آن قبله و سجده گاه جان را ... آن عشرت و جای ایمنی را
3 ... دل گفت که جان سپارم آن جا ... بگذارم هستی و منی را
4 ... جان هم به سماع اندرآمد ... آغاز نهاد کف زنی را
5 ... عقل آمد و گفت من چه گویم ... این بخت و سعادت سنی را
6 ... این بوی گلی که کرد چون سرو ... هر پشت دوتای منحنی را
7 ... در عشق بدل شود همه چیز ... ترکی سازند ارمنی را
8 ... ای جان تو به جان جان رسیدی ... وی تن بگذاشتی تنی را
9 ... یاقوت زکات دوست ما راست ... درویش خورد زر غنی را
10 ... آن مریم دردمند یابد ... تازه رطب تر جنی را
11 ... تا دیده غیر برنیفتد ... منمای به خلق محسنی را
12 ... ز ایمان اگرت مراد امنست ... در عزلت جوی ایمنی را
13 ... عزلت گه چیست خانه دل ... در دل خو گیر ساکنی را
14 ... در خانه دل همی رسانند ... آن ساغر باقی هنی را
15 ... خامش کن و فن خامشی گیر ... بگذار تو لاف پرفنی را
16 ... زیرا که دلست جای ایمان ... در دل می دار ممنی را

بازگشت






(1/136)

SIVAN





تعداد ابیات : 23 ...
1 ... سازم دشمنت متکا را ... تا از جز فضل من ندانی
2 ... یاران لطیف باوفا را ... دست و پایت چو مار گردد
3 ... چون درد دهیم دست و پا را ... ای دست مگیر غیر ما را
4 ... ای پا مطلب جز انتها را ... مگریز ز رنج ما که هر جا
5 ... رنجیست رهی بود دوا را ... نگریخت کسی ز رنج الا
6 ... آمد بترش پی جزا را ... از دانه گریز بیم آن جاست
7 ... بگذار به عقل بیم جا را ... شمس تبریز لطف فرمود
8 ... چون رفت ببرد لطف ها را ... دیدم شه خوب خوش لقا را
9 ... آن چشم و چراغ سینه ها را ... آن مونس و غمگسار دل را
10 ... آن جان و جهان جان فزا را ... آن کس که خرد دهد خرد را
11 ... آن کس که صفا دهد صفا را ... آن سجده گه مه و فلک را
12 ... آن قبله جان اولیا را ... هر پاره من جدا همی گفت
13 ... کای شکر و سپاس مر خدا را ... موسی چو بدید ناگهانی
14 ... از سوی درخت آن ضیا را ... گفتا که ز جست و جوی رستم
15 ... چون یافتم این چنین عطا را ... گفت ای موسی سفر رها کن
16 ... وز دست بیفکن آن عصا را ... آن دم موسی ز دل برون کرد
17 ... همسایه و خویش و آشنا را ... اخلع نعلیک این بود این
18 ... کز هر دو جهان ببر ولا را ... در خانه دل جز او نگنجد
19 ... دل داند رشک انبیا را ... گفت ای موسی به کف چه داری
20 ... گفتا که عصاست راه ما را ... گفتا که عصا ز کف بیفکن
21 ... بنگر تو عجایب سما را ... افکند و عصاش اژدها شد
22 ... بگریخت چو دید اژدها را ... گفتا که بگیر تا منش باز
23 ... چوبی سازم پی شما را ... سازم ز عدوت دست یاری

بازگشت






(1/137)

SIVAN





تعداد ابیات : 10 ...
1 ... ساقی تو شراب لامکان را ... آن نام و نشان بی نشان را
2 ... بفزا که فزایش روانی ... سرمست و روانه کن روان را
3 ... یک بار دگر بیا درآموز ... ساقی گشتن تو ساقیان را
4 ... چون چشمه بجوش از دل سنگ ... بشکن تو سبوی جسم و جان را
5 ... عشرت ده عاشقان می را ... حسرت ده طالبان نان را
6 ... نان معماریست حبس تن را ... می بارانیست باغ جان را
7 ... بستم سر سفره زمین را ... بگشا سر خم آسمان را
8 ... بربند دو چشم عیب بین را ... بگشای دو چشم غیب دان را
9 ... تا مسجد و بتکده نماند ... تا نشناسیم این و آن را
10 ... خاموش که آن جهان خاموش ... در بانگ درآرد این جهان را

بازگشت






(1/138)

SIVAN





تعداد ابیات : 9 ...
1 ... گفتی که گزیده ای تو بر ما ... هرگز نبدست این مفرما
2 ... حاجت بنگر مگیر حجت ... بر نقد بزن مگو که فردا
3 ... بگذار مرا که خوش بخسپم ... در سایه ات ای درخت خرما
4 ... ای عشق تو در دلم سرشته ... چون قند و شکر درون حلوا
5 ... وی صورت تو درون چشمم ... مانند گهر میان دریا
6 ... داری سر ما سری بجنبان ... تو نیز بگو زهی تماشا
7 ... آن وعده که کرده ای مرا دوش ... کو زهره که تا کنم تقاضا
8 ... گر دست نمی رسد به خورشید ... از دور همی کنم تمنا
9 ... خورشید و هزار همچو خورشید ... در حسرت تست ای معلا

بازگشت






(1/139)

SIVAN





تعداد ابیات : 19 ...
1 ... گستاخ مکن تو ناکسان را ... در چشم میار این خسان را
2 ... درزی دزدی چو یافت فرصت ... کم آرد جامه رسان را
3 ... ایشان را دار حلقه بر در ... هم نیز نیند لایق آن را
4 ... پیشت به فسون و سخره آیند ... از طمع مپوش این عیان را
5 ... ایشان چو ز خویش پرغمانند ... چون دور کنند ز تو غمان را
6 ... جز خلوت عشق نیست درمان ... رنج باریک اندهان را
7 ... یا دیدن دوست یا هوایش ... دیگر چه کند کسی جهان را
8 ... تا دیدن دوست در خیالش ... می دار تو در سجود جان را
9 ... پیشش چو چراغپایه می ایست ... چون فرصت هاست مر مهان را
10 ... وامانده از این زمانه باشی ... کی بینی اصل این زمان را
11 ... چون گشت گذار از مکان چشم ... زو بیند جان آن مکان را
12 ... جان خوردی تن چو قازغانی ... بر آتش نه تو قازغان را
13 ... تا جوش ببینی ز اندرونت ... زان پس نخری تو داستان را
14 ... نظاره نقد حال خویشی ... نظاره درونست راستان را
15 ... این حال بدایت طریقست ... با گم شدگان دهم نشان را
16 ... چون صد منزل از این گذشتند ... این چون گویم مران کسان را
17 ... مقصود از این بگو و رستی ... یعنی که چراغ آسمان را
18 ... مخدومم شمس حق و دین را ... کوهست پناه انس و جان را
19 ... تبریز از او چو آسمان شد ... دل گم مکناد نردبان را

بازگشت






(1/140)

SIVAN





تعداد ابیات : 9 ...
1 ... کو مطرب عشق چست دانا ... کز عشق زند نه از تقاضا
2 ... مردم به امید و این ندیدم ... در گور شدم بدین تمنا
3 ... ای یار عزیز اگر تو دیدی ... طوبی لک یا حبیب طوبی
4 ... ور پنهانست او خضروار ... تنها به کناره های دریا
5 ... ای باد سلام ما بدو بر ... کاندر دل ما از اوست غوغا
6 ... دانم که سلام های سوزان ... آرد به حبیب عاشقان را
7 ... عشقیست دوار چرخ نه از آب ... عشقیست مسیر ماه نه از پا
8 ... در ذکر به گردش اندرآید ... با آب دو دیده چرخ جان ها
9 ... ذکرست کمند وصل محبوب ... خاموش که جوش کرد سودا

بازگشت






(1/141)

SIVAN





تعداد ابیات : 9 ...
1 ... ما را سفری فتاد بی ما ... آن جا دل ما گشاد بی ما
2 ... آن مه که ز ما نهان همی شد ... رخ بر رخ ما نهاد بی ما
3 ... چون در غم دوست جان بدادیم ... ما را غم او بزاد بی ما
4 ... ماییم همیشه مست بی می ... ماییم همیشه شاد بی ما
5 ... ما را مکنید یاد هرگز ... ما خود هستیم یاد بی ما
6 ... بی ما شده ایم شاد گوییم ... ای ما که همیشه باد بی ما
7 ... درها همه بسته بود بر ما ... بگشود چو راه داد بی ما
8 ... با ما دل کیقباد بنده ست ... بنده ست چو کیقباد بی ما
9 ... ماییم ز نیک و بد رهیده ... از طاعت و از فساد بی ما

بازگشت






(1/142)

SIVAN





تعداد ابیات : 17 ...
1 ... مشکن دل مرد مشتری را ... بگذار ره ستمگری را
2 ... رحم آر مها که در شریعت ... قربان نکنند لاغری را
3 ... مخمور توام به دست من ده ... آن جام شراب گوهری را
4 ... پندی بده و به صلح آور ... آن چشم خمار عبهری را
5 ... فرمای به هندوان جادو ... کز حد نبرند ساحری را
6 ... در شش دره ای فتاد عاشق ... بشکن در حبس شش دری را
7 ... یک لحظه معزمانه پیش آ ... جمع آور حلقه پری را
8 ... سر می نهد این خمار از بن ... هر لحظه شراب آن سری را
9 ... صد جا چو قلم میان ببسته ... تنگ شکر معسکری را
10 ... ای عشق برادرانه پیش آ ... بگذار سلام سرسری را
11 ... ای ساقی روح از در حق ... مگذار حق برادری را
12 ... ای نوح زمانه هین روان کن ... این کشتی طبع لنگری را
13 ... ای نایب مصطفی بگردان ... آن ساغر زفت کوثری را
14 ... پیغام ز نفخ صور داری ... بگشای لب پیمبری را
15 ... ای سرخ صباغت علمدار ... بگشا پر و بال جعفری را
16 ... پرلاله کن و پر از گل سرخ ... این صحن رخ مزعفری را
17 ... اسپید نمی کنم دگر من ... درریز رحیق احمری را

بازگشت






(1/143)

SIVAN





تعداد ابیات : 12 ...
1 ... بیدار کنید مستیان را ... از بهر نبیذ همچو جان را
2 ... ای ساقی باده بقایی ... از خم قدیم گیر آن را
3 ... بر راه گلو گذر ندارد ... لیکن بگشاید او زبان را
4 ... جان را تو چو مشک ساز ساقی ... آن جان شریف غیب دان را
5 ... پس جانب آن صبوحیان کش ... آن مشک سبک دل گران را
6 ... وز ساغرهای چشم مستت ... درده تو فلان بن فلان را
7 ... از دیده به دیده باده ای ده ... تا خود نشود خبر دهان را
8 ... زیرا ساقی چنان گذارد ... اندر مجلس می نهان را
9 ... بشتاب که چشم ذره ذره ... جویا گشتست آن عیان را
10 ... آن نافه مشک را به دست آر ... بشکاف تو ناف آسمان را
11 ... زیرا غلبات بوی آن مشک ... صبری بنهشت یوسفان را
12 ... چون نامه رسید سجده ای کن ... شمس تبریز درفشان را

بازگشت






(1/144)

SIVAN





تعداد ابیات : 16 ...
1 ... من چو موسی در زمان آتش شوق و لقا ... سوی کوه طور رفتم حبذا لی حبذا
2 ... دیدم آن جا پادشاهی خسروی جان پروری ... دلربایی جان فزایی بس لطیف و خوش لقا
3 ... کوه طور و دشت و صحرا از فروغ نور او ... چون بهشت جاودانی گشته از فر و ضیا
4 ... ساقیان سیمبر را جام زرین ها به کف ... رویشان چون ماه تابان پیش آن سلطان ما
5 ... روی های زعفران را از جمالش تاب ها ... چشم های محرمان را از غبارش توتیا
6 ... از نوای عشق او آن جا زمین در جوش بود ... وز هوای وصل او در چرخ دایم شد سما
7 ... در فنا چون بنگرید آن شاه شاهان یک نظر ... پای همت را فنا بنهاد بر فرق بقا
8 ... مطرب آن جا پرده ها بر هم زند خود نور او ... کی گذارد در دو عالم پرده ای را در هوا
9 ... جمع گشته سایه الطاف با خورشید فضل ... جمع اضداد از کمال عشق او گشته روا
10 ... چون نقاب از روی او باد صبا اندرربود ... محو گشت آن جا خیال جمله شان و شد هبا
11 ... لیک اندر محو هستیشان یکی صد گشته بود ... هست محو و محو هست آن جا بدید آمد مرا
12 ... تا بدیدم از ورای آن جهان جان صفت ... ذره ها اندر هوایش از وفا و از صفا
13 ... بس خجل گشتم ز رویش آن زمان تا لاجرم ... هر زمان زنار می ببریدم از جور و جفا
14 ... گفتم ای مه توبه کردم توبه ها را رد مکن ... گفت بس راهست پیشت تا ببینی توبه را
15 ... صادق آمد گفت او وز ماه دور افتاده ام ... چون حجاج گمشده اندر مغیلان فنا
16 ... نور آن مه چون سهیل و شهر تبریز آن یمن ... این یکی رمزی بود از شاه ما صدرالعلا

بازگشت






(1/145)

SIVAN





تعداد ابیات : 8 ...
1 ... در میان پرده خون عشق را گلزارها ... عاشقان را با جمال عشق بی چون کارها
2 ... عقل گوید شش جهت حدست و بیرون راه نیست ... عشق گوید راه هست و رفته ام من بارها
3 ... عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد ... عشق دیده زان سوی بازار او بازارها
4 ... ای بسا منصور پنهان ز اعتماد جان عشق ... ترک منبرها بگفته برشده بر دارها
5 ... عاشقان دردکش را در درونه ذوق ها ... عاقلان تیره دل را در درون انکارها
6 ... عقل گوید پا منه کاندر فنا جز خار نیست ... عشق گوید عقل را کاندر توست آن خارها
7 ... هین خمش کن خار هستی را ز پای دل بکن ... تا ببینی در درون خویشتن گلزارها
8 ... شمس تبریزی تویی خورشید اندر ابر حرف ... چون برآمد آفتابت محو شد گفتارها

بازگشت






(1/146)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... غمزه عشقت بدان آرد یکی محتاج را ... کو به یک جو برنسنجد هیچ صاحب تاج را
2 ... اطلس و دیباج بافد عاشق از خون جگر ... تا کشد در پای معشوق اطلس و دیباج را
3 ... در دل عاشق کجا یابی غم هر دو جهان ... پیش مکی قدر کی باشد امیر حاج را
4 ... عشق معراجیست سوی بام سلطان جمال ... از رخ عاشق فروخوان قصه معراج را
5 ... زندگی ز آویختن دارد چو میوه از درخت ... زان همی بینی درآویزان دو صد حلاج را
6 ... گر نه علم حال فوق قال بودی کی بدی ... بنده احبار بخارا خواجه نساج را
7 ... بلمه ای هان تا نگیری ریش کوسه در نبرد ... هندوی ترکی میاموز آن ملک تمغاج را
8 ... همچو فرزین کژروست و رخ سیه بر نطع شاه ... بس کن ایرا بلبل عشقش نواها می زند
9 ... پیش بلبل چه محل باشد دم دراج را ... آنک تلقین می کند شطرنج مر لجلاج را
10 ... ای که میرخوان به غراقان روحانی شدی ... بر چنین خوانی چه چینی خرده تتماج را
11 ... عاشق آشفته از آن گوید که اندر شهر دل ... عشق دایم می کند این غارت و تاراج را

بازگشت






(1/147)

SIVAN





تعداد ابیات : 12 ...
1 ... ساقیا در نوش آور شیره عنقود را ... در صبوح آور سبک مستان خواب آلود را
2 ... یک به یک در آب افکن جمله تر و خشک را ... اندر آتش امتحان کن چوب را و عود را
3 ... سوی شورستان روان کن شاخی از آب حیات ... چون گل نسرین بخندان خار غم فرسود را
4 ... بلبلان را مست گردان مطربان را شیرگیر ... تا که درسازند با هم نغمه داوود را
5 ... بادپیما بادپیمایان خود را آب ده ... کوری آن حرص افزون جوی کم پیمود را
6 ... هم بزن بر صافیان آن درد دردانگیز را ... هم بخور با صوفیان پالوده بی دود را
7 ... می میاور زان بیاور که می از وی جوش کرد ... آنک جوشش در وجود آورد هر موجود را
8 ... زان میی کاندر جبل انداخت صد رقص الجمل ... زان میی کو روشنی بخشد دل مردود را
9 ... هر صباحی عید داریم از تو خاصه این صبوح ... کز کرم بر می فشانی باده موعود را
10 ... برفشان چندانک ما افشانده گردیم از وجود ... تا که هر قاصد بیابد در فنا مقصود را
11 ... همچو آبی دیده در خود آفتاب و ماه را ... چون ایازی دیده در خود هستی محمود را
12 ... شمس تبریزی برآر از چاه مغرب مشرقی ... همچو صبحی کو برآرد خنجر مغمود را

بازگشت






(1/148)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... ساقیا گردان کن آخر آن شراب صاف را ... محو کن هست و عدم را بردران این لاف را
2 ... آن میی کز قوت و لطف و رواقی و طرب ... برکند از بیخ هستی چو کوه قاف را
3 ... در دماغ اندرببافد خمر صافی تا دماغ ... در زمان بیرون کند جولاه هستی باف را
4 ... آن میی کز ظلم و جور و کافری های خوشش ... شرم آید عدل و داد و دین باانصاف را
5 ... عقل و تدبیر و صفات تست چون استارگان ... زان می خورشیدوش تو محو کن اوصاف را
6 ... جام جان پر کن از آن می بنگر اندر لطف او ... تا گشاید چشم جانت بیند آن الطاف را
7 ... تن چو کفشی جان حیوانی در او چون کفشگر ... رازدار شاه کی خوانند هر اسکاف را
8 ... روح ناری از کجا دارد ز نور می خبر ... آتش غیرت کجا باشد دل خزاف را
9 ... سیف حق گشتست شمس الدین ما در دست حق ... آفرین آن سیف را و مرحبا سیاف را
10 ... اسب حاجت های مشتاقان بدو اندررساد ... ای خدا ضایع مکن این سیر و این الحاف را
11 ... شهر تبریزست آنک از شوق او مستی بود ... گر خبر گردد ز سر سر او اسلاف را

بازگشت






(1/149)

SIVAN





تعداد ابیات : 8 ...
1 ... عاشقان عشق را بسیار یاری ها دهیم ... چونک شمس الدین تبریزی کنون شد یار ما
2 ... پرده دیگر مزن جز پرده دلدار ما ... آن هزاران یوسف شیرین شیرین کار ما
3 ... یوسفان را مست کرد و پرده هاشان بردرید ... غمزه خونی مست آن شه خمار ما
4 ... جان ما همچون سگان کوی او خون خوار شد ... آفرین ها صد هزاران بر سگ خون خوار ما
5 ... در نوای عشق آن صد نوبهار سرمدی ... صد هزاران بلبلان اندر گل و گلزار ما
6 ... دل چو زناری ز عشق آن مسیح عهد بست ... لاجرم غیرت برد ایمان بر این زنار ما
7 ... آفتابی نی ز شرق و نی ز غرب از جان بتافت ... ذره وار آمد به رقص از وی در و دیوار ما
8 ... چون مثال ذره ایم اندر پی آن آفتاب ... رقص باشد همچو ذره روز و شب کردار ما

بازگشت






(1/150)

SIVAN





تعداد ابیات : 10 ...
1 ... دیده ات را چون نظر از دیده باقی رسید ... دیده ات شرمین شود از دیده فانی چرا
2 ... آن که او را کس به نسیه و نقد نستاند به خاک ... این چنین بیشی کند بر نقده کانی چرا
3 ... آن سیه جانی که کفر از جان تلخش ننگ داشت ... زهر ریزد بر تو و تو شهد ایمانی چرا
4 ... تو چنین لرزان او باشی و او سایه توست ... آخر او نقشیست جسمانی و تو جانی چرا
5 ... او همه عیب تو گیرد تا بپوشد عیب خود ... تو بر او از غیب جان ریزی و می دانی چرا
6 ... چون در او هستی به بینی گویی آن من نیستم ... دعوی او چون نبینی گوییش آنی چرا
7 ... خشم یاران فرع باشد اصلشان عشق نوست ... از برای خشم فرعی اصل را رانی چرا
8 ... شه به حق چون شمس تبریزیست ثانی نیستش ... ناحقی را اصل گویی شاه را ثانی چرا
9 ... با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی چرا ... گوهری باشی و از سنگی فرومانی چرا
10 ... می کشد هر کرکسی اجزات را هر جانبی ... چون نه مرداری تو بلک باز جانانی چرا

بازگشت






(1/151)

SIVAN





تعداد ابیات : 12 ...
1 ... سکه رخسار ما جز زر مبادا بی شما ... در تک دریای دل گوهر مبادا بی شما
2 ... شاخه های باغ شادی کان قوی تازه ست و تر ... خشک بادا بی شما و تر مبادا بی شما
3 ... این همای دل که خو کردست در سایه شما ... جز میان شعله آذر مبادا بی شما
4 ... دیدمش بیمار جان را گفتمش چونی خوشی ... هین بگو چون نیست میوه برمبادا بی شما
5 ... روز من تابید جان و در خیالش بنگرید ... گفت رنج صعب من خوشتر مبادا بی شما
6 ... چون شما و جمله خلقان نقش های آزرند ... نقش های آزر و آزر مبادا بی شما
7 ... جرعه جرعه مر جگر را جام آتش می دهیم ... کاین جگر را شربت کوثر مبادا بی شما
8 ... صد هزاران جان فدا شد از پی باده الست ... عقل گوید کان می ام در سر مبادا بی شما
9 ... هر دو ده یعنی دو کون از بوی تو رونق گرفت ... در دو ده این چاکرت مهتر مبادا بی شما
10 ... چشم را صد پر ز نور از بهر دیدار توست ... ای که هر دو چشم را یک پر مبادا بی شما
11 ... بی شما هر موی ما گر سنجر و خسرو شوند ... خسرو شاهنشه و سنجر مبادا بی شما
12 ... تا فراق شمس تبریزی همی خنجر کشد ... دست های گل بجز خنجر مبادا بی شما

بازگشت






(1/152)

SIVAN





تعداد ابیات : 5 ...
1 ... رنج تن دور از تو ای تو راحت جان های ما ... چشم بد دور از تو ای تو دیده بینای ما
2 ... صحت تو صحت جان و جهانست ای قمر ... صحت جسم تو بادا ای قمرسیمای ما
3 ... عافیت بادا تنت را ای تن تو جان صفت ... کم مبادا سایه لطف تو از بالای ما
4 ... گلشن رخسار تو سرسبز بادا تا ابد ... کان چراگاه دلست و سبزه و صحرای ما
5 ... رنج تو بر جان ما بادا مبادا بر تنت ... تا بود آن رنج همچون عقل جان آرای ما

بازگشت






(1/153)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... درد ما را در جهان درمان مبادا بی شما ... مرگ بادا بی شما و جان مبادا بی شما
2 ... سینه های عاشقان جز از شما روشن مباد ... گلبن جان های ما خندان مبادا بی شما
3 ... بشنو از ایمان که می گوید به آواز بلند ... با دو زلف کافرت کایمان مبادا بی شما
4 ... عقل سلطان نهان و آسمان چون چتر او ... تاج و تخت و چتر این سلطان مبادا بی شما
5 ... عشق را دیدم میان عاشقان ساقی شده ... جان ما را دیدن ایشان مبادا بی شما
6 ... جان های مرده را ای چون دم عیسی شما ... ملک مصر و یوسف کنعان مبادا بی شما
7 ... چون به نقد عشق شمس الدین تبریزی خوشم ... رخ چو زر کردم بگفتم کان مبادا بی شما

بازگشت






(1/154)

SIVAN





تعداد ابیات : 12 ...
1 ... جمله یاران تو سنگند و توی مرجان چرا ... آسمان با جملگان جسمست و با تو جان چرا
2 ... چون تو آیی جزو جزوم جمله دستک می زنند ... چون تو رفتی جمله افتادند در افغان چرا
3 ... با خیالت جزو جزوم می شود خندان لبی ... می شود با دشمن تو مو به مو دندان چرا
4 ... بی خط و بی خال تو این عقل امی می بود ... چون ببیند آن خطت را می شود خط خوان چرا
5 ... تن همی گوید به جان پرهیز کن از عشق او ... جانش می گوید حذر از چشمه حیوان چرا
6 ... روی تو پیغامبر خوبی و حسن ایزدست ... جان به تو ایمان نیارد با چنین برهان چرا
7 ... کو یکی برهان که آن از روی تو روشنترست ... کف نبرد کفرها زین یوسف کنعان چرا
8 ... هر کجا تخمی بکاری آن بروید عاقبت ... برنروید هیچ از شه دانه احسان چرا
9 ... هر کجا ویران بود آن جا امید گنج هست ... گنج حق را می نجویی در دل ویران چرا
10 ... بی ترازو هیچ بازاری ندیدم در جهان ... جمله موزونند عالم نبودش میزان چرا
11 ... گیرم این خربندگان خود بار سرگین می کشند ... این سواران باز می مانند از میدان چرا
12 ... هر ترانه اولی دارد دلا و آخری ... بس کن آخر این ترانه نیستش پایان چرا

بازگشت






(1/155)

SIVAN





تعداد ابیات : 5 ...
1 ... دولتی همسایه شد همسایگان را الصلا ... زین سپس باخود نماند بوالعلی و بوالعلا
2 ... عاقبت از مشرق جان تیغ زد چون آفتاب ... آن که جان می جست او را در خلاء و در م
3 ... آن ز دور آتش نماید چون روی نوری بود ... همچنان که آتش موسی برای ابتلا
4 ... الصلا پروانه جانان قصد آن آتش کنید ... چون بلی گفتید اول درروید اندر بلا
5 ... چون سمندر در میان آتشش باشد مقام ... هر که دارد در دل و جان این چنین شوق و ولا

بازگشت






(1/156)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را ... گفتمش خدمت رسان از من تو آن مه پاره را
2 ... سجده کردم گفتم این سجده بدان خورشید بر ... کو به تابش زر کند مر سنگ های خاره را
3 ... سینه خود باز کردم زخم ها بنمودمش ... گفتمش از من خبر ده دلبر خون خواره را
4 ... سو به سو گشتم که تا طفل دلم خامش شود ... طفل خسپد چون بجنباند کسی گهواره را
5 ... طفل دل را شیر ده ما را ز گردش وارهان ... ای تو چاره کرده هر دم صد چو من بیچاره را
6 ... شهر وصلت بوده است آخر ز اول جای دل ... چند داری در غریبی این دل آواره را
7 ... من خمش کردم ولیکن از پی دفع خمار ... ساقی عشاق گردان نرگس خماره را

بازگشت






(1/157)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... عقل دریابد تو را یا عشق یا جان صفا ... لوح محفوظت شناسد یا ملایک بر سما
2 ... جبرئیلت خواب بیند یا مسیحا یا کلیم ... چرخ شاید جای تو یا سدره ها یا منتها
3 ... طور موسی بارها خون گشت در سودای عشق ... کز خداوند شمس دین افتد به طور اندر صدا
4 ... پر در پر بافته رشک احد گرد رخش ... جان احمد نعره زن از شوق او واشوقنا
5 ... غیرت و رشک خدا آتش زند اندر دو کون ... گر سر مویی ز حسنش بی حجاب آید به ما
6 ... از ورای صد هزاران پرده حسنش تافته ... نعره ها در جان فتاده مرحبا شه مرحبا
7 ... سجده تبریز را خم درشده سرو سهی ... غاشیه تبریز را برداشته جان سها

بازگشت






(1/158)

SIVAN





تعداد ابیات : 20 ...
1 ... ای وصالت یک زمان بوده فراقت سال ها ... ای به زودی بار کرده بر شتر احمال ها
2 ... شب شد و درچین ز هجران رخ چون آفتاب ... درفتاده در شب تاریک بس زلزال ها
3 ... چون همی رفتی به سکته حیرتی حیران بدم ... چشم باز و من خموش و می شد آن اقبال ها
4 ... ور نه سکته بخت بودی مر مرا خود آن زمان ... چهره خون آلود کردی بردریدی شال ها
5 ... بر سر ره جان و صد جان در شفاعت پیش تو ... در زمان قربان بکردی خود چه باشد مال ها
6 ... تا بگشتی در شب تاریک ز آتش نال ها ... تا چو احوال قیامت دیده شد اهوال ها
7 ... تا بدیدی دل عذابی گونه گونه در فراق ... سنگ خون گرید اگر زان بشنود احوال ها
8 ... قدها چون تیر بوده گشته در هجران کمان ... اشک خون آلود گشت و جمله دل ها دال ها
9 ... چون درستی و تمامی شاه تبریزی بدید ... در صف نقصان نشست است از حیا مثقال ها
10 ... از برای جان پاک نورپاش مه وشت ... ای خداوند شمس دین تا نشکنی آمال ها
11 ... از مقال گوهرین بحر بی پایان تو ... لعل گشته سنگ ها و ملک گشته حال ها
12 ... حال های کاملانی کان ورای قال هاست ... شرمسار از فر و تاب آن نوادر قال ها
13 ... ذره های خاک هامون گر بیابد بوی او ... هر یکی عنقا شود تا برگشاید بال ها
14 ... بال ها چون برگشاید در دو عالم ننگرد ... گرد خرگاه تو گردد واله اجمال ها
15 ... دیده نقصان ما را خاک تبریز صفا ... کحل بادا تا بیابد زان بسی اکمال ها
16 ... چونک نورافشان کنی درگاه بخشش روح را ... خود چه پا دارد در آن دم رونق اعمال ها
17 ... خود همان بخشش که کردی بی خبر اندر نهان ... می کند پنهان پنهان جمله افعال ها
18 ... ناگهان بیضه شکافد مرغ معنی برپرد ... تا هما از سایه آن مرغ گیرد فال ها
19 ... هم تو بنویس ای حسام الدین و می خوان مدح او ... تا به رغم غم ببینی بر سعادت خال ها
20 ... گر چه دست افزار کارت شد ز دستت باک نیست ... دست شمس الدین دهد مر پات را خلخال ها

(1/159)

SIVAN

بازگشت






(1/160)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... در صفای باده بنما ساقیا تو رنگ ما ... محومان کن تا رهد هر دو جهان از ننگ ما
2 ... باد باده برگمار از لطف خود تا برپرد ... در هوا ما را که تا خفت پذیرد سنگ ما
3 ... بر کمیت می تو جان را کن سوار راه عشق ... تا چو یک گامی بود بر ما دو صد فرسنگ ما
4 ... وارهان این جان ما را تو به رطلی می از آنک ... خون چکید از بینی و چشم دل آونگ ما
5 ... ساقیا تو تیزتر رو این نمی بینی که بس ... می دود اندر عقب اندیشه های لنگ ما
6 ... در طرب اندیشه ها خرسنگ باشد جان گداز ... از میان راه برگیرید این خرسنگ ما
7 ... در نوای عشق شمس الدین تبریزی بزن ... مطرب تبریز در پرده عشاقی چنگ ما

بازگشت






(1/161)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... آخر از هجران به وصلش دررسیدستی دلا ... صد هزاران سر سر جان شنیدستی دلا
2 ... از ورای پرده ها تو گشته ای چون می از او ... پرده خوبان مه رو را دریدستی دلا
3 ... از قوام قامتش در قامت تو کژ بماند ... همچو چنگ از بهر سرو تر خمیدستی دلا
4 ... ز آن سوی هست و عدم چون خاص خاص خسروی ... همچو ادبیران چه در هستی خزیدستی دلا
5 ... باز جانی شسته ای بر ساعد خسرو به ناز ... پای بندت با ویست ار چه پریدستی دلا
6 ... ور نباشد پای بندت تا نپنداری که تو ... از چنان آرام جان ها دررمیدستی دلا
7 ... بلک چون ماهی به دریا بلک چون قالب به جان ... در هوای عشق آن شه آرمیدستی دلا
8 ... چون تو را او شاه از شاهان عالم برگزید ... تو ز قرآن گزینش برگزیدستی دلا
9 ... چون لب اقبال دولت تو گزیدی باک نیست ... گر ز زخم خشم دست خود گزیدستی دلا
10 ... پای خود بر چرخ تا ننهی تو از عزت از آنک ... در رکاب صدر شمس الدین دویدستی دلا
11 ... تو ز جام خاص شاهان تا نیاشامی مدام ... کز مدام شمس تبریزی چشیدستی دلا

بازگشت






(1/162)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... از پی شمس حق و دین دیده گریان ما ... از پی آن آفتابست اشک چون باران ما
2 ... کشتی آن نوح کی بینیم هنگام وصال ... چونک هستی ها نماند از پی طوفان ما
3 ... جسم ما پنهان شود در بحر باد اوصاف خویش ... رو نماید کشتی آن نوح بس پنهان ما
4 ... بحر و هجران رو نهد در وصل و ساحل رو دهد ... پس بروید جمله عالم لاله و ریحان ما
5 ... هر چه می بارید اکنون دیده گریان ما ... سر آن پیدا کند صد گلشن خندان ما
6 ... شرق و غرب این زمین از گلستان یک سان شود ... خار و خس پیدا نباشد در گل یک سان ما
7 ... زیر هر گلبن نشسته ماه رویی زهره رخ ... چنگ عشرت می نوازد از پی خاقان ما
8 ... هر زمان شهره بتی بینی که از هر گوشه ای ... جام می را می دهد در دست بادستان ما
9 ... دیده نادیده ما بوسه دیده زان بتان ... تا ز حیرانی گذشته دیده حیران ما
10 ... جان سودا نعره زن ها این بتان سیمبر ... دل گود احسنت عیش خوب بی پایان ما
11 ... خاک تبریزست اندر رغبت لطف و صفا ... چون صفای کوثر و چون چشمه حیوان ما

بازگشت






(1/163)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... خدمت شمس حق و دین یادگارت ساقیا ... باده گردان چیست آخر داردارت ساقیا
2 ... ساقی گلرخ ز می این عقل ما را خار نه ... تا بگردد جمله گل این خارخارت ساقیا
3 ... جام چون طاووس پران کن به گرد باغ بزم ... تا چو طاووسی شود این زهر و مارت ساقیا
4 ... کار را بگذار می را بار کن بر اسب جام ... تا ز کیوان بگذرد این کار و بارت ساقیا
5 ... تا تو باشی در عزیزی ها به بند خود دری ... می کند ای سخت جان خاکی خوارت ساقیا
6 ... چشمه رواق می را نحل بگشا سوی عیش ... تا ز چشمه می شود هر چشم و چارت ساقیا
7 ... عقل نامحرم برون ران تو ز خلوت زان شراب ... تا نماید آن صنم رخسار نارت ساقیا
8 ... بیخودی از می بگیر و از خودی رو بر کنار ... تا بگیرد در کنار خویش یارت ساقیا
9 ... تو شوی از دست بینی عیش خود را بر کنار ... چون بگیرد در بر سیمین کنارت ساقیا
10 ... گاه تو گیری به بر در یار را از بیخودی ... چونک بیخودتر شدی گیرد کنارت ساقیا
11 ... از می تبریز گردان کن پیاپی رطل ها ... تا ببرد تارهای چنگ عارت ساقیا

بازگشت






(1/164)

SIVAN





تعداد ابیات : 13 ...
1 ... درد شمس الدین بود سرمایه درمان ما ... بی سر و سامان عشقش بود سامان ما
2 ... آن خیال جان فزای بخت ساز بی نظیر ... هم امیر مجلس و هم ساقی گردان ما
3 ... در رخ جان بخش او بخشیدن جان هر زمان ... گشته در مستی جان هم سهل و هم آسان ما
4 ... صد هزاران همچو ما در حسن او حیران شود ... کاندر آن جا گم شود جان و دل حیران ما
5 ... خوش خوش اندر بحر بی پایان او غوطی خورد ... تا ابدهای ابد خود این سر و پایان ما
6 ... شکر ایزد را که جمله چشمه حیوان ها ... تیره باشد پیش لطف چشمه حیوان ما
7 ... شرم آرد جان و دل تا سجده آرد هوشیار ... پیش چشم مست مخمور خوش جانان ما
8 ... دیو گیرد عشق را از غصه هم این عقل را ... ناگهان گیرد گلوی عقل آدم سان ما
9 ... پس برآرد نیش خونی کز سرش خون می چکد ... پس ز جان عقل بگشاید رگ شیران ما
10 ... در دهان عقل ریزد خون او را بردوام ... تا رهاند روح را از دام و از دستان ما
11 ... تا بشاید خدمت مخدوم جان ها شمس دین ... آن قباد و سنجر و اسکندر و خاقان ما
12 ... تا ز خاک پاش بگشاید دو چشم سر به غیب ... تا ببیند حال اولیان و آخریان ما
13 ... شکر آن را سوی تبریز معظم رو نهد ... کز زمینش می بروید نرگس و ریحان ما

بازگشت






(1/165)

SIVAN





تعداد ابیات : 16 ...
1 ... سر برون کن از دریچه جان ببین عشاق را ... از صبوحی های شاه آگاه کن فساق را
2 ... از عنایت های آن شاه حیات انگیز ما ... جان نو ده مر جهاد و طاعت و انفاق ما
3 ... چون عنایت های ابراهیم باشد دستگیر ... سر بریدن کی زیان دارد دلا اسحاق را
4 ... طاق و ایوانی بدیدم شاه ما در وی چو ماه ... نقش ها می رست و می شد در نهان آن طاق را
5 ... غلبه جان ها در آن جا پشت پا بر پشت پا ... رنگ رخ ها بی زبان می گفت آن اذواق را
6 ... سرد گشتی باز ذوق مستی و نقل و سماع ... چون بدیدندی به ناگه ماه خوب اخلاق را
7 ... چون بدید آن شاه ما بر در نشسته بندگان ... وان در از شکلی که نومیدی دهد مشتاق را
8 ... شاه ما دستی بزد بشکست آن در را چنانک ... چشم کس دیگر نبیند بند یا اغلاق را
9 ... پاره های آن در بشکسته سبز و تازه شد ... کنچ دست شه برآمد نیست مر احراق را
10 ... جامه جانی که از آب دهانش شسته شد ... تا چه خواهد کرد دست و منت دقاق را
11 ... آن که در حبسش از او پیغام پنهانی رسید ... مست آن باشد نخواهد وعده اطلاق را
12 ... بوی جانش چون رسد اندر عقیم سرمدی ... زود از لذت شود شایسته مر اعلاق را
13 ... شاه جانست آن خداوند دل و سر شمس دین ... کش مکان تبریز شد آن چشمه رواق را
14 ... ای خداوندا برای جانت در هجرم مکوب ... همچو گربه می نگر آن گوشت بر معلاق را
15 ... ور نه از تشنیع و زاری ها جهانی پر کنم ... از فراق خدمت آن شاه من آفاق را
16 ... پرده صبرم فراق پای دارت خرق کرد ... خرق عادت بود اندر لطف این مخراق را

بازگشت






(1/166)

SIVAN





تعداد ابیات : 20 ...
1 ... دوش آن جانان ما افتان و خیزان یک قبا ... مست آمد با یکی جامی پر از صرف صفا
2 ... جام می می ریخت ره ره زانک مست مست بود ... خاک ره می گشت مست و پیش او می کوفت پا
3 ... صد هزاران یوسف از حسنش چو من حیران شده ... ناله می کردند کی پیدای پنهان تا کجا
4 ... جان به پیشش در سجود از خاک ره بد بیشتر ... عقل دیوانه شده نعره زنان که مرحبا
5 ... جیب ها بشکافته آن خویشتن داران ز عشق ... دل سبک مانند کاه و روی ها چون کهربا
6 ... عالمی کرده خرابه از برای یک کرشم ... وز خمار چشم نرگس عالمی دیگر هبا
7 ... هوشیاران سر فکنده جمله خود از بیم و ترس ... پیش او صف ها کشیده بی دعا و بی ثنا
8 ... و آنک مستان خمار جادوی اویند نیز ... چون ثنا گویند کز هستی فتادستند جدا
9 ... من جفاگر بی وفا جستم که هم جامم شود ... پیش جام او بدیدم مست افتاده وفا
10 ... ترک و هندو مست و بدمستی همی کردند دوش ... چون دو خصم خونی ملحد دل دوزخ سزا
11 ... گه به پای همدگر چون مجرمان معترف ... می فتادندی به زاری جان سپار و تن فدا
12 ... باز دست همدگر بگرفته آن هندو و ترک ... هر دو در رو می فتادند پیش آن مه روی ما
13 ... یک قدح پر کرد شاه و داد ظاهر آن به ترک ... وز نهان با یک قدح می گفت هندو را بیا
14 ... ترک را تاجی به سر کایمان لقب دادم تو را ... بر رخ هندو نهاده داغ کاین کفرست،ها
15 ... آن یکی صوفی مقیم صومعه پاکی شده ... وین مقامر در خراباتی نهاده رخت ها
16 ... چون پدید آمد ز دور آن فتنه جان های حور ... جام در کف سکر در سر روی چون شمس الضحی
17 ... ترس جان در صومعه افتاد زان ترساصنم ... می کش و زنار بسته صوفیان پارسا
18 ... وان مقیمان خراباتی از آن دیوانه تر ... می شکستند خم ها و می فکندند چنگ و نا
19 ... شور و شر و نفع و ضر و خوف و امن و جان و تن ... جمله را سیلاب برده می کشاند سوی لا

(1/167)

SIVAN

20 ... نیم شب چون صبح شد آواز دادند مذنان ... ایها العشاق قوموا و استعدوا للصلا

بازگشت






(1/168)

SIVAN





تعداد ابیات : 9 ...
1 ... شمع دیدم گرد او پروانه ها چون جمع ها ... شمع کی دیدم که گردد گرد نورش شمع ها
2 ... شمع را چون برفروزی اشک ریزد بر رخان ... او چو بفروزد رخ عاشق بریزد دمع ها
3 ... چون شکر گفتار آغازد ببینی ذره ها ... از برای استماعش واگشاده سمع ها
4 ... ناامیدانی که از ایام ها بفسرده اند ... گرمی جانش برانگیزد ز جانشان طمع ها
5 ... گر نه لطف او بدی بودی ز جان های غیور ... مر مرا از ذکر نام شکرینش منع ها
6 ... شمس دین صدر خداوند خداوندان به حق ... کز جمال جان او بازیب و فر شد صنع ها
7 ... چون بر آن آمد که مر جسمانیان را رو دهد ... جان صدیقان گریبان را درید از شنع ها
8 ... تخم امیدی که کشتم از پی آن آفتاب ... یک نظر بادا از او بر ما برای ینع ها
9 ... سایه جسم لطیفش جان ما را جان هاست ... یا رب آن سایه به ما واده برای طبع ها

بازگشت






(1/169)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... همچو دریاییست تبریز از جواهر و ز درر ... چشم درناید دو صد در ثمین تبریز را
2 ... گر بدان افلاک کاین افلاک گردانست از آن ... وافروشی هست بر جانت غبین تبریز را
3 ... گر نه جسمستی تو را من گفتمی بهر مثال ... جوهرین یا از زمرد یا زرین تبریز را
4 ... چون همه روحانیون روح قدسی عاجزند ... چون بدانی تو بدین رای رزین تبریز را
5 ... چون درختی را نبینی مرغ کی بینی برو ... پس چه گویم با تو جان جان این تبریز را
6 ... دیده حاصل کن دلا آنگه ببین تبریز را ... بی بصیرت کی توان دیدن چنین تبریز را
7 ... هر چه بر افلاک روحانیست از بهر شرف ... می نهد بر خاک پنهانی جبین تبریز را
8 ... پا نهادی بر فلک از کبر و نخوت بی درنگ ... گر به چشم سر بدیدستی زمین تبریز را
9 ... روح حیوانی تو را و عقل شب کوری دگر ... با همین دیده دلا بینی همین تبریز را
10 ... تو اگر اوصاف خواهی هست فردوس برین ... از صفا و نور سر بنده کمین تبریز را
11 ... نفس تو عجل سمین و تو مثال سامری ... چون شناسد دیده عجل سمین تبریز را

بازگشت






(1/170)

SIVAN





تعداد ابیات : 20 ...
1 ... از فراق شمس دین افتاده ام در تنگنا ... او مسیح روزگار و درد چشمم بی دوا
2 ... گر چه درد عشق او خود راحت جان منست ... خون جانم گر بریزد او بود صد خونبها
3 ... عقل آواره شده دوش آمد و حلقه بزد ... من بگفتم کیست بر در باز کن در اندرآ
4 ... گفت آخر چون درآید خانه تا سر آتشست ... می بسوزد هر دو عالم را ز آتش های لا
5 ... گفتمش تو غم مخور پا اندرون نه مردوار ... تا کند پاکت ز هستی هست گردی ز اجتبا
6 ... عاقبت بینی مکن تا عاقبت بینی شوی ... تا چو شیر حق باشی در شجاعت لافتی
7 ... تا ببینی هستیت چون از عدم سر برزند ... روح مطلق کامکار و شهسوار هل اتی
8 ... جمله عشق و جمله لطف و جمله قدرت جمله دید ... گشته در هستی شهید و در عدم او مرتضی
9 ... آن عدم نامی که هستی موج ها دارد از او ... کز نهیب و موج او گردان شد صد آسیا
10 ... اندر آن موج اندرآیی چون بپرسندت از این ... تو بگویی صوفیم صوفی بخواند مامضی
11 ... از میان شمع بینی برفروزد شمع تو ... نور شمعت اندرآمیزد به نور اولیا
12 ... مر تو را جایی برد آن موج دریا در فنا ... دررباید جانت را او از سزا و ناسزا
13 ... لیک از آسیب جانت وز صفای سینه ات ... بی تو داده باغ هستی را بسی نشو و نما
14 ... در جهان محو باشی هست مطلق کامران ... در حریم محو باشی پیشوا و مقتدا
15 ... دیده های کون در رویت نیارد بنگرید ... تا که نجهد دیده اش از شعشعه آن کبریا
16 ... ناگهان گردی بخیزد زان سوی محو فنا ... که تو را وهمی نبوده زان طریق ماورا
17 ... شعله های نور بینی از میان گردها ... محو گردد نور تو از پرتو آن شعله ها
18 ... زو فروآ تو ز تخت و سجده ای کن زانک هست ... آن شعاع شمس دین شهریار اصفیا
19 ... ور کسی منکر شود اندر جبین او نگر ... تا ببینی داغ فرعونی بر آن جا قد طغی
20 ... تا نیارد سجده ای بر خاک تبریز صفا ... کم نگردد از جبینش داغ نفرین خدا

بازگشت

(1/171)

SIVAN






(1/172)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... ای هوس های دلم بیا بیا بیا بیا ... ای مراد و حاصلم بیا بیا بیا بیا
2 ... مشکل و شوریده ام چون زلف تو چون زلف تو ... ای گشاد مشکلم بیا بیا بیا بیا
3 ... از ره منزل مگو دیگر مگو دیگر مگو ... ای تو راه و منزلم بیا بیا بیا بیا
4 ... درربودی از زمین یک مشت گل یک مشت گل ... در میان آن گلم بیا بیا بیا بیا
5 ... تا ز نیکی وز بدی من واقفم من واقفم ... از جمالت غافلم بیا بیا بیا بیا
6 ... تا نسوزد عقل من در عشق تو در عشق تو ... غافلم نی عاقلم باری بیا رویی نما
7 ... شه صلاح الدین که تو هم حاضری هم غایبی ... ای عجوبه و اصلم بیا بیا بیا بیا

بازگشت






(1/173)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... ای هوس های دلم باری بیا رویی نما ... ای مراد و حاصلم باری بیا رویی نما
2 ... مشکل و شوریده ام چون زلف تو چون زلف تو ... ای گشاد مشکلم باری بیا رویی نما
3 ... از ره و منزل مگو دیگر مگو دیگر مگو ... ای تو راه و منزلم باری بیا رویی نما
4 ... درربودی از زمین یک مشت گل یک مشت گل ... در میان آن گلم باری بیا رویی نما
5 ... تا ز نیکی وز بدی من واقفم من واقفم ... از جمالت غافلم باری بیا رویی نما
6 ... تا نسوزد عقل من در عشق تو در عشق تو ... غافلم نی عاقلم باری بیا رویی نما
7 ... شه صلاح الدین که تو هم حاضری هم غایبی ... ای عجوبه واصلم باری بیا رویی نما

بازگشت






(1/174)

SIVAN





تعداد ابیات : 17 ...
1 ... امتزاج روح ها در وقت صلح و جنگ ها ... با کسی باید که روحش هست صافی صفا
2 ... چون تغییر هست در جان وقت جنگ و آشتی ... آن نه یک روحست تنها بلک گشتستند جدا
3 ... چون بخواهد دل سلام آن یکی همچون عروس ... مر زفاف صحبت داماد دشمن روی را
4 ... باز چون میلی بود سویی بدان ماند که او ... میل دارد سوی داماد لطیف دلربا
5 ... از نظرها امتزاج و از سخن ها امتزاج ... وز حکایت امتزاج و از فکر آمیزها
6 ... همچنانک امتزاج ظاهرست اندر رکوع ... وز تصافح وز عناق و قبله و مدح و دعا
7 ... بر تفاوت این تمازج ها ز میل و نیم میل ... وز سر کره و کراهت وز پی ترس و حیا
8 ... آن رکوع باتأنی وان ثنای نرم نرم ... هم مراتب در معانی در صورها مجتبا
9 ... این همه بازیچه گردد چون رسیدی در کسی ... کش سما سجده اش برد وان عرش گوید مرحبا
10 ... آن خداوند لطیف بنده پرور شمس دین ... کو رهاند مر شما را زین خیال بی وفا
11 ... با عدم تا چند باشی خایف و امیدوار ... این همه تأثیر خشم اوست تا وقت رضا
12 ... هستی جان اوست حقا چونک هستی زو بتافت ... لاجرم در نیستی می ساز با قید هوا
13 ... گه به تسبیع هوا و گه به تسبیع خیال ... گه به تسبیع کلام و گه به تسبیع لقا
14 ... گه خیال خوش بود در طنز همچون احتلام ... گه خیال بد بود همچون که خواب ناسزا
15 ... وانگهی تخییل ها خوشتر از این قوم رذیل ... اینت هستی کو بود کمتر ز تخییل عما
16 ... پس از آن سوی عدم بدتر از این از صد عدم ... این عدم ها بر مراتب بود همچون که بقا
17 ... تا نیاید ظل میمون خداوندی او ... هیچ بندی از تو نگشاید یقین می دان دلا

بازگشت






(1/175)

SIVAN





تعداد ابیات : 10 ...
1 ... ای ز مقدارت هزاران فخر بی مقدار را ... داد گلزار جمالت جان شیرین خار را
2 ... ای ملوکان جهان روح بر درگاه تو ... در سجودافتادگان و منتظر مر بار را
3 ... عقل از عقلی رود هم روح روحی گم کند ... چونک طنبوری ز عشقت برنوازد تار را
4 ... گر ز آب لطف تو نم یافتی گلزارها ... کس ندیدی خالی از گل سال ها گلزار را
5 ... محو می گردد دلم در پرتو دلدار من ... می نتانم فرق کردن از دلم دلدار را
6 ... دایما فخرست جان را از هوای او چنان ... کو ز مستی می نداند فخر را و عار را
7 ... هست غاری جان رهبانان عشقت معتکف ... کرده رهبان مبارک پر ز نور این غار را
8 ... گر شود عالم چو قیر از غصه هجران تو ... نخوتی دارد که اندرننگرد مر قار را
9 ... چون عصای موسی بود آن وصل اکنون مار شد ... ای وصال موسی وش اندرربا این مار را
10 ... ای خداوند شمس دین از آتش هجران تو ... رشک نور باقی ست صد آفرین این نار را

بازگشت






(1/176)

SIVAN





تعداد ابیات : 14 ...
1 ... مفروشید کمان و زره و تیغ زنان را ... که سزا نیست سلح ها بجز از تیغ زنان را
2 ... چه کند بنده صورت کمر عشق خدا را ... چه کند عورت مسکین سپر و گرز و سنان را
3 ... چو میان نیست کمر را به کجا بندد آخر ... که وی از سنگ کشیدن بشکستست میان را
4 ... زر و سیم و در و گوهر نه که سنگیست مزور ... ز پی سنگ کشیدن چو خری ساخته جان را
5 ... منشین با دو سه ابله که بمانی ز چنین ره ... تو ز مردان خدا جو صفت جان و جهان را
6 ... سوی آن چشم نظر کن که بود مست تجلی ... که در آن چشم بیابی گهر عین و عیان را
7 ... تو در آن سایه بنه سر که شجر را کند اخضر ... که بدان جاست مجاری همگی امن و امان را
8 ... گذر از خواب برادر به شب تیره چو اختر ... که به شب باید جستن وطن یار نهان را
9 ... به نظربخش نظر کن ز میش بلبله تر کن ... سوی آن دور سفر کن چه کنی دور زمان را
10 ... بپران تیر نظر را به مثر ده اثر را ... تبع تیر نظر دان تن مانند کمان را
11 ... چو عدواید تو گردد چو کرم قید تو گردد ... چو یقین صید تو گردد بدران دام گمان را
12 ... سوی حق چون بشتابی تو چو خورشید بتابی ... چو چنان سود بیابی چه کنی سود و زیان را
13 ... هله ای ترش چو آلو بشنو بانگ تعالوا ... که گشادست به دعوت مه جاوید دهان را
14 ... من از این فاتحه بستم لب خود باقی از او جو ... که درآکند به گوهر دهن فاتحه خوان را

بازگشت






(1/177)

SIVAN





تعداد ابیات : 6 ...
1 ... چو فرستاد عنایت به زمین مشعله ها را ... که بدر پرده تن را و ببین مشعله ها را
2 ... تو چرا منکر نوری مگر از اصل تو کوری ... وگر از اصل تو دوری چه از این مشعله ها را
3 ... خردا چند به هوشی خردا چند بپوشی ... تو عزبخانه مه را تو چنین مشعله ها را
4 ... بنگر رزم جهان را بنگر لشکر جان را ... که به مردی بگشادند کمین مشعله ها را
5 ... تو اگر خواب درآیی ور از این باب درآیی ... تو بدانی و ببینی به یقین مشعله ها را
6 ... تو صلاح دل و دین را چو بدان چشم ببینی ... به خدا روح امینی و امین مشعله ها را

بازگشت






(1/178)

SIVAN





تعداد ابیات : 14 ...
1 ... تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را ... تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را
2 ... نفسی یار شرابم نفسی یار کبابم ... چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را
3 ... ز همه خلق رمیدم ز همه بازرهیدم ... نه نهانم نه بدیدم چه کنم کون و مکان را
4 ... ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم ... چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را
5 ... چو من اندر تک جویم چه روم آب چه جویم ... چه توان گفت چه گویم صفت این جوی روان را
6 ... چو نهادم سر هستی چه کشم بار کهی را ... چو مرا گرگ شبان شد چه کشم ناز شبان را
7 ... چه خوشی عشق چه مستی چو قدح بر کف دستی ... خنک آن جا که نشستی خنک آن دیده جان را
8 ... ز تو هر ذره جهانی ز تو هر قطره چو جانی ... چو ز تو یافت نشانی چه کند نام و نشان را
9 ... جهت گوهر فایق به تک بحر حقایق ... چو به سر باید رفتن چه کنم پای دوان را
10 ... به سلاح احد تو ره ما را بزدی تو ... همه رختم ستدی تو چه دهم باج ستان را
11 ... ز شعاع مه تابان ز خم طره پیچان ... دل من شد سبک ای جان بده آن رطل گران را
12 ... منگر رنج و بلا را بنگر عشق و ولا را ... منگر جور و جفا را بنگر صد نگران را
13 ... غم را لطف لقب کن ز غم و درد طرب کن ... هم از این خوب طلب کن فرج و امن و امان را
14 ... بطلب امن و امان را بگزین گوشه گران را ... بشنو راه دهان را مگشا راه دهان را

بازگشت






(1/179)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... بروید ای حریفان بکشید یار ما را ... به من آورید آخر صنم گریزپا را
2 ... به ترانه های شیرین به بهانه های زرین ... بکشید سوی خانه مه خوب خوش لقا را
3 ... وگر او به وعده گوید که دمی دگر بیایم ... همه وعده مکر باشد بفریبد او شما را
4 ... دم سخت گرم دارد که به جادوی و افسون ... بزند گره بر آب او و ببندد او هوا را
5 ... به مبارکی و شادی چو نگار من درآید ... بنشین نظاره می کن تو عجایب خدا را
6 ... چو جمال او بتابد چه بود جمال خوبان ... که رخ چو آفتابش بکشد چراغ ها را
7 ... برو ای دل سبک رو به یمن به دلبر من ... برسان سلام و خدمت تو عقیق بی بها را

بازگشت






(1/180)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... چو مرا به سوی زندان بکشید تن ز بالا ... ز مقربان حضرت بشدم غریب و تنها
2 ... به میان حبس ناگه قمری مرا قرین شد ... که فکند در دماغم هوسش هزار سودا
3 ... همه کس خلاص جوید ز بلا و حبس من نی ... چه روم چه روی آرم به برون و یار این جا
4 ... که به غیر کنج زندان نرسم به خلوت او ... که نشد به غیر آتش دل انگبین مصفا
5 ... نظری به سوی خویشان نظری برو پریشان ... نظری بدان تمنا نظری بدین تماشا
6 ... چو بود حریف یوسف نرمد کسی چو دارد ... به میان حبس بستان و که خاصه یوسف ما
7 ... بدود به چشم و دیده سوی حبس هر کی او را ... ز چنین شکرستانی برسد چنین تقاضا
8 ... من از اختران شنیدم که کسی اگر بیابد ... اثری ز نور آن مه خبری کنید ما را
9 ... چو بدین گهر رسیدی رسدت که از کرامت ... بنهی قدم چو موسی گذری ز هفت دریا
10 ... خبرش ز رشک جان ها نرسد به ماه و اختر ... که چو ماه او برآید بگدازد آسمان ها
11 ... خجلم ز وصف رویش به خدا دهان ببندم ... چه برد ز آب دریا و ز بحر مشک سقا

بازگشت






(1/181)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرا ... بستان ز من شرابی که قیامتست حقا
2 ... چه تفرج و تماشا که رسد ز جام اول ... دومش نعوذبالله چه کنم صفت سوم را
3 ... غم و مصلحت نماند همه را فرود راند ... پس از آن خدای داند که کجا کشد تماشا
4 ... تو اسیر بو و رنگی به مثال نقش سنگی ... بجهی چو آب چشمه ز درون سنگ خارا
5 ... بده آن می رواقی هله ای کریم ساقی ... چو چنان شوم بگویم سخن تو بی محابا
6 ... قدحی گران به من ده به غلام خویشتن ده ... بنگر که از خمارت نگران شدم به بالا
7 ... نگران شدم بدان سو که تو کرده ای مرا خو ... که روانه باد آن جو که روانه شد ز دریا

بازگشت






(1/182)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... چمنی که تا قیامت گل او به بار بادا ... صنمی که بر جمالش دو جهان نثار بادا
2 ... ز بگاه میر خوبان به شکار می خرامد ... که به تیر غمزه او دل ما شکار بادا
3 ... به دو چشم من ز چشمش چه پیام هاست هر دم ... که دو چشم از پیامش خوش و پرخمار بادا
4 ... در زاهدی شکستم به دعا نمود نفرین ... که برو که روزگارت همه بی قرار بادا
5 ... نه قرار ماند و نی دل به دعای او ز یاری ... که به خون ماست تشنه که خداش یار بادا
6 ... تن ما به ماه ماند که ز عشق می گدازد ... دل ما چو چنگ زهره که گسسته تار بادا
7 ... به گداز ماه منگر به گسستگی زهره ... تو حلاوت غمش بین که یکش هزار بادا
8 ... چه عروسیست در جان که جهان ز عکس رویش ... چو دو دست نوعروسان تر و پرنگار بادا
9 ... به عذار جسم منگر که بپوسد و بریزد ... به عذار جان نگر که خوش و خوش عذار بادا
10 ... تن تیره همچو زاغی و جهان تن زمستان ... که به رغم این دو ناخوش ابدا بهار بادا
11 ... که قوام این دو ناخوش به چهار عنصر آمد ... که قوام بندگانت بجز این چهار بادا

بازگشت






(1/183)

SIVAN





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... کی بپرسد جز تو خسته و رنجور تو را ... ای مسیح از پی پرسیدن رنجور بیا
2 ... دست خود بر سر رنجور بنه که چونی ... از گناهش بمیندیش و به کین دست مخا
3 ... آنک خورشید بلا بر سر او تیغ زدست ... گستران بر سر او سایه احسان و رضا
4 ... این مقصر به دو صد رنج سزاوار شدست ... لیک زان لطف بجز عفو و کرم نیست سزا
5 ... آن دلی را که به صد شیر و شکر پروردی ... مچشانش پس از آن هر نفسی زهر جفا
6 ... تا تو برداشته ای دل ز من و مسکن من ... بند بشکست و درآمد سوی من سیل بلا
7 ... تو شفایی چو بیایی خوش و رو بنمایی ... سپه رنج گریزند و نمایند قفا
8 ... به طبیبش چه حواله کنی ای آب حیات ... از همان جا که رسد درد همان جاست دوا
9 ... همه عالم چو تنند و تو سر و جان همه ... کی شود زنده تنی که سر او گشت جدا
10 ... ای تو سرچشمه حیوان و حیات همگان ... جوی ما خشک شده ست آب از این سو بگشا
11 ... جز از این چند سخن در دل رنجور بماند ... تا نبیند رخ خوب تو نگوید به خدا

بازگشت






(1/184)

SIVAN





تعداد ابیات : 3 ...
1 ... ای بروییده به ناخواست به مانند گیا ... چون تو را نیست نمک خواه برو خواه بیا
2 ... هر که را نیست نمک گر چه نماید خدمت ... خدمت او به حقیقت همه زرقست و ریا
3 ... برو ای غصه دمی زحمت خود کوته کن ... باده عشق بیا زود که جانت بزیا

بازگشت






(1/185)

SIVAN





تعداد ابیات : 14 ...
1 ... رو ترش کن که همه روترشانند این جا ... کور شو تا نخوری از کف هر کور عصا
2 ... لنگ رو چونک در این کوی همه لنگانند ... لته بر پای بپیچ و کژ و مژ کن سر و پا
3 ... زعفران بر رخ خود مال اگر مه رویی ... روی خوب ار بنمایی بخوری زخم قفا
4 ... آینه زیر بغل زن چو ببینی زشتی ... ور نه بدنام کنی آینه را ای مولا
5 ... تا که هشیاری و با خویش مدارا می کن ... چونک سرمست شدی هر چه که بادا بادا
6 ... ساغری چند بخور از کف ساقی وصال ... چونک بر کار شدی برجه و در رقص درآ
7 ... گرد آن نقطه چو پرگار همی زن چرخی ... این چنین چرخ فریضه ست چنین دایره را
8 ... بازگو آنچ بگفتی که فراموشم شد ... سلم الله علیک ای مه و مه پاره ما
9 ... سلم الله علیک ای همه ایام تو خوش ... سلم الله علیک ای دم یحیی الموتی
10 ... چشم بد دور از آن رو که چو بربود دلی ... هیچ سودش نکند چاره و لا حول و لا
11 ... ما به دریوزه حسن تو ز دور آمده ایم ... ماه را از رخ پرنور بود جود و سخا
12 ... ماه بشنود دعای من و کف ها برداشت ... پیش ماه تو و می گفت مرا نیز مها
13 ... مه و خورشید و فلک ها و معانی و عقول ... سوی ما محتشمانند و به سوی تو گدا
14 ... غیرتت لب بگزید و به دلم گفت خموش ... دل من تن زد و بنشست و بیفکند لوا

بازگشت






(1/186)

SIVAN





تعداد ابیات : 17 ...
1 ... تا به شب ای عارف شیرین نوا ... آن مایی آن مایی آن ما
2 ... تا به شب امروز ما را عشرتست ... الصلا ای پاکبازان الصلا
3 ... درخرام ای جان جان هر سماع ... مه لقایی مه لقایی مه لقا
4 ... در میان شکران گل ریز کن ... مرحبا ای کان شکر مرحبا
5 ... عمر را نبود وفا الا تو عمر ... باوفایی باوفایی باوفا
6 ... بس غریبی بس غریبی بس غریب ... از کجایی از کجایی از کجا
7 ... با که می باشی و همراز تو کیست ... با خدایی با خدایی با خدا
8 ... ای گزیده نقش از نقاش خود ... کی جدایی کی جدایی کی جدا
9 ... با همه بیگانه ای و با غمش ... آشنایی آشنایی آشنایی آشنا
10 ... جزو جزو تو فکنده در فلک ... ربنا و ربنا و ربنا
11 ... دل شکسته هین چرایی برشکن ... قلب ها و قلب ها و قلب ها
12 ... آخر ای جان اول هر چیز را ... منتهایی منتهایی منتها
13 ... یوسفا در چاه شاهی تو ولیک ... بی لوایی بی لوایی بی لوا
14 ... چاه را چون قصر قیصر کرده ای ... کیمیایی کیمیایی کیمیا
15 ... یک ولی کی خوانمت که صد هزار ... اولیایی اولیایی اولیا
16 ... حشرگاه هر حسینی گر کنون ... کربلایی کربلایی کربلا
17 ... مشک را بربند ای جان گر چه تو ... خوش سقایی خوش سقایی خوش سقا

بازگشت






(1/187)

SIVAN





تعداد ابیات : 8 ...
1 ... چون نمایی آن رخ گلرنگ را ... از طرب در چرخ آری سنگ را
2 ... بار دیگر سر برون کن از حجاب ... از برای عاشقان دنگ را
3 ... تا که دانش گم کند مر راه را ... تا که عاقل بشکند فرهنگ را
4 ... تا که آب از عکس تو گوهر شود ... تا که آتش واهلد مر جنگ را
5 ... من نخواهم ماه را با حسن تو ... وان دو سه قندیلک آونگ را
6 ... من نگویم آینه با روی تو ... آسمان کهنه پرزنگ را
7 ... دردمیدی و آفریدی باز تو ... شکل دیگر این جهان تنگ را
8 ... در هوای چشم چون مریخ او ... ساز ده ای زهره باز آن چنگ را

بازگشت






(1/188)

SIVAN





تعداد ابیات : 7 ...
1 ... در میان عاشقان عاقل مبا ... خاصه اندر عشق این لعلین قبا
2 ... دور بادا عاقلان از عاشقان ... دور بادا بوی گلخن از صبا
3 ... گر درآید عاقلی گو راه نیست ... ور درآید عاشقی صد مرحبا
4 ... مجلس ایثار و عقل سخت گیر ... صرفه اندر عاشقی باشد وبا
5 ... ننگ آید عشق را از نور عقل ... بد بود پیری در ایام صبا
6 ... خانه بازآ عاشقا تو زوترک ... عمر خود بی عاشقی باشد هبا
7 ... جان نگیرد شمس تبریزی به دست ... دست بر دل نه برون رو قالبا

بازگشت






(1/189)

SIVAN





تعداد ابیات : 5 ...
1 ... از یکی آتش برآوردم تو را ... در دگر آتش بگستردم تو را
2 ... از دل من زاده ای همچون سخن ... چون سخن آخر فروخوردم تو را
3 ... با منی وز من نمی داری خبر ... جادوم من جادوی کردم تو را
4 ... تا نیفتد بر جمالت چشم بد ... گوش مالیدم بیازردم تو را
5 ... دایم اقبالت جوان شد ز آنچ داد ... این کف دست جوامردم تو را

بازگشت






(1/190)

SIVAN





تعداد ابیات : 5 ...
1 ... ز آتش شهوت برآوردم تو را ... و اندر آتش بازگستردم تو را
2 ... از دل من زاده ای همچون سخن ... چون سخن من هم فروخوردم تو را
3 ... با منی وز من نمی دانی خبر ... چشم بستم جادوی کردم تو را
4 ... تا نیازارد تو را هر چشم بد ... از برای آن بیازردم تو را
5 ... رو جوامردی کن و رحمت فشان ... من به رحمت بس جوامردم تو را

بازگشت






(1/191)

SIVAN





تعداد ابیات : 9 ...
1 ... از ورای سر دل بین شیوه ها ... شکل مجنون عاشقان زین شیوه ها
2 ... عاشقان را دین و کیش دیگرست ... اصل و فرع و سر آن دین شیوه ها
3 ... دل سخن چینست از چین ضمیر ... وحی جویان اندر آن چین شیوه ها
4 ... جان شده بی عقل و دین از بس که دید ... زان پری تازه آیین شیوه ها
5 ... از دغا و مکر گوناگون او ... شیوه ها گم کرده مسکین شیوه ها
6 ... پرده دار روح ما را قصه کرد ... زان صنم بی کبر و بی کین شیوه ها
7 ... شیوه ها از جسم باشد یا ز جان ... این عجب بی آن و بی این شیوه ها
8 ... مرد خودبین غرقه شیوه خودست ... خود نبیند جان خودبین شیوه ها
9 ... شمس تبریزی جوانم کرد باز ... تا ببینم بعد ستین شیوه ها

بازگشت






(1/192)

SIVAN





تعداد ابیات : 10 ...
1 ... روح زیتونیست عاشق نار را ... نار می جوید چو عاشق یار را
2 ... روح زیتونی بیفزا ای چراغ ... ای معطل کرده دست افزار را
3 ... جان شهوانی که از شهوت زهد ... دل ندارد دیدن دلدار را
4 ... پس به علت دوست دارد دوست را ... بر امید خلد و خوف نار را
5 ... چون شکستی جان ناری را ببین ... در پی او جان پرانوار را
6 ... گر نبودی جان اخوان پس جهود ... کی جدا کردی دو نیکوکار را
7 ... جان شهوت جان اخوان دان از آنک ... نار بیند نور موسی وار را
8 ... جان شهوانی ست از بی حکمتی ... یاوه کرده نطق طوطی وار را
9 ... گشت بیمار و زبان تو گرفت ... روی سوی قبله کن بیمار را
10 ... قبله شمس الدین تبریزی بود ... نور دیده مر دل و دیدار را

بازگشت






(1/193)





تعداد ابیات : 9 ...
1 ... ای کف چون بحر گوهرداد تو ... از کف پایم بکنده خارها
2 ... ای ببخشیده بسی سرها عوض ... چون دهند از بهر تو دستارها
3 ... خود چه باشد هر دو عالم پیش تو ... دانه افتاده از انبارها
4 ... آفتاب فضل عالم پرورت ... کرده بر هر ذره ای ایثارها
5 ... چاره ای نبود جز از بیچارگی ... گر چه حیله می کنیم و چاره ها
6 ... نورهای شمس تبریزی چو تافت ... ایمنیم از دوزخ و از نارها
7 ... ای بگفته در دلم اسرارها ... وی برای بنده پخته کارها
8 ... ای خیالت غمگسار سینه ها ... ای جمالت رونق گلزارها
9 ... ای عطای دست شادی بخش تو ... دست این مسکین گرفته بارها

بازگشت


(1/194)


تعداد ابیات : 11 ...
1 ... می شدی غافل ز اسرار قضا ... زخم خوردی از سلحدار قضا
2 ... این چه کار افتاد آخر ناگهان ... این چنین باشد چنین کار قضا
3 ... هیچ گل دیدی که خندد در جهان ... کو نشد گرینده از خار قضا
4 ... هیچ بختی در جهان رونق گرفت ... کو نشد محبوس و بیمار قضا
5 ... هیچ کس دزدیده روی عیش دید ... کو نشد آونگ بر دار قضا
6 ... هیچ کس را مکر و فن سودی نکرد ... پیش بازی های مکار قضا
7 ... این قضا را دوستان خدمت کنند ... جان کنند از صدق ایثار قضا
8 ... گر چه صورت مرد جان باقی بماند ... در عنایت های بسیار قضا
9 ... جوز بشکست و بمانده مغز روح ... رفت در حلوا ز انبار قضا
10 ... آنک سوی نار شد بی مغز بود ... مغز او پوسید از انکار قضا
11 ... آنک سوی یار شد مسعود بود ... مغز جان بگزید و شد یار قضا

بازگشت

(1/195)



تعداد ابیات : 10 ...
1 ... گر تو عودی سوی این مجمر بیا ... ور برانندت ز بام از در بیا
2 ... یوسفی از چاه و زندان چاره نیست ... سوی زهر قهر چون شکر بیا
3 ... گفتنت الله اکبر رسمی است ... گر تو آن اکبری اکبر بیا
4 ... چون می احمر سگان هم می خورند ... گر تو شیری چون می احمر بیا
5 ... زر چه جویی مس خود را زر بساز ... گر نباشد زر تو سیمین بر بیا
6 ... اغنیا خشک و فقیران چشم تر ... عاشقا بی شکل خشک و تر بیا
7 ... گر صفت های ملک را محرمی ... چون ملک بی ماده و بی نر بیا
8 ... ور صفات دل گرفتی در سفر ... همچو دل بی پا بیا بی سر بیا
9 ... چون لب لعلش صلایی می دهد ... گر نه ای چون خاره و مرمر بیا
10 ... چون ز شمس الدین جهان پرنور شد ... سوی تبریز آ دلا بر سر بیا

بازگشت



(1/196



تعداد ابیات : 8 ...
1 ... ای تو آب زندگانی فاسقنا ... ای تو دریای معانی فاسقنا
2 ... ما سبوهای طلب آورده ایم ... سوی تو ای خضر ثانی فاسقنا
3 ... ماهیان جان ما زنهارخواه ... از تو ای دریای جانی فاسقنا
4 ... از ره هجر آمده و آورده ما ... عجز خود را ارمغانی فاسقنا
5 ... داستان خسروان بشنیده ایم ... تو فزون از داستانی فاسقنا
6 ... در گمان و وسوسه افتاده عقل ... زانک تو فوق گمانی فاسقنا
7 ... نیم عاقل چه زند با عشق تو ... تو جنون عاقلانی فاسقنا
8 ... کعبه عالم ز تو تبریز شد ... شمس حق رکن یمانی فاسقنا

بازگشت

(1/197


تعداد ابیات : 5 ...
1 ... دل چو دانه ما مثال آسیا ... آسیا کی داند این گردش چرا
2 ... تن چو سنگ و آب او اندیشه ها ... سنگ گوید آب داند ماجرا
3 ... آب گوید آسیابان را بپرس ... کو فکند اندر نشیب این آب را
4 ... آسیابان گویدت کای نان خوار ... گر نگردد این که باشد نانبا
5 ... ماجرا بسیار خواهد شد خمش ... از خدا واپرس تا گوید تو را

بازگشت

(1/198

تعداد ابیات : 6 ...
1 ... در میان عاشقان عاقل مبا ... خاصه در عشق چنین شیرین لقا
2 ... دور بادا عاقلان از عاشقان ... دور بادا بوی گلخن از صبا
3 ... گر درآید عاقلی گو راه نیست ... ور درآید عاشقی صد مرحبا
4 ... عقل تا تدبیر و اندیشه کند ... رفته باشد عشق تا هفتم سما
5 ... عقل تا جوید شتر از بهر حج ... رفته باشد عشق بر کوه صفا
6 ... عشق آمد این دهانم را گرفت ... که گذر از شعر و بر شعرا برآ

بازگشت


(1/199)


تعداد ابیات : 7 ...
1 ... ای دل رفته ز جا بازمیا ... به فنا ساز و در این ساز میا
2 ... روح را عالم ارواح به است ... قالب از روح بپرداز میا
3 ... اندر آبی که بدو زنده شد آب ... خویش را آب درانداز میا
4 ... آخر عشق به از اول اوست ... تو ز آخر سوی آغاز میا
5 ... تا فسرده نشوی همچو جماد ... هم در آن آتش بگداز میا
6 ... بشنو آواز روان ها ز عدم ... چو عدم هیچ به آواز میا
7 ... راز کواز دهد راز نماند ... مده آواز تو ای راز میا

بازگشت



(1/200)




تعداد ابیات : 6 ...
1 ... من رسیدم به لب جوی وفا ... دیدم آن جا صنمی روح فزا
2 ... سپه او همه خورشیدپرست ... همچو خورشید همه بی سر و پا
3 ... بشنو از آیت قرآن مجید ... گر تو باور نکنی قول مرا
4 ... قد وجدت امراه تملکهم ... اوتیت من کل شیء و لها
5 ... چونک خورشید نمودی رخ خود ... سجده دادیش چو سایه همه را
6 ... من چو هدهد بپریدم به هوا ... تا رسیدم به در شهر سبا

بازگشت






(1/201)

SIVAN





تعداد ابیات : 12 ...
1 ... از بس که ریخت جرعه بر خاک ما ز بالا ... هر ذره خاک ما را آورد در علالا
2 ... سینه شکاف گشته دل عشق باف گشته ... چون شیشه صاف گشته از جام حق تعالی
3 ... اشکوفه ها شکفته وز چشم بد نهفته ... غیرت مرا بگفته می خور دهان میالا
4 ... ای جان چو رو نمودی جان و دلم ربودی ... چون مشتری تو بودی قیمت گرفت کالا
5 ... ابرت نبات بارد جورت حیات آرد ... درد تو خوش گوارد تو درد را مپالا
6 ... ای عشق با توستم وز باده تو مستم ... وز تو بلند و پستم وقت دنا تدلی
7 ... ماهت چگونه خوانم مه رنج دق دارد ... سروت اگر بخوانم آن راستست الا
8 ... سرو احتراق دارد مه هم محاق دارد ... جز اصل اصل جان ها اصلی ندارد اصلا
9 ... خورشید را کسوفی مه را بود خسوفی ... گر تو خلیل وقتی این هر دو را بگو لا
10 ... گویند جمله یاران باطل شدند و مردند ... باطل نگردد آن کو بر حق کند تولا
11 ... این خنده های خلقان برقیست دم بریده ... جز خنده ای که باشد در جان ز رب اعلا
12 ... آب حیات حقست وان کو گریخت در حق ... هم روح شد غلامش هم روح قدس لالا

بازگشت






(1/202)

SIVAN





تعداد ابیات : 14 ...
1 ... پس جمله صوفیانیم از خانقه رسیده ... رقصان و شکرگویان این لوت رایگان را
2 ... این لوت را اگر جان بدهیم رایگانست ... خود چیست جان صوفی این گنج شایگان را
3 ... چون خوان این جهان را سرپوش آسمانست ... از خوان حق چه گویم زهره بود زبان را
4 ... ما صوفیان راهیم ما طبل خوار شاهیم ... پاینده دار یا رب این کاسه را و خوان را
5 ... در کاسه های شاهان جز کاسه شست ما نی ... هر خام درنیابد این کاسه را و نان را
6 ... از کاسه های نعمت تا کاسه ملوث ... پیش مگس چه فرق است آن ننگ میزبان را
7 ... وان کس که کس بود او ناخورده و چشیده ... گه می گزد زبان را گه می زند دهان را
8 ... ای میرآب بگشا آن چشمه روان را ... تا چشم ها گشاید ز اشکوفه بوستان را
9 ... آب حیات لطفت در ظلمت دو چشم است ... زان مردمک چو دریا کردست دیدگان را
10 ... هرگز کسی نرقصد تا لطف تو نبیند ... کاندر شکم ز لطفت رقص است کودکان را
11 ... اندر شکم چه باشد و اندر عدم چه باشد ... کاندر لحد ز نورت رقص است استخوان را
12 ... بر پرده های دنیا بسیار رقص کردیم ... چابک شوید یاران مر رقص آن جهان را
13 ... جان ها چو می برقصد با کندهای قالب ... خاصه چو بسکلاند این کنده گران را
14 ... پس ز اول ولادت بودیم پای کوبان ... در ظلمت رحم ها از بهر شکر جان را

بازگشت






(1/203)

SIVAN





تعداد ابیات : 6 ...
1 ... از سینه پاک کردم افکار فلسفی را ... در دیده جای کردم اشکال یوسفی را
2 ... نادر جمال باید کاندر زبان نیاید ... تا سجده راست آید مر آدم صفی را
3 ... طوری چگونه طوری نوری چگونه نوری ... هر لحظه نور بخشد صد شمع منطفی را
4 ... خورشید چون برآید هر ذره رو نماید ... نوری دگر بباید ذرات مختفی را
5 ... اصل وجودها او دریای جودها او ... چون صید می کند او اشیاء منتفی را
6 ... این جا کسیست پنهان خود را مگیر تنها ... بس تیز گوش دارد مگشا به بد زبان را

بازگشت






(1/204)

SIVAN





تعداد ابیات : 10 ...
1 ... بر چشمه ضمیرت کرد آن پری وثاقی ... هر صورت خیالت از وی شدست پیدا
2 ... هر جا که چشمه باشد باشد مقام پریان ... بااحتیاط باید بودن تو را در آن جا
3 ... این پنج چشمه حس تا بر تنت روانست ... ز اشراق آن پری دان گه بسته گاه مجری
4 ... وان پنج حس باطن چون وهم و چون تصور ... هم پنج چشمه می دان پویان به سوی مرعی
5 ... هر چشمه را دو مشرف پنجاه میرابند ... صورت به تو نمایند اندر زمان اجلا
6 ... زخمت رسد ز پریان گر باادب نباشی ... کاین گونه شهره پریان تندند و بی محابا
7 ... تقدیر می فریبد تدبیر را که برجه ... مکرش گلیم برده از صد هزار چون ما
8 ... مرغان در قفس بین در شست ماهیان بین ... دل های نوحه گر بین زان مکرساز دانا
9 ... دزدیده چشم مگشا بر هر بت از خیانت ... تا نفکند ز چشمت آن شهریار بینا
10 ... ماندست چند بیتی این چشمه گشت غایر ... برجوشد آن ز چشمه خون برجهیم فردا

بازگشت






(1/205)






تعداد ابیات : 13 ...
1 ... آمد بهار جان ها ای شاخ تر به رقص آ ... چون یوسف اندرآمد مصر و شکر به رقص آ
2 ... ای شاه عشق پرور مانند شیر مادر ... ای شیرجوش دررو جان پدر به رقص آ
3 ... چوگان زلف دیدی چون گوی دررسیدی ... از پا و سر بریدی بی پا و سر به رقص آ
4 ... تیغی به دست خونی آمد مرا که چونی ... گفتم بیا که خیر است گفتا نه شر به رقص آ
5 ... از عشق تاجداران در چرخ او چو باران ... آن جا قبا چه باشد ای خوش کمر به رقص آ
6 ... ای مست هست گشته بر تو فنا نبشته ... رقعه فنا رسیده بهر سفر به رقص آ
7 ... در دست جام باده آمد بتم پیاده ... گر نیستی تو ماده زان شاه نر به رقص آ
8 ... پایان جنگ آمد آواز چنگ آمد ... یوسف ز چاه آمد ای بی هنر به رقص آ
9 ... تا چند وعده باشد وین سر به سجده باشد ... هجرم ببرده باشد دنگ و اثر به رقص آ
10 ... کی باشد آن زمانی گوید مرا فلانی ... کای بی خبر فنا شو ای باخبر به رقص آ
11 ... طاووس ما درآید وان رنگ ها برآید ... با مرغ جان سراید بی بال و پر به رقص آ
12 ... کور و کران عالم دید از مسیح مرهم ... گفته مسیح مریم کای کور و کر به رقص آ
13 ... مخدوم شمس دین است تبریز رشک چین است ... اندر بهار حسنش شاخ و شجر به رقص آ

بازگشت

(1/206)






تعداد ابیات : 8 ...
1 ... با آن که می رسانی آن باده بقا را ... بی تو نمی گوارد این جام باده ما را
2 ... مطرب قدح رها کن زین گونه ناله ها کن ... جانا یکی بها کن آن جنس بی بها را
3 ... آن عشق سلسلت را وان آفت دلت را ... آن چاه بابلت را وان کان سحرها را
4 ... بازآر بار دیگر تا کار ما شود زر ... از سر بگیر از سر آن عادت وفا را
5 ... دیو شقا سرشته از لطف تو فرشته ... طغرای تو نبشته مر ملکت صفا را
6 ... در نورت ای گزیده ای بر فلک رسیده ... من دم به دم بدیده انوار مصطفا را
7 ... چون بسته گشت راهی شد حاصل من آهی ... شد کوه همچو کاهی از عشق کهربا را
8 ... از شمس دین چون مه تبریز هست آگه ... بشنو دعا و گه گه آمین کن این دعا را

بازگشت



(1/207)




تعداد ابیات : 10 ...
1 ... بیدار کن طرب را بر من بزن تو خود را ... چشمی چنین بگردان کوری چشم بد را
2 ... خود را بزن تو بر من اینست زنده کردن ... بر مرده زن چو عیسی افسون معتمد را
3 ... ای رویت از قمر به آن رو به روی من نه ... تا بنده دیده باشد صد دولت ابد را
4 ... در واقعه بدیدم کز قند تو چشیدم ... با آن نشان که گفتی این بوسه نام زد را
5 ... جان فرشته بودی یا رب چه گشته بودی ... کز چهره می نمودی لم یتخذ ولد را
6 ... چون دست تو کشیدم صورت دگر ندیدم ... بی هوشیی بدیدم گم کرده مر خرد را
7 ... جام چو نار درده بی رحم وار درده ... تا گم شوم ندانم خود را و نیک و بد را
8 ... این بار جام پر کن لیکن تمام پر کن ... تا چشم سیر گردد یک سو نهد حسد را
9 ... درده میی ز بالا در لا اله الا ... تا روح اله بیند ویران کند جسد را
10 ... از قالب نمدوش رفت آینه خرد خوش ... چندانک خواهی اکنون می زن تو این نمد را

بازگشت






(1/208)






تعداد ابیات : 5 ...
1 ... بشکن سبو و کوزه ای میرآب جان ها ... تا وا شود چو کاسه در پیش تو دهان ها
2 ... بر گیجگاه ما زن ای گیجی خردها ... تا وارهد به گیجی این عقل ز امتحان ها
3 ... ناقوس تن شکستی ناموس عقل بشکن ... مگذار کان مزور پیدا کند نشان ها
4 ... ور جادویی نماید بندد زبان مردم ... تو چون عصای موسی بگشا برو زبان ها
5 ... عاشق خموش خوشتر دریا به جوش خوشتر ... چون آینه ست خوشتر در خامشی بیان ها

بازگشت


(1/209)






تعداد ابیات : 13 ...
1 ... جانا قبول گردان این جست و جوی ما را ... بنده و مرید عشقیم برگیر موی ما را
2 ... بی ساغر و پیاله درده میی چو لاله ... تا گل سجود آرد سیمای روی ما را
3 ... مخمور و مست گردان امروز چشم ما را ... رشک بهشت گردان امروز کوی ما را
4 ... ما کان زر و سیمیم دشمن کجاست زر را ... از ما رسد سعادت یار و عدوی ما را
5 ... شمع طراز گشتیم گردن دراز گشتیم ... فحل و فراخ کردی زین می گلوی ما را
6 ... ای آب زندگانی ما را ربود سیلت ... اکنون حلال بادت بشکن سبوی ما را
7 ... گر خوی ما ندانی از لطف باده واجو ... همخوی خویش کردست آن باده خوی ما را
8 ... گر بحر می بریزی ما سیر و پر نگردیم ... زیرا نگون نهادی در سر کدوی ما را
9 ... مهمان دیگر آمد دیکی دگر به کف کن ... کاین دیگ بس نیاید یک کاسه شوی ما را
10 ... نک جوق جوق مستان در می رسند بستان ... مخمور چون نیابد چون یافت بوی ما را
11 ... ترک هنر بگوید دفتر همه بشوید ... گر بشنود عطارد این طرقوی ما را
12 ... سیلی خورند چون دف در عشق فخرجویان ... زخمه به چنگ آور می زن سه توی ما را
13 ... بس کن که تلخ گردد دنیا بر اهل دنیا ... گر بشنوند ناگه این گفت و گوی ما را

بازگشت


(1/210)




تعداد ابیات : 9 ...
1 ... خواهم گرفتن اکنون آن مایه صور را ... دامی نهاده ام خوش آن قبله نظر را
2 ... دیوار گوش دارد آهسته تر سخن گو ... ای عقل بام بررو ای دل بگیر در را
3 ... اعدا که در کمینند در غصه همینند ... چون بشنوند چیزی گویند همدگر را
4 ... گر ذره ها نهانند خصمان و دشمنانند ... در قعر چه سخن گو خلوت گزین سحر را
5 ... ای جان چه جای دشمن روزی خیال دشمن ... در خانه دلم شد از بهر رهگذر را
6 ... رمزی شنید زین سر زو پیش دشمنان شد ... می خواند یک به یک را می گفت خشک و تر را
7 ... زان روز ما و یاران در راه عهد کردیم ... پنهان کنیم سر را پیش افکنیم سر را
8 ... ما نیز مردمانیم نی کم ز سنگ کانیم ... بی زخم های میتین پیدا نکرد زر را
9 ... دریای کیسه بسته تلخ و ترش نشسته ... یعنی خبر ندارم کی دیده ام گهر را

بازگشت



(1/211)





تعداد ابیات : 6 ...
1 ... شهوت که با تو رانند صدتو کنند جان را ... چون با زنی برانی سستی دهد میان را
2 ... زیرا جماع مرده تن را کند فسرده ... بنگر به اهل دنیا دریاب این نشان را
3 ... میران و خواجگانشان پژمرده است جانشان ... خاک سیاه بر سر این نوع شاهدان را
4 ... دررو به عشق دینی تا شاهدان ببینی ... پرنور کرده از رخ آفاق آسمان را
5 ... بخشد بت نهانی هر پیر را جوانی ... زان آشیان جانی اینست ارغوان را
6 ... خامش کنی وگر نی بیرون شوم از این جا ... کز شومی زبانت می پوشد او دهان را

بازگشت


(1/212)





تعداد ابیات : 11 ...
1 ... در جنبش اندرآور زلف عبرفشان را ... در رقص اندرآور جان های صوفیان را
2 ... خورشید و ماه و اختر رقصان بگرد چنبر ... ما در میان رقصیم رقصان کن آن میان را
3 ... لطف تو مطربانه از کمترین ترانه ... در چرخ اندرآرد صوفی آسمان را
4 ... باد بهار پویان آید ترانه گویان ... خندان کند جهان را خیزان کند خزان را
5 ... بس مار یار گردد گل جفت خار گردد ... وقت نثار گردد مر شاه بوستان را
6 ... هر دم ز باغ بویی آید چو پیک سویی ... یعنی که الصلا زن امروز دوستان را
7 ... در سر خود روان شد بستان و با تو گوید ... در سر خود روان شو تا جان رسد روان را
8 ... تا غنچه برگشاید با سرو سر سوسن ... لاله بشارت آرد مر بید و ارغوان را
9 ... تا سر هر نهالی از قعر بر سر آید ... معراجیان نهاده در باغ نردبان را
10 ... مرغان و عندلیبان بر شاخه ها نشسته ... چون بر خزینه باشد ادرار پاسبان را
11 ... این برگ چون زبان ها وین میوه ها چو دل ها ... دل ها چو رو نماید قیمت دهد زبان را

بازگشت




(1/213)






تعداد ابیات : 9 ...
1 ... ای بنده بازگرد به درگاه ما بیا ... بشنو ز آسمان ها حی علی الصلا
2 ... درهای گلستان ز پی تو گشاده ایم ... در خارزار چند دوی ای برهنه پا
3 ... جان را من آفریدم و دردیش داده ام ... آن کس که درد داده همو سازدش دوا
4 ... قدی چو سرو خواهی در باغ عشق رو ... کاین چرخ کوژپشت کند قد تو دوتا
5 ... باغی که برگ و شاخش گویا و زنده اند ... باغی که جان ندارد آن نیست جان فزا
6 ... ای زنده زاده چونی از گند مردگان ... خود تاسه می نگیرد از این مردگان تو را
7 ... هر دو جهان پر است ز حی حیات بخش ... با جان پنج روزه قناعت مکن ز ما
8 ... جان ها شمار ذره معلق همی زنند ... هر یک چو آفتاب در افلاک کبریا
9 ... ایشان چو ما ز اول خفاش بوده اند ... خفاش شمس گشت از آن بخشش و عطا

بازگشت






(1/214)






تعداد ابیات : 6 ...
1 ... ای صوفیان عشق بدرید خرقه ها ... صد جامه ضرب کرد گل از لذت صبا
2 ... کز یار دور ماند و گرفتار خار شد ... زین هر دو درد رست گل از امر ایتیا
3 ... از غیب رو نمود صلایی زد و برفت ... کاین راه کوتهست گرت نیست پا روا
4 ... من هم خموش کردم و رفتم عقیب گل ... از من سلام و خدمت ریحان و لاله را
5 ... دل از سخن پر آمد و امکان گفت نیست ... ای جان صوفیان بگشا لب به ماجرا
6 ... زان حال ها بگو که هنوز آن نیامده ست ... چون خوی صوفیان نبود ذکر مامضی

بازگشت






(1/215)






تعداد ابیات : 18 ...
1 ... ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا ... شاد آمدیت از سفر خانه خدا
2 ... روز از سفر به فاقه و شب ها قرار نی ... در عشق حج کعبه و دیدار مصطفا
3 ... مالیده رو و سینه در آن قبله گاه حق ... در خانه خدا شده قد کان آمنسا
4 ... چونید و چون بدیت در این راه باخطر ... ایمن کند خدای در این راه جمله را
5 ... در آسمان ز غلغل لبیک حاجیان ... تا عرش نعره ها و غریوست از صدا
6 ... جان چشم تو ببوسد و بر پات سر نهد ... ای مروه را بدیده و بررفته بر صفا
7 ... مهمان حق شدیت و خدا وعده کرده است ... مهمان عزیز باشد خاصه به پیش ما
8 ... جان خاک اشتری که کشد بار حاجیان ... تا مشعرالحرام و تا منزل منا
9 ... بازآمده ز حج و دل آن جا شده مقیم ... جان حلقه را گرفته و تن گشته مبتلا
10 ... از شام ذات جحفه و از بصره ذات عرق ... باتیغ و باکفن شده این جا که ربنا
11 ... کوه صفا برآ به سر کوه رخ به بیت ... تکبیر کن برادر و تهلیل و هم دعا
12 ... اکنون که هفت بار طوافت قبول شد ... اندر مقام دو رکعت کن قدوم را
13 ... وانگه برآ به مروه و مانند این بکن ... تا هفت بار و باز به خانه طواف ها
14 ... تا روز ترویه بشنو خطبه بلیغ ... وانگه به جانب عرفات آی در صلا
15 ... وانگه به موقف آی و به قرب جبل بایست ... پس بامداد بار دگر بیست هم به جا
16 ... وان گاه روی سوی منی آر و بعد از آن ... تا هفت بار می زن و می گیر سنگ ها
17 ... از ما سلام بادا بر رکن و بر حطیم ... ای شوق ما به زمزم و آن منزل وفا
18 ... صبحی بود ز خواب بخیزیم گرد ما ... از اذخر و خلیل به ما بو دهد صبا

بازگشت






(1/216)






تعداد ابیات : 25 ...
1 ... نام شتر به ترکی چه بود بگو دوا ... نام بچه ش چه باشد او خود پیش دوا
2 ... ما زاده قضا و قضا مادر همه ست ... چون کودکان دوان شده ایم از پی قضا
3 ... ما شیر از او خوریم و همه در پیش پریم ... گر شرق و غرب تازد ور جانب سما
4 ... طبل سفر ز دست قدم در سفر نهیم ... در حفظ و در حمایت و در عصمت خدا
5 ... در شهر و در بیابان همراه آن مهیم ... ای جان غلام و بنده آن ماه خوش لقا
6 ... آن جاست شهر کان شه ارواح می کشد ... آن جاست خان و مان که بگوید خدا بیا
7 ... کوته شود بیابان چون قبله او بود ... پیش و سپس چمن بود و سرو دلربا
8 ... کوهی که در ره آید هم پشت خم دهد ... کای قاصدان معدن اجلال مرحبا
9 ... همچون حریر نرم شود سنگلاخ راه ... چون او بود قلاوز آن راه و پیشوا
10 ... ما سایه وار در پی آن مه دوان شدیم ... ای دوستان همدل و همراه الصلا
11 ... دل را رفیق ما کند آن کس که عذر هست ... زیرا که دل سبک بود و چست و تیزپا
12 ... دل مصر می رود که به کشتیش وهم نیست ... دل مکه می رود که نجوید مهاره را
13 ... از لنگی تنست و ز چالاکی دلست ... کز تن نجست حق و ز دل جست آن وفا
14 ... اما کجاست آن تن همرنگ جان شده ... آب و گلی شده ست بر ارواح پادشا
15 ... ارواح خیره مانده که این شوره خاک بین ... از حد ما گذشت و ملک گشت و مقتدا
16 ... چه جای مقتدا که بدان جا که او رسید ... گر پا نهیم پیش بسوزیم در شقا
17 ... این در گمان نبود در او طعن می زدیم ... در هیچ آدمی منگر خوار ای کیا
18 ... ما همچو آب در گل و ریحان روان شویم ... تا خاک های تشنه ز ما بر دهد گیا
19 ... بی دست و پاست خاک جگرگرم بهر آب ... زین رو دوان دوان رود آن آب جوی ها
20 ... پستان آب می خلد ایرا که دایه اوست ... طفل نبات را طلبد دایه جا به جا
21 ... ما را ز شهر روح چنین جذب ها کشید ... در صد هزار منزل تا عالم فنا
22 ... باز از جهان روح رسولان همی رسند ... پنهان و آشکار بازآ به اقربا

(1/217)


23 ... یاران نو گرفتی و ما را گذاشتی ... ما بی تو ناخوشیم اگر تو خوشی ز ما
24 ... ای خواجه این ملالت تو ز آه اقرباست ... با هر کی جفت گردی آنت کند جدا
25 ... خاموش کن که همت ایشان پی توست ... تأثیر همت ست تصاریف ابتلا

بازگشت

(1/218)