الکتاب : ابوهریرة

ابوهریره(
شاگرد مکتب پیامبر(

فهرست مطالب
سخن مترجم ... 7
جوان دوسی ... 9
جوان مسلمان ... 12
مؤمن مهاجر ... 30
در صحبت رسول اکرم (ص) ... 47
امیر بحرین ... 107
صحابی معلم ... 122
امیر مدینه ... 151
عابد پرهیزگار ... 158
آخرین روز زندگی ابوهریره ... 167
یاد ابوهریره زنده ماند ... 171
بسم الله الرحمن الرحیم
پیشگفتار
خداوند پیامبر(ص) را در زمانی مبعوث کرد که شرک، گمراهی، جاهلیت، ستم وفساد دنیا را فرا گرفته بود آن حضرت(ص) پیام شفابخش و نورانی خداوند را به مردم رساند و کسانی که به رسالت او ایمان آوردند آنها را از دنیای ظلمانی و تاریک جاهلیت و شرک و ستم به عدالت اسلام و نور ایمان هدایت کرد چند سالی نگذشت که نور الهی دنیا را فرا گرفت.
به راستی هدایت مردم و نجات آنها از جهل و ضلالت بعد از فضل و کرم خداوند مرهون تلاشها و جانفدایی پیامبر(ص) است و نیز نخستین تربیت یافتگان مکتب قرآن نقش بسیار مهمی در تبلیغ دین اسلام و رساندن پیام قرآن و رهنمودهای رسول اکرم (ص) ایفا کردند به ویژه بعد از رحلت آن حضرت (ص) شاگردان و یاران او بودند که در راه رساندن اسلام از همه چیز خود گذشتنند زیرا اصحاب و یاران پیامبر قومی بودند که خداوند آنها را برای همراهی پیامبرش انتخاب کرده بود و از آن جا که بزرگترین معلم انسانیت مربی آنها بود به بهترین صورت ممکن آنها در مکتب نبوی تربیت یافتند و با چنگ و دندان به رهنمودها و سنت های پیامبر تمسک جستند.
و برای رساندن قرآن و سنت و دین اسلام خانواده و فرزندان و مال و ثروت و وطن و سرزمین خویش را فدا کردند. و به گوشه های دنیا برای این مهم رخت سفر بسته و با دشمنان دین الهی مبارزه و جهاد نمودند تا اینکه در طی چند سال قدرت های بزرگ آن روز را در هم شکسته و پرچم توحید و عدالت را در بسیاری از مناطق جهان برافراشتند.
و مردم دسته دسته و گروه گروه به اسلام گرویدند.

پس جا دارد که فرزندان اسلام بیش از پیش شخصیت هر یک از این رادمردان را بشناسند و از جهاد و جانفدایی و تقوا و پرهیزکاری و دیگر ابعاد شخصیتی این بزرگان آگاه شوند.
کتابی که پیش روی دارید در مورد معرفی و پرداختن به جنبه هایی از شخصیت حضرت ابوهریره (رض) یکی از اصحاب گرامی پیامبر(ص) است. از آن جا که تاکنون کمتر کتابی در مورد این یار ارجمند پیامبر به زبان فارسی ترجمه یا تألیف شده بر آن شدم تا این کتاب را که اثر استاد محمدعلی دوله می باشد از زبان عربی به فارسی برگردانم تا مورد استفاده برادران و خواهران فارسی زبانم قرار گیرد.
جا دارد از برادر بزرگوارم حاج محمدعلی ناتوزهی که بنده را در ویرایش این کتاب یاری نموده و نیز از همه برادرانی که در چاپ و نشر این کتاب همکاری داشته اند، صمیمانه تشکر کنم.
و در پایان امیدوارم خداوند این عمل ناچیز را به درگاه خویش پذیرفته و بنده را مورد عفو و بخشش خویش قرار دهد.
جوان دوسی
عبدالشمس بن صخر، نوجوانی از صدها نوجوان قبیله دوس عربی بود که در گوشه ای از یمن سکونت داشت. کسی به او توجه نمی کرد زیرا یتیم و فقیر بود. در دوازده سالگی از نعمت پدر محروم شد و مادرش به تنهایی سرپرستی او را به عهده گرفت. بیشتر کسانی که او را می شناختند، جز با نام ابوهریره او را به نام دیگری صدا نمی زدند. فقط عده کمی از مردم، او را بنام عبدشمس می شناختند. بنابراین ابوهریره، اسم مستعاری بود که خانواده و خویشاوندانش او را با آن صدا می زدند. و به این اسم معروف شده بود. او خودش از این اسم خوشش می آمد. چون این اسم یاد و خاطره پدرش را که در کودکی از نعمت وجود او محروم شده بود، و او این کنیه را برایش نهاده بود، در دلش زنده می کرد.

ماجرا از این قرار بود که عبدشمس هنگام کودکی فریفته گربه ای کوچک و صحرایی شده بود. روزها آن گربه را بدوش می گرفت و در طول روز که مشغول چرانیدن گوسفندان بود، با او بازی می کرد و هنگام شب، او را در شکاف درختی می گذاشت و روز بعد که دوباره به صحرا می رفت، او را پیدا می کرد و در آغوش می گرفت
و همچنان این کار را تکرار می کرد، پدرش بدینجهت این کنیه (ابوهریره) را بر وی نهاد. ابوهریره با اینکه مدت کوتاهی با پدرش بسر برده بود، ولی شوخ طبعی و بیان نکته های زیبا و لطیفه گویی را از وی به ارث برده بود. بدین جهت، یارانش زود با او انس می گرفتند و او را دوست می داشتند.
اما فقیر و یتیم بودنش او را در نظر مردم کم اهمیت جلوه می داد و از مقام او می کاست و بلند پروازیها و آرزوهایش را از میان می برد.
سالها گذشت و او همچنان شبانی می کرد و ایام عمرش را به گردش در دشت ها و کوهها و دره ها می گذرانید. گاهی او را در میان دره ای عمیق و گاهی بر فراز قله کوهی سر بفلک کشیده و زمانی در دشتی پهناور که کوههای بلند آنرا از هر طرف احاطه کرده بودند، می دیدند.
به تنهایی علاقه داشت. بسیاری از اوقات از دوستان چوپانش فاصله می گرفت و بخلوت می نشست و وجودش را تصفیه می کرد. و بفکرش نشاط و رونق می بخشید و اطرافش را بدقت زیرنظر می گرفت. در شب از نگاه کردن به آسمان لذت می برد. منظره زیبای ماه، قلب او را مالامال از شادی می کرد. تماشای ستارگان درخشان در شبهائی که ماه پنهان بود، اعجاب او را بر می انگیخت و او را از خود بیخود می کرد از تمام ستارگان، بیشتر ستارة سهیل را دوست داشت. زیرا، سهیل ستاره ای بود که یمنی ها همیشه زیبایی او را در شعرهای خود بیان می کردند و رنگ براق و درخشندة آن، مورد پسندشان بود. آنچنان که شاعر گفته است:
و سهیل کوجنة الحب فی اللون و قلب المحب فی الخفقان

(سهیل به رخسار معشوق می ماند و چشمک زدنش به اضطراب قلب عاشق)
گردش ایام و گذشت ماهها و فصل ها و سرانجام سالها، تاثیر دیگری در فکر و قلب ابوهریره نهاد. زیرا همه اینها او را به تفکر و تامل وا می داشت. و بتهایی را که قریش آنها را می پرستیدند، و در برابر آنها تعظیم می کردند، در نظرش خوار و بی ارزش می نمود. او را طوری بار می آورد که جز خدای آسمان و زمین که بیشتر اعراب به آن ایمان داشتند، چیز دیگری را تعظیم نمی کرد. عربها ایمان داشتند که خداوند همه چیز را آفریده و ایجاد کرده است.
ولی ایمان خود را با اعتقاد به بت هایی که آنها را شریک خدا می پنداشتند، فاسد کرده بودند. ابوهریره رشد کرد و جوان شد البته جوان رشید و قابل توجه خداوند به او عقل و درایتی بزرگ و قلبی فهیم عنایت فرموده بود. او با دارا بودن این اوصاف، از سایر جوانان قبیله دوس ممتاز بود و بر آنها برتری داشت و احساس می کرد که این استعدادها را خداوند در عوض فقر و تنگدستی و یتیمی و رتبه پایین او در میان قومش به او عنایت فرموده بود. اما قومش به امتیازات او توجهی نمی کردند، زیرا جهالت، بر سراسر زندگی آنها سایه انداخته بود. با وجود استعدادهای یاد شده، باز هم ابوهریره نتوانست مقام خود را در میان قومش بالا ببرد. وهمچنان گمنام بسر می برد.

همانطور که در شرح آن گذشت، ابوهریره کودکی خود را در میان قبیله دوس گذراند. ابتدا چوپانی خردسال در سایه پر مهر و عطوفت پدرش بود. بعد یتیمی ناتوان، و سرانجام جوانی کامل و نیرومند و شریف گردید. با اینکه فقیر بود، اما مناعت طبع داشت. مردی بزرگوار و برئ از هر گونه سوء خلق بود. ابتدا با دقت به اعتقادات قومش نگریست ولی روش و آئین آنها را نپسندید. و دنبال چیزی می گشت که دل شکسته و لب تشنه او را آرامش بخشد و سیراب کند. وعقل سرگشته او را هدایت نماید. او بدنبال عقیده ای سالم و دین استوار بود. آیا راهی برایش وجود داشت؟! او منتظر ماند.
جوان مسلمان
قبیله دوس با پرستش بت خود (ذی الخلصه) گمراه شده بودند. همانطور که سایر قبایل عرب با بت های خود مبتلای فتنه و فساد گشته بودند. قبیله دوس بت یاد شده خود را عبادت و تعظیم می کردند و معتقد بودند که بت می تواند به آنها سود و زیان برساند و نعمتی به آنها ارزانی دارد یا خطری را از آنها دور سازد. و رویهم رفته در حوادث نیک وبد زندگی آنها تاثیر بگذارد. بدین جهت برای بت خود جایگاه باشکوهی ساختند ویکی را بعنوان دربان و خدمتگزار آن تعیین کردند. که ضمن خدمت به بت، به زائران آن خوش آمد می گفت. تمام افراد قبیله دوس از زن و مرد گرفته تا بزرگ و کوچک آنها، همه به زیارت بت خود می رفتند و هدایای خود را به پیشگاه او تقدیم می کردند. و برای خشنودی اش در برابر او حیوانات نذر کرده را سر می بریدند.
در روزهای معینی از سال بحضور ذی الخلصه شرفیاب می شدند و او را مورد انواع تعظیم و تکریم قرار می دادند و پیرامون او طواف می کردند و بدن خود را به او می مالیدند. وقتی ابوهریره می دید که قومش چنین کارهایی می کنند، آنها را جاهل و نادان و دور از حقیقت می دانست و از خود می پرسید: چرا اینها گرداگرد سنگی طواف می کنند؟

و با وجودی که همراه قومش نزد بت آنها می رفت، اما عشق و علاقه ای را که قومش نسبت به آن بت داشتند، و او را خدای خود می دانستند، از خود نشان نمی داد. و در آداب و رسوم آنها شرکت نمی کرد.
بلکه فقط برای سرگرمی و تفریح بدانجا می رفت و آنچه را که می دید و می شنید به آن توجه نمی کرد. او دوست نداشت که در اعیادو جشن های قومش شرکت کند، اما مادرش او را وادار می کرد و از خشم و عذاب ذی الخلصه می ترسانید. و تأکید می کرد که حتما در آن مراسم شرکت کند.
بنابراین او بخاطر اصرار زیاد مادرش، در آن مراسم شرکت می کرد.

ولی به اعتقادات قومش، ایمان نداشت و از طرف دیگر هم جرأت نمی کرد آئین آنها را انکار کند و بگوید که کارهایشان جاهلانه است. و اگر هم اعتقادات آنها را در مورد تمسخر قرار می داد، چیزی نداشت که جایگزین آن اعتقادات نماید، و قومش را بسوی آن دعوت دهد. ذی الخلصه تنها بتی نبود که مورد انواع تعظیم قرار می گرفت. (گرچه بیشتر به او توجه داشتند) بلکه دو بت دیگر نیز بنام های ذوالکفین و ذوشری با او در این امر شریک بودند. قبیله دوس برای هر یک از آنها نیز خانه ای ساخته و خادمی مقرر کرده بودند. و برای هر یک از آنها نیز روزهایی تعیین کرده بودند که در آن روزها نزد آنها می رفتند و عبادات و طاعات خود را در حضور آنها انجام می دادند و به آنها تعظیم می کردند. بت ذولکفین را عمرو بن حممة الدوسی ساخته بود. و پس از درگذشت او پسرش حبیب بن عمرو از او نگهداری می کرد و امور مربوط به آنرا انجام می داد. و برای ذوالشری بت دیگر خود، در بهترین مکان خانه ای ساخته و زمین بزرگی را برای آنان اختصاص داده بودند. که چشم انداز بسیار زیبایی داشت. بدین ترتیب که آب از چشمه ای که در کمرکش کوه قرار داشت، جاری بود و از کنار ذوالشری می گذشت. مردم ابتدا خود را با آب آن چشمه می شستند و سپس در محضر ذوالشری حاضر می شدند. ابوهریره همانطور که بت بزرگ ذوالخلصه را حقیر و بی ارزش می شمرد، به این دو بت دیگر نیز توجهی نداشت.
وقتی می دید که رئیس قبیله و مسن ترین آنها (حبیب بن عمرو بن حممه) قومش را نزد (ذی الکفین) می برد، حقارت و ناچیز بودن این دو بت دیگر برای ابوهریره بیشتر می شد. زیرا بارها از او شنیده بودند که گفته بود: من می دانم که جهان آفریننده ای دارد، اما نمی دانم که کیست؟

ابوهریره با خودش می گفت: وقتی که ما نمی دانیم که آفریننده عالم چه کسی است، چه دلیل دارد که مخلوق و موجود آفریده شده ای را عبادت کنیم؟! در آن گیرودار، داستان عجیبی به نقل از سردار قبیله دوس (طفیل بن عمرو) که شاعری فهمیده و دانا بود، در میان مردم شایع شد. در حالیکه آنرا حادثه عجیب و غریبی می دانستند،
باصطلاح با آب و تاب آنرا برای یکدیگر تعریف می کردند. به نقل از طفیل بن عمرو، شرح واقعه چنین است طفیل می گوید: برای انجام عمره به مکه رفتم و در آنجا با مردی از بنی هاشم ملاقات کردم که می گفت من پیامبر خدا هستم و مردم را دعوت به توحید و یکتاپرستی می کنم. من به او ایمان آوردم و از ایشان خواستم که بمن اجازه دهند تا نزد قومم برگردم و آنها را به اسلام دعوت نمایم.
همچنین درخواست نمودم که برایم دعا کند تا خدا مرا با حجتی آشکار که دلیل صدق گفتار باشد، یاری دهد. پیامبر برایم دعا کرد و من برگشتم، هنگامیکه به منطقه ام رسیدم و از تپه ای که مشرف بخانه های قومم بود پایین می آمدم، نوری درخشان از سر شلاق من منعکس شد، گروهی از افراد قوم من که در آن حوالی قرار داشتند آن نور را دیدند. تا اینکه به آنها رسیدم و داستان خود را برای آنها تعریف کردم و آنها را به اسلام دعوت نمودم، متأسفانه هیچکدام مرا تصدیق نکردند و به جز پدر و همسرم کسی دیگر، دعوت مرا نپذیرفت. ابوهریره از شنیدن این خبر، تکان خورد و بقدری خوشحال شد که تا آن زمان از شنیدن هیچ خبری آنقدر خوشحال نشده بود. و اگر از مادرش نمی ترسید قبل از ظهر همان روزی که این خبر را از دوست چوپانش شنیده بود، بخانه بر می گشت و نزد طفیل می رفت تا داستان او را از زبان خودش بشنود. اما ترجیح داد که بقیه روز را بماند و طبق عادت همیشگی خود، در زمان مقرر، بخانه برگردد. و بعد از آن پیش طفیل برود و شب را با او دیدار و گفتگو کند و حکایتش را بشنود.

پس از غروب آن روز ابوهریره زمانی کوتاه پیش مادر نشست وبعد از او اجازه خواست تا نزد طفیل بن عمرو برود و چگونگی داستانش را از زبان خودش بشنود. مادرش گفت: برو. ولی مواظب باش که مثل او بی دین نشوی و دینت را تغییر ندهی. و کار مردی را که همه مردم او را عاقل و فهمیده تصور می کردند (طفیل)
تکرار نکنی. ابوهریره راه افتاد و بخانه طفیل رسید و اجازه ورود خواست. طفیل به او خوش آمد گفت و با چهره ای خندان از او استقبال نمود و او را بر بستری نرم نشاند. ابوهریره گفت: عموجان! آمده ام تا آنچه را که برای تو در مکه با مرد هاشمی اتفاق افتاده و ادعا می کند که پیامبر خداست، برایم تعریف کنی. طفیل گفت: آری برادر زادة عزیز! سوگند به خدا که او حقیقتا پیامبر خداست. من به او ایمان آورده ام و از او پیروی می کنم. زیرا انسان را بسوی حق و حقیقت دعوت می کند. تو مرد دانا و فهمیده ای هستی و بمن خبر رسیده که تو در ذی الخلصه چیزی نمی بینی.
پس به دین خدا که آخرین پیامبرش را برای اشاعه آن، بسوی ما فرستاده است، ایمان بیاور.
ابوهریره گفت: خواهش می کنم ابتدا، چگونگی مسلمان شدن خودت را برایم بازگو کن. چون خیلی مشتاق شنیدن آن هستم.

طفیل گفت: داستان من از این قرار است که من برای ادای عمره به مکه رفتم. در آنجا مردانی از طایفه قریش نزد من آمدند و گفتند: ای طفیل! تو به سرزمین ما آمده ای در اینجا مردی است که ادعای پیغمبری نموده و ما را خسته کرده است. نمی دانیم که با او چگونه رفتار کنیم. جماعت ما را متفرق ساخته مانع اجرای دستوراتمان شده، گفته هایش سحر است. بین پدر و پسر، زن و شوهر و برادر فاصله می اندازد. برادر را از برادر و زن را از شوهر جدا می کند، می ترسیم که مبادا آنچه برای ما پیش آمده، برای شما و قومت نیز پیش آید. سعی کن هرگز با او سخن نگویی و به سخنانش گوش فرا ندهی. سوگند بخدا آنقدر در گوشم زمزمه کردند که تصمیم گرفتم هیچ سخنی از پیامبر نشنوم و با او حرف نزنم. تا جائیکه گوشهایم را پر از پنبه کردم که مبادا سخنی از سخنان پیامبر بگوشم رسد. صبح آن روز که به مسجد رفتم، رسول خدا را دیدم که در کنار کعبه ایستاده و نماز می خواند. به او نزدیک شدم و بخواست خدا جملاتی از گفته هایش را شنیدم. کلام بسیار زیبا
وشنیدنی یی بود. با خود گفتم: مادرم به عزایم بنشینند، بخدا سوگند من که مردی دانا و شاعری آگاه هستم خوب و بد را از یکدیگر تشخیص می دهم و چیزی برایم پوشیده نیست. پس چه چیزی می تواند مرا از شنیدن سخنان این مرد بازدارد!؟ اگر آنچه می گوید، خوب باشد می پذیرم و اگر بد باشد آنرا رد می کنم.
بدین جهت صبر کردم تا رسول خدا بخانه اش برگردد. من هم دنبال او حرکت کردم تا بخانه اش رسیدم. ایشان وارد خانه شدند من هم پشت سر آن حضرت(ص) وارد شدم و گفتم: ای محمد! قومت بمن چنین و چنان گفتند و تا حدی مرا از تو ترساندند که گوشهایم را پر از پنبه کردم تا سخنی از سخنان تو را نشنوم. اما مشیت

الهی بر این قرار گرفت که برخی از سخنان تو را بشنوم. می بینم که سخنان خوبی هستند. بنابراین آنچه از اسلام در اختیار داری، بمن بگو. رسول خدا (ص) اسلام را بمن عرضه کرد و آیاتی از کلام خدا برایم تلاوت نمود. سوگند بخدا که تا آن وقت کلامی به آن زیبایی نشنیده بودم و دستوری عادلانه تر از آن ندیده بودم. آنگاه مسلمان شدم و شهادت به حق دادم وگفتم: ای پیامبر خدا (ص) من در میان قومم نفوذ دارم و دستوراتم را اطاعت می کنند. اکنون که در حال بازگشت بسوی آنها هستم، می خواهم ایشان را به اسلام دعوت نمایم برایم دعا کن و از خدا بخواه که بمن حجت و دلیلی عنایت فرماید. تا در دعوت آنها به اسلام بمن کمک کند. رسول اکرم(ص) چنین دعا فرمودند: خداوندا! به او آیه و نشانه ای
عطا فرما.
از آن حضرت(ص) اجازه گرفتم و بسوی قومم برگشتم. هنگامیکه به تپة مشرف به خانه هایمان رسیدم. به ارادة خدا، نوری در پیشانی و میان دو چشمم مانند چراغ نمایان شد. گفتم: خدایا این نشانه را که به من عطا فرمودی در جای دیگر قرار بده. زیرا قومم خیال می کنند که بخاطر ترک دینشان، مسخ شده ام. آنگاه نور بر سر دره و شلاقم منتقل شد. افرادی که در اطراف آب جمع شده بودند، آن نور را که بر شلاقم مانند چراغ آویزان و نمایان بود، دیدند. و آنرا بیکدیگر نشان دادند.
در آن حال، من آهسته آهسته از گردنه پایین آمدم تا به آنها رسیدم پس از ملاقات و خوش آمدگویی، داستان خود را برای آنها بازگو نمودم و ایشان را به اسلام دعوت نمودم. ولی متأسفانه آنها سخنان مرا نپذیرفتند و ایمان نیاوردند. از آنها جدا شدم و بسوی خانه رفتم. وقتی بخانه رسیدم، پدرم برای خوش آمدگویی نزد من آمد. گفتم: پدرجان! از من فاصله بگیر. چون من از تو نیستم و تو از من نیستی. پدرم گفت: چرا پسرم؟ گفتم: من مسلمان و پیرو دین محمد(ص) شده ام. پدرم گفت: فرزندم! دین من هم همان دین توست.

گفتم: پس برو غسل کن و لباس تمیز بپوش و بعد بیا تا آنچه را که آموخته ام: بتو بیاموزانم. بعد همسرم پیش من آمد. با او نیز مانند پدرم سخن گفتم. او نیز مسلمان شد. بعد افراد قبیله خود را به اسلام دعوت نمودم، ولی آنها دعوت مرا نپذیرفتند، طفیل سخن می گفت و ابوهریره با دقت گوش می داد. و آن سخنان را با دل و جان فرا می گرفت پس از اینکه داستان طفیل بپایان رسید، چهره ابوهریره از فرط خوشحالی مانند برق درخشید و گفت: ای ابوعمرو! لطفا بعضی از سخنانی را که برای این پیامبر(ص) نازل شده، و او برایت گفته است، برایم بخوان تا بشنوم و لذت ببرم. طفیل پذیرفت. و شروع بخواندن کرد:
ابوهریره بار دیگر فریاد زد و گفت: کافی است ابوعمرو!
بخدا سوگند تاکنون کلامی مانند این کلام نشنیده ام و از هیچ عربی سراغ نداریم که چنین کلامی یا نزدیک به آن، گفته باشد. این سخن کلام انسان نیست. و من گواهی می دهم که معبودی جز الله وجود ندارد و محمد فرستاده اوست. از این لحظه من هم به دین تو گرویدم و ایمان آوردم به آنچه که تو ایمان آورده ای. طفیل از اسلام آوردن ابوهریره خوشحال شد و گفت: سپاس خداوند را که تو را به اسلام هدایت کرد و از آتش دوزخ نجات داد. ابوهریره لگامی به طفیل انداخت و گفت: اکنون از رسول خدا(ص) و سیرت و دعوتش در میان قومش برایم سخن بگو. طفیل گفت: خداوند ده سال است که او (محمد) را به پیامبری مبعوث نموده و اولین جمله ای که به ایشان وحی شده، این است که :
} - -
ترجمه: بخوان به نام پروردگارت که بیافریده آدمی را از لخته خونی، بخوان، و پرودگار تو ارجمندترین است. خدایی که به وسیله قلم آموزش داد، به آدمی آنچه را که نمی دانست بیاموخت.
خداوند پیامبرش را از میان شریف ترین مردم قریش یعنی بنی هاشم برگزید. هنوز در شکم مادر بود که پدرش دار فانی را وداع گفت. پس از درگذشت پدر، خداوند سرپرستی او را بعهده جدش، عبدالمطلب واگذار نمود، پس از عبدالمطلب، ابوطالب او را تحت حمایت و کفالت خود قرار داد. تا اینکه بزرگ و مستقل شد.
و پس از نزول وحی برایشان، ابتدا مردم را مخفیانه به دین اسلام دعوت نمود. در آن مدت حدود چهل نفر مرد و زن، کوچک و بزرگ به او ایمان آوردند.
سپس بدستور خدا، دعوتش را آشکار نمود. قریش او را مورد سرزنش و مسخره قرار دادند و یارانش را شکنجه دادند تا اینکه آنها مجبور شدند بخاطر حفظ دین خود به حبشه مهاجرت کنند.

آری! محمد(ص) مردم را به توحید و یکتاپرستی و دست برداشتن از عبادت سنگ و بت دعوت می کرد، همچنین آنها را به راستگویی، امانتداری، صلة رحم، حسن همسایگی، دست نگاهداشتن از محارم، اجتناب از خونریزی امر می فرمود و از شهادت دروغ، خوردن مال یتیم، تهمت زدن به زنان پاکدامن، و سایر زشتی ها باز می داشت. و فرمود که فقط خدا را عبادت کنند و کسی را با او شریک
نسازند. نماز بخوانند و اموال خود را در راههای درست انفاق نمایند. ای ابوهریره! در مورد رسول خدا(ص) باید بگویم که تاکنون مردی زیباتر و کاملتر از او ندیده ام.
چهره اش نورانی و کلیه خصلتهایش نیکوست. نقص عضو ندارد زیبا، راستگو، امانتدار، نرم خو و همیشه خندان است. هر کس او را ببیند با او دوست می شود و به او اعتماد می کند. حتی اگر دینش را قبول نداشته باشد. من در حالی از او جدا شدم که آن حضرت(ص) خودش را در موسم حج بر طوایف مختلف عرب عرضه می داشت. من از آن حضرت(ص) درخواست نمودم تا همراه من بیاید و قوم مرا به اسلام دعوت نماید. ولی آن حضرت(ص) قبول نکردند و بمن دستور دادند که نزد قومم برگردم و آنها را به اسلام دعوت کنم و پس از پیروزی که آن حضرت(ص) بر قومش (قریش) به او بپیوندم.
در اینجا بار دیگر ابوهریره به طفیل نگاه کرد و گفت: گواهی می دهم که معبودی جز خدا وجود ندارد و محمد پیامبر(ص) خداست. و من قومم را به این شهادت دعوت خواهم کرد. تا خدا آنها را از جاهلیت و شرک و بت پرستی، نجات دهد. خدا را
سپاس می گویم که چشم و گوش و قلب مرا به اسلام هدایت کرد. ای ابوعمرو! خداوند بتو نیز پاداش خیر دهد که زمینه هدایت مرا فراهم ساختی.
ابوهریره نیز خیلی زود تمام آنچه را که از طفیل آموخته بود، حفظ کرد. خواندن نماز را از او فرا گرفت و این فریضه را به بهترین وجه ادا می کرد. بعد از آن ابوهریره افراد قبیله اش را به اسلام و توحید فرا خواند و از شرک و بت پرستی باز داشت.

از سوی دیگر، افراد قبیله اش که می دانستند او مسلمان شده و از دین آنها برگشته است، شروع به سرزنش او کردند و بخاطر کاری که کرده بود ملامتش می کردند. در راس همه، مادرش قرار داشت که سرسخت ترین آنها نیز بشمار می رفت. مادرش اصرار می کرد که او دین جدیدش را رها سازد و به دین آباء و اجدادی خود بازگردد. ابوهریره در پاسخ مادرش گفت: مادرجان! دینی را که پیرو آن شده ام، دین کامل و برحق است. خدا جز این دین، دین دیگری را نمی پذیرد. مادرش قبول نمی کرد و مکرر او را مورد سرزنش قرار می داد. سرانجام ابوهریره جواب نهایی خود را به مادرش داد و به او فهماند که هرگز دین جدیدش (اسلام) را تغییر نخواهد داد و آنرا با هیچ چیزی در دنیا عوض نخواهد کرد.
ابوهریره و طفیل، برای دعوت قومشان به اسلام، کوشش بسیار نمودند، ولی هیچکس دعوت آنها را نپذیرفت. زیرا بت پرستی در این قبیله شدت یافته و فواحش و منکرات در میان آنها بوفور دیده می شد که آنها را از حرکت بسوی فضایل اخلاقی باز می داشت. طفیل از این تلاش بی نتیجه به تنگ آمد. زیرا او مرد شرافتمند و بانفوذی بود و انتظار داشت که قومش، دعوت او را بپذیرند. ولی آرزوی او برآورده نشد و در مدت یکسال، جز پدر و همسرش و ابوهریره کسی دعوت او را نپذیرفته بود.
بدین جهت مات و مبهوت مانده بود و نمی دانست که دست به چه کاری زند و چه عملی انجام دهد؟
در یکی از روزها ناگهان طفیل به ابوهریره گفت می خواهم نزد رسول خدا(ص) بروم و از قبیله خود شکایت کنم.

قلب ابوهریره از شنیدن این خبر تکان خورد و به طفیل گفت: مرا با خود نمی بری که رسول خدا(ص) را ببینم و با او بیعت کنم؟ طفیل گفت: قریش بشدت با رسول خدا(ص) دشمنی می ورزند و هر کسی که دوست رسول خدا(ص) باشد با او نیز دشمنی می کنند. می ترسم تو را بمکه برم زیرا مورد اذیت و آزار آنها قرار می گیری. قریش، احترام مرا بخاطر روابط دیرینه ای که با آنها دارم و مقامی
که در میان قوم خود دارا هستم، حفظ می کنند. اما در مورد شما نمی توانم اطمینان کنم که به شما اذیت و آزار نرسانند. بدین جهت، ابوهریره ماند و طفیل بناچار تنها بمکه رفت. و خدمت آن حضرت(ص) شرفیاب شد. و گفت: ای رسول خدا(ص) قبیله دوس در مقابل من ایستادند و نافرمانی کردند و از اسلام سرباز زدند. آن حضرت(ص) دستهایش را بسوی آسمان بلند کرد. طفیل می گوید: خیال کردم اکنون آن حضرت(ص) قومم را نفرین خواهد کرد و بخاطر این کار خوشحال شدم. زیرا خیلی از آنها ناراحت بودم. اما در کمال ناباوری دیدم که پیامبر مهربان در مورد آنها اینگونه دعا فرمودند: خداوندا! قبیله دوس را هدایت کن و آنها را بسوی اسلام بیاور. سپس بمن دستور دادند که دوباره نزد قومم برگردم و با نرمش آنها را به اسلام دعوت کنم.
طفیل برگشت و به ابوهریره مژده داد که رسول خدا(ص) برای هدایت قومش دعای خیر نموده است. پس آندو با هم بسوی قومشان رفتند و دوباره آنها را به اسلام دعوت کردند. در سایه دعای پیامبر(ص) سرکشی ها از بین رفته و قلبها نرم شده و آماده پذیرفتن اسلام شده بود. کم کم افراد قبیله دوس، وارد دین خدا شدند.
ابوهریره در 23 سالگی مسلمان شد. چند سال از اسلام آوردنش نگذشته بود که جوانی رشید شد و خداوند به او گشایش در روزی عنایت فرمود. لاجرم غلامی خرید تا به او و مادرش خدمت کند. فقط یک چیز، خواب را از چشمانش ربوده و او را بی تاب کرده بود، که آنهم دوری از پیامبر اکرم(ص) بود.

زیرا قلب او مالامال از محبت پیامبر(ص) بود و آرزو داشت که هر چه زودتر خاک قدوم مبارکش را توتیای چشم کند و در کنار او زندگی نماید.
اخبار شاد کننده ای که از طفیل در مورد رسول خدا(ص) می شنید، عشق و علاقه اش را برای هجرت بسوی او (پیامبر اکرم) دوچندان می کرد. سرانجام در یکی از روزها، طفیل به ابوهریره خبر داد که رسول خدا(ص) به مدینه هجرت کرده اند. و مردم مدینه ضمن استقبال بی سابقه از ایشان، به او ایمان آورده و مسلمان شده اند.
و مهاجرین و انصار، به کمک یکدیگر لشکری بوجود آورده و با شمشیر و نیزه های خود از اسلام دفاع می کنند.
متعاقبا اخبار شاد کننده بسیار یکی پس از دیگری بگوش او می رسید. از جمله پیروزی مسلمین بر قریش در جنگ بدر، و...
بدین جهت روز بروز، اشتیاق و علاقه ابوهریره برای دیدار آن حضرت(ص) بیشتر می شد. در این اواخر نیز خبر پیروزی مسلمانان بر کفار، در جنگ احزاب خوشحالی آنها را دو چندان کرد، بویژه که در آن جنگ پیروزی بزرگی نصیب پیامبر و یارانش شده و نیروی آنها قویتر گشته و یقین آنها مانند کوههای محکم، استوار گردیده بود.

دلایل فوق، شوق و علاقه ابوهریره را برای هجرت بسوی آن حضرت (ص) به خرین حد خود رساند. اما دو مانع بر سر راهش وجود داشت. یکی مادرش و دیگری طفیل که می خواست نزد قومش بیشتر بماند تا تعداد مسلمانهای قبیله دوس زیاد شود، آنگاه همه با هم بسوی پیامبر هجرت کنند. ابوهریره پس از تلاش زیاد، توانست مادرش را قانع کند که به مدینه هجرت نمایند. بعد پیش طفیل رفت و او را برای هجرت هر چه زودتر بمدینه تشویق نمود. و به او گفت: اکنون که بیاری خدا، اسلام در قبیله دوس منتشر شده و دهها نفر ایمان آورده اند، وقت آن رسیده است همراه کسانیکه ایمان آورده اند، بسوی رسول خدا(ص) هجرت کنیم تا ضمن دیدار و همراهی با ایشان در کنار وجود مبارکش خوشبخت زندگی نماییم. سرانجام طفیل، با خواسته ابوهریره موافقت نمود و ناگهان او را با این جملات که از شنیدن آن در پوست خود نمی گنجید، مژده داد و گفت: ای ابوهریره! آماده باش. وقت هجرت فرا رسیده است.
مؤمن مهاجر
صبح یکی از روزها، سواران مهاجر دوسی بسوی حجاز حرکت کردند در رأس آنها طفیل بن عمرو که رهبرشان بود، قرار داشت.
ابوهریره در کنار او حرکت می کرد و از این هجرت خیلی خوشحال شده بود طوری که هیچیک از مهاجرین به اندازه او خوشحال نبودند.
در طول سفر با نغمه حدی (سرودی که ساربانان می خوانند تا شتران تیزتر روند) به سفر خود شور و حال خاصی داده بودند. تنی چند از آنها آواز می خواندند و دیگران آنها را همراهی می کردند. این نغمه ها به کوهها، دشتها و دره ها می رسید و انعکاس آن دوباره بسوی آنها باز می گشت و بگوش شترها می رسید و سرعت آنها را زیاد می کرد.

سایر افراد قبیله دوس بشدت ناراحت بودند که چرا این همه افراد قبیله از موطن خود، جدا می شوند و به سرزمینی هجرت می کنند که هیچ اطلاعی درباره آن ندارند. و زمانی اندوه افراد قبیله بیشتر شد که دیدند هیچ خانه ای وجود ندارد که یکی از اعضای خود را از دست نداده باشد. مهاجرین حدودا از میان هشتاد خانواده بودند که از سایر اعضای خود جدا می شدند یکی از افراد قبیله گفت: عجیب است که این دین با اینها کاری کرده است که حاضر به ترک خانه و کاشانه خود شده اند! این سخن تأثیر شگرفی در بسیاری از مردم گذاشت بگونه ای که در مورد این دین بفکر فرو رفتند که چرا تا این حد روی برادرانشان اثر گذاشته است؟ این سخن روزنه ای برای تفکر عمیق در برابر عقل آنها گشود.
ابوهریره در میان سواران مهاجر به حرکت خود ادامه داد و خستگی شدیدی را که در طول سفر او را از پای درآورده بود، احساس نمی کرد. با وجودی که مادرش در طول سفر او را نکوهش می کرد و از اینکه به ستوه آمده است مکررا او را سرزنش می نمود، ابوهریره احساس خوشبختی می کرد و هر روز از روز قبل بیشتر خوشحال می شد. و با شتاب منتظر لحظه ملاقات، با پیامبری بود که او را حتی از دور هم خیلی دوست داشت. او برای این لحظه حساس، چندین سال انتظار کشیده بود. و اینک آن لحظه فرا می رسید. قلب ابوهریره از فرط خوشحالی بشدت می تپید. و مملو از عشق به رسول خدا بود. بیش از ده روز بر مهاجرین گذشت و آنها هم چنان طی طریق می کردند و به راه خود ادامه می دادند، تا اینکه وارد سرزمین حجاز شدند.
اینک آنها نزدیک مدینه قرار داشتند و از دور کوه احد را می دیدند. ولی افسوس که غروب آفتاب فرا رسید و روشنی از میان رفت و کوه عزیز و سر بفلک کشیده که افق را می پوشانید از نظر ناپدید گشت. آنها دیگر آنرا جلوی خود نمی دیدند.

با وجودی که روشنی ماه تمام فضا را در برگرفت، خللی در عزم آهنین آنها بوجود نیامد. بلکه مصمم تر شدند و عشق و علاقه دیدار رسول خدا، در وجودشان به آخرین حد خود رسید. آنها اکنون به سرزمین مدینه رسیده بودند. فریادشان بلند شد و خدا را بپاس اینکه به یاری او به مقصد رسیدند و وارد شهر پیامبر شدند، سپاس فراوان گفتند.
مدینه گروه جدیدی از مهاجرین را استقبال می کرد که جز عده معدودی، هیچ کس از آمدن آنها باخبر نشد. زیرا مردی در مدینه وجود نداشت. بلکه آنها به خیبر رفته بودند تا قلعه های آنرا بگشایند و یهودیانی را که برای حمله به مدینه و شورش بر ساکنین آن، نقشه کشیده بودند، ادب کنند. مهاجرین توقف کردند و بارهای خود را از شترها پایین آوردند. و روی زمین دراز کشیدند. بعلت خستگی زیاد بخواب عمیق فرو رفتند. تنها چیزی که آنها را بیدار کرد، صدای مؤذن بود که مردم را برای ادای نماز صبح فرامی خواند.
شنیدن صدای اذان، چقدر برای آنها زیبا بود! زیرا برای اولین بار بود که صدای الله اکبر را از زبان مؤذن رسول خدا می شنیدند. از خواب برخواستند و وضو گرفتند و بسوی مسجد پیامبر(ص) براه افتادند.
هر یک آرزو داشت که سعادت دیدار رسول خدا نصیبش شود. به او سلام گوید و با او بیعت نماید.

ابوهریره جلوتر از همه وارد مسجد نبوی شد زیرا علاقه اش به پیامبر(ص) از همه بیشتر بود. اما هنگام ورود، با کمال حیرت دید که تعداد نمازگزاران اندک است و بیشتر سالخورده و مریض هستند از یکی پرسید که پیامبر(ص) کجاست؟ به او گفت: آن حضرت(ص) به خیبر رفته تا آنرا فتح کند. ابوهریره از شنیدن این خبر غمگین شد. چون دیدار رسول خدا که مدتهای طولانی انتظار آنرا کشیده بود، در آن لحظه نصیبش نمی شد. سایر افراد قبیله دوس هم کم کم وارد مسجد شدند و در آن، جای گرفتند. ابوهریره خبر عدم حضور پیامبر اکرم(ص) را به آنها رسانید ابری از غم و اندوه چهرهایشان را پوشانید. زیرا آنها آرزوهای زیادی در دل خود پرورانده بودند، می خواستند با آن حضرت(ص) دیدار کنند و از سیمای ملکوتی اش برکت حاصل نمایند و با او در آن روز بر اسلام بیعت نمایند.
نماز شروع شد. و مردی از مسلمانان جلو رفت تا امامت کند. ابوهریره از کسی که در کنارش قرار داشت، پرسید این مرد کیست؟ به او گفت: این شخص سباع بن عرفطه غفاری است. پیامبر(ص) او را برای مدتی که در مدینه حضور ندارد، جانشین خود تعیین نموده است، تا امامت مسلمانان را بعهده داشته باشد. امام تکبیر گفت و نمازگزاران نیز پشت سر او تکبیر گفتند و به نماز ایستادند. پس از قرائت سورة فاتحه، امام آیاتی از سوره مریم را تلاوت نمود. ابوهریره که برای اولین بار آن آیات را می شنید، با علاقه به آن گوش می داد. در رکعت دوم، امام پس از فاتحه، آیاتی از سوره مطففین را خواند که با این جملات شروع می شد:

امام، سوره را تا آخر تلاوت کرد. ولی ابوهریره می گوید، من همچنان در قسمت اول سوره مانده بودم و آن جملات را تکرار می کردم: ( - ( - - علیه السلام -- صلى الله علیه وسلم - - رضی الله عنه -(((((- صلى الله علیه وسلم -( - (( -
و با خود گفتم: ای ابوفلان! هلاکت بر تو باد. هلاکت بر تو باد. منظور من مردی از قبیله دوس بود که دو پیمانه برای وزن کردن داشت. آنرا که سنگین تر بود برای خودش بکار می برد و دیگری را که سبکتر بود برای دیگران و فریب آنها مورد استفاده قرار می داد. ابوهریره معنی آیاتی را که شنیده بود، می دانست. بدین جهت، طبیعتش با آنها خو گرفت و اثری زیبا بر قلبش نهاد.
نماز تمام شد. ابوهریره و طفیل، نزد سباع بن عرفطه رفتند و پس
از سلام و احوالپرسی، او را در جریان آمدن خود قرار دادند. عرفطه به آنها خوش آمد گفت و کار آنها (مهاجرت بمدینه) را مورد ستایش قرار داد. بعد او و دوستش همراه سایر مردان قبیله به جایگاه خود بازگشتند و با هم مشورت کردند که آیا در مدینه بمانند، تا رسول خدا برگردد یا دنبال او به خیبر بروند؟

هر یک نظری داشت. ابوهریره با صدای بلند نظر خود را اعلام کرد بگونه أی که همه شنیدند. او گفت: هر جا که رسول خدا باشد من آنجا خواهم رفت. این سخن، یاران ابوهریره را برای ادامه سفر تشویق کرد و قرار شد که صبح روز بعد بسوی آن حضرت(ص) حرکت کنند. ابوهریره مادرش را در مدینه گذاشت و فردای آن
روز، همراه مهاجرین قبیله دوس بسوی خیبر حرکت کرد. و غلامش را که برای خدمت خود و مادرش، خریده بود. با خود برد. خورشید طلوع کرد و همه جا روشن شد. هوا گرم بود و اندک اندک گرمای آن افزایش می یافت. مهاجرین، شدت گرما را احساس می کردند ولی آنرا تحمل و به آن توجهی نمی کردند. زیرا آنها قصد کار مهمی داشتند که تحمل تمام مشکلات، برای دستیابی آن، سهل و آسان می نمود. هنگام ظهر احساس خستگی شدید کردند. و در جایگاهی، از شتران خود پایین آمدند و پس از ادای فریضه ظهر، بخواب قیلوله فرو رفتند. پس از استراحتی کوتاه، دوباره براه افتادند و تا پاسی از شب، همچنان براه خود ادامه دادند. آنگاه بقیه شب را در دامنه کوهی کوچک خوابیدند. بامداد روز بعد ابوهریره از خواب بیدار شد و برای ادای نماز صبح، اذان گفت و دوستانش را بیدار کرد. همه نماز خواندند و بار دیگر راه سفر در پیش گرفتند. و چون در طول سفر، جایی توقف و استراحت نکردند، خیلی خسته و ناتوان بودند. هنگام ظهر استراحت کوتاهی کردند و بعد از این قیلوله، به سفر خود ادامه دادند. و امیدوار بودند که فردا وارد خیبر خواهند شد و به آرزوی دیرینه خود، دست خواهند یافت. پانزده روز از آغاز سفر آنها می گذشت. جز یک روز که در مدینه ماندند، از ابتدای سفر، جائی توقف نکرده بودند. بدین جهت خستگی آنها به آخرین حد خود رسیده بود و داشت آنها را از پای در می آورد. اگر در ورای این خستگی های سفر، آرزوهای ذیقیمتی وجود نمی داشت، آنها می توانستند این همه خستگی و مشکلات را تحمل کنند.

با وجود آنهمه خستگی، ابوهریره دید که غلامش در جمع آنها نیست. به اطرافش نگاه کرد تا او را پیدا کند. ولی او را نیافت. از دوستان خود پرسید. گفتند که او را ندیده اند. ابوهریره یقین کرد که یا از کاروان جدا و گم شده، یا اینکه فرار نموده است.
از کاروان جدا شد و تنها به جستجوی او پرداخت. ولی پس از تلاش زیاد، نه تنها او را پیدا نکرد، بلکه با خستگی بیشتر دوباره بسوی کاروان برگشت. و در طول راه و در میان کوههای سر بفلک کشیده با صدای بلند این شعر را تکرار می کرد.
یا لیلة من طولها و عنائها ... على أنها من دلده الکفر نجت
معنی: چه شبی طولانی و مشقت بار، به قیمت اینکه از بلاد کفر نجات یافت.
سرانجام به کاروان رسید و آنها را از مشکل خود باخبر ساخت. دوستانش به او دلداری دادند و با او احساس همدردی کردند. ابوهریره در پاسخ آنها گفت: هیچ اشکالی ندارد که غلامم گم شده یا ثروتم را از دست بدهم. اما دیدار رسول خدا(ص) نصیبم گردد.
این جمله، خستگی آنها را برطرف ساخت و مشکلات سفر را به فراموشی سپرد و با نیرویی سرشار از صبر و تحمل به آنها کمک کرد. صبح روز سوم، مهاجرین پس از ادای نماز صبح براه افتادند.
کم کم خورشید طلوع کرد و روشنی همه جا را فرا گرفت. خیبر
با قلعه های بلندش از دور نمایان شد. با دیدن آن، قلب ها تپید

و عشق ها در سینه ها شعله ور گردید. بار دیگر یکی از میان آنها شروع بخواندن سرود کرد. شترها بسرعت خود افزودند و سواران خود را با شتاب هر چه بیشتر، بمقصد نزدیک کردند. و پس از چند لحظه آنها را به اردوگاه مسلمین رسانیدند. رسول خدا(ص) بوسیله نگهبانان خود از آمدن آنها باخبر شد. در آن لحظه، پیامبر اکرم(ص) در مرکز فرماندهی قرار داشت و مسلمین در مورد فتح آخرین قلعه خیبر، نقشه می کشیدند. ابوهریره قبل از همه، به آن حضرت(ص) نزدیک شد. در حالی که اشک شادی از چشمهایش سرازیر بود، گفت: السلام علیک یا رسول الله و دستش را بسوی آن حضرت(ص) دراز کرد. رسول خدا(ص) جواب سلامش را داد و فرمود تو کی هستی؟
ابوهریره جواب داد: من عبدالشمس بن صخر دوسی معروف به ابوهریره هستم. آن حضرت(ص) با تبسم فرمود خیر بلکه تو ابوهریره، عبدالرحمن بن صخر دوسی هستی. ابوهریره لبخندی زد و گفت: بله من عبدالرحمن بن صخر دوسی هستم. بعد گفت: ای رسول خدا(ص) من همراه قومم آمده ام تا با تو بر اسلام بیعت کنم. و نزد تو باشم و از همراهی تو سعادتمند شوم. رسول خدا(ص) با او بیعت کرد و به او خوش آمد گفت و برایش دعا کرد. بعد طفیل آمد و به پیامبر اکرم(ص) سلام داد و او را در آغوش گرفت و بر پیشانی مبارکش بوسه زد. سپس بقیه مهاجرین آمدند و به رسول خدا سلام دادند و با او بر اسلام بیعت نمودند. طفیل کنار رسول خدا(ص) ایستاده بود و یکی یکی آنها را اسم می برد و به محضر آن حضرت(ص) معرفی می کرد. پیامبر اکرم(ص) از آمدن مهاجرین خوشحال شد و آنها هم از دیدن رسول خدا(ص) بشدت خوشحال شدند. زیرا به بزرگترین آرزوی خود در طول زندگی دست یافته بودند و دیدار آن حضرت(ص) توتیای چشم آنها شده بود، از شدت خوشحالی گریه می کردند.
خصوصا وقتی که دیدند عظمت و هیبت و زیبایی آن حضرت(ص) بمراتب بیشتر از آنست که آنها تصور می کردند.

ابوهریره بیشتر از همه خوشحال بود. کنار آن حضرت(ص) نشست و مکرر نگاههای محبت آمیز و توأم با احترام خود را به آن حضرت(ص) می انداخت. در آن اثناء و در حالیکه رسول خدا(ص) اسلام و دستورات آنرا برای مهاجرین توضیح می داد، ناگهان غلام ابوهریره در برابرش آشکار شد. ابوهریره می گوید: از دیدن او تعجب کردم و حیران شدم. زیرا یقین کرده بودم که او فرار کرده است. در این اندیشه بودم که آن حضرت(ص) بسوی من نظر انداخت و فرمود: ای ابوهریره! این فرد غلام توست؟ گفتم: آری ای رسول خدا! از شنیدن این جمله بیشتر تعجب کردم. و با خود گفتم چه کسی به پیامبر خدا(ص) گفت که این فرد غلام من است و او گم شده است؟ بدین جهت بلافاصله شهادت آوردم و گفتم: که من گواهی می دهم که هیچ معبودی جز الله وجود ندارد و تو رسول برحق خدا هستی. و تو شاهد باش که من این غلام را بخاطر رضای خدا آزاد کردم. رسول خدا(ص) از این پاسخ ابوهریره شاد شد و دانست که او جوانی زیرک و دانا است. سپس آن حضرت(ص) از طفیل در مورد قومش پرسید. طفیل گفت: خداوند دعای شما را پذیرفت و قوم مرا هدایت کرد. تاکنون بیش از هشتاد خانواده از آنها ایمان آورده اند. ولی متأسفانه هنوز تعداد زیادی از آنها همچنان بر شرک باقی مانده و از پذیرفتن اسلام سر باز زده اند. بعد از آن حضرت(ص) خواست که آنها را نفرین کند. پیامبراکرم(ص) دستهایش را بلند کرد. قلب ابوهریره از دیدن آن صحنه تکان خورد و با خود گفت: قبیله دوس هلاک شد. و گمان کرد که اکنون رسول خدا(ص) بعد از شنیدن سخنان طفیل و اینکه آنها هنوز بر فسق و فجور و کفر خود، باقی مانده اند، آنها را نفرین خواهد کرد. اما با کمال تعجب دید که آن حضرت(ص) بار دیگر در مورد طفیل و ابوهریره و دوسی ها با کمال مهربانی دعای خیر فرمود و گفت: بار الها! قبیله دوس را هدایت کن و آنها را به سوی اسلام بیاور. ابوهریره و سایر دوسی ها از شنیدن این دعای مبارک

آن حضرت(ص) خوشحال شدند و یقین کردند که بزودی تمام افراد قبیله آنها ایمان آورده و مسلمان خواهند شد. و مشعل فروزان ایمان در وجودشان شعله ور خواهد گشت. ابوهریره زمانی بحضور آن حضرت(ص) شرفیاب شد که جز یک قلعه از قلعه های خیبر، همه فتح شده بودند. بدین جهت او در آخرین پیکار مسلمانان برای فتح این قلعه شرکت داشت. و در طول جنگ، یکی از سخنان پیامبر اکرم(ص) توجه او را بخود جلب کرده بود. آن حضرت(ص) در مورد یکی از مسلمانان مبارز که در میان صفوف مسلمین قرار داشت و علیه کفار می جنگید، فرموده بود: او اهل جهنم است. ابوهریره از شنیدن این خبر حیران بود. زیرا می دید که آن مرد،
در جنگ شجاعت بی نظیری از خود نشان می دهد. و زخمهای فراوان و عمیقی برداشته است. بعضی از مردم هم به نقل از پیامبر(ص) در مورد او سخن می گفتند. و از کار او در شگفت بودند. ابوهریره به آنها گفت: خدا و رسول حال او را بهتر از ما می دانند. در این گفتگو بودند که آن مرد به زمین افتاد و چون تحمل آنهمه درد ناشی از زخمهای شمشیر را نداشت، تیری از ترکش در آورد و خود را نشانه گرفت. مردم نظاره گر این صحنه بودند.
یکی بسوی آن حضرت(ص) دوید و او را از حال مرد باخبر ساخت و گفت: فلانی خودکشی کرد. پیامبر(ص) با شنیدن این خبر، به بلال دستور داد که بلند شو و میان مردم اعلام کن که جز فرد مومن، کسی وارد بهشت نمی شود. همانا خداوند دینش را بوسیله مرد فاسقی هم نصرت می کند. همه سخن پیامبر(ص) را شنیدند. ابوهریره هم که این سخن را شنیده بود، با صدای بلند گفت: رسول خدا(ص) راست می گوید. رسول خدا(ص) راست می گوید.

پس از فتح آخرین قلعه خیبر، مهاجرین حبشه که سالها پیش مهاجرت کرده بودند، بازگشتند و بحضور آن حضرت(ص) شرفیاب شدند. رسول اکرم(ص) از آمدن آنها بشدت خوشحال شد و برخاست و جعفربن ابی طالب را در آغوش گرفت و پیشانی اش را بوسید و فرمود: نمی دانم از فتح خیبر خوشحال باشم یا از آمدن جعفر؟ خاطره این ملاقات همیشه در ذهن ابوهریره باقی ماند و از آن روز به بعد و پس از بازگشت بمدینه، جعفر را خیلی دوست داشت و تا آخرین لحظات زندگی که بملاقات پروردگار خود شتافت، این محبت همچنان در قلبش باقی بود. جنگ خیبر بپایان رسید و همه قلعه های آن فتح شد. خداوند یهودیان را خوار و ذلیل کرد و مسلمانان غنایم زیادی بدست آوردند. بخشی از آن غنایم به ابوهریره و یاران دوسی اش رسید و پس از آن، همراه سایر لشکریان اسلام بمدینه بازگشت. مهمترین حادثه ای که در خیبر مشاهده کرده بود و همیشه ذهن او را بخود مشغول داشت، جریان گوسفند مسومی بود که برای آن حضرت(ص) آوردند. رسول خدا(ص) کمی از آن خورد و همینکه اصحاب خواستند از آن غذا بخورند، آن حضرت(ص) فرمود: دست نگهدارید. این گوسفند مسموم است.
همچنین گفتگوی آن حضرت(ص) با زن یهودی که آن گوسفند مسموم را آورده بود، باعث شگفتی ابوهریره شد و همیشه این جمله را که پیامبر خطاب به زن یهودی فرموده بود بیاد داشت که هیچوقت خداوند ترا بر من مسلط نخواهد کرد. دیدن این صحنه نیز تصدیق و محبت ابوهریره را نسبت به پیامبر(ص) بیشتر کرد.

در مسیر بازگشت بمدینه، ابوهریره از برادرانش در مورد حوادث فتح خیبر که از آنها خبری نداشت، سؤال می کرد. و آنها چگونگی آن حوادث را برایش بازگو می کردند. از داستان رشادتهای حضرت علی(رض) در فتح خیبر خیلی لذت می برد. می گویند هنگامیکه فتح یکی از قلعه های خیبر برای مسملمانان دشوار شده بود، پیامبر اکرم(ص) حضرت علی(رض) را احضار کرد تا فرماندهی گروهی را برای فتح آن قلعه به او تفویض کند. به آن حضرت(ص) گفتند که حضرت علی(رض) مبتلای چشم دردی است. فرمود: او را نزد من بیاورید.
علی(رض) آمد و آن حضرت(ص) آب دهان خود را بر روی چشمانش کشید. بیدرنگ شفا یافت. پس از آن پرچم اسلام را بدست گرفت و مانند شیر بر دشمن حمله برد و آنها را از پای درآورد. خداوند به او توفیق داد که خیبر را فتح کند و این پیروزی بزرگ را نصیب مسلمانان سازد. همچنین در حادثه دیگر یکی از قهرمانان بنام یهود که در برابر مسلمانان قدعلم کرده بود و آنها را به مبارزه می طلبید و شعر می خواند و بخود می بالید و صحابه از دست او رنجهای بسیار دیده بودند، بدست توانای حضرت علی(رض) از پای در آمد. ابوهریره از کشته شدن این یهودی بدست قهرمان جوان و دلیر اسلام یعنی حضرت علی(رض) افتخار می کرد و بخود می بالید.

شنیدن این همه حادثه، عطش ابوهریره را برطرف نمی ساخت، و او همچنان از اطرافیان خود در مورد حوادث دیگر سؤال می کرد و حریص بود که نزد پیامبر باشد و با نگاه به چهره مبارک آن حضرت(ص) برکت جوید و به سخنان ملکوتی اش که در گوش و قلب ابوهریره جای می گرفت، گوش فرا دهد. پس از رسیدن به مدینه ابوهریره همراه تعداد زیادی از صحابه در ولیمه ای که پیامبر(ص) بمناسبت ازدواج خود با صفیه... که در روز خیبر اسیر شده بود، شرکت کرد. صفیه در میان قریش احترام زیادی داشت. و زن شریفی بود. بدین جهت آن حضرت(ص) برای تسکین خاطر و اکرام وی با او ازدواج کرد. آن مجلس ضیافت، بسیار ساده و شامل نان و خرما و روغن بود. هنگامیکه لشکر اسلام از خیبر بر می گشت، سه حادثه اتفاق افتاد که حافظة قوی ابوهریره، آن سه حادثه را در خود ثبت کرد و هیچگاه از یاد نبرد. یکی اینکه در وادی القری، هنگامیکه می خواستند استراحت کنند، غلامی بنام مدعم که یکی از بنی خباب او را به پیامبر(ص) هدیه کرده بود، مشغول پایین آوردن جهاز شتر رسول خدا(ص) بود که ناگهان تیری که مشخص نبود چه کسی و از کجا آنرا شلیک کرده بود، به او اصابت کرد و او را از پای درآورد. مردم گفتند: شهادتش مبارک. شهادتش مبارک.
ولی آن حضرت(ص) فرمود: او شهید نیست. سوگند بخدایی که جانم در ید قدرت اوست، چادری را که در روز خیبر قبل از تقسیم غنایم برداشته، آتش برایش افروخته است. این سخن چنان در مردم اثر کرد که بلافاصله یکی از آنها تسمه کفشی را بدست گرفت و بحضور پیامبر(ص) رسید و گفت: این را قبل از تقسیم غنایم برداشته ام. آن حضرت(ص) فرمود: این تسمه از آتش جهنم است.

در ادامه سفر، مسلمانان به دره ای رسیدند و با صدای بلند شروع به گفتن الله اکبر و لا اله الا الله نمودند. رسول اکرم(ص) ص)به آنها نگاه کرد و فرمود: خودتان را کنترل کنید. شما خداوندی را می خوانید که شنوا و نزدیک است، و او در هر کجا با شماست.
ابوهریره پشت سر رسول اکرم(ص) و ابوموسی اشعری در کنار آن حضرت(ص) حرکت می کرد. پیامبر اکرم(ص) به ابوموسی نگاه کرد و گفت: ای عبدالله بن قیس! ابوموسی گفت: لبیک یا رسول الله. پیامبر(ص) فرمود: دوست داری تو را به گفتن جمله ای که در واقع خزانه ای از خزانه های بهشت است، راهنمایی کنم؟ ابوموسی گفت: بلی یا رسول الله(ص) پدر و مادرم فدایت باد. پیامبر(ص) فرمود: آن جمله لا حول و لا قوة الا بالله است. ابوهریره همان روز این جمله را بخاطر سپرد و بعد از آن، آنرا بعنوان ذکر همیشگی خود در میان سایر اذکار، تکرار می کرد. چون فضیلت آنرا از پیامبر(ص) شنیده بود، تا زمانیکه در قید حیات بود، این ذکر بر سر زبانش قرار داشت.
در صحبت رسول اکرم(ص)

ابوهریره بمدینه برگشت و وارد مسجد نبوی شد و برای خود جایی در صفه که در آن گروهی از صحابه فقیر می نشستند و می خوابیدند، در نظر گرفت. و مرحله مصاحبت و همراهی او با پیامبر اکرم(ص) که زیباترین و بهترین مرحله زندگی او (ابوهریره) بشمار می رفت آغاز شد. در آن زمان، یعنی اوایل سال هفتم هجری، ابوهریره بیشتر از 30 سال سن نداشت. جوانی با ذکاوت و حافظه قوی و تشنة علم و دانش بود. دوست داشت از سخنان پیامبر اکرم(ص) بهره مند شود و برای خود سرمایه معنوی بیاندوزد. هیچ چیزی در زندگی نمی توانست مانع او از این کار شود. او جوانی بود که هنوز ازدواج نکرده و فردی قانع بود. با کمترین امکانات زندگی می کرد. نفس خود را چنان تربیت کرده بود، که گرسنگی و برهنگی و فقر را براحتی تحمل می کرد و کاملا متوجه پیامبر اکرم(ص) بود. او فقط یک هدف داشت و آن طلب علم و تفقه در دین بود. برای حصول این هدف در چهار سال اول مصاحبت با آن حضرت(ص) لحظه ای غافل نماند و برای دستیابی به آن، سختی های زیادی تحمل کرد و با صبر و بردباری توانست یکی از بهترین شاگردان مکتب آن حضرت(ص) بشمار آید. مدت زیادی از سکونت او در مدینه نگذشته بود که حبیب بن عمرو حممة الدوسی، بزرگ قبیله دوس، همراه هفتاد نفر از افراد قومش بمدینه آمد و پس از شرفیاب شدن به محضر آن حضرت(ص) مسلمان شدند. و به سایر افراد قبیله خود که جلوتر از آنها مسلمانان شده بودند، ملحق شدند و در گوشه ای از مدینه سکنی گزیدند. ابوهریره از آمدن آنها بشدت خوشحال شد و اذعان داشت که مسلمان شدن آنها به یمن دعای آن حضرت(ص) در روز خیبر بوده است. ابوهریره با جان و دل به سخنان پیامبر اکرم(ص) گوش فرا می داد و مسایلی را که نمی دانست از او می پرسید و آنها را در حافظه خود ثبت می کرد. اولین چیزی را که بدقت فرا گرفت شیوه نماز خواندن پیامبر اکرم(ص) بود.

بنابراین نماز خواندنش را اصلاح کرد و دقیقا مانند آن حضرت(ص) نماز می خواند. علاوه بر آن بصورت شگفت انگیزی به حفظ قرآن کریم روی آورد و آیات و سوره های آنرا از پیامبر(ص) می آموخت و بنابه توصیه ایشان (پیامبر) آنرا حفظ می کرد همچنین از بزرگان صحابه می خواست که به او قرآن بیاموزند و برای حفظ دقیق آن، برایش دعا کنند. ابوهریره در زمانی کوتاه با تعداد زیادی از صحابه رسول خدا آشنا شد. نام و مقام آنها و مشکلاتی را که بخاطر اسلام تحمل کرده بودند، می دانست. گاهی نزد انس بن مالک( رض) که جوان فهمیده و دانا و اولین خادم رسول اکرم(ص) بود، می رفت و از او اخبار و حوادثی را که برای آن حضرت(ص) در بدو هجرت پیش آمده بود، می پرسید و او آن اخبار و حوادث را برایش بازگو می کرد و ابوهریره با خوشحالی زیاد به آنها گوش فرا می داد. همچنین ابوهریره می دید که عبدالله بن مسعود و مادرش زیاد به خانه های پیامبر(ص) رفت و آمد می کنند. خیال کرد که آن دو خدمتگزار پیامبر(ص) هستند. ولی بعد دانست که آن روابط بخاطر احترامی است که پیامبر(ص) برای ابن مسعود قایل می شد. زیرا او مردی صالح و خدمتگزار بود. ابوهریره آرزو داشت که به مقامی که ابن مسعود و انس بن مالک و سایر صحابه مقرب، نزد پیامبر داشتند، دسترسی پیدا کند. ابوهریره پیامبر اکرم(ص) را از همه مردم و حتی از وجود خودش نیز بیشتر دوست داشت و هر وقت نزد پیامبر(ص) میبود، احساس سعادت و هر وقت جدا بود احساس وحشت می کرد. و بصراحت این مطلب را بعرض آن حضرت(ص) رساند و گفت: ای رسول خدا(ص)! من هر وقت تو را می بینم خوشحال می شوم و دیدار تو باعث خنکی چشم می شود. رسول خدا(ص) نیز که به صداقت او پی برده بود، به او محبت می کرد و همیشه با چهره خندان با او روبرو می شد. ابوهریره نه تنها رسول خدا(ص) را دوست داشت، بلکه اهل بیت و سایر صحابه را بخاطر اینکه رسول خدا(ص) به آنها محبت می کرد،

آنها را دوست داشت. حتی کودکان خردسالی را که پیامبر اکرم(ص) با آنها محبت می نمود، ابوهریره آنها را دوست داشت و به آنها محبت می کرد. بویژه حسن و حسین فرزندان علی(رض) و عبدالله بن عباس و سایر کودکان دیگر.
محبت پیامبر(ص) نسبت به ابوهریره باعث شد که او خود را خوشبخت احساس کند، چون به آخرین آرزوی خود در زندگی یعنی مصاحبت با آن حضرت(ص) و فرا گرفتن علم و دانش از وی، دست یافت. تنها یک چیز او را بشدت ناراحت داشت و صفای درونی او را تیره می کرد. زیرا مادرش هنوز بر شرک باقی مانده بود. و از ایمان آوردن بخدا و رسول امتناع می ورزید. ابوهریره مکرر او را به اسلام دعوت می کرد ولی او نمی پذیرفت. پس از مراجعت از خیبر، ابوهریره هر چه را که دیده و شنیده بود و دلالت بر صدق و راستی رسالت آن حضرت(ص) می کرد، برای مادرش تعریف نمود. خصوصا داستان گوسفند مسموم را که برای آن حضرت(ص) آورده بودند. اما مادرش همچنان پایبند دین آباء و اجداد خود بود و از مسلمان شدن خودداری می کرد و می گفت: تا وقتی زنده باشم، ذی الخلصه را می پرستم.
با وجود این، ابوهریره از دعوت او بسوی خدا دست برنداشت و مأیوس نشد و هر روز او را سوگند می داد که به خدا و رسول او ایمان بیاورد. ولی او نه تنها ایمان نمی آورد، بلکه در یکی از روزها خشمگین شد و به پیامبر(ص) توهین کرد.
ابوهریره از شنیدن آن سخن بشدت ناراحت شد و ترسید که مبادا بخاطر آن گستاخی عذابی از سوی خدا برای مادرش و حتی خودش که سبب آن بی احترامی شده بود، نازل شود بدین جهت غم و اندوه بزرگی او را در برگرفت. و برای رفع این مشکل هیچ یاوری غیر از خود آن حضرت(ص) به نظرش نیامد. شتابان بسوی آن حضرت(ص) روانه شد و پس از ورود به مسجد در حالیکه اشکهایش چهره و ریشش را تر کرده بود، به آن حضرت(ص) سلام داد و نزد او نشست. پیامبر(ص) پرسید چه اتفاقی افتاده است؟

ابوهریره با صدای غمگین گفت: ای رسول خدا(ص) امروز مادرم را به اسلام دعوت کردم، نپذیرفت و سرانجام سخن ناپسندی در مورد شما گفت. دعا کن خدا مادرم را هدایت کند.
پیامبر مهربان(ص) خواسته او را اجابت کرد و دست دعا بسوی آسمان بلند کرد و فرمود: خدایا! مادر ابوهریره را هدایت کن. ابوهریره از اینکه آن حضرت(ص) برای هدایت مادرش دعا کرد خیلی خوشحال شد. از آن حضرت(ص) اجازه گرفت تا بخانه نزد مادرش برگردد و او را به این دعای مبارک، مژده دهد. اما قبل از اینکه او بخانه برسد خداوند کارش را کرده و دعای پیامبرش را اجابت نموده و ابوهریره را بخاطر هدایت مادرش مورد لطف قرار داده بود. زیرا هنگامیکه ابوهریره با ناراحتی از خانه خارج شده بود. مادرش در مورد آنچه فرزندش او را بسوی آن دعوت کرده بود بفکر فرو رفت. خداوند در آن لحظه قلب او را روشن ساخت و بسوی حق هدایت کرد. زبانش باز شد و شهادت آورد.
(اشهد أن لا اله الا الله و اشهد أن محمد رسول الله)

لذا کفر او به ایمان، و سنگدلی اش به رأفت، و دشمنی اش به دوستی بدل شد. با شتاب رفت که غسل کند و با پلیدی جاهلیت وداع نماید و ایمان را که ظاهر و باطنش پاک است در آغوش گیرد. هنگامیکه ابوهریره بخانه رسید، از شنیدن صدای آب، دانست که مادرش در حال غسل کردن است. منتظر ماند تا کارش را تمام کند. مادرش لباسهایش را پوشید و قبل از اینکه چادرش را بسر نماید، درب را باز کرد و شهادت آورد. ابوهریره از دیدن آن صحنه به حیرت افتاد و از شدت از جایش پرید و بدون اینکه توقف کند، و از مادرش بپرسد که چه انگیزه ای باعث شد که مسلمان شود؟ بحضور آن حضرت(ص) بازگشت تا اسلام آوردن مادرش را به اطلاع او برساند. این بار در حالی بحضور آن حضرت(ص) شرفیاب شد که از شدت خوشحالی گریه می کرد. سلام داد و گفت: مژده ای رسول خدا! خداوند دعای شما را پذیرفت و مادرم را هدایت کرد. چهره مبارک آن حضرت(ص) از شنیدن این خبر درخشید و خوشحال شد و حمد و سپاس خدای را بجای آورد.
ابوهریره فرصت را غنیمت شمرد و گفت: یا رسول الله(ص)! دعا کن خداوند مرا و مادرم را محبوب بندگان مؤمن بگرداند و بندگان مؤمن را محبوب ما قرار دهد. رسول خدا فرمود: خداوندا! این بنده کوچک خود و مادرش را محبوب بندگان مؤمن قرار بده و بندگان مؤمن خود را محبوب اینها بگردان.
پس از این دعای مبارک آن حضرت(ص) ابوهریره خیلی خوشحال شد. زیرا این روز برای اوروز زیبا و بیاد ماندنی بود و پس از روز ملاقات او با پیامبر در خیبر، این روز دومین و بهترین روز زندگی ابوهریره بشمار می رفت. زیرا در این روز غم بزرگی با اسلام آوردن مادرش، از قلبش زدوده شده و به نعمت بزرگی دست
یافت و آن دعای پیامبر اکرم(ص) بود که فرمود:

خداوندا! مؤمنین را محبوب ابوهریره و مادرش و آنها را محبوب مؤمنین بگردان. بعد از این روز تاریخی و بیاد ماندنی، ابوهریره مدت زیادی زندگی کرد و دید که چگونه خداوند دعای پیامبرش را در حق او پذیرفته بود. و همیشه این سخن را یادآور می شد که: به لطف خدا، هر مؤمنی که اسم مرا بشنود، اگر چه مرا ندیده باشد، باز هم مرا دوست خواهد داشت.
پس از اسلام آوردن مادرش، ابوهریره احساس کرد که هیچ غم و اندوهی و هیچ مشکلی بر سر راه او قرار ندارد. بدین جهت تمام حواس یعنی چشم و گوش و قلب خود را متوجه رسول خدا(ص) ساخت تا کاملا اسلام را بشناسد و علم بیاموزد.
بدینجهت از آن روز به بعد توجه خود را به دو چیز مهم معطوف ساخت.
1- حفظ و فهمیدن آیات قرآن که از این تاریخ به بعد بر پیامبر(ص) نازل می شد.

2- حفظ و دانستن احادیث و سخنرانیها و مواعظ آن حضرت(ص) که برای صحابه ایراد می فرمود، بدون اینکه یک کلمه از آنها را جا بیندازد. همچنین حفظ آیاتی که قبل از این تاریخ بر آن حضرت(ص) نازل شده بود و سخنانی را که قبلا برای صحابه ایراد فرموده بود همراه با سیرت گذشته آن حضرت(ص) و روزهای تاریخی زندگی او. بخاطر این دو هدف بود که ابوهریره تمام روزهای زندگی خود و بخشی از شب ها را با آن حضرت(ص) می گذراند و همیشه همراه او بود. پشت سر او نماز می خواند و به قرائت آن حضرت گوش فرا می داد. صبح و شب با او بود. همراه او به دیدار صحابه و عیادت بیماران می رفت، با او در تشییع جنازه ها شرکت می کرد. کارهای پیامبر را انجام می داد. کسی را که پیامبر(ص) می خواست، او را صدا می زد. و دستورات و پیامهای او را بمردم می رساند. ذهن ابوهریره مانند دفتری بود که خاطرات، حوادث و احوال روزانه آن حضرت(ص) را دقیقا در آن ثبت می نمود. همت بلند، حافظه استثنایی، فهم دقیق، تشنگی شدید برای کسب علم، عدم اشتغال بکارهای دیگر، قناعت کامل و بی رغبتی به مال و منال دنیا، ابوهریره را در انجام این کار مهم، یاری می داد.
در رأس همه اینها، محبت شدید او نسبت به پیامبر اکرم(ص) بود که عواطف و احساسات او را به جوش در می آورد.
ابوهریره نزد پیامبر(ص) مقام والایی داشت و مورد محبت او قرار گرفته بود. علاقه شدید او به کسب علم، باعث شادی آن حضرت(ص) شده بود. و به اصحاب سفارش می کرد که به او قرآن بیاموزند.

و گاهی که او را نمی دید، به جستجوی او می پرداخت و کسی را می فرستاد تا او را پیدا کند. هر وقت آن حضرت(ص) وارد مسجد می شد، ابوهریره نزد او می آمد. در یکی از روزها، آن حضرت(ص) وارد مسجد شد ولی ابوهریره را ندید. به اطراف خود نگاه کرد و از کسانیکه در مسجد بودند حال او را پرسید و فرمود: شما جوان دوسی را ندیده اید؟ کسی جواب نداد. آن حضرت(ص) برای بار دوم و سوم پرسید. کسی جوان دوسی را ندیده است؟ آنها گفتند: خیر. مردی که در حال نماز خواندن بود، پس از اتمام نماز، به آن حضرت(ص) گفت: ای رسول خدا! او بیمار است و در گوشه مسجد افتاده است. پیامبر(ص) از شنیدن این خبر ناراحت شد و نزد او رفت و با لبخند به او سلام داد و بیماری اش را پرسید. ابوهریره نوع بیماری خودش را برای آن حضرت توضیح داد. سپس پیامبر اکرم(ص) دست مبارکش را در محل درد گذاشت و برای بهبودی او دعا کرد. در همان لحظه ابوهریره برخاست و از بیماری شفا یافت.
همانطور که شرح آن گذشت، ابوهریره با تمام وجود پیامبر(ص) را دوست داشت و هر چه از او می شنید، حفظ می کرد و از فرط دوستی بکثرت چهره آن حضرت(ص) را می نگریست. خوشبختانه برای این کار جرأت داشت در حالیکه تعداد زیادی از صحابه بعلت هیبت آن حضرت(ص) نمی توانستند دائما بر چهره مبارکش نگاه کنند. ابوهریره می گفت: هیچ چیز در دنیا زیباتر از رسول خدا(ص) ندیده ام. گویا خورشید در چهره اش حرکت می کند. از بس که آن حضرت(ص) را دوست داشت، سؤالاتی می کرد که دیگران جرأت پرسیدن آنرا نداشتند.

روزی ابوهریره به پیامبر(ص) گفت: ای رسول خدا(ص) چون تو را می بینم، خوشحال می شوم و چشمهایم روشن می شوند مرا از همه چیز باخبر ساز. پیامبر(ص) فرمودند: همه چیز از آب آفریده شده است. ابوهریره گفت: یا رسول الله(ص) مرا بکاری راهنمایی کن که پس از انجام دادن آن به بهشت بروم. آن حضرت(ص) فرمود: به مردم سلام کن، آنها را غذا بده و به آنها رحم کن و هنگام شب که مردم در خواب هستند، برخیز و عبادت کن. آنگاه با سلامتی وارد بهشت می شوی. در یکی از روزها که تعداد زیادی از صحابه نزد آن حضرت(ص) نشسته بودند، ابوهریره پرسید: ای رسول خدا(ص)شفاعت تو در روز قیامت نصیب چه کسانی خواهد شد؟
پیامبر(ص) از سؤال ابوهریره خوشحال شد، او را ستود و به او گفت: فکر می کردم که در پرسیدن این مطلب، هیچ کس از تو مستحق تر نیست. زیرا شوق تو برای یاد گرفتن حدیث خیلی زیاد است. بعداز آن فرمود: شفاعت من بیشتر نصیب کسانی می شود که خالصانه و از اعماق قلب لا اله الا الله بگویند.
صحابه کرام نیز از این سؤال ابوهریره خوشحال شدند و از او تشکر کردند. از همه بیشتر ابی ابن کعب از این سؤال خوشش آمد و ضمن تعریف از ابوهریره به او توصیه کرد که همیشه چنین سؤالاتی مطرح کند تا به معلومات آنها بیفزاید. در واقع ابوهریره به چنین سفارشی، نیاز نداشت. زیرا او آنقدر علم را دوست داشت، که مرد تشنه آب سرد را. و از تمام کاینات، پیامبر(ص) را از همه بیشتر دوست می داشت. بنابراین، طبق عادت، هر روز از آن حضرت(ص) سؤال می کرد و به دانش خود می افزود.
ابوهریره احساس کرده بود که آن حضرت(ص) وقتی به نماز می ایستد، بعد از تکبیر اولی و قبل از شروع فاتحه لحظاتی مکث می کند و آنگاه شروع به خواندن می نماید. بدین جهت از آن حضرت(ص) پرسید. ای رسول خدا(ص)در آن لحظات چه می گویید؟
پیامبر(ص) فرمود: این دعاها را می خوانم:

«اللهم باعد بینی و بین خطایایی کما باعدت بین المشرق و المغرب اللهم نقنی من خطایی کما ینقی الثوب الابیض من الدنس اللهم اغسلنی من خطایای بالماء و الثلج و البرد».
«بار خدایا میان من و گناهانم دوری بینداز همچنان که مشرق و مغرب را از هم دور کرده ای، بار خدایا مرا از گناهانم پاک بکن همانگونه که پارچه سفید از چرک پاک شود، بار خدایا با آب سرد و خنک بخشش مرا از گناهانم شستشو بکن.»
چون ابوهریره می دید که آن حضرت(ص) با چهره ای باز و خندان به سؤالات او پاسخ می دهد و از اینکه او بدنبال کسب علم و معرفت است، صحابه نیز از سؤالات او خوشحال می شوند، بدین جهت ابوهریره همه چیزهائی را که نمی دانست، از آن حضرت(ص) می پرسید مثلا از نماز، روزه، زکات، حج، ایمان و حقیقت آن از بهشت و دوزخ، از ملأ اعلی همچنین از زندگی آن حضرت(ص) و دعوتش در مکه و حوادثی که در آنجا برایش پیش آمده بود. از هجرتش بمدینه و حوادث تمام روزهای زندگی اش.
آن حضرت(ص) با متانت و حوصله به او پاسخ می داد.
روزی آن حضرت(ص) خواست که ابوهریره را بیازماید. در حالی که غنیمت تقسیم می کرد، به ابوهریره گفت: از من نمی پرسی که این غنایم مال چه کسی است؟ ابوهریره در پاسخ گفت: تقاضا دارم آنچه را که خدا بتو آموخته، بمن بیاموزی. پیامبر(ص) فرمود: پس چادرت را پهن کن. ابوهریره چادری را که بر دوش داشت، بین خود و آن حضرت(ص) پهن کرد. پیامبر(ص) مدتی طولانی با او سخن گفت، سپس فرمود: چادرت را جمع کن.

ابوهریره چادرش را جمع کرد، و پس از آن، بیدرنگ به راز این کار پی برد. شامگاه آن روز که پاسی از شب گذشته بود، ابوهریره احادیثی را که از آن حضرت(ص) شنیده بود بیاد آورد و تکرار نمود. یادآوری آن احادیث آنقدر برایش راحت بود که خیال می کرد آنها را از روی کتاب می خواند بدون اینکه کلمه ای را جا بیندازد. خیلی خوشحال شد و بخاطر این نعمت خدا را سپاس فراوان گفت. چند روز از این واقعه نگذشته بود که خداوند به ابوهریره اکرام نمود یعنی دعای پیامبر اکرم(ص) را که فرموده بود:
«خداوندا! حافظه ابوهریره را تقویت فرما» مورد اجابت قرار داد از آن لحظه به بعد، هر مطلبی را که حفظ می کرد، از یادش نمی رفت. روزی پیامبر اکرم(ص) وارد مسجد شد. دید که ابوهریره و زید بن ثابت و یکی دیگر در مسجد نشسته اند. زید و مردی دیگر مشغول نماز خواندن هستند و ابوهریره قرآن تلاوت می کند پس از چند لحظه، آن دو نفر (زید و مرد دیگر) نماز خود را تمام کردند
و دست دعا بلند نمودند. پیامبر(ص) به آنها نزدیک شد تا بشنود که از خدا چه می خواهند؟ ولی آنها دعای خود را متوقف کردند. پیامبر(ص) به آنها فرمود: دعای خود را ادامه دهید. آنها دعا می کردند. پیامبر(ص) آمین می گفت. تا دعاهایشان تمام شد. سپس آن حضرت(ص) به ابوهریره فرمود: «تو برای خودت دعا کن.» ابوهریره دستهایش را بلند کرد و اینگونه دعا نمود:
«خداوندا! آنچه این دو برادرم از تو خواستند، برای من هم اجابت فرما. و نیز از تو علمی می خواهم که هرگز آنرا فراموش نکنم.» پیامبر(ص) آمین فرمود. زید و رفیقش که این دعای مهم را شنیدند و به اهمیت آن پی بردند، گفتند: «خدایا! ما هم از تو
علمی می خواهیم که آنرا فراموش نکنیم.»
ولی این بار پیامبر(ص) آمین نگفت و با مهربانی به آنها فرمود: «جوان دوسی برای این دعا از شما پیشی گرفت.» و این جمله را یکبار دیگر تکرار کرد.

خداوند دانا و حکیم خواسته بود که این جوان بی نام و نشان، که چوپانی بیش نبود، از یمن به مرکز اسلام بیاید و کاری مهم که همانا فرا گرفتن بیشترین احادیث نبوی و حفظ و گسترش آن در میان امت اسلامی، بویژه تابعین و نقل آن از نسلی به نسل دیگر بود، انجام دهد. ابوهریره قبل از اینکه پیامبر(ص) برای تقویت حافظه اش دعا کند، و پیش از پهن کردن چادرش برای آن حضرت(ص) بعضی از سخنان پیامبر(ص) را فراموش می کرد، بخاطر این مشکل بود که نزد آن حضرت(ص) شکایت برد و گفت: ای رسول خدا! احادیث بسیاری از شما شنیده ام ولی متأسفانه بعضی از آنها را فراموش کرده ام. بدین جهت بود که پیامبر اکرم(ص) ، برایش دعا کرد. از آن پس، حافظه اش بقدری قوی شد، که حتی یک کلمه از آیات قرآن یا احادیث نبوی را فراموش نمی کرد. کثرت همراهی ابوهریره با پیامبر(ص) و حافظه قوی و علاقه شدیدش به کسب علم و دانش باعث نبوغ و برتری او شده بود. بدین جهت در حفظ حدیث و روایت، از همه صحابه سبقت گرفت. مضافا همراهی او با پیامبر(ص) وی را از خدمت و محبت به مادرش، باز نداشته بود و هر روز به دیدن مادرش می رفت و غذای اندکی را که بدست می آورد، برای او می برد. مادرش هم به همین غذای اندک،: قانع بود. ابوهریره هر چه از پیامبر(ص) می آموخت، به مادرش هم یاد می داد. علاوه بر این، مادرش همیشه در مسجد النبی با سایر زنهای مسلمان نماز می خواند و سخنرانیها و مواعظ آن حضرت(ص) را می شنید. روزی ابوهریره دو دانه خرما به مادرش داد و گفت: «اینها را رسول خدا(ص) برای تو فرستاده است، بسم الله بگو و آنها را بخور. تمام روز گرسنه نخواهی شد.» بعد گفت مادر عزیز! بخدا سوگند تنها چیزی که مرا از کار و کسب و همچنین تأمین خوراک برای تو باز می دارد، همراهی و ملازمت با آن حضرت(ص) است.

زیرا می خواهم از ایشان علم و دانش و معرفت دینی کسب کنم. پس مشکلات را تحمل کن. زیرا بعد از هر سختی، آسانی خواهد بود.
روزی ابوهریره نزد مادرش رفت و گفت: «مادرجان! امروز هدیه گرانبهایی برایت آورده ام.» مادرش گفت: آن هدیه چیست؟ ابوهریره گفت: «امروز عده ای از فقراء پیش آن حضرت(ص) آمدند و گفتند:
ای رسول خدا! سرمایه داران اجر و مزد زیادی بدست می آورند.
از یکطرف خدا را عبادت می کنند و از طرف دیگر اموال اضافی خود را در راه خدا صدقه می دهند. ولی ما چیزی نداریم که در راه خدا، صدقه دهیم. پیامبر(ص) فرمود: خداوند به شما نعمتهای دیگری ارزانی داشته که بوسیله آنها می توانید هر لحظه صدقه دهید. گفتن هر سبحان الله، صدقه است. گفتن الحمد لله ، لا اله الا الله، الله اکبر صدقه است. امر به معروف و نهی ازمنکر نیز صدقه است.» پس مادرجان! این اذکار را به کثرت زمزمه کن، آنگاه جزء اغنیاء خواهی شد. و همان اجری را که خدا به آنها برای بذل و بخششان می دهد، به شما نیز خواهد داد. و روزی به مادرش گفت: دیروز رسول خدا حدیثی برای ما بیان فرمودند و گفتند اگر جوی آبی مقابل خانه شما باشد و شما روزی5 بار در آن غسل کنید، آیا چرکی بر بدن شما باقی خواهد ماند؟ گفتیم: خیر. سپس فرمود: نمازهای پنجگانه مانند آن جوی آب هستند، خداوند بوسیله آنها تمام گناهان ما را از بین می برد. پس مادرجان به فضیلت این نمازها توجه کن و ببین که خداوند چه نعمتی بما ارزانی داشته که بوسیله آن، می توانیم همیشه خود را از گناه پاک نگهداریم. همچنین در حدیثی دیگر، آن حضرت(ص) فرمودند: روزی جهنم به خدا گفت: خداوندا! قسمتهایی از من قسمتهای دیگر را می خورد، بمن اجازه بده که نفس بکشم. خداوند به او اجازه داد تا دو بار در سال تنفس کند. یکی در تابستان و یکی در زمستان. بعد آن حضرت(ص) فرمود: «هر وقت سرمای شدید احساس کردید، آن نفس جهنم است. و هر وقت که گرمای شدیدی

را احساس کردید، آن هم تنفس جهنم است. پس مادرجان! به کثرت از جهنم، به خدا پناه ببر. و از خدا طلب عفو و سلامت و عافیت کن.»
ابوهریره، همیشه احادیثی را که از پیامبر می شنید، برای مادرش بازگو می کرد و او با طیب خاطر آنها را می شنید و یاد می گرفت و برای پسرش دعای خیر می کرد و می گفت: «خداوندا! من از فرزندم راضی هستم. تو هم از او راضی باش.» همانطور که شرح آن گذشت، ابوهریره خانه خود را رها ساخته و در گوشه ای از مسجد نبوی زندگی می کرد. دیری نگذشت که او (ابوهریره) چهره برجسته و مرد سرشناس گروه صفه شد. و تا زمانی که پیامبر اکرم(ص) در قید حیات بود، به هیچ وجه صفه را با منزل یا جایی دیگر عوض نکرد. صفه سایبانی در مسجد نبوی بود. اهل صفه، اصحاب فقیری بودند که در مدینه، خانه و فامیلی نداشتند و در زمان حیات آن حضرت(ص) در صفه می خوابیدند. و بیشتر روزهای خود را در آنجا بسر می بردند. و عده ای از آنها نیز نزد پیامبر می ماندند و شام می خوردند. این وضع تا زمانی که خداوند آنها را ثروتمند کرد، همچنان ادامه داشت. معمولا پیامبر(ص) ابوهریره را انتخاب می کرد. و اگر صدقه ای بدست آن حضرت(ص) می رسید، آنرا به ابوهریره می داد تا برای اهل صفه ببرد. و بین آنها تقسیم کند. هر وقت هدیه ای برای پیامبر می آمد، یا ابوهریره را می فرستاد تا اهل صفه را بیاورد و آنرا همراه پیامبر بخورند، یا سهمیه آنها را به ابوهریره می داد تا بین آنها تقسیم کند. اهل صفه، افراد تنبلی نبودند که کار نکنند، بلکه سرگرم کسب علم و دانش و جهاد با کفار بودند. مضافا در مدینه کاری برای آنها وجود نداشت زیرا اهل مدینه، عموما فقیر بودند.

اهل صفه، آنقدر گرسنگی و برهنگی را تحمل کردند که سرانجام اسطوره ای از صبر و بردباری شدند. و چون دوستی خدا و رسول را بر هر چیز دیگر ترجیح می دادند، سرانجام خداوند وضع آنها را دگرگون ساخت و به آنها ثروت عنایت فرمود و آنها را غنی کرد. و این موهبت نیز در سایه صبر و بردباری نصیب آنها شد.
ابوهریره در سالهای صفه، فشار شدید فقر و گرسنگی را تحمل کرد همچنین می دانست که برای او فقط دو راه وجود دارد و باید یکی از آنها را انتخاب کند. یا همراهی با پیامبراکرم (ص) و تحمل گرسنگی، یا دوری از آن حضرت(ص) و سیر شدن را. و او همراهی پیامبر را برگزید. زیرا اگر کار می کرد، فرصت همراهی را از دست می داد و از نعمت شنیدن کلمات گهربار آن حضرت(ص) محروم می شد. بدین جهت، تصمیم گرفت که هر مشکلی را در این راه تحمل کند و به هدف والای خود برسد. زیرا می دانست که پس از هر سختی، آسانی خواهد بود. و خداوند در قبال تحمل فقر و گرسنگی، به او پاداش ذیقیمتی مانند کسب علم و دانش عنایت خواهد کرد. همچنین می دانست که پیامبر(ص) دوست دارد ابوهریره استعدادهایش را صرف مطلب اول کند. زیرا اوایل صحبت، روزی ابوهریره در حال کاشتن نهالی بود که پیامبر(ص) او را دید و به او گفت: «چکار می کنی؟»
ابوهریره گفت: «دارم نهالی می کارم.»پیامبر(ص) فرمود: آیا دوست داری تو را به کاشتن نهالی، بهتر از این نهال راهنمایی کنم؟ ابوهریره گفت: آری، ای رسول خدا(ص) پیامبر فرمود: «با گفتن هر یک از جملات زیر مانند: سبحان الله، الحمد لله، لا اله الا الله، الله اکبر، یک درخت در بهشت برای تو کاشته می شود. (البته نباید
چنین پنداشت که آن حضرت(ص) با کاشتن درخت و یا کار و فعالیت، مخالف بود. بلکه می خواست ذهن آنها را از نهال این جهان، به نهال آن جهان و از عالم صورت، به عالم معنی سوق دهد.)(1)
__________
(1) - مترجم.

ابوهریره دانست که قصد پیامبر(ص) این است که او از آن حضرت(ص) جدا نشود تا علم و ذکر را بیاموزد و سرگرم آن شود.
رویهمرفته در آن ایام روزهای سختی بر ابوهریره گذشت. در آن روزها گاهی چنان گرسنه می شد که از شدت گرسنگی به زمین می افتاد. در یکی از روزها، بعلت ضعف ناشی از گرسنگی در مسجد نبوی بین منبر و حجره عایشه، بیهوش و به زمین افتاد. کسانی که او را نمی شناختند، خیال کردند دیوانه است و غش نموده است. بدین جهت دست بر سرش می کشیدند و پا بر شکمش می گذاشتند و او را تکان می دادند.
ابوهریره به آنها نگاه می کرد و می گفت: من نه دیوانه ام و نه بیمار. بلکه گرسنگی مرا به این حال انداخته است.
معمولا ابوهریره به شکمش که از شدت گرسنگی درد می گرفت، سنگ می بست. پیامبر(ص) وقتی که او را به آن حال می دید، تأسف می خورد و ناراحت می شد. زیرا گاهی در خانه پیامبر(ص) هم چیزی برای خوردن پیدا نمی شد که به او بدهد و گرسنگی اش را برطرف سازد.
باید گفت روزهای زیادی می گذشت که در خانه پیامبر(ص) و سایر اصحاب، از غذا خبری نبود. زیرا جهاد با کفار، مردم را از کار و تجارت و داد و ستد باز داشته بود. وقتی ابوهریره می دید که سایر اصحاب صفه هم مانند او گرسنه هستند و چیزی برای خوردن ندارند و نیز پیامبر(ص) و سایر اصحاب با او محبت و همدردی می کنند، خاطرش تسکین می یافت.
در یکی از روزهای دیگر که ابوهریره خیلی گرسنه شده بود و توان راه رفتن نداشت نزدیک مسجد به زمین افتاد. آن حضرت(ص) دستش را گرفت و او را بلند کرد و بخانه برد. در آنجا قدری شیر به او داد ابوهریره آنرا نوشید. پیامبر(ص) برای بار دوم و سوم به او شیر داد تا اینکه شکمش سیر شد و با خوشحالی و ادای شکر، دوباره به مسجد برگشت.

ابوهریره از سالهای گرسنگی خود، خاطرات زیبا و جالب بسیار بیاد داشت که گاهی آنها را برای شاگردان خود تعریف می کرد و شگفتی آنها را بر می انگیخت و آنها عملکرد این مرد صبور و بزرگوار را تحسین می کردند.
روزی ابوهریره برخی از خاطرات ایام گرسنگی اش را برای دوستان خود چنین تعریف می کرد. سوگند بخدا که هیچ معبودی جز او نیست، گاهی از شدت گرسنگی شکمم را به زمین می مالیدم و به آن سنگ می بستم. در یکی از آن روزها بر سر راه پیامبر(ص) و اصحاب نشستم تا شاید یکی مرا دعوت کند و غذا دهد. ابتدا ابوبکر از کنارم گذشت. برای اینکه او را متوجه حال خود سازم، آیه ای از قرآن از او پرسیدم. ولی او بمن توجهی نکرد و رفت. بعد از او عمر از کنارم گذشت. و برای اینکه حالم را بداند از او نیز آیه ای پرسیدم ولی او هم بمن توجهی نکرد و براه خود ادامه داد. سرانجام آن حضرت(ص) بمن نزدیک شد و چون حال مرا می دانست، لبخندی زد و گفت: با من بیا. پشت سر او رفتم تا بخانه رسیدیم آن حضرت(ص) وارد شد و بمن هم اجازه ورود داد. وقتی وارد خانه شدم دیدم که در یک لیوان قدری شیر وجود دارد. آن حضرت(ص) از افراد خانه پرسید که این شیر از کجا آمده است؟ به ایشان گفتند: فلان شخص آنرا برای شما بعنوان هدیه فرستاده است. سپس خطاب بمن فرمود: ابوهریره! گفتم بلی یا رسول الله! گفت برو نزد اصحاب صفه و آنها را به این خانه دعوت کن.

ابوهریره می گوید: از شنیدن این سخن پیامبر(ص) خیلی ناراحت شدم و با خود گفتم: این مقدار شیر برای من کافی نیست. چگونه می تواند اهل صفه را سیر کند؟ ایکاش آنرا بمن می داد تا کمی نیرو می گرفتم. و تازه وقتی آنها بیایند، حتما آن حضرت(ص) بمن دستور می دهد که شیر را به آنها بدهم، در آنصورت چیزی برای من باقی نخواهد ماند. ولی چاره ای جز اطاعت از دستور رسول خدا(ص) نداشتم. رفتم و اصحاب صفه را بمنزل آن حضرت(ص) دعوت کردم. پس از اینکه برگشتم و هر کدام در جائی نشستند، پیامبر(ص) فرمود: ابوهریره! برخیز و ظرف شیر را بردار و به آنها شیر بده. من شروع به شیر دادن آنها کردم. هر یکی که شیر می نوشید، آنقدر می خورد که سیر می شد. سرانجام همه سیر شدند و نوبت به ما دو نفر رسید. آن حضرت(ص) لیوان شیر را از دستم گرفت و در حالی که لبخند می زد بمن گفت: تنها من و تو باقی مانده ایم. اینک بنشین و شیر بنوش من نشستم و نوشیدم. آن حضرت(ص) دوباره فرمود: بنوش و همین طور برای بار سوم و چهارم تکرار کرد که بنوش. پس از اینکه سیر شدم گفتم: قسم به ذاتی که تو را به حق فرستاده، دیگر جایی در شکمم باقی نمانده است. و کاملا سیر شده ام. آنگاه پیامبر(ص) فرمود: لیوان را بمن بده. من لیوان را به ایشان دادم. بسم الله گفت و باقی مانده شیر را سر کشید و او هم مانند ما سیر شد.
ابوهریره به دو دلیل، مدت زیادی گرسنگی را تحمل کرد. یکی اینکه در هجرت خود بسوی آن حضرت(ص) تأخیر کرده بود، دیگر اینکه احتمال می داد که دوران مصاحبت او با پیامبر(ص) زیاد طول نخواهد کشید. بدین جهت خود را ملزم می دانست که هر لحظه همراه آن حضرت(ص) باشد و فرصت را غنیمت بداند و از این رهگذر، هر مشکلی را تحمل کند. همچنین می دانست که در آینده روزهایی پیش خواهد آمد که هم سیر شود و هم برخوردار از نعمت علم و دانش باشد.

با وجود فقر، ابوهریره استغنا داشت. و از کسی چیزی نمی خواست و با کسی شکایت نمی کرد. مگر با پیامبر اسلام( که گاهی راز خود را با آن حضرت(ص) در میان می گذاشت و چون می دید که ابوبکر و عمر بعد از پیامبر(ص) در میان مسلمین، مقام والایی دارند و از همه بیشتر بفکر مسلمین هستند. بدین جهت گاهی آنها را نیز در جریان مشکلات خود قرار می داد.
و از میان مسلمین، فقط راز خود را با جعفربن ابی طالب در میان می گذاشت. چون او نیز ابوهریره را دوست داشت و با او نیکی می کرد. و از زمان جنگ خیبر با هم آشنا و دوست شده بودند.
ولی متأسفانه زندگی جعفر بن ابی طالب هم چندان دوامی نکرد و پس از مدتی کوتاه در جنگ موته به شهادت رسید. ابوهریره از فراق او گریست و یاد و ذکرش را همیشه گرامی می داشت.
ابوهریره با وجود فقر و گرسنگی شدید، احساس خوشبختی می کرد چون همراهی پیامبر(ص) برایش گرانبهاترین چیز عالم بود. گرسنگی نمی توانست او را از شنیدن سخنان آن حضرت(ص) و فراگرفتن تعالیم ایشان، باز دارد. هر شب پس از نماز عشاء چند حدیث از احادیث نبوی را تکرار می کرد و نیز آنچه از قرآن آموخته بود، آنها را برای ابی بن کعب و عبدالله بن مسعود و زید بن ثابت، تلاوت می کرد.
ابوهریره این سه نفر را دوست داشت. چون آنها اوقات فراغت خود را در اختیار ابوهریره گذاشته بودند که او در آن لحظات، محفوظات خود را از قرآن برای آنها بخواند. تا بدانند که آنچه را حفظ کرده، بخاطر دارد یا فراموش کرده است؟ سالهایی را که ابوهریره در صفه یعنی در ملازمت آن حضرت(ص) گذراند، بهترین ایام زندگی او بشمار می رفت و همیشه آن صحنه ها را بیاد داشت.
پس از رحلت آن حضرت(ص) بود که تازه ابوهریره دانست خداوند چه نعمت بزرگی به او عطا فرموده است.

در صفه او با دوستان مخلصی آشنا شد، که ایمان و دوستی و اطاعت و صبر و تحمل مشکلات، بخاطر خدا و رسول، آنها را دور هم جمع کرده بود. از جمله آنها می توان از بلال بن رباح، براء بن مالک، حذیفه بن یمان ابوذر غفاری، خباب بن ارت، زید بن خطاب، بشیر بن حضاصیه، سلمان فارسی، سفینه مولای پیامبر، ربیعه بن کعب خادم پیامبر(ص) و عبدالله بن مسعود، نام برد. اینها مردان فقیر و بزرگی بودند که تاریخ، نام و اعمال و رشادتهای آنها را به عنوان امامان امت و چراغهای هدایت، در صفحات زرین خود برای همیشه ثبت کرده است.
ابوهریره پس از چند ماهی همراهی با آن حضرت(ص) کوشش بزرگی برای شنیدن و حفظ کردن و تلاوت قرآن نمود. و توانست سیرت پیامبر اکرم(ص) را از آغاز نزول قرآن، به تفصیل یاد گیرد. زیرا آن حضرت(ص) حوادث گذشته خود را برای او تعریف کرده بود. و ابوبکر صدیق نیز داستان مفصل هجرت را برای او شرح داده بود. و سایر صحابه نیز حوادث جنگهای بدر، احد، خندق را برایش تعریف نموده بودند.
حوادث یاد شده، چنان در حافظه او ثبت شده بود که گویی خود، آنها را دیده وشاهد آن حوادث بوده است. یکسال از مصاحبت او با پیامبر(ص) نگذشته بود که همراه ایشان مدینه را ترک گفت و بقصد جنگ با کفار، راهی سرزمین نجد شد و در غزوه ذات الرقاع شرکت کرد.(1)
__________
(1) - بیشتر کتابهای سیره، تاریخ این غزوه را قبل از جنگ خندق می دانستند اما حدیثی از بخاری و احادیث صحیح دیگری که نزد اهل سنت وجود دارد، حضور ابوهریره و ابوموسی اشعری را در این غزوه به اثبات می رساند با اینکه هر دو در زمان جنگ خیبر بسوی آنحضرت (ص) هجرت کرده بودند ولی شاید پیامبر (ص) دوبار به نجد برای جنگ رفته است.
- عمر(رض) به افراد زیادی از صحابه که حدیث روایت می کردند، نیز همین دستور را داده بود، که کمتر از پیامبر اکرم (ص)حدیث روایت کنند. و چندین نفر را بخاطر این کار، ملامت کرده بود. باید گفت این مذهب او بود. زیرا دوست نداشت که مردم غیر از قرآن، به چیز دیگری سرگرم شوند، و می ترسید که مبادا از احادیث پیامبر(ص) برداشتهای نادرستی صورت گیرد. و چون ابوهریره بیشتر از دیگران حدیث روایت می کرد، عمر(رض) در مورد او سخت گیری می نمود.

در این غزوه، جنگی رخ نداد. اگر چه دو گروه متخاصم خیلی از یکدیگر ترسیدند و حتی مسلمانها مجبور شدند که نماز خوف بخوانند در این غزوه، ابوهریره و سایر صحابه سختی های زیادی تحمل کردند و کف پاهایشان زخمی شد و ناخنهایشان افتاد. بدین جهت آنها مجبور شدند که پاهای خود را که زخمی شده بود، با پارچه ببندند بدین جهت آن غزوه را ذات الرقاع نامیدند.
در این سال بود که ابوهریره همراه پیامبر(ص) و سایر صحابه برای ادای عمره بمکه رفت. و برای اولین بار وارد خانه خدا شد. هنگامیکه چشمش بخانه کعبه افتاد، تحت تأثیر قرار گرفت و اشک از چشمهایش جاری شد. ولی چون از پیامبر اکرم(ص) شنیده بود که رحمت خدا بر کسی باد که امروز در برابر مشرکین
قدرت نمایی کند. با غرور و سربلندی گرد خانه طواف می کرد. در آن اثناء ابوهریره دید که آن حضرت(ص) پس از بوسیدن حجرالاسود، همراه سایر صحابه برای اجرای مناسک دیگر، می دوند و هروله می کردند، به برتری اسلام بر کفر یقین حاصل کرد و سقوط و نابودی کفر را مشاهده نمود و دانست بزودی این دین در مکه و سایر بلاد رواج خواهد یافت و خداوند آنرا بر همه ادیان، برتری خواهد داد.

همان طور که شرح آن گذشت، ابوهریره فقر و تنگدستی را تحمل می کرد. اما می ترسید که مبادا فقر، در ایمان و یقین مادرش خلل بوجود آورد. بدین جهت بفکر افتاد تا برای خودش کاری پیدا کند و از درآمد ناچیز آن، نیازهای خود و مادرش را برطرف سازد. از طرف دیگر هم نگران بود که مبادا کار کردن، او را از همراهی پیامبر(ص) و شنیدن احادیث او بازدارد. بدین جهت پس از مدتی تلاش کاری پیدا کرد که به نظر خودش آن کار نمی توانست مانع همراهی او با پیامبر(ص) شود. یعنی بخدمت (بسره دختر غزوان) زن صحابی و بزرگوار بود، درآمد تا برای او و شوهرش خدمت کند و در سفرها همراه آنها باشد. البته مزدش فقط این بود که خوراک او و مادرش را تأمین کنند. بدین جهت قسمتی از خوراک خود را برای مادرش می برد تا او از آنچه که ابوهریره می ترسید گرفتار آن شود، نجات یابد.
از طرف دیگر، ابوهریره شروطی داشت، که دختر غزوان آنها را پذیرفت. از جمله اینکه او را از همراهی پیامبر(ص) و خواندن نماز باز ندارد و شب ها او را مشغول کار نکند. تا بتواند اوقات خود را در مسجد بگذراند. و در سفرهایی همراه آنها برود که پیامبر اکرم(ص) نیز با آنها باشد. با وجود شروط فوق باز هم این کار باعث شد که او ساعاتی را از ملازمت و همراهی پیامبر(ص) باز ماند. بدین جهت آنها را بوسیله سؤال کردن از خود پیامبر(ص) و انس بن مالک و عبدالله بن مسعود، جبران می کرد.دختر غزوان و شوهرش او را خیلی دوست داشتند. زیرا امین قوی و حافظ

قرآن و حدیث بود و اعجاب آنها را بر می انگیخت چون قرآن را با صدای بسیار زیبای خود تلاوت می کرد. و آنها را تحت تأثیر قرار می داد. و نیز احادیث پیامبر(ص) را برای آنها بازگو می کرد. دختر غزوان بنوبه خود از ابوهریره خواسته بود که کاملا مطیع او باشد. او نیز پذیرفته بود. روزی خواست که ابوهریره را بیازماید و ببیند که آیا او پای بند عهد و میثاق خود می باشد یا خیر. به او (ابوهریره) گفت: برو و سوار آن شتر شو. ابوهریره بیدرنگ سوار شتر شد. بسره و شوهرش خندیدند بعد گفت: پیاده شو. ابوهریره از شتر پیاده شد. سپس به او گفت: «پابرهنه سر آن چاه برو و یک دلو آب بیاور.» ابوهریره طبق دستور، پا برهنه در زمین ناهموار که سنگهای تیز و برنده داشت براه افتاد و از آن چاه آب کشید و نزد بسره آورد.
بسره به شوهرش گفت: ببین که چگونه به عهد و پیمان خود پای بند است. ایمان قوی و تقوای او باعث شگفتی آن زن شد و با دیدن صداقت و وفای بعهد او، علاقه آن زن نسبت به ابوهریره بیشتر شد. ولی کار ابوهریره زیاد طول نکشید که نزد او رفت و گفت: «من چون در خدمت شما هستم، نمی توانم کاملا همنشین پیامبر باشم. در حالی که من بخاطر او از سرزمین خود هجرت کرده و همه تعلقات خود را رها ساخته ام. اگر تمام دنیا را بمن بدهند، آنرا با یک ساعت همنشینی پیامبر(ص) عوض نمی کنم.»
زن عذر او را پذیرفت و بکارش خاتمه بخشید. ابوهریره دوباره سوی زندگی اولیه اش در صفه بازگشت و در کنار وجود مقدس آن حضرت(ص) آرام گرفت. همزمان با رفتن ابوهریره، منادی آن حضرت(ص) اعلام جهاد کرد. و پیامبر اکرم(ص) اصحاب را برای رفتن به جهاد تشویق نمود. وقتی ابوهریره اهتمام آن حضرت(ص) را برای حرکت دادن مسلمین بسوی جبهه های جنگ مشاهده کرد،
با خودش گفت: «اگر چه پیامبر را از خودم بیشتر دوست دارم،

و نمی خواهم که لحظه ای از حضورشان دور باشم. اما چون ایشان امر به جهاد فرمودند، باید از دستور حضرتش اطاعت نموده و به جهاد بروم.» بدین جهت، همراه لشکر اسلام به موته رفت. مردم از جنگ سخت و نابرابر دشمن (رومیان) می ترسیدند. زیرا تجهیزات جنگی آنها پیشرفته و تعداد سربازانشان هم زیاد بود. در حالی که تعداد مسلمانان اندک بود و سلاح قابل ملاحظه ای هم نداشتند. ابوهریره دید که چگونه ایمان، انسان را از تجهیزات جنگی و افراد زیاد بی نیاز می کند. و دشمن را از نظر انسان خوار و ذلیل جلوه می دهد. همچنین سخنان عبدالله بن رواحه را که یکی از سه فرمانده برجسته مسلمانان بود، قبل از جنگ و زمانی که احساس کرد مسلمانان در جنگ اندکی سستی از خود نشان می دهند، شنید.
عبدالله خطاب به لشکریان اسلام، چنین گفت: ای قوم! سوگند بخدا آنچه را که اکنون نمی پسندید در واقع همان چیزی است که بخاطر آن از خانه های خود خارج شده اید یعنی شهادت.
ما در جنگ با تکیه بر نیرو و سلاح نمی جنگیم، بلکه آنچه ما را بسوی حماسه و شهادت سوق می دهد، ایمانی است که در سایه این دین نصیب ما شده است. پس بکوشید تا از میان دو نعمت، یکی را بچنگ آورید. یا پیروزی یا شهادت.

ابوهریره تأثیر شگرفی را که سخن عبدالله بن رواحه در لشکر اسلام، بجا گذاشت، بلافاصله دید. زیرا پس از آن، مردم بیدرنگ خود را برای جنگ با دشمن مهیا ساختند و در برابر سپاه دشمن، صف بستند. ابوهریره به نیرو و اسلحه و سواره نظام دشمن که مجهز به انواع سلاحهای آن روز بودند، خیره شده بود که ثابت بن اقرم او را بخود آورد. ثابت که در کنار ابوهریره ایستاده بود و حرکات او را زیر نظر داشت گفت: ای ابوهریره! می بینم که تعداد زیاد لشکریان دشمن، توجه تو را بخود جلب کرده است. گفت: آری. ثابت گفت: اگر تو در جنگ بدر همراه ما می بودی، امروز به تعداد لشکریان دشمن خیره نمی شدی، زیرا آنچه ما را در آن جنگ پیروز گردانید، افراد زیاد ما نبود. بلکه نیروی پرتوان ایمان بود که ما را بر دشمن چیره ساخت. سرانجام جنگ آغاز شد و ابوهریره با چشمان خود پیروزی ایمان بر کفر و عقب نشینی رومی ها را مشاهده کرد. و دید که چگونه استقامت و پایمردی مسلمانان لشکر چندین هزار نفری رومیها را شکست داد و آنها را متواری ساخت. جنگ موته در نیمه اول سال هشتم هجری روی داد این سال، دومین سال همراهی ابوهریره با آن حضرت(ص) بود.
این جنگ تنها صحنه ای نبود که ابوهریره در آن شرکت داشت. بلکه بعد از آن نیز ابوهریره در غزوات و تجمعات دیگر هم شرکت کرد و جانبازیهای زیادی از خود نشان داد. هنوز سه ماه از جنگ موته نگذشته بود که آن حضرت(ص) در ماه مبارک رمضان با لشکر بزرگی از مسلمانان عازم فتح مکه شد. خداوند دروازه های فتح را یکی پس از دیگری بر روی آن حضرت(ص) گشود و شهر مکه را فتح کرد. بپاس این پیروزی پیامبر(ص) در حالی که سوار بر شتر بود چنان در مقابل خداوند تواضع و فروتنی کرد که کمر خود را تا اندازه ای کج کرد که نزدیک بود پیشانی اش به قسمت پایین جهاز شتر بخورد، و در این هنگام پیامبر(ص) سورة فتح را تلاوت می نمود.

ابوهریره هم که در کنار آن حضرت(ص) حرکت می کرد، یادش آمد که پیامبر(ص) قبل از ورود بمکه به او مأموریت مهمی داده بود که پس از فتح، انصار را جمع کرده، نزد او بیاورد.
ابوهریره انجام وظیفه کرد و از آن پس همیشه در کنار آن حضرت(ص) قرار داشت. سرور و شادی ابوهریره زمانی به آخرین حد خود رسید، که دید آن حضرت(ص) در کنار بت های نصب شده کعبه حرکت می کند و با چوبدستی خود بر سر آنها می کوبد و می فرماید که: حق آمد و باطل رفت، حق آمد و باطل رفت. و باطل دوباره برنخواهد گشت. ابوهریره در شکستن بت ها و بیرون ریختن آنها از خانه کعبه، شرکت داشت و از خدا خواست که روز نابودی بت های قومش (ذی الخلصه وذی الکفین) هم نزدیک شود.
و آنچه بر سر این بت های معروف (لات و منات و عزی و هبل) و دیگر بت های موجود در حرم آمد، بر سر بت های قوم او هم بیاید. پس از فتح مکه، ابوهریره در صحنه ای دیگر که از نظر شکوه و عظمت، کمتر از فتح مکه نبود، حضور داشت. و آن، صحنه باشکوه جنگ حنین بود. در آن جنگ، مسلمین بعلت غرور از کثرت جمعیت خود و نیز غفلت از توکل به خدا، بشدت ضربه خوردند. و نزدیک بود که شکست فاحشی نصیب آنها شود. اما ثبات و پایمردی آن حضرت(ص) و تعداد کمی از صحابه و رزمندگان اسلام، چهره جنگ را دگرگون ساخت و شکست را به پیروزی مبدل کرد. در آن روز، ابوهریره به ژرفای این گفته الهی پی برد که فرموده است: (لقد نصرکم الله فی مواطن کثیرة ویوم حنین إذ أعجبتکم کثرتکم فلم تغن عنکم شیئا وضاقت علیکم الأرض بما رحبت ثم ولیتم مدبرین) (التوبة:25)
(ثم أنزل الله سکینته على رسوله وعلى المؤمنین وأنزل جنودا لم تروها وعذب الذین کفروا وذلک جزاء الکافرین) (التوبة:26)

ترجمه: خدا شما را در بسیاری از جایها یاری کرد و نیز در روز حنین، آنگاه که انبوهی، لشکرتان را به شگفت آورده بود ولی برای شما سودی نداشت و زمین با همه فراخیش بر شما تنگ شد و بازگشتید و به دشمن پشت کردید. آنگاه خدا آرامش خویش را بر پیامبرش و مؤمنان نازل کرد و لشکرهایی که آنها نمی دیدند فرو فرستاد و کافران را عذاب کرد، و این است کیفر کافران.
ابوهریره عظمت فرماندهی آن حضرت(ص) را مشاهده کرد. و دید که به پیروزی در حنین، بسنده نفرمود. بلکه دستور داد که دشمن را تعقیب کنند. و چون فرمانده دشمن، به شهر طایف فرار کرده بود، آن حضرت(ص) دستور محاصره آن شهر را صادر کرد.
قبیله ثقیف به قلعه خود پناه بردند. محاصره شدت یافت دشمنان دچار اضطراب شدند. اما چون از حصار محکم شهر خود اطمینان داشتند، مقاومت کردند و تسلیم نشدند.
سپس رسول اکرم(ص) تشخیص داد که اگر محاصره شکسته شود، به سود اسلام خواهد بود. و آنها با دیدن رأفت آن حضرت(ص) در آینده ایمان خواهند آورد. بنابراین، بدستور آن حضرت(ص) محاصره قبیله ثقیف، شکسته شد و لشکریان اسلام بمکه بازگشتند. پس از گذشت زمانی کوتاه، پیش بینی آن حضرت(ص) تحقق یافت و قبیله ثقیف، ایمان آورد.

در پایان محاصره طایف و هنگامیکه رسول اکرم(ص) غنایم بدست آمده از جنگ حنین را میان مسلمین تقسیم می کرد، ابوهریره با صحنه عجیبی روبرو شد که باعث تحریک احساسات او گشت و برای همیشه در خاطرش باقی ماند. آن غنایم هم زیاد و هم باارزش بودند. رسول اکرم(ص) آنها را به سرداران قریش و چهره های برجسته عرب هدیه کرد. تا دل آنها را بدست آورد. و محبت آنها را نسبت به اسلام جلب کند. ابوهریره از صفوان بن امیه که در آن روز همراه آنها بود، شنید که گفت: «هیچ پادشاهی تاکنون چنین هدایای گرانبهایی به کسی نبخشیده است، جز پیامبر اسلام(ص).» و من گواهی می دهم که هیچ معبودی جز خدا نیست و محمد فرستاده برحق خداست. ابوهریره متوجه شد که پیامبر اکرم(ص) از آن غنایم، چیزی به انصار هدیه نکرد و این کار باعث رنجش آنها شد. طوری که بعضی ازآنها بیکدیگر می گفتند: که رسول خدا قومش را ملاقات کرده و با دیدن آنها ما را فراموش کرده است. این سخن به گوش آن حضرت(ص) رسید و باعث خشم و عصبانیت ایشان شد. ابوهریره می گوید: آن روز خشم پیامبر(ص) را دیدم که بخاطر این سخن ناراحت شده بود بدین جهت یکی از رهبران انصار را فرستاد تا آنها را دور هم جمع کند پیامبر(ص) نزد آنها رفت و با آنها سخن گفت. پس از پایان جلسه، انصار با خوشحالی برگشتند و ناراحتی خود را از یاد بردند.

ابوهریره بی صبرانه منتظر ختم جلسه و شنیدن نتایج آن بود و می خواست بداند که آن حضرت(ص) به انصار چه فرموده که بیدرنگ غم و اندوه آنها به شادی بدل شده است. برای دانستن این مطلب بسوی جوان کم سن و سال اما فهمیده و زیرک رفت و به او گفت: بنشین و برایم بگو که بین شما و پیامبر اکرم(ص) چه گذشت؟ و آن حضرت(ص) به شما چه فرمود؟ ابوسعید گفت: پیامبر اکرم(ص) بما فرمود: ای گروه انصار! چرا از من ناراحت شده اید؟ و این چه مطالبی است که از سوی شما بمن رسیده است؟ آیا شما قبلا گمراه نبودید، که با آمدن من خدا شما را هدایت کرد؟ آیا شما فقیر نبودید، خدا شما را غنی کرد؟ آیا با یکدیگر دشمن نبودید، خداوند میان شما الفت و دوستی برقرار کرد؟ گفتیم: بلی برتری و احسان از آن خدا و رسول است. سپس فرمود: «سوگند بخدا شما می توانید بگویید که تو در حالی نزد ما آمدی مردم تو را تکذیب می کردند، ولی ما تو را تصدیق نمودیم ضعیف بودی، ما تو را یاری کردیم. آواره بودی، ما تو را پناه دادیم. بیچاره بودی، ما با تو همدردی کردیم. من هم سخنان شما را تصدیق می کنم. أی گروه انصار! آیا بخاطر متاع ناچیزی که من به بعضی از مردم داده ام تا باعث تسکین خاطر آنها شوم، از من ناراحت شده اید؟ در حالی که به شما گرانبهاترین هدیه (اسلام) را داده ام. ای گروه انصار! آیا خشنود نمی شوید که دیگران با مال و متاع مادی بخانه های خود بر می گردند؟ سوگند به ذاتی که جانم در اختیار اوست، اگر مسأله هجرت نمی بود، من خود را یکی از انصار می دانستم. اگر همه مردم در جایی جمع شوند و انصار در جایی دیگر، من بطرف انصار می روم. خداوندا! بر انصار و فرزندان آنها و نوه های آنها رحم کن. ای ابوهریره! وقتی مردم این سخنان را از پیامبر(ص) شنیدند، آنقدر تحت تأثیر قرار گرفتند، که بشدت گریستند.» سپس از جای خود برخاستند و به آن حضرت(ص) گفتند: «ما به همین که رسول خدا بهره و نصیب

ماست، خشنودیم.»
ابوهریره نیز پس از شنیدن سخنان ابوسعید، گریه کرد و این درس جدید تربیتی را که آن حضرت(ص) به انصار داده بود، فرا گرفت. در سایه این درس بود که انصار به مقامی بلند و عالی از مقامهای ایمان و یقین و بی رغبتی از دنیا نایل آمدند. در اواخر سال هشتم هجری که دو سال از مصاحبت ابوهریره با پیامبر(ص) می گذشت صحنه های مختلف را در معیت آن حضرت(ص) دیده بود و از آنها درس آموخته بود. چون همیشه همنشین و ملازم پیامبر اکرم(ص) بود. سرانجام که آن حضرت(ص) دید ابوهریره بهره خوبی از علم و دانش برده و صلاحیت دعوت مردم را بسوی خدا و رسول بدست آورده است و قدرت آگاه نمودن آنها به امور دینی را،
دارا می باشد، تصمیم گرفت او را همراه علاء بن حضرمی به بحرین بفرستد زیرا پادشاه بحرین مردی عاقل و فهمیده بود که با عدالت اجتماعی بر مردم حکومت می کرد. و هر کسی را که پیامبر بسوی او می فرستاد تا آنها را به اسلام دعوت کند، از او استقبال می کردند.
پیامبر اکرم(ص) به ابوهریره اطلاع داد که می خواهد او را همراه علاء به بحرین بفرستد. ابوهریره از شنیدن این خبر، خیلی ناراحت شد. چون جدایی و دوری از پیامبر، واقعا برای او مشکل بود. ابتدا خواست که از آن حضرت(ص) تقاضا کند که از فرستادن او صرف نظر نماید. ولی با خود اندیشید که مبادا این سخن، مرتکب نافرمانی از پیامبر(ص) شود. و می دانست که پیروی از پیامبر(ص) تنها در حالات خوشی نیست. بلکه هنگام مشکلات نیز باید از دستورات آن حضرت(ص) اطاعت نماید. بدین جهت به آن حضرت(ص) گفت: با اینکه جدایی از شما برایم خیلی مشکل است، اما من آنچه را که شما دوست داشته باشید و دستور دهید، اطاعت می کنم. سپس آن حضرت(ص) این نامه را به علاء داد تا آنرا به منذر بن ساوی حاکم بحرین بدهد.
بسم الله الرحمن الرحیم
«از محمد رسول خدا به منذر بن ساوی
سلام خدا بر کسی که پیرو حق و هدایت باشد.

بدینوسیله من شما را به دین اسلام دعوت می کنم، مسلمان شو تا سالم بمانی و همچنان بر رعیت خود حاکم گردی و این را بدان که بزودی دین من تمام دنیا را فرا خواهد گرفت...
و هر کس که بمانند نماز ما نماز بخواند و روی به قبله ما بایستد و ذبیحه ما را بخورد او مسلمانی است که از حقوقی برخوردار خواهد بود که ما برخورداریم و تکلیف هایی که بر ماست بر او نیز خواهدبود.»
و به علاء فرمود: اگر پادشاه بحرین شما را پذیرفت، آنجا بمانید تا زمانی که دستور بعدی من به شما برسد.
از اغنیای آنها صدقه و زکات بگیرید و به فقرای آنها بدهید. بعد آن حضرت(ص) به علاء سفارش کرد که با ابوهریره خوشرفتاری کند. آخرین سخنی که ابوهریره از پیامبر اکرم(ص) شنید، این جمله بود که فرمود: «استودعک الله الذی لایضیع ودائعه» تو را به خدا می سپارم زیرا آنچه به خدا سپرده شود، ضایع نمی گردد. ابوهریره با مادرش خداحافظی کرد. سپس آندو نزد پیامبر(ص) شرفیاب شدند و از ایشان خداحافظی کردند و راه بحرین در پیش گرفتند. ابوهریره بخاطر جدایی از آن حضرت(ص) بشدت غمگین بود. علاء غم و اندوهی را که در چهره ابوهریره نمایان بود می دید. به او گفت: چرا ناراحتی؟ ابوهریره در جوابش گفت: سوگند بخدا، جز دوری از پیامبر، از چیز دیگری ناراحت نیستم. و نگرانم که در این مدت موفق به شنیدن احادیث آن حضرت(ص) نخواهم شد. علاء گفت:
ای ابوهریره! خوش باش. زیرا تو مقام والایی نزد آن حضرت(ص) داری و تو را دوست دارد و بمن سفارش کرده که با تو خوشرفتاری کنم. هر چه دوست داری بگو تا برایت انجام دهم. این سخنان، اندوه ابوهریره را کم کرد و به علاء گفت: مرا مؤذن خود قرار بده و بگذار که جلوتر از شما آمین بگویم. علاء گفت: هر چه دوست داری، انجام بده. اما بمن بگو که چرا این دو چیز را دوست داری؟ ابوهریره گفت: از پیامبر خدا(ص) شنیدم که فرمود: «المؤذنون اطول الناس اعناقا یوم القیامه»

مؤذنها در روز قیامت از همه مردم سرافرازترند.
همچنین از ایشان شنیدم که در مورد آمین فرمودند: «اذا امن الامام فامنوا، فانه من وافق تأمینه تأمین الملائکه غفرله ما تقدم من ذنبه».
یعنی: «هر گاه امام آمین گفت، شما هم آمین بگویید. زیرا هر کس آمین او با آمین فرشتگان همراه شود، همه گناهان او مورد عفو قرار خواهد گرفت.»
علاء از عشق و علاقه ابوهریره به دریافت ثواب و پاداش، تعجب کرد و از اینکه ابوهریره برایش حدیث پیامبر(ص) روایت می کرد، خوشحال بود و آنقدر از همراهی او خوشحال بود که در پوست خود نمی گنجید. پس از رسیدن به بحرین نزد منذر بن ساوی رفتند و علاء نامه پیامبر اکرم(ص) را به او داد و اسلام را به او عرضه کرد. ابوهریره نیز برایش قرآن می خواند و احادیث پیامبر(ص) را برای او روایت می کرد. پادشاه بحرین مسلمان شد و افراد زیادی از قومش نیز ایمان آوردند. علاء خبر اسلام آوردن او و قومش را به اطلاع آن حضرت(ص) رسانید. و صدای دلنشین اذان در سراسر بحرین طنین انداز شد.
(الله اکبر الله اکبر الله اکبر الله اکبر أشهد أن لا إله إلا الله أشهد أن لا إله إلا الله أشهد أن محمدا رسول الله أشهد أن محمدا رسول الله حی على الصلوة حی على الصلوة حی على الفلاح حی على الفلاح الله اکبر الله اکبر لا إله إلا الله).
مردم با شنیدن این ندا، شتابان برای ادای نماز می رفتند مردم صف می بستند و ابوهریره معمولا پشت سر علاء قرار می گرفت و اینگونه نماز را با جماعت ادا می کردند.
ابوهریره چند ماه در بحرین ماند. در این مدت، کارش فقط دعوت و تبلیغ بود. و احکام اسلام را بمردم می آموخت.
از همراهی با علاء خوشحال بود و از مصاحبت و همنشینی منذر بن ساوی نیز که مردی شریف و بزرگوار بود، لذت می برد. و از هر دوی آنها محبت های زیادی دید.

ابوهریره بیش از 6 ماه از سال نهم هجری را در بحرین و همراه علاء گذراند. در این مدت برای دعوت مردم بسوی خدا و رسول از هیچ کوششی فروگذار نشد. بسیاری از مردم در اثر دعوت او و علاء مسلمان شدند. اما ابوهریره با بی صبری منتظر بازگشت بمدینه و قرار گرفتن در کنار محبوب ترین انسانهای روی زمین بود.
و همیشه دعا می کرد که خداوند زمینه بازگشت او را بمدینه فراهم سازد. سرانجام دعایش مستجاب شد و آن حضرت(ص) شخصی بنام (ابان بن سعید بن عاص) را بعنوان والی بحرین، همراه نامه ای بدانجا فرستاد.
پیامبر(ص) در آن نامه از علاء و ابوهریره خواسته بود که به مدینه برگردند. سراپای وجود آنها را شادی در برگرفت، خود را آماده کردند و دوباره بمدینه برگشتند. ابوهریره به جای اصلی خود در صفه بازگشت و بار دیگر ارشد اهل صفه شد و دوباره مصاحبت و همراهی پیامبر(ص) را از سر گرفت، و با عشق و علاقه ای که داشت، سرگرم کسب علم و معرفت شد. و می خواست که آنچه را در زمان غیبت، از دست داده بود جبران کند.

پیامبر اکرم(ص) در ماه رجب همان سال (نهم هجری) با لشکر بزرگی که فرماندهی آنرا شخصا بعهده داشت، بسوی تبوک حرکت کرد. ابوهریره نیز همراه پیامبر(ص) بود او (ابوهریره) و سایر صحابه، در این جنگ سختی های زیاد و طاقت فرسایی را تحمل کردند. ابوهریره حوادث بسیاری از این جنگ را بخاطر سپرد. از جمله آن صحنه ها که در واقع پیام بسیاری بهمراه داشت، این بود که در غزوه تبوک، مسلمانها آذوقه تمام کردند و خیلی گرسنه شدند و به آن حضرت(ص) گفتند: ای رسول خدا! اگر اجازه دهید، ما شترهایمان را می کشیم تا از گرسنگی نجات یابیم. پیامبر(ص) اجازه دادند. اما در همین اثناء عمر( نزد آن حضرت(ص) آمد و گفت: یا رسول الله! اگر چنین شود، سواریهای ما کم خواهد شد. از آنها بخواه تا هر چه دارند، نزد شما بیاورند و شما دعا کنید و از خدا بخواهید که آنها را برکت دهد و بیفزاید. امید است این مشکل را به این دعاء حضرت تعالی حل نماید. پیامبر اکرم(ص) به نظر حضرت عمر(رض) احترام گذاشت و دستور داد چادری پهن کنند و از صحابه خواست که توشه های اندک خود را بیاورند و رویهم بریزند. یکی با مشتی ذرت آمد. دیگری قدری خرما داشت. و آن دیگری قطعه نانی. و...بدینصورت همه، آنچه را که در اختیار داشتند، در چادر ریختند.

سپس آن حضرت(ص) دست دعا بدرگاه حق جل و علاء برداشت و از خدا خواست که به این خوراکیهای کم، برکت عطا فرماید. بعد فرمود: ظرفهایتان را پر کنید. همه اصحاب ظرفهای خود را پر از خوراک کردند. تا جائیکه ظرفی در لشکر باقی نماند مگر اینکه پر شده بود. از آن خوراکیها می خوردند و سیر می شدند. رسول خدا(ص) فرمود: «أشهد أن لا إله إلا الله و انی رسول الله لا یلقی الله بهما عبد غیر شاک فیجب له الجنة» گواهی می دهم که معبودی جز خدا نیست و گواهی می دهم که من پیامبر او هستم و هر کسی که با شهادت به اولوهیت خداوند و رسالت من با خدا ملاقات کند، در حالی که شکی نداشته باشد، وارد بهشت خواهد شد.
غزوه تبوک بپایان رسید و آن حضرت(ص) همراه لشکریان اسلام بمدینه بازگشت.
در مراسم حج آن سال که ابوبکر صدیق بعنوان امیر تعیین شده بود، ابوهریره از پیامبر اکرم(ص) اجازه خواست تا همراه ابوبکر(رض) برای ادای فریضه حج به مکه رود. آن حضرت(ص) نیز به او اجازه داد. ابوهریره همراه ابوبکر صدیق و سایر صحابه بمکه رفت و فریضه حج را ادا کرد. در آنجا، ابوبکر( گروهی از صحابه را موظف نمود تا در آن مراسم که مسلمانان و مشرکین همه جمع می شوند، این مطلب را اعلام کنند:
ای مردم! جز شخص مؤمن، کسی وارد بهشت نخواهد شد. وکسی که لخت باشد، حق ندارد کعبه را طواف کند. و از این به بعد مسلمانان و مشرکین در حج جمع نخواهند شد. و هر کسی پیمانی دارد، پیمانش تا همان مدت تعیین شده خواهد بود. و هر کسی که پیمانی ندارد، تا چهار ماه با او پیمان بسته می شود. ابوهریره همراه سایر صحابه در منی، اطراف خیمه های حجاج دور می زد و این مطالب را بگوش آنها می رساند.

سال دهم هجری، سال آرامی در زندگی آن حضرت(ص) بود. در این سال نه جهادی رخ داد و نه رسول خدا(ص) از مدینه بیرون رفت. زیرا خداوند تمام جزیره العرب را مشرف به اسلام نموده بود. بعد از فتح مکه، گروههای زیادی از هر طرف نزد آن حضرت(ص) می آمدند و مسلمان می شدند. بدین جهت پیامبر اکرم(ص) در طول ماههای این سال، در مدینه بسر برد. جز ماههای آخر سال که آن حضرت(ص) برای حجه الوداع راهی مکه شد.
سال دهم هجری، چهارمین سال مصاحبت و همراهی ابوهریره با پیامبر(ص) بود. او در این سال با کثرت ملازمت و همراهی و همچنین کثرت یادگیری مواجهه بود. در سالهای گذشته چنین فرصتهایی بدست نیاورده بود. در این سال، هم محبت پیامبر(ص) نسبت به او بیشتر شده بود و هم آن حضرت(ص) وصیت و سفارشهای ویژه ای به ایشان می نمود. که او آنها را حفظ و به آنها عمل می کرد. از جمله، روزی به ابوهریره فرمود: «ای ابوهریره! پرهیزگار باش تا عابدترین مردم باشی. قانع باش تا شاکرترین مردم باشی. هر چه برای خودت دوست داری، برای دیگران هم دوست داشته باش تا مؤمن باشی. هر کسی همسایه بودن تو را دوست دارد، همسایگی او را دوست داشته باش، تا مسلمان باشی. کمتر بخند. زیرا خنده زیاد، دل انسان را نابود می کند.» سپس او را به سه چیز مهم دیگر نیز سفارش کرد. اول سه روز
روزه گرفتن در ماه. دوم خواندن دو رکعت نماز چاشت. سوم خواندن نماز وتر قبل از خواب. روز بروز وصایا و سفارشات آن حضرت(ص) به ابوهریره بیشتر می شد. گاهی نکته ای را فقط به او می آموخت و می فرمود که آنرا فاش نسازد. این تعالیم خصوصی افزایش یافت. تا اینکه بعدها ابوهریره از بزرگترین معلمین اسلام بشمار می آمد. بخاطر کثرت نقل روایت از آن حضرت(ص) گاهی مردم از او انتقاد می کردند.

ابوهریره با صراحت بمردم می گفت که نزد من علمی هست که آنرا آشکار نکرده و نخواهم کرد و می گفت: کیسه هایی از علم نزد من هست که هنوز آنها را نگشوده ام.
همچنین می گفت: از پیامبر اکرم(ص) دو ظرف پر کرده ام یکی برای مردم و یکی برای خودم. اگر این ظرف خودم را باز کنم، حلقومم قطع خواهد شد، منظور ابوهریره از این سخن، آن بود که اگر احادیثی را که در مورد ظلم و ستم بدیگران است، افشا کنم، ستمگران زمان تحمل نخواهند کرد، و وقتی ببینند که از کارهایشان ایراد می گیرم و تلاشهای آنها را گمراهی می پندارم، سرم را از تنم جدا خواهند کرد.
بدین جهت از بیان آنها خودداری می کرد. ماه مبارک رمضان سال دهم هجری فرا رسید. آن حضرت(ص) طبق عادت همیشگی که 10 روز آخر آن ماه را در مسجد معتکف می شد، در این سال بمدت 20 روز در مسجد به اعتکاف نشست، اهل صفه از حضور پیامبر اکرم(ص) در مسجد نبوی و نزد خود، خوشحال بودند
و نیز از اینکه جبرئیل علیه السلام هر روز نزد آن حضرت(ص) می آمد و بخشی از قرآن را بر وی عرضه می کرد، شاد بودند. آنها از حالتی که هنگام نزول وحی به آن حضرت(ص) دست می داد، به نزول وحی و حضور جبرئیل، پی می بردند.

ابوهریره بیشتر از همه در این مدت از پیامبر اکرم(ص) سود برد. زیرا او هم در مسجد معتکف بود و در کنار رسول خدا(ص) زندگی می کرد. روزی پیامبر(ص) دستور داد تا صدقه های فطر را که مسلمانان می آوردند، در خانه ای جمع آوری کنند. تا بعدا پیامبر اکرم(ص) آنها را بین اصحاب فقیرش تقسیم کند. و ابوهریره را مسئول آن خانه نمود. او صبح و شب به آن خانه سر می زد و وقتی می دید که هر چیزی سر جای خود قرار دارد، احساس آرامش می کرد. متأسفانه در یکی از شبها، ابوهریره دید که شخصی ناآشنا وارد اتاق صدقات شد و شروع به پر کردن ظروف خود از خرمای صدقه کرد. ابوهریره بسوی او رفت و او را دستگیر کرد و گفت: «تو را نزد پیامبر(ص) می برم تا مجازات شوی.» مرد شروع به چرب زبانی کرد و با نرمش سخن گفت که من فردی نیازمندم و چندین سرعایله دارم، و بعلت نیاز شدید، مجبور به این کار شده ام. دل ابوهریره بحالش سوخت و بخیال اینکه آن مرد بعلت نیاز
مجبور به دزدی شده او را رها کرد. صبح روز بعد، آن حضرت(ص) به ابوهریره فرمود: شب گذشته با زندانی خود چکار کردی؟ ابوهریره تعجب کرد و گفت: أی رسول خدا(ص) بمن گفت که نیاز شدید دارم. من هم دلم بحالش سوخت و او را رها کردم. پیامبر(ص) به ابوهریره فرمود: «او به تو دروغ گفته است.
و بزودی برخواهد گشت.»
ابوهریره یقین کرد که آن مرد برخواهد گشت. زیرا پیامبر اکرم(ص) فرموده بود که اوبر می گردد. بدین جهت ابوهریره شب بعد برای گرفتن آن مرد، کمین کرد. همین که هوا تاریک شد، دوباره آن مرد آمد و در اتاق را باز کرد و شروع به جمع آوری خرما نمود.

ابوهریره به او حمله ور شد، یقه اش را گرفت و گفت: «مگر تو بمن قول ندادی که دوباره برنمی گردی؟» این بار حتما تو را نزد پیامبر(ص) می برم، تا در میان مسلمانان رسوا شوی. اما آن مرد سخنور و زبان آور بود. توانست خیلی زود عواطف او را برانگیزد. و خود را از دستش نجات دهد. روز بعد دوباره از پیامبر(ص)
شنید که فرمود: «ابوهریره! اسیرت چکار کرد؟» ابوهریره گفت:
«او از نیاز شدید خود شکایت داشت و گفت: بچه های زیادی دارم که گرسنه اند. من به او ترحم کردم و او را رها ساختم. پیامبر(ص) فرمود: «او به تو دروغ گفته است و بزودی بار دیگر بر می گردد.»
ابوهریره برای بار سوم منتظر ماند تا او بیاید. او را دستگیر کند.
و نزد آن حضرت(ص) ببرد. ناگهان دید که مانند شب های گذشته آمد و در اتاق را باز کرد و شروع به سرقت نمود. این بار ابوهریره فریاد بلندی بر سرش کشید. بسوی او حمله ور شد و او را دستگیر کرد و گفت: «این بار سوم است که تو می گویی بر نمی گردم ولی باز بر می گردی.» بدین جهت با یک دست بازوی او را محکم
گرفت و با دست دیگر گریبانش را و او را با قدرت بسوی خود کشید. آن مرد که دید این بار واقعا کار جدی است، حیله ای دیگر بکار برد تا خود را از دست او نجات دهد. چون می دانست که ابوهریره به علم و دانش خیلی علاقمند است، و مسایل گوناگون علمی را بهر قیمتی که شده فرا می گیرد، به او گفت: «مرا رها کن.
به تو سخنانی می آموزم که در اثر آن خدا به تو پاداش زیاد خواهد داد.»
ابوهریره وقتی جمله «به تو می آموزم» را شنید دستش شل شد و خشمش از میان رفت.
او را رها کرد و گفت: «بگو ببینم، آن کلمات چه هستند؟» آن مرد در جواب ابوهریره گفت: هر گاه به بستر خود رفتی که بخوابی،
آیة الکرسی را بخوان.
یعنی: (الله لا إله إلا هو الحی القیوم لا تأخذه سنة ولا نوم له ما

فی السماوات وما فی الأرض من ذا الذی یشفع عنده إلا بإذنه یعلم
ما بین أیدیهم وما خلفهم ولا یحیطون بشیء من علمه إلا بما شاء وسع کرسیه السماوات والأرض ولا یؤوده حفظهما وهو العلی العظیم) (البقرة:255)
آنگاه خداوند برای تو نگهبانی خواهد گماشت که اجازه نخواهد داد، هیچ شیطانی تاصبح به تو نزدیک شود.
پیامبر اکرم(ص) به آرامی در گوش او نجوا کرد و گفت: «اسیرت چکار کرد؟» ابوهریره گفت: «ای رسول خدا(ص)بمن کلماتی آموخت. در عوض من او را رها کردم. پیامبر(ص) فرمودند: «آن کلمات چه هستند؟»ابوهریره آیه کرسی را خواند و گفت: «اینها بودند.»
در پایان این سال (دهم هجری) آن حضرت(ص) به قصد ادای فریضه حج، از قبایل مختلف خواست که او را همراهی کنند. مسلمین نیز دعوت پیامبر خود را لبیک گفتند.
و در آخر ماه ذی القعده، در حالی که هزاران نفر مسلمان همراه او بود، بسوی مکه حرکت کرد.
این بزرگترین تجمعی بود که ابوهریره در طول عمر خود می دید. و مهمترین سفر زندگی اش نیز بشمار می رفت.
در این سفر مبارک، او چیزهای شگفت انگیز زیادی دید. از جمله محبت وصف ناپذیر مردم نسبت به پیامبر و حلقه زدن آنها دور شمع وجود ایشان.
همچنین طریقه سخن گفتن آنها با پیامبر(ص) بگونه ای بود که این دوستی را تعبیر می کرد.
مردم برای گرفتن آب وضوی آن حضرت(ص) و مالیدن آن به سر و صورت خود، از یکدیگر سبقت می گرفتند و برای بدست آوردن موی مبارک آن حضرت(ص) هنگامیکه سرش را می تراشید، از هم پیشی می گرفتند. ابوهریره معجزه بزرگ پیامبر(ص) را مشاهده کرد که توانسته بود دل صدها قبیله را که تا دیروز خود را می کشتند و تشنه خون یکدیگر بودند، بهم نزدیک کند. و آنها را یکجا جمع نماید و بین آنها محبت و دوستی برقرار سازد.

پس از رسیدن بمکه، ابوهریره از آن حضرت(ص) شنید که فرمود: «ای مردم! سعی کنید مناسک را از من یاد بگیرید.» بدین جهت ابوهریره کاملا مترصد بود که سخن یا فعلی از آن حضرت(ص) را از دست ندهد. بلکه آنرا بیاموزد. با وجود ازدحام شدید مردم، پیرامون وجود مبارک آن حضرت(ص) که گاهی بعضی از مردم روی دوش بعضی دیگر می رفتند تا سخنان پیامبر(ص) را بشنوند و با دیدن سیمای مبارکش، برکت حاصل نمایند، و با نزدیک شدن به ایشان سعادتمند شوند. ابوهریره با وجودی که اذیت می شد، اما هیچ سخن و فعل آن حضرت(ص) را از دست نداد.
سرانجام آن کاروان خجسته و مبارک، مناسک حج را در التزام آن حضرت(ص) ادا کرد. مسلمین به پیامبر خود اقتدا کردند و اعمال حج را از ایشان فرا گرفتند و با همراهی آن حضرت(ص) سعادتمند شدند و پس از اتمام آن مناسک به دیار خود بازگشتند. و پیامبر(ص) نیز همراه کسانی که از مدینه او را مشایعت کرده بودند، به مدینه بازگشت. پس از مراجعت بمدینه، ابوهریره پی برد که در آن سفر گوشه بزرگی از ایمان و یقین و محبت و فقه، اندوخته است.
اما یکی از سخنان پیامبر اکرم(ص) که آنرا در سرزمین عرفه بیان فرموده بود، ابوهریره را غمگین و افسرده کرده و اثر عجیبی بر وی نهاده بود.
پیامبر اکرم(ص) در عرفات خطاب به مسلمانان، فرموده بود: «ای مردم! این سخن را از من بشنوید. شاید سال بعد شما را نبینم.»
ابوهریره از خودش می پرسید هدف پیامبر از این سخن چه بود؟ آیا به پیامبر(ص) الهام شده که زمان رحلتش نزدیک است؟ و او امتش را از آن ترسانید!؟ چه مصیبت بزرگی است اگر پیامبر(ص) را از دست بدهم! همچنین با خود می گفت چه زمان بزرگی برای من خواهد بود! اگر از نعمت صحبت و همراهی او باز مانم!

زیرا من مدت زیادی همراه آن حضرت(ص) نبوده ام. بدین جهت تصمیم گرفت که از آن لحظه به بعد کاملا متوجه آن حضرت(ص) و همراه او باشد. و دقیقه ای را در این راه از دست ندهد. و با تمام وجود، در خدمت آن حضرت(ص) باشد.
بنابراین سؤالهایش زیاد شد و آنچه را که نمی دانست، از آن حضرت(ص) می پرسید و می گفت: مرا وصیت کن. پیامبر اکرم(ص) نیز به سؤالات و خواسته های او جواب می داد.
دیری نگذشت که آن حضرت بشدت بیمار شد و نتوانست به مسجد برود.و امامت کند. در یکی از روزهای بیماری که اندکی حالش بهتر شد، به مسجد رفت و بر منبر نشست و پس از حمد و ثنای خداوند و توصیه مردم به کارهای نیک، خطاب به اصحاب چنین فرمود: ای مردم! همانا خداوند به بنده ای از بندگان خود اختیار داده که از دو راه یکی را انتخاب کند. یا دنیا و نعمتهای آن و یا آخرت و آنچه نزد خداست. و بس او آنچه را که نزد خداست، انتخاب کرده است. بسیاری از مردم، فکر کردند که هدف رسول خدا یکی از مردان صالح و نیکو کار است. اما ابوبکر هدف آن را دریافت. (دانست که مقصود، خود آن حضرت است.) شروع به گریه کرد و گفت: « ما جان و مالمان را فدایت می کنیم.» از دیدن این صحنه، اندوه ابوهریره بیشتر شد. و صفای زندگی بر او تیره گشت. زیرا چند روز بود که کنار آن حضرت ننشسته بود و به جز چند لحظة کوتاه، سعادت دیدار بیشتر آن حضرت نصیبش نشده بود. اهل صفه تمام آن روز در مورد سخن ابوبکر فکر کردند و سخن گفتند. ابوهریره به ابی موهیبه که از خادمان آن حضرت بود گفت: «آیا هدف رسول خدا از آنچه فرمود و پاسخی که ابوبکر به ایشان داد، خود آن حضرت بود؟» ابوموهیبه گفت: «فکر می کنم چنین باشد، زیرا چند روز قبل و پیش از آنکه رسول خدا مریض شود، در حالی که پاسی از شب گذشته بود، به من گفت: أی ابوموهیبه! به من امر شده است تا برای اهل بقیع استغفار کنم. من همراه آن حضرت رفتم.» هنگامی که در میان اهل قبور

قرار گرفت، اینگونه دعا فرمود:
«السلام علیکم یا أهل المقابر لحینا لکم اصبحتم فیه مما اصبح الناس فیه. اقبلت الفتن کقطع الیل المظلم تتبع اخرها أولها الاخره شر من الاولى»
ترجمه: سلام بر شما ای اهل قبور! آنچه شما در آن بسر می برید از آنچه که مردم بسر می برند راحت تر است، فتنه ها مانند سیاهی شب یکی بعد از دیگری هجوم آورده اند. بعدیها خیلی بدتر از قبلی هااند.
بعد رو به من کرد و گفت: « ای ابو موهیبه! کلیدهای خزاین دنیا و جاودان ماندن درآن و همچنین رفتن به آن دنیا و ماندن در بهشت به من داده شده است. من مختارم که یکی از آنها را انتخاب کنم. یا ماندن در دنیا و یا رفتن به ملاقات پروردگار. من به ایشان گفتم یا رسول الله(ص)! پدر و مادرم فدایت باد اول، ماندن در دنیا
و بعد رفتن به بهشت را انتخاب کن. آن حضرت(ص) فرمودند: سوگند به خدا من از میان آنها، ملاقات با پروردگارم را انتخاب کرده ام. بعد از آن برای اهل قبور بقیع طلب استغفار نمود.»

از صبح آن روز بود که بیماری و درد آن حضرت(ص) آغاز شد این بیماری، بین رسول خدا(ص) و صحابه فاصله انداخت و آنها نتوانستند یکدیگر را ببینند. بدین جهت اصحاب پیامبر(ص) اندوهگین شدند. خصوصا اهل صفه که بیشتر طالب دیدار آن حضرت(ص) بودند و از بیماری پیامبر اکرم(ص) به شدت ناراحت شده بودند. ابوهریره که بیشتر از دیگران، برای دیدار آن حضرت(ص) بی تابی می کرد، سرانجام جرأت کرد و اجازة ملاقات خواست، آن حضرت(ص) نیز به او اجازه دادند. ابوهریره وارد شد، سلام داد و ایستاد. دید که رسول اکرم(ص) دراز کشیده و سر مبارکش بر سینه علی بن ابیطالب قرار گرفته و علی با دستش او را روی سینه خود نگهداشته است، وقتی ابوهریره آن حالت را دید، اشکهایش سرازیر شد پیامبر اکرم(ص) با نگاهی محبت آمیز به او فرمود: «نزدیک بیا ابوهریره.» ابوهریره به آن حضرت(ص) نزدیک شد. فرمودند: «نزدیک تر بیا» ابوهریره نزدیک تر رفت تا جایی که انگشتان پایش به انگشتان پای مبارک آن حضرت(ص) برخورد
کرد. سپس فرمودند: «بنشین» ابوهریره نشست. پیامبر(ص) در ادامه فرمودند: «ابوهریره! تو را به داشتن خصلتهایی توصیه می کنم که تا وقتی زنده هستی آنها را ترک نکنی.» ابوهریره گفت: « قول می دهم تا زنده باشم به آنها عمل کنم.»آن حضرت(ص) فرمودند: «روز جمعه غسل کن و اول وقت به نماز جمعه برو و آنجا (در مسجد) از کار لغو و سخن بیهوده بپرهیز. من تو را به سه روز روزه گرفتن در ماه وصیت می کنم زیرا این کار بمنزله روزه داشتن در تمام سال است. و نیز تو را به خواندن دو رکعت نماز سنت فجر وصیت می کنم آنرا ترک نکن اگر چه تمام شب نماز خوانده باشی زیرا در آن امید عفو و بخشش، زیاد است.»

ابوهریره گفت: «ای رسول خدا(ص)پدر و مادرم فدایت باد. این نکات را مخفی نگاه دارم یا به دیگران برسانم؟» پیامبر(ص) فرمودند: «آنها را اعلام کن.« ابوهریره پیش آن حضرت(ص) آمد در حالی که به خواسته اش دست یافته و چشمانش به دیدار رسول اکرم(ص) خنک شده بود. او از این دیدار، دانش جدیدی فرا گرفت. اما افسوس که نمی دانست اینها آخرین کلماتی هستند که از زبان مبارک آن حضرت(ص) می شنود. روز دوشنبه دوازدهم ربیع الاول سال یازدهم هجری، اهل صفه با تلخ ترین و جانکاه ترین خبر ناگوار در زندگی خود روبرو شدند. و از شنیدن آن بشدت تکان خوردند و حیرت زده شدند و آن خبر وفات رسول خدا(ص) بود. دنیا در برابر دیدگانشان تیره و تار شد. غم و اندوهی بزرگ و غیر قابل وصف آنها را در بر گرفت، بشدت گریستند. از غم و اندوه ابوهریره مپرس، زیرا برای او از بین رفتن خودش و تمام دنیا و آنچه در آن هست، آسان تر از وفات پیامبر اکرم(ص) بود. سر در گریبان فرو برد. او سعادت بزرگی را از دست داده بود
و بر این فاجعه عظیم که جهان را در ماتم فرو می برد، تأسف می خورد. خبر رحلت پیامبر اکرم(ص) چون آتش که در خرمن هستی همه افتاده باشد، در شهر پیچید. مردم، شتابان به مسجد روی آوردند و آنجا تجمع کردند. حیرت و سردرگمی بزرگی به آنها دست داده بود. همه از این فاجعه هولناک دچار اضطراب شده بودند ولی اضطراب عمر از همه بیشتر بود. بدین جهت میان مردم ایستاد و گفت: «ای مردم! رسول خدا(ص) نمرده است.» بعد ابوبکر صدیق آمد و به چهره آن حضرت(ص) نگاه کرد و چون یقین حاصل کرد که آن حضرت(ص) دارفانی را وداع گفته است، چهره مبارکش را بوسید و گفت: « پدر و مادرم فدایت باد خوش زیستی و خوش مردی.« بعد نزد مردمی که در مسجد اجتماع کرده بودند، رفت و پس از حمد و ثنای پروردگار، گفت: « خداوند در قرآن کریم فرموده است: (إنک میت وإنهم میتون) (الزمر:30)

(وما محمد إلا رسول قد خلت من قبله الرسل أفإن مات أو قتل انقلبتم علی أعقابکم ومن ینقلب علی عقبیه فلن یضر الله شیئا وسیجزی الله الشاکرین) (آل عمران:144)
ترجمه: محمد فرستاده ای بیش نیست و قبل از ایشان نیز پیامبران زیادی آمده و رفته اند، آیا اگر ایشان دنیا را وداع گوید یا کشته شود شما از ایشان پشت می کنید و اگر کسی پشت بسوی ایمان کند، به خداوند ضرری نمی رساند و خدا به بندگان شاکر پاداش نیک خواهد داد.
پس از تلاوت این دو آیه، به آنها گفت: «هر کسی که خدا را می پرستد، بداند که خداوند زنده است و هر کس که محمد را می پرستیده بداند که او مرده است، سخنان ابوبکر، حیرت مردم را از بین برد و چشم عقل آنها را روشن ساخت و حقیقت آن مصیبت بزرگ را دریافتتند و یقین کردند که پیامبرشان را از دست داده اند.»
با رحلت آن حضرت(ص)، دوره چهارساله مصاحبت و همراهی ابوهریره بپایان رسید. با وجود آنهمه مشکل که شرح آن گذشت، آن سالها از یک نظر، بهترین سالهای زندگی ابوهریره بشمار می رفتند. او در آن سالها، علم فراوان و سودمند کسب کرده بود و زندگی اش را وقف پیامبری نموده بود که طالب علم و دانش بود. پیامبر اکرم(ص) او را بعنوان بهترین طلبه و داناترین آنها از نظر علاقه و توجه به علم، می شناخت و با او مهربانی می کرد، او را دوست داشت و برایش دعا می کرد و حتی علومی را منحصرا به او آموخت و از این رهگذر توفیق مهمی در حفظ و دانستن علوم، نصیب او شد، که نشانی بارز از نشانه های رسالت بود.
امیر بحرین

... پس از درگذشت آن حضرت(ص)، صحابه کرام - رضی الله عنهم - با مسأله ارتداد که در اکثر مناطق شبه جزیره عربستان قد علم کرد.و نیز با امتناع ورزیدن بعضی از قبایل عرب از دادن زکات به خلیفه پیامبر(، روبرو شدند. صحابه در جنگ با مرتدین گرفتار و مصیبتو تراژدی بزرگی شدند و تعداد زیادی از آنها در جنگهای سختی
که بعدا بوقوع پیوست، شهید شدند. سرانجام، مسلمانان پیروز شدند و داعیان ارتداد شکست خوردند و مردم بار دیگر به اغوش اسلام بازگشتند. ابوهریره شاهد این حوادث بود و در آنها شرکت داشت. و موضع سرسخت و تغییر ناپذیر ابوبکر صدیق(رض) را در جنگ با مرتدین و مخالفین پرداخت زکات، مشاهده کرد و دید که برخی از صحابه در مورد اعزام لشکر اسامه مخالفت می کنند و نظرشان
این که آن لشکر نباید حرکت کند و نیز با مخالفین پرداخت زکات، نباید جنگید. ابوبکر(رض) در مورد آنها موضع سخت و تغییر ناپذیری گرفت. ابوهریره از عزم آهنین ابوبکر صدیق و قهرمانی بی نظیر او و ثبات و یقین و اطمینان خاطرش، در شگفت آمد زیرا ابوبکر صدیق(رض) سخنانی گفت که تاریخ آنها را با کلماتی از

نور ثبت کرده است. ایشان فرمودند: «لشکری را که پیامبر اکرم(ص) برای جنگ فرستاده، من چگونه می توانم آنرا بازدارم؟ و اگر چنین جرأتی بکنم در واقع دست به کار خطرناکی زده ام! سوگند به ذاتی که جانم در ید قدرت اوست، اگر تمام اعراب علیه من قیام کنند، برایم بهتر است از بازداشتن لشکری که آن حضرت(ص) دستور حرکت آنرا صادر فرموده اند. سوگند به خدا با کسانی که بین نماز و زکات فرق قایل شده اند، می جنگیم. حتی اگر زانوبند شتری را که به پیامبر(ص) می دادند، به من ندهند، با آنها مبارزه خواهم کرد. با وجودی که وحی قطع شده و دین خدا کامل شده است من چگونه می توانم زنده باشم و ببینم که دین خدا دچار نقصان گردد!؟ پس از درهم شکستن غائله مرتدین، تمام صحابه به جایگاه بزرگ ابوبکر در این حوادث، اعتراف کردند. ابوهریره صلابت ابوبکر را از یاد نبرد و آنرا برای شاگردان نسل بعد از خود و سایر مردم بازگو می کرد. در یکی از روزها که حوادث ایام ارتداد به ذهنش تداعی شد، به یارانش چنین گفت: سوگند به خدا که هیچ معبودی جز او نیست، اگر ابوبکر خلیفه نمی شد، بار دیگر دین از میان می رفت و خدا در این سرزمین مورد عبادت قرار نمی گرفت. و این سوگند را چندین بار تکرار کرد. سپس سر این سوگند را برای آنها چنین بیان کرد و گفت: رسول خدا(ص) اسامه بن زید را با هفتصد نفر برای جهاد با رومیان، به شام فرستاد. هنگامیکه او و لشکرش به
ذی خشب رسیدند، آن حضرت(ص) دارفانی را وداع گفت. عربهای اطراف مدینه پس از شنیدن این حادثه، مرتد شدند. اصحاب پیامبر(ص) نزد ابوبکر(رض) رفتند و گفتند: اعراب اطراف مدینه مرتد شده اند. لشکر اسامه را برگردان تا با مرتدین بجنگد.

وآنرا از ادامه سفر به سوی روم بازدار. ابوبکر(رض) گفت: «سوگند به خدا که هیچ معبودی جز او نیست، لشکری را که پیامبر(ص) به سوی رومیان اعزام داشته، باز نخواهم گرداند و گرهی که به دست آن حضرت(ص) بسته شده، باز نخواهم کرد. سپس دستور داد که لشکر اسامه به سفر خود به سوی روم ادامه دهد. هیچ قبیله ای وجود نداشت، مگر اینکه می خواست مرتد شود. با وجود این به یکدیگر می گفتند: اگر این مسلمانها قدرت نداشتند، نمی توانستند لشکری با آن عظمت بسوی رومیان گسیل دارند ما صبر می کنیم تا با رومیان بجنگد، آنگاه در مورد آنها تصمیم می گیریم. لشکر اسامه به سوی روم شتافت، با آنها جنگید و پس از شکست و نابودی آنها، به سلامت به وطن بازگشت.»
قبایل مختلف عرب از دیدن این رشادتها و پایمردی ها، ناگزیر
شدند که بر اسلام خود ثابت بمانند از جمله کسانی که در آن زمان مرتد شدند مردم بحرین بودند زیرا پادشاه صالح قبلی آنها منذر بن ساوی اندکی پس از رحلت پیامبر اکرم(ص) دار فانی را وداع گفت. و المنذر بن النعمان المنذر، ملقب به الغرور به جای او نشست، و مردم آن سامان را به سوی ارتداد فرا خواند. مردم مرتد شدند و برای صحت گفتار خود چنین استدلال می کردند که اگر محمد( پیامبر می بود، نمی مرد. اما یک جوان روستایی به نام جواثی از میان آنها بپاخواست و به همت مرد شریف و بزرگوار دیگری به نام ( امجارود بن المعلی) که بر اسلام باقی مانده بود خطاب به مردم چنین گفت: «ای گروه عبدالقیس! من از شما سؤالی می پرسم اگر دانستید جواب دهید و اگر ندانستید حداقل خاموش بمانید و سخنان مرا بپذیرید.» گفتند: «بپرس.» گفت: «آیا خداوند قبل از محمد(ص) پیامبران دیگری نفرستاده است؟» گفتند: «آری» گفت: «شما آنها را دیده اید یا فقط از وجود آنها باخبر شده اید» گفتند: «آنها را ندیده ایم ولی از آمدن آنها باخبر شده ایم» گفت: «آن

پیامبران کجا رفتند؟» گفتند: «آنها مرده اند» گفت: «محمد(ص) هم مانند آنها پیامبر بود، و سرانجام مرد و من گواهی می دهم که هیچ معبودی جز خدا نیست و حمد(ص) پیامبر خدا است در آن هنگام همه مردم هم صدا گفتند: «ما هم گواهی می دهیم که معبود بر حقی جز خدا نیست و محمد(ص) فرستادة اوست و تو ای جوان ! بهترین ما و سرور ما هستی اینگونه بود که مسلمانأن بر اسلام پا بر جا ماندند و محاصره سخت و شدید مرتدین را تحمل کردند حضرت ابوبکر(رض) علاء بن حضرمی را فرمانروای بحرین تعیین کرد و به او دستور داد تا با مرتدین آنجا بجنگد ابوهریره نیز او را همراهی می کرد علاء همراه شانزده تن از افراد سواره نظام مسلمان از مدینه به سوی بحرین به راه افتاد در مسیر خود از مسلمین خواست که او را یاری کنند و همراه او بروند عده ای به ندای او لبیک گفتند و همراه او روانه بحرین شدند علاء پس از رسیدن به بحرین با مرتدین وارد جنگ شد خداوند او را بر آنها پیروز گردانید و موفقیت بزرگی نصیب او ساخت و بار دیگر مردم بحرین به آغوش اسلام بازگشتند ابوهریره در آن جنگ شجاعت بی نظیری از خود نشان داد همچنین مشاهده فرازهایی از امدادهای غیبی یقین او را نصبت به اسلام بیشتر کرد علاء مردی متقی و پرهیزگاری بود چون ابوهریره می دید که خداوند دعایش را اجابت می کند و به او یاری می رساند او را بیشتر دوست می داشت ابوهریره می گوید: ما همراه علاء وارد سرزمین خشک و لم یزرع شدیم، در آنجا آب تمام کردیم، مشکل خود را با علاء در میان گذاشتیم. فرمود: «دو رکعت نماز بخوانید» سپس دعا کرد. ناگهان ابری نمایان شد و باران بارید. همه آب نوشیدیم و ظرفهای خود را پر آب کردیم تا به ساحل دریا رسیدیم. فرمود: «به نام خدا وارد دریا شوید.» همه با نام خدا وارد شدیم. از دریا عبور کردیم. به قدرت خدا، آب حتی پای شترهایمان را خیس نکرده بود، مردم از این کار مسلمین در حیرت ماندند و هر

جا از آن سخن می گفتند تا جایی که در اثر آن یکی از راهبان مسیحی آن دیار نزد مسلمین آمد و اسلام آورد. ابوهریره می گوید: به او گفتم چه چیزی باعث اسلام آوردن تو شد؟ راهب گفت: « به خاطر نشانه هایی که دیدم، یقین حاصل کردم که حق با شماست و ترسیدم که اگر از اسلام اعراض کنم، خداوند چهره ام را مسخ کند. بدین جهت مسلمان شدم.» ابوهریره در زمان خلافت حضرت ابوبکر(رض) با علاء در بحرین زندگی می کرد
و برای مردم اذان می گفت. و به آنها قرآن یاد می داد و احکام اسلام را برای آنها بیان می کرد. در آن ایام ناگهان خبر وفات صدیق اکبر(رض) به گوشش رسید. این خبر او را تکان داد و به شدت متأثر کرد، زیرا مدت زیادی از خلافت ابوبکر نگذشته بود و در حالی که پایه های اسلام را که در اثر قیام مرتدین اندکی لرزان شده بود بار دیگر استحکام بخشید، دارفانی را وداع گفت و امانت خلافت را بعد از خود، به دوش رادمرد اسلام، عمر بن خطاب(رض) گذاشت. عمر(رض) بهترین جانشین برای بهترین خلیفه مسلمین بود.
ابوهریره از خلافت عمر(رض) خیلی خوشحال شد، چون او مناسب ترین فرد برای خلافت، بعد از ابوبکر صدیق(رض) می دانست بدین جهت در مورد او با مردم بحرین سخن گفت و فرمود: من از پیامبر خدا(ص) شنیدم که فرمودند: «ابوبکر( مرد خوبی است. عمر مرد خوبی است.» همچنین از ایشان شنیدم که فرمودند: «خداوند حق را بر قلب و زبان عمر(رض) جاری ساخته است.»

چندی نگذشته بود که نامة امیرالمؤمنین عمر بن خطاب به علاء بن حضرمی رسید، در آن نامه به علاء دستور داده بود که به بصره رود و فرمانروایی آنجا را به عهده گیرد و فرموده بود که کار عتبه بن غزوان را به تو سپردم و بدان که تو بر مردم از مهاجرین، مقدم می شوی که لطف خدا قبل از همه شامل حال آنان شده است. او را بدین جهت عزل نکردم که فرد شایسته ای نبود. بلکه گمان کردم که شایستگی تو از او بیشتر است، پس حق او را بشناس و به او احترام بگذار. ضمنا قبل از تو این مسئولیت را به شخص دیگری واگذار نمودم. ولی متأسفانه قبل از اینکه به بصره برسد، دارفانی را وداع گفت. اگر خدا بخواهد تو این مسئولیت را بعهده می گیری و اگر عتبه همچنان بماند پس هر چه خدا بخواهد عملی خواهد شد. در هر حال، حکم از آن خداست. هر چه او اراده کند، تحقق می یابد. علاء به قصد بصره حرکت کرد و دوست صمیمی و قدیمی اش ابوهریره را همراه سایر دوستانی که او را از مدینه همراهی کرده بودند، با خود برد. اما مشیت الهی بر این قرار گرفت که او نیز در بین راه رحلت کند. یارانش از این حادثه بشدت غمگین شدند.

ابوهریره می گوید: «ما در جایی قرار داشتیم که آب نبود، خداوند ابری فرستاد و باران نازل کرد. ما جنازة علاء را با آب باران غسل دادیم و او را در قبری که با شمشیرهایمان کنده بودیم و فاقد لحد بود، بخاک سپردیم. و به راه خود ادامه دادیم.» اندکی راه نرفته بودیم که به یکی از افراد آن منطقه برخورد کردیم و ماجرا را با او در میان گذاشتیم. او گفت: « این سرزمین، مرده ها را بیرون می اندازد بهتر است جسد علاء را از آنجا بیرون آورده و چند میل دورتر دفن کنید تا از خطر درنده ها و از بین رفتن او جلوگیری شود. به اتفاق برای انجام این کار به آنجا برگشتیم، ولی پس از رسیدن بدانجا، در کمال تعجب، جنازه او را نیافتیم. فقط در آن مکان نوری را مشاهده کردیم که می درخشید. بدین جهت دوباره بر سر قبر او خاک ریختیم و یقین حاصل کردیم که جنازه دوست ما را خداوند حفظ کرده است.»
رفتن به سوی بصره برای ابوهریره، بدون علاء خیلی مشکل بود. بدین جهت دوباره به بحرین بازگشت و مشغول کار قبلی خود شد. بعد از آن بود که فاروق اعظم - رضی الله عنه - نامه ای برای ابوهریره نوشت و از او خواست که امامت مردم آنجا را به عهده گیرد و در اختلافات آنها داوری کند. امیر جدید بحرین، قدامه بن مظعون نام داشت
که از سوی خلیفه برای مردم آن سامان انتخاب شده بود،
او ابوهریره را دوست داشت و در کارهایش با او مشورت می کرد
و از علم و دانش و پرهیزگاری او بهره می برد. اما ابوهریره شیفته شهر رسول خدا (ص) بود و چون مدت زیادی از آنجا دور شده بود بدین جهت مشتاق ایستادن در برابر حجره شریف، و عرض سلام و ادای احترام به پیامبر اکرم(ص) بود. و نیز علاقمند دیدار مادرش بود که او را در مدینه تنها گذاشته بود. برای این منظور، از امیر بحرین اجازه خواست و به مدینه بازگشت تا به آرزوی خود برسد و نیاز خود را برطرف سازد.

سپس نزد خلیفه مسلمین یعنی عمر بن خطاب شرفیاب شد و اوضاع بحرین را به اطلاع او رسانید و علت آمدنش را توضیح داد و از ایشان خواست تا به او اجازه دهد که در مدینه بماند و دوباره به بحرین بازنگردد. عمر فاروق( پذیرفت و به او اجازه داد که در مدینه بماند. ابوهریره از اینکه بار دیگر فرصت زندگی در شهر پیامبر اکرم(ص) را به دست آورد، خیلی خوشحال شد. زیرا او از یمن به قصد این شهر مقدس هجرت کرده بود تا در این شهر پاک و زیبا زندگی کند. پس از آن، هر وقت از مدینه دور می شد، پریشان می گشت واحساس وحشت می کرد زیرا او شادی و سرور خود را فقط در شهر مدینه یافته بود. ابوهریره خانه قدیمی اش را در صفه رها کرد و محل جدیدی برای سکونت خود برگزید، زیرا آنجا دیگر صفه ای وجود نداشت و اهل صفه پس از وفات آن حضرت(ص) که همه قلبها گرداگرد او (پیامبر اکرم) جمع شده بود، متفرق شده و در شهرهای مختلف پراکنده و سرگرم جهاد در راه خدا و نشر اسلام شده بودند. برای ابوهریره جز خاطرات زیبا و غم انگیز دوران صفه، چیز دیگری باقی نمانده بود. تنها چیزی که او را شاد نگه می داشت، وجود روضه مبارک آن حضرت(ص) بود که هر روز چشمش به آن می افتاد. او تمام نمازهایش را پشت سر امیرالمؤمنین عمر(رض)، ادا میکرد و هیچ نمازی را از دست نمی داد. همیشه در مجلس او دیده می شد و به سخنان او گوش فرا می داد و با او مشورت می کرد. عمر(رض) نیز به پاس علم و دانش فراوان ابوهریره، به او احترام می گذاشت. در زمان خلافت فاروق اعظم، سرزمین های زیادی فتح شد و قلمرو اسلام گسترش یافت و هر روز تعداد کسانی که مشرف به اسلام می شدند، افزایش می یافت. بدین جهت عمر(رض) به حاکمان امین و دانشمندی نیاز

داشت که بتوانند سرزمین های مختلف را اداره کنند. برای این منظور، کسانی را که به آنها اعتماد داشت، دعوت کرد و خطاب به آنها فرمود: من از شما انتظار دارم که در اداره قلمرو سرزمین های اسلامی به من کمک کنید و اگر شما مرا یاری نکنید، چه کسی مرا یاری خواهد کرد؟
آنها در پاسخ خلیفه، گفتند ما فرمانبرداریم. قبل از همه عمر(رض) متوجه ابوهریره شد و به او گفت: «أی ابوهریره! تو به بحرین برو و در این سال مهاجر باش.» بعد خطاب به دیگران، هر یکی را برای شهری تعیین کرد و دستوراتش را به اطلاع آنها رسانید و آنها را نصیحت کرد. و امر فرمود که هر چه زودتر به محل تعیین شده
خود بروند و امور مسلمین را به دست گیرند. واگذاری این مسئولیت به ابوهریره، او را ناراحت کرد زیرا او می خواست در مدینه بماند و باقی مانده علم نبوی را از سایر صحابه بیاموزد. سپس خود را از همه قیدها رها سازد و فقط به تعلیم مردم مشغول شود. می خواست که از عمر(رض) تقاضا کند که این مسئولیت را از دوش او بردارد ولی ترسید که مبادا باعث رنجش آن حضرت شود. با وجودی که از این پیشنهاد راضی نبود، چاره ای جز پذیرفتن آن نداشت زیرا با پیامبر اکرم(ص) بیعت کرده بود که در سختی و آسانی هر چه را که بشنود اطاعت خواهد کرد. بدین جهت بار دیگر به بحرین رفت و مورد استقبال شدید مردم آنجا قرار گرفت. زیرا مردم بحرین از قبل او را می شناختند و به لحاظ حسن خلق و علم و دانش فراوان، او را دوست می داشتند ابوهریره به عنوان امیر آن سامان در آنجا زندگی کرد و مرزهای آن سرزمین را از دستبرد دشمنان محفوظ نگاه داشت. در نماز امام بود و در اختلافات آنها داوری می کرد و اسلام را به آنها می آموخت و با رفتار زیبای خود الگوی مردم قرار گرفت. دائما با خلیفه در ارتباط بود و از او اموری را که در مورد آنها فتوا می داد، می پرسید. تا رأی و نظر خلیفه را در مورد آنها بداند.

زیرا می ترسید که مبادا مردم از دیدن این صحنه، حرمت حاکمان خود را رعایت نکنند. و اگر یکی از آنها دست به تجارت می زد و سودی عایدش می شد آنرا از او می گرفت و به بیت المال مسلمین می داد تا او را از آن مسئولیت آزاد سازد. (از ذمه او بری نماید.) سپس به اندازه ای که استحقاق داشت از بیت المال به او سهمی پرداخت می کرد تا بدون شک برای او حلال باشد. پس از مدتی به عمر(رض) خبر دادند که ابوهریره دارای ثروت زیادی شده است. عمر( به او پیغام فرستاد و او را نزد خود فرا خواند. ابوهریره به مدینه آمد در حالی که بیست هزار درهم همراه داشت( به او گفت: «به کسی ظلم کرده ای؟» ابوهریره گفت: «نه!» عمر(رض) گفت: «چیزی را بدون حق برداشته ای؟» گفت: «نه!» عمر(رض) گفت: «چقدر پول همراه خود آورده ای؟» گفت: «بیست هزار درهم» عمر(رض) گفت: «این مبلغ را از چه راهی بدست آورده ای؟» او گفت: «تجارت کرده ام»، عمر(رض) گفت: «سرمایة اولیة خود را از میان اینها بردار و بقیه را به بیت المال تحویل بده.»

ابوهریره از این دستور امیرالمؤمنین به شدت اندوهگین شد زیرا آن پول را از راه مشروع و با زحمت بدست آورده بود. بنابراین با عمر(رض) جر و بحث کرد، عمر(رض) خشمگین شد و بار دیگر از او پرسید: «این مال را از کجا آورده ای؟» ابوهریره گفت: «از اینجا که رفتم اسب خریدم و نگهداری کردم لطف خدا شامل حالم شد، آنها پی در پی زاد و ولد کردند و من از فروش آنها این پولها را به دست آورده ام» این پاسخ، عمر(رض) را قانع نکرد سرمایه اش را جدا کرد و بقیه پول او را به بیت المال سپرد. ابوهریره غمگین پیش مادرش برگشت و آنچه برایش اتفاق افتاده بود، برای او تعریف کرد. مادرش گفت: «خدا عمر(رض) را ببخشد» این جمله، اعجاب ابوهریره را برانگیخت فردای آن روز، بعد از نماز صبح برای عمر(رض) اینگونه دعا کرد. «خداوندا! امیرالمؤمنین را ببخش» چون ابوهریره می دید که عمر(رض) با همه حاکمان خود اینگونه رفتار می کند، و تنها او نیست که پولش را گرفته وبه بیت المال داده است، خودش را دلداری می داد. این سیاست خلیفه بود که بر پایة احتیاط قرار داشت. او اموال امرای خود را از ترس اینکه مبادا شک حرمت در آن باشد، از دست آنها می گرفت و به آنها چیز بهتری می بخشید تا باعث تسکین خاطرشان شود.
ابوهریره از اینکه دوباره به مدینه برگشته بود احساس خوشحالی می کرد و تصمیم گرفت که در مدینه بماند و کاملا سرگرم تعلیم و تعلم شود ولی پس از مدتی کوتاه امیرالمؤمنین عمر(رض) برای بار دوم او را دعوت به همکاری نمود ابوهریره حیرت زده شد و با بهانه های مختلف از پذیرفتن مسئولیت، شانه خالی می کرد. امیرالمؤمنین هم بناچار عذر او را پذیرفت ابوهریره می گوید: «عمر(رض) بعد از آن چندین بار به من گفت که با ما همکاری نمی کنی؟» گفتم: «نه» گفت: «کسی بهتر از تو بوده مسئولیت پذیرفته

و کار کرده است و او حضرت یوسف بوده است» گفتم: «یوسف پیامبر و پیامبرزاده بوده ولی من پسر مادری معمولی هستم و از چند چیز وحشت دارم یعنی می ترسم که بدون علم چیزی بگویم و بدون بردباری حکمی کنم و می ترسم که بر پشتم بارها نهاده شود و با ناسزا و دشنام آبرویم برود و مالم از دستم گرفته شود.»
ابوهریره با این عذرهای ماهرانه خودش را از کار کردن در شهرها نجات داد و از همه چیز دست کشید تا معلم مسلمین باشد.
صحابی معلم
ابوهریره بعد از وفات پیامبر اکرم(ص) نزدیک به پنجاه سال زندگی کرد در این مدت کار او فقط تعلیم مردم و آگاه کردن آنها نسبت به مسایل دینی بود. احادیثی را که از خود پیامبر(ص) شنیده بود و آنچه را از بقیه صحابه در زمان حیات پیامبر(ص) و بعد از وفات آن حضرت(ص) آموخته بود، به مردم یاد می داد. او هیچ کار دیگری را بر این کار ترجیح نمی داد و به راستی که او (صحابی معلم) بود. او در واقع به دو نسل از مسلمانان، یعنی صحابه و تابعین علم آموخت. ائمه اسلام نیمه دوم قرن اول شاگردان او بودند. علاوه بر این، هزاران نفر از عموم مردم نیز احادیث نبوی را از وی فرا گرفتند. ابوهریره از خلفاء راشده، بیشتر هم عصر حضرت معاویه بود. به شهرهای اسلامی زیادی سفر کرد و از مرکز مهم اسلامی بازدید نمود ولی جایگاه اصلی اقامت او، مدینه یعنی شهر پیامبر اکرم(ص) بود مدینه شهری بود که ابوهریره آن را خیلی دوست داشت و بیشتر عمرش را بعد از هجرت و تا زمانی که
چشم از جهان فرو بست در آنجا گذراند.

در زمان خلافت عمر فاروق(رض) بعد از اینکه ابوهریره در مدینه مستقر شد همیشه برای مردم حدیث بیان می کرد و از هر فرصتی استفاده می کرد و می گفت: «از رسول خدا(ص) شنیدم که گفت: یا رسول خدا(ص) فرمود. یا چنین حدیثی به من گفت. عمر(رض) که می دید که ابوهریره به این کار عادت کرده و زیاد برای مردم حدیث بیان می کند به او گفت: « کمتر حدیث نقل کن.»(1) ولی ابوهریره نمی توانست ساکت بماند زیرا او فکر می کرد دانشی را که آموخته است امانتی است که رساندن آن به مردم واجب است و اعتقاد داشت که هر کسی که چیزی از امور دین می داند بر او فرض است که آنرا به دیگران بیاموزد. بدین جهت همانطور که عادت داشت، به گفتن حدیث ادامه داد. عمر(رض) چندین بار او را از این کار بازداشت، ولی او توجه نکرد. سرانجام عمر(رض) خشمگین شد و به شدت او را سرزنش کرد و گفت: «اگر روایت حدیث را ترک نکنی تو را به سرزمین خودت یعنی (دوس) خواهم فرستاد.» از آن تاریخ به بعد ابوهریره از ترس عمر(رض)، کمتر از پیامبر(ص) حدیث بیان می کرد. مدتی به این صورت گذشت، البته عمر(رض) می خواست که به ابوهریره بفهماند، محدثی که به اشتباه یا دروغ و بدون قصد، حدیثی را به آن حضرت(ص) نسبت دهد، سرانجام او در آخرت، خطرناک خواهد بود. و از ترس اینکه مبادا او (ابوهریره) گناهکار شود و در آخرت مورد مؤاخذه قرار گیرد،

او را از روایت حدیث زیاد، بازمی داشت. بدین جهت او را نزد خود خواند و به او گفت: «ای ابوهریره! روزی که ما در خانة فلانی همراه رسول خدا بودیم، تو شرکت داشتی؟» ابوهریره گفت: «بله و می دانم چرا در این مورد از من سؤال می کنی.» رسول خدا(ص) در آن روز فرمود: « هرکسی قصدا دروغ به من نسبت دهد، نشیمنگاه خود را برای آتش دوزخ آماده سازد.:» عمر(رض) از شنیدن این جمله تعجب کرد و به حیرت افتاد و به حافظة قوی و صیانت دین ابوهریره یقین حاصل کرد و به او گفت: « اکنون برو و حدیث بیان کن.» چون عمر فاروق(رض) در مناسبتهای مختلف می دید که ابوهریره بهتر از دیگران احادیث آن حضرت(ص) را حفظ کرده است، اعتمادش به او بیشتر می شد. روزی حسان بن ثابت در مسجد شعر می خواند، عمر(رض) از کنار او گذشت و نگاهی خشم آلود به وی انداخت. حسان گفت: «من قبلا در حضور آن حضرت(ص) در این مسجد شعر سروده ام. ولی آن حضرت(ص) با من اینگونه رفتار نکرده است.» سپس رو به ابوهریره گفت: «تو را به خدا سوگند! از آن حضرت(ص) نشنیدی که فرمودند: «از طرف من جواب بده و بار خدایا! او را با روح القدس کمک کن.» ابوهریره گفت: «بلی» پس از شنیدن شهادت ابوهریره، عمر(رض) راهی جز پذیرفتن آن نداشت.
روزی زنی را که خالکوبی می کرد، نزد عمر(رض) آوردند. عمر(رض) برخاست و گفت: «شما را به خدا سوگند چه کسی از شما در مورد خالکوبی سخنی از آن حضرت(ص) شنیده است؟» همه ساکت ماندند. ابوهریره برخاست و گفت: «أی امیرالمؤمنین! من از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمودند: «نه خالکوبی کنید و نه به کسی اجازه دهید که بر بدن شما خالکوبی کند.»

در حادثه ای دیگر که عمر(رض) همراه تعدادی از صحابه به قصد ادای عمره به سوی مکه می رفت، در راه بادی شدید وزیدن گرفت. عمر(رض) به اطرافیانش گفت: «چه کسی از شما حدیثی از آن حضرت(ص) در مورد باد شنیده است؟» کسی جواب نداد. ابوهریره مطلع شد که عمر(رض) چنین سؤالی کرده است. بدین جهت شتاب سواری خود را بیشتر کرد تا به عمر(رض) رسید و گفت: «أی امیرالمؤمنین! شنیده ام که حدیثی در مورد باد، خواسته اید. من از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمودند: باد، نسیم و امر الهی است. گاه به صورت رحمت و گاه به صورت عذاب می وزد. هر گاه بادی وزید، به آن دشنام ندهید. بلکه خیر آنرا از
خدا بخواهید و از شر آن به خدا پناه جویید.»

علاقة ابوهریره به تعلم، کمتر از عشق و علاقه اش به تعلیم نبود.او همیشه همراه خلفای راشده و دیگر بزرگان صحابه به سر می برد و احادیثی را که نمی دانست، از آنها فرا می گرفت و فقط آنرا می آموخت حتی از صحابه کوچک مانند اسامه بن زید و عایشه نیز علم می آموخت و بقیه قرآن کریم را که در زمان حیات آن حضرت(ص) حفظ نکرده بود، از صحابه دیگر بویژه امام بزرگوار ابی بن کعب، فرا گرفت و قسمت دیگر قرآن را که جلوتر حفظ کرده بود، برای او خواند و قرائت درست آنرا از او می آموخت، بعد از آن، آنها را برای شاگردانش بازگو می کرد. متأسفانه در آن اثناء حضرت عمر(رض) اولین شهید محراب، دار فانی را وداع گفت و در روضه پاک آن حضرت(ص) در کنار ایشان بخاک سپرده شد. ابوهریره از این حادثه بشدت ناراحت شد. چون دیده بود که عمر خیرخواه اسلام و مسلمین بود و شبانه روز برای اقتدار و عزت دین و خدمت به مسلمین تلاش می کرد. پس از او عمر(رض) مسلمانان با عثمان بن عفان(رض) بیعت نمودند و مسئولیت سنگین خلافت را بعهده ایشان گذاشتند. در زمان عثمان( دامنه قلمرواسلام گسترش یافت و مردم در سایه خلافت او در آسایش و امنیت خاطر به سر می بردند. ابوهریره مشکلاتی را که در زمان حضرت عمر( بخاطر بیان حدیث داشت، در دوره خلیفة جدید احساس نمی کرد.
عثمان(رض) دید که نسل جدیدی در میان مسلمین به پا خواسته و امت های جدیدی مسلمان شده اند و این دو گروه به خردی نیاز دارند که بتوانند احکام دینشان را به ایشان بیاموزد و احادیث آن حضرت(ص) را به آنها برساند. عثمان(رض) از

تسلط ابوهریره بر حدیث و قدرت حافظه اش باخبر بود بدین جهت زمینه را برای او هموار نمود و به او فرصت داد تا به دلخواه خود به روایت حدیث بپردازد ابوهریره که منتظر چنین فرصتی بود به پابرخاست و به کثرت برای مردم حدیث بیان می کرد و سنت های پیامبر اکرم(ص) را آنطور که دیده و شنیده بود برای مردم روایت می کرد و حوادث آموزنده زیادی را که در زمان آن حضرت(ص) اتفاق افتاده بود طوری برای مردم شرح می داد که گویی همان صحنه ها در برابرش قرار دارند و او با مشاهدة آنها سخن می گوید او به مردم قرآن می آموخت و روایاتی را که در مورد تفسیر قرآن می دانست برای آنها بیان می کرد گاهی مردم از او مسایلی را می پرسیدند و فتوا می خواستند او نیز بر اساس و شناخت و آگاهی لازم فتوا می داد مردم برای اطلاع بیشتر فتواهای او را به اطلاع خلیفه می رساندند او نیز آنها را تأیید می کرد تعداد کمی از صحابه در این امر با او مشارکت داشتند اما مانند ابوهریره فعال نبودند. ابوهریره راه خود را ادامه داد و برای این کار زیاد در مسجد می نشست و تا زمانی که در قید حیات بود، برای همة مردم اعم از بزرگ و کوچک، آشنا و غریب، حدیث بیان می کرد. همچنین در مسجد و بازار و مزارع و در سفر و حضر و در همه حال، برای مردم حدیث می گفت و آنها را برای کسب علم و دانش، تشویق می کرد و با شیوه های خاص خود مردم را به فرا گرفتن علم و دانش تحریض می نمود. می گویند در یکی از روزها که گذرش به بازار مدینه افتاد، در مرکز بازار ایستاد و خطاب به مردم گفت: «ای بازاریان! شما را چه شده است که اینجا زمین گیر شده اید!؟ در حالی که میراث و ترکه پیامبر(ص) را در مسجد تقسیم می کنند، نمی خواهید آنجا بروید و سهم خود را بگیرید؟» گفتند: «چرا» گفت: «پس چرا معطلید؟« آنها سراسیمه به سوی مسجد شتافتند. ابوهریره همانجا توقف کرد تا آنها برگردند. سپس به آنها گفت:

«چه خبر بود؟ شما سهم خود را گرفتید؟» گفتند: «خیر، ما به مسجد رفتیم ولی چیزی وجود نداشت که نقسیم کنند.» ابوهریره گفت: «در مسجد کسی را ندیدید؟» گفتند: «آری گروهی را دیدیم که نماز می خواندند و عده ای قرآن را تلاوت می کردند و بعضی دربارة حلال و حرام سخن می گفتند.« ابوهریره گفت: «وای بر شما! آنچه دیده اید، همان میراث و ترکه پیامبر خدا(ص) است.»
ابوهریره ضمن بیان حدیث، امر به معروف و نهی از منکر می کردند. گفته اند: روزی مردی از کنار او می گذشت به او گفتند: «این مرد از همه مردم بیشتر سرمایه دارد.» ابوهریره او را صدا کرد و گفت: «آیا راست می گویند که تو از همه سرمایه دارتر هستی؟» گفت: «آری، من صد شتر، صد اسب و این قدر گوسفند دارم.» ابوهریره گفت: «از داشتن شتر و گوسفند بپرهیز. زیرا من از پیامبر اکرم(ص) شنیدم که فرمودند: «هر کسی شتر و یا گوسفندی داشته باشد و در سختی و آسانی حقش را ادا نکند، روز قیامت آن شتر یا گوسفند با آماده ترین صورت و چاق ترین حالت خود می آید و شتر صاحبش را با لگد و گوسفند با شاخ هایش او را می زند. همین طور بترتیب می آیند و می روند. یعنی آخرین حیوان که با او تسویه حساب کند، دوباره اولی برمی گردد و او را زیر ضربات لگد یا شاخ خود قرار می دهد. در روزی که به اندازة 50 هزار سال طولانی است. و این حالت همچنان ادامه می یابد تا زمانی که حساب و کتاب همه مردم به پایان رسد. سپس به حساب او رسیدگی و تکلیفش را روشن می کنند.« همین طور است وضع کسی که گاو و گوسفند داشته و در سختی و آسانی حق آنها را ادا نکرده باشد. آن گاوها نیز در میدان حشر حاضر می شوند و با آماده ترین حالت، صاحب خود را با لگد و شاخ می زنند. هر کدام که بگذرد، دیگری می آید و این دور همچنان ادامه پیدا می کند در روزی که با اندازة 50 هزار سال طولانی است. تا اینکه بین مردم قضاوت شده سپس راه آن شخص به او نشان داده می شود.«

یکی از حاضران پرسید: ای ابوهریره! حق شتر چیست؟
مردم از هر طرف به سوی او می آمدند و شاگردانش زیاد می شدند. نسل دوم انقلاب (تابعین) که موفق به زیارت آن حضرت(ص) نشده بودند، به این شاگرد رشید و فهمیده و معلم هوشیار روی می آوردند و با شنیدن احادیث آن حضرت(ص) از ایشان، خود را دلداری می دادند. خلیفة سوم، حق ابوهریره را ادا کرد و چون از
کار او راضی و خوشحال بود، به او احترام می گذاشت و عطایای زیادی به وی می بخشید، طوری که در اثر آن، وضع ابوهریره تغییر کرد و از فقر و تنگدستی به غنا و سیری بدل شد. و خداوند با عطای نعمتی دیگر یعنی نعمت ازدواج، او را مورد نوازش قرار داد. همسرش همان زن شریف یعنی بسره دختر غزوان بود که در زمان پیامبر(ص) برایش کار می کرد. آری دختر غزوان همسر ابوهریره شد و با او ازدواج کرد. ابوهریره از این پیش آمد خیلی خوشحال شد و احساس خوشبختی می کرد و به پاس اینکه خداوند وضعیتش را تغییر داده بود، شکر نعمت های الهی خدا را با عبادت و ذکر و ستایش فراوان، آن طور که شایسته بود، به جا می آورد.
روزی یکی از برجسته ترین شاگردانش، محمد بن سیرین به دیدن او آمد ابوهریره در حالی که با او سخن می گفت، پارچه ای کتانی از جیبش بیرون می آورد، تا با آن آب بینی خود را بگیرد ابن سیرین از دیدن این صحنه، با تعجب به او گفت: «حالا با پارچه کتانی آب بینی خود را پاک می کنی!؟» ابوهریره در پاسخ گفت: «ای
ابن سیرین! به خدا سوگند! من میان منبر رسول خدا (ص) و حجرة عایشه از شدت گرسنگی غلت می زدم. مردمی که حال مرا نمی دانستند، به یکدیگر می گفتند: «که او دیوانه است« در حالی که من هیچ مرضی جز گرسنگی نداشتم. بعد به پارچه لباس خود اشاره کرد و گفت: «نمی بینی چه می پوشم!؟» سپس خدا را سپاس فراوان گفت.

ابوهریره در زمان خلفای راشده به ویژه حضرت عثمان(رض) در آرامش و امنیت به سر می برد. و با تمام وجود سرگرم علم آموزی به دیگران بود. این گفته معروف از اوست « فصلی از علم را که یاد بگیریم برای ما از هزار رکعت نماز نفلی بهتر است و فصلی از علم را که به دیگران بیاموزیم، چه به آن عمل کنیم یا نه، از صد رکعت نماز نفلی پسندیده تر است.» همچنین می گفت: «من از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمودند: «هر گاه مرگ طالب علم فرا رسد و او مشغول کسب علم و دانش باشد، با مرگ شهادت خواهد مرد.»
پس از شهادت حضرت عثمان(رض)، مسلمانان با علی بن ابیطالب(رض)، بیعت کردند. و او را به عنوان خلیفة مسلمین تعیین نمودند. ابوهریره نیز با او بیعت کرد. علی (رض)، این خلیفة بزرگوار، برای از میان برداشتن شکافهایی که بین مسلمین به وجود آمده بود، به پا خاست. اما فتنه بزرگ بود و در بیشتر شهرها توجه مسلمین را به خود جلب کرده بود. سرانجام، جنگ و خونریزی میان آنها در گرفت. می توان گفت جنگهای جمل و صفین نتیجه این فتنه بود.
حوادث فوق ابوهریره را خانه نشین کرد. طوریکه در هیچ یک از آن وقایع شرکت نکرد زیرا حدیثی که از پیامبر اکرم(ص) شنیده بود، او را از شرکت در این حوادث بازمی داشت.
آن حضرت(ص) فرموده بودند: «در آینده فتنه هایی بروز خواهد کرد آن زمان، فرو نشسته از کسی که به سوی آنها در حرکت است، بهتر می باشد و فردی که به سوی آن فتنه ها به آرامی می رود از کسی که به سوی آنها می دود، بهتر است و هر کسی که به سوی آنها گردن دراز کند او را به خود جذب خواهد کرد پس در آن هنگام هر کس پناهی یافت باید به آن پناه ببرد.»
این حدیث دستور کار ابوهریره در زمان آن فتنه ها بود بدین جهت او نشستن در خانه را ترجیح داد و خود را آلودة آن فتنه ها نساخت و از مدینه بیرون نرفت.

تعدادی از بزرگان صحابه مانند سعد بن ابی وقاص و ابن عمر و عمران بن حصین و ابی بکر الثقفی با او هم عقیده بودند. (1)
پس از این فاجعه که ضربة هولناک دیگری بر پیکر اسلام بود فرزندش حسن به خلافت رسید و این سال(چهارم هجری ) را سال جماعت نام نهادند ابوهریره از وارد شدن به این جریان نیز خودداری کرد و کار گذشتة خود را از سرگرفت و به نشر حدیث و فقه در شهر رسول خدا(ص) پرداخت با اینکه سن ابوهریره بالا رفته بود همچنان مانند ستاره ای درخشان در میان مسلمین می درخشید و علمش در شهرها منتشر می شد و روز به روز به تعداد شاگردانش افزوده می گشت و چون دید که کسرت روایت حدیث سبب می شود که مردم حوادث زمان فتنه ها را فراموش می کنند فعالیت خود را دو چندان کرد و هر هفته قبل از آمدن خطیب جمعه در کنار منبر می ایستاد و حدیث بیان می کرد. او هر هفته در همین وقت برمی خاست و حدیث بیان می کرد مردم هر بار از او احادیث جدیدی می شنیدند و از حافظة قوی و گویش زیبای او در شگفت بودند زیرا خیال می کردند که از روی نوشته های کتاب می خواند. ابوهریره به عنوان اولین حافظ حدیث در میان صحابه جلوه گر شد مردم با یکدیگر زمزمه می کردند که ابوهریره این همه احادیث را از کجا آورده در صورتی که او بیشتر از چهار سال همراه پیامبر نبوده است؟ و کسانی که سالهای بیشتری همراه آن حضرت(ص) بوده اند این همه حدیث به یاد ندارند؟ ابوهریره متوجه این همه زمزمه ها شد بدین جهت از آن پس در ابتدای بیان گواهی دادند که ابوهریره مدت زیادی همراه پیامبر(ص) بوده و سخنانی از آن حضرت(ص) شنیده که آنها نشنیده اند حتی امام بزرگوار و جامع قرآن زید بن ثابت(رض)، نیز شهادت دادند که پیامبر اکرم(ص) برای ابوهریره دعا کردند که خداوند حافظة ایشان را تقویت و تثبیت کنند.
__________
(1) - این مطلب نظر نویسنده بوده ودیدگاه های دیگری نیز وجود دارد.

روزی مردی نزد ثابت آمد و از او سؤالی پرسید ثابت گفت: «برو پیش ابوهریره و این سؤال را از او بپرس زیرا روزی من با ابوهریره و فلان مرد دیگر در مسجد نبوی سرگرم دعا و نیایش بودیم که ناگهان رسول اکرم(ص) ص)وارد شدند و کنار ما نشستند و فرمودند: «کارتان را ادامه دهید« من و دوستم که سرگرم دعا کردن بودیم دوباره کار خود را از سر گرفتیم و آن حضرت(ص) آمین می گفتند. بعد ابوهریره دعا خواست و چنین گفت: «خداوندا! آنچه این دو دوستم از تو خواستند من هم آنها را از تو می خواهم مضافا از تو علمی می خواهم که هرگز فراموش نشود.» رسول اکرم(ص) آمین گفتند بعد ما گفتیم ای رسول خدا(ص)! ما هم از خدا علمی می خواهیم که فراموش نشود ولی آن حضرت(ص) فرمودند که: «جوان دوسی از شما سبقت گرفت.» با وجود این اظهار نظر مردم دربارة ابوهریره قطع نشد و زمزمه های پنهان تبدیل به سخنان آشکار گشت.
ابوهریره مجبور شد تا با جرأت و قدرت از خود دفاع کند وسبب حفظ خود را برای مردم روشن نماید.

گفت: «مردم می گویند : ابوهریره زیاد حدیث بیان می کند... و می گویند: چرا مهاجرین و انصار به اندازة او حدیث روایت نمی کنند؟» باید بگویم برادران مهاجر در بازارها سرگرم داد و ستد بودند و برادران انصار نیز به کار در مزارع مشغول بودند ولی من شخص فقیری بودم که برای سیر کردن شکم خود همیشه همراه پیامبر خدا(ص) بودم. زمانی که آنها غایب بودند، من حاضر می شدم و زمانی که آنها فراموش می کردند، من حفظ می نمودم. من شخص معتکف بودم و زیاد در معیت آن حضرت(ص) به سر می بردم. وقتی آنها می رفتند، من می ماندم. و زمانی که آنها فراموش می کردند، من حفظ می کردم. مرا معامله در بازار و کاشتن نهال در باغها به خود مشغول نمی کرد تا از آن حضرت(ص) دور باشم، بلکه مرتب در التزام آن حضرت(ص) بودم و از ایشان درخواست می کردم که کلمه ای به من بیاموزند و غذایی به من بدهند. من نان خمیر شده نمی خوردم (نمی توانستم به دست آورم.) لباس حریر نمی پوشیدم، غلام و کنیزی نداشتم و به شکم خود از گرسنگی سنگ می بستم، اگر کسی از کنار من می گذشت، از او آیه ای می پرسیدم تا بدینوسیله او را متوجه حال خود سازم که مرا با خود ببرد و غذایی دهد. و به مردم خاطرنشان می کرد که رسول خدا(ص) برای او دعا کرده است که خداوند به او علمی
عطا فرماید که فراموش نشود و می گفت: «قوت حافظة من به یمن دعای پیامبر اکرم(ص) می باشد.»
از آن پس، بیشتر مردم دربارة ابوهریره سکوت کردند و چیزی نگفتند و یقین حاصل نمودند که او راست می گوید. از این رهگذر بود که مقامش بالا رفت و علم و فضلش زبانزد خاص و عام شد.

در یکی از روزهای جمعه که در مسجد نبوی به علت ازدحام زیاد، جا برای نشستن وجود نداشت، ابوهریره برخاست و کنار منبر ایستاد و خطاب به مردم چنین گفت: « ای مردم! رسول خدا(ص) صادق مصدق، ابوالقاسم(ص) فرمودند: هر کسی قصدا به من دروغ نسبت دهد، خود را برای آتش جهنم آماده سازد.» من از رسول خدا (ص) شنیدم که فرمودند: «روز قیامت، امت من در حالی می آیند که آثار وضو بر پیشانی و چهار دست و پای ایشان آشکار است (این اعضا سفید و درخشان می شوند.) پس هر کس از شما که می تواند در اثر کثرت وضو برای عبادت این نور را
بیفزاید.» همچنین آن حضرت(ص) فرمودند: «اگر مردم می دانستند که در اذان گفتن و قرار گرفتن در صف اول نماز، چه فضیلت و پاداشی وجود دارد، آنچنان هجوم می آوردند که کار به قرعه کشی می انجامید و اگر می دانستند که زود رفتن به مسجد چه ثوابی دارد، این فرصت را از دست نمی دادند. و اگر می دانستند که نماز صبح
و شب چه ثوابی دارند، سینه خیز برای ادای آن به مسجد می رفتند.» و نیز رسول اکرم(ص) فرمودند: «هر کسی از شما که در نماز امام مردم شد، نماز را طولانی نکند. زیرا در میان مردم، افراد کوچک، بزرگ و ضعیف و مریض وجود دارد. ولی اگر خواست تنها نماز بخواند، هر طور که دوست دارد می تواند آن را ادا کند. رسول
خدا(ص) فرمودند:« بنده از همه اوقات تنها زمانی که در مسجد است، به خدایش نزدیک تر می باشد. پس هنگامی که در مسجد هستید، زیاد دعا کنید» و نیز آن حضرت (ص) فرمودند: «هنگامی که تشهد می خوانید از چهار چیز به خدا پناه جویید و این دعا را بخوانید: «اللهم انی اعوذ بک من عذاب جهنم و من عذاب القبر و من فتنه المحیا و الممات و من شر فتنه المسیح الدجال» (یعنی خداوندا! از عذاب جهنم و عذاب قبر و فتنه حیات و مرگ و شر فتنه دجال، به تو پناه می برم.»
رسول خدا فرمودند: «هر کسی بعد از هر نماز، سی و سه بار

سبحان الله و سی و سه بار الحمدالله و سی و سه بار الله اکبر بگوید و در پایان با گفتن ـ لا اله الا الله وحده لا شریک له له الملک و له الحمد و هو علی شیء قدیر ـ صد را تکمیل کند، گناهان او بخشیده خواهند شد اگر چه به اندازة کف دریاها زیاد باشند.» رسول خدا (ص) فرمودند: «در شبانه روز دو گروه از فرشتگان نزد شما می آیند. گروهی هنگام شب و گروهی هنگام صبح. ابن دو گروه،
در نمازهای صبح و عصر به یکدیگر می رسند (جمع می شوند) آنهایی که شب همراه شما بوده اند، هنگام صبح به آسمان می روند. خداوند (با اینکه همه چیز را می داند) از آنها می پرسد: بندگان مرا در چه حال رها کردید؟ در پاسخ می گویند: خداوندا! هنگامیکه پیش آنها رفتیم و زمانی که از آنها جدا شدیم، در حال نماز خواندن بودند« همچنین از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمودند: «خداوند متعال فرمودند: من نماز را بین خود و بنده کانم تقسیم کرده ام. و بنده هر چه بخواهد به او می دهم. پس هر گاه بنده بگوید: الحمدلله رب العالمین، خداوند می فرماید: بنده ام مرا حمد گفت. و هرگاه بگوید الرحمن الرحیم، خداوند میفرماید: بنده ام مرا ثنا گفت. وچون بگوید: مالک یوم الدین، خداوند میفرماید: بنده ام مجد و عظمت مرا بیان کرد. و زمانی که بگوید: (إیاک نعبد وإیاک نستعین) (الفاتحة:5)، این قسمت بین من و بنده ام تعلق دارد و بنده ام هر چه بخواهد به او خواهم داد. و چون بگوید: (اهدنا الصراط المستقیم، صراط الذین أنعمت علیهم غیر المغضوب علیهم ولا الضالین) (الفاتحة:7-6)
خداوند میفرماید: این جملات برای بنده ام می باشد و هر چه بخواهد به او عطا خواهم کرد.»

ابوهریره همچنان روایت حدیث را ادامه داد تا زمانی که احساس کرد وقت اذان فرا رسیده است، آنگاه با گفتن این جمله به سخنان خود خاتمه داد. «ای مردم! رسول اکرم(ص) فرمودند: «این خیر خواهی است، این خیر خواهی است، این خیر خواهی است.» ما پرسیدیم: «برای چه کسی؟» آن حضرت(ص) فرمودند: «برای خدا و کتابش و حکام مسلمین و عموم ملت مسلمان.»
پس از بیان این حدیث، ابوهریره میان مردم نشست نماز جمعه اقامه شد. بعد از نماز، فردی که از بیان آنهمه حدیث پیامبر(ص) توسط ابوهریره تعجب کرده بود، دوان دوان خود را به حجرة عایشه صدیقه رضی الله عنها رسانید. سلام کرد و گفت: «ای ام المؤمنین! احادیثی را که ابوهریره برای مردم بیان کرد، شنیدی؟» گفتند: «بلی» آن مرد گفت: «آیا همة این احادیث را از پیامبر اکرم(ص) شنیده است؟» حضرت عایشه نیز با تعجب به او گفت: «با ابوهریره در این مورد سخن خواهم گفت.» روز بعد حضرت عایشه رضی الله عنها کسی را نزد ابوهریره فرستاد و او را نزد خود فرا خواند. سپس به او گفت: «تو احادیث زیادی از پیامبر اکرم(ص) روایت می کنی، مگر تو بیشتر از ما او را دیده و سخنانش را شنیده ای؟» ابوهریره دانست که این سخن انعکاس گفته های مردم در مورد اوست. با اطمینان خاطر و هوشیاری در پاسخ عایشه رضی الله عنها گفت: «ای مادر! تو را آیینه و سرمه دان آرایش برای آن حضرت(ص) به خود مشغول می کرد ولی به خدا سوگند! هیچ چیزی نمی توانست توجه مرا به خود جلب کند و لحظه ای مرا از پیامبر(ص) غافل سازد.» اینجا بود که ام المؤمنین تعجب کرد و ندانست که چه جوابی به ابوهریره بدهد. بنابراین ساکت ماند و ابوهریره نیز به خانة خود برگشت.

ابوهریره همچنان به روایت حدیث از آن حضرت(ص) ادامه داد و از هیچ انتقاد کننده ای نمی ترسید و ملامت هر ملامت کننده ای هم او را پریشان نمی کرد. گاهی کنار حجرة عایشه می آمد، مردم با دیدن او جمع می شدند و ابوهریره برای آنها حدیث بیان می کرد وخطاب به عایشه (رض) می گفت: «ای بانوی حجره! گوش کن.»
وعایشه (رض) نیز همانند سایر مردم به سخنان او گوش فرا می داد و چیزی نمی گفت زیرا پس از شنیدن آن جمله از زبان ابوهریره با خود عهد کرد که به او چیزی نگوید. چون ابوهریره دوباره این سخن را تکرار کرده بود. یکبار طوری که همه مردم شنیده بودند و بار دیگر در حضور بعضی از اصحاب در همین نوبت بود که هنگام ورود به حجره عایشه (رض)، از نزدیک به او سلام داد و گفت:
«السلام علیکم و رحمة الله و برکاته» بانوی اسلام نیز از پشت پرده به او پاسخ داد و گفت: «و علیکم السلام و رحمة الله و برکاته و پرسید که تویی ابوهریره؟» گفت: «بلی» گفت: «حدیث زیادی از پیامبر(ص) روایت می کنی!» ابوهریره جوابی را که قبلا به او داده بود، تکرار کرد و گفت: «بلی سوگند به خدا! أی مادر! مرا آیینه
و سرمه دان و روغن دانی به خود مشغول نکرده بود» بانوی بزرگ اسلام در پاسخ ابوهریره لبخند زد و گفت: «شاید ابوهریره به حفظ خود اعتماد داشت و دوستی خدا و رسول و خیر خواهی تمام مردم و ترس از کتمان علم، او را به بیان حدیث وادار می کرد.
ابوهریره از 2 آیة که در قرآن آمده بود خیلی می ترسید. و می گفت: «به خدا سوگند! اگر این دو آیه در قرآن وجود نمی داشت. هیچ حدیثی برای تان روایت نمی کردم. آن آیات عبارتند از: (إن الذین یکتمون ما أنزلنا من البینات والهدى من بعد ما بیناه للناس فی الکتاب أولئک یلعنهم الله ویلعنهم اللاعنون) (البقرة:159)

(إلا الذین تابوا وأصلحوا وبینوا فأولئک أتوب علیهم وأنا التواب
الرحیم) (البقرة:160)
بعضی از مردم نزد عبدالله بن عمر (رض) رفتند و اعتراض کردند
که ابوهریره زیاد حدیث روایت می کند. او نیز در مورد ابوهریره دچار شک و تردید شد. از آن پس با دقت به احادیثی که روایت می کرد، به ویژه در روزهای جمعه، گوش فرا می داد. اما چیزی نیافت که به آن اعتراض کند بلکه به جای آن، حافظة قوی و فقه صحیح ابوهریره را تحسین کرد و تردید او رفته رفته از میان رفت. البته نکات جزئی وجود داشت. او منتظر بود تا آن مشکوک نیز بر طرف شوند. روزی وقت آن نیز فرا رسید. یعنی ابوهریره حدیثی روایت کرد و آن را به پیامبر اکرم(ص) نسبت داد و گفت: «پیامبر(ص) فرموده است: هر کسی دنبال جنازه ای برود و بر آن نماز بخواند، خداوند به اندازة یک قیراط پاداش به او ثواب می دهد و اگر در تدفین او شرکن کند، دو قیراط پاداش دریافت خواهد کرد. و هر قیراط از کوه احد بزرگتر است.»

ابن عمر(رض) پس از شنیدن این حدیث، که آن را بزرگ پنداشت. دست ابوهریره را گرفت و او را به گوشه ای برد و گفت: «ای ابوهریره! این چه حدیثی بود که از پیامبر(ص) نقل کردی!؟ » ابوهریره گفت: «به خدا سوگند! غیر از آنچه شنیده ام، چیز دیگری روایت نمی کنم.» سپس دست ابن عمر را گرفت و به حجرة عایشه (رض) رفت و گفت: « أی ام المؤمنین! تو را به خدا سوگند! آیا این حدیث را از پیامبر اکرم(ص) نشنیدی که فرمود: هر کسی دنبال جنازه ای برود و بر آن نماز بخواند، خداوند به اندازة یک قیراط پاداش به او ثواب می دهد و اگر در تدفین او شرکت کند، دو قیراط پاداش دریافت خواهد کرد. و هر قیراط از کوه احد بزرگتر است.» عایشه (رض) فرمودند: «بلی» چهرة ابوهریره از شادی درخشید و خطاب به ابن عمر گفت: «ای ابا عبدالرحمن! مرا کاشتن نهال در مزرعه و داد و ستد در بازار، مشغول نکرده و از پیامبر(ص) غافل نساخته است. بلکه من همیشه همراه آن حضرت(ص) بودم و از ایشان درخواست می کردم که به من سخنی بیاموزند و یا مرا غذایی دهند.»
ابن عمر(رض) سخنان او را تأیید کرد و گفت: « ای ابوهریره! تو از همة ما بیشتر همراه پیامبر اکرم(ص) بودی و از همة ما نسبت به دانستن حدیث آن حضرت(ص) عالمتر هستی.» بعد ابن عمر (رض) از او جدا شد و در حالی که دستهایش را از حسرت به یکدیگر می زد و خودش را سرزنش می کرد، گفت: «قیراط های زیادی را از دست داده ایم!» این مورد باعث شد که تردیدهای ابن عمر نسبت به ابوهریره در مورد حفظ وروایت حدیث از بین برود. همچنین دانست که این مرد دارای حافظه ای قوی و فردی راستگوست که از همة آنها در این میدان پیشی گرفته و گوی سبقت را ربوده است.

روزی مردی نزد ابن عمر آمد و گفت: «ای ابا عبدالرحمن! آیا برخی از احادیثی را که ابوهریره روایت می کند، نمی پذیری؟» گفت: «خیر، ولی باید اذعان کنم که بین ما و او یک تفاوت وجود دارد. او جرأت کرد ولی ما بزدل شدیم.» آن مرد از این که ابن عمر این صحابی بزرگوار و عالم بزرگ، ابوهریره را تایید کرد، خوشحال شد. برخاست و نزد ابوهریره رفت و ماجرا را برای او تعریف کرد. ابوهریره در حالی که تبسم کرد، گفت: « گناهم این است که من حفظ کرده ام و آنها فراموش کرده اند.»
مدینة منوره محبوب ترین شهر برای ابوهریره بود. و او اقامت در مدینه را بر هر جایی دیگر ترجیح می داد. با وجود این مشتاق زیارت خانة خدا(کعبه ) بود. همچنین دوست داشت که بعضی از شهرهای اسلام را نیز ببیند و دانش و حدیثی را که می داند،
در اختیار مردم آن سامان قرار دهد. علاوه بر این مشکلات دیگری هم داشت که مانع بیرون رفتن او از مدینه می شد. از جمله وجود مادر پیر و سالخورده اش بود که ابوهریره هر روز به دیدنش می رفت و با او محبت می کرد و حقش را ادا می نمود و می گفت: «مادرم! خداوند به تو جزای خیر بدهد که در کودکی مرا پرورش دادی « و مادرش در جواب او می گفت: « فرزندم! خداوند به تو هم جزای خیر بدهد که در پیری به من نیکی می کنی.« ابوهریره مجبور بود که در مدینه بماند و از آنجا دور نشود تا اینکه مادرش دار فانی را وداع گفت.

از آن پس ابوهریره عزم سفر کرد و قدم به سرزمین های اسلامی گذاشت و از شهرهای متعددی دیدن کرد یعنی به کوفه، بصره، دمشق و جاهای دیگر رفت. به هر شهری که می رسید، مردم دور او جمع می شدند. ابوهریره برای آنها حدیث بیان می کرد و آنها را از علم خود بهرمند می ساخت. می گوید: «مردم با هم قرار می گذاشتند که شبها دور هم جمع شوند ابوهریره در میان آنها می ایستاد و تا صبح برای آنها حدیث بیان می کرد. ابوهریره تنها پس از وفات مادرش بود که توانست در اکثر مراسم حج شرکت کند او در این مراسم با دانش پژوهان و دوستداران حدیث نبوی، ملاقات میکرد، آنها نیز از فرصت استفاده می کردند و تا زمانی که توشه ای از علم و دانش برای خود نمی اندوختند، از او جدا نمی شدند. ابوهریره تمام آنچه را که از پیامبر اکرم(ص) یاد گرفته و حفظ کرده بود برای مردم بیان میکرد جز یک باب از ابواب علم، که آن را بسته نگاه داشت، چون احادیث این باب بیشتر در مورد فتنه ها و برخی از حوادث گذشته و آینده بود که تصور آن برای مردم مشکل به نظر می رسید ابوهریره می ترسید که آنها را بیان کند مردم او را تصدیق نکنند و حدیث نبوی در معرض تکذیب قرار گیرد بدین جهت با دوراندیشی ترجیح داد که این احادیث را برای مردم بازگو نکند ابوهریره چنیدین بار اعلام کرد که نزد او علمی هست که آن را به مردم نگفته است و آنچه در اختیار آنها قرار داده تمام علم او نمی باشد همچنین می گفت: «پیامبر اکرم(ص) دو ظرف علم در اختیار من قرار داد من یکی از آنها را برای مردم باز کردم و دیگری را بسته نگهداشتم زیرا اگر آن را باز می کردم گردنم زده می شد» و می گفت کیسه هایی از حدیث نزد ابوهریره هست که هنوز آن را باز نکرده است سخن این دانشمند بزرگوار را بعدا ائمه اسلام درک کردند و به منظور او پی بردند امام ذهبی در اظهار نظری که برای این سخن ابوهریره نموده گفته است: «به نظر من بعضی از احادیث که

باعث تحریک فتنه ای در اصول و فروع یا مدح ذم باشند کتمان آنها جایز است اما حدیثی که مربوط به حلال و حرام باشد کتمان آن به هیچ وجه جایز نمی باشد چون آن حدیث از بینات و هدایات است.» امام بخاری از حضرت علی(رض) نقل می کند که فرمود: «احادیثی را برای مردم بیان کنید که مطالب آن را می دانید و احادیثی که مطلب آن را نمی دانید از گفتن آن صرف نظر کنید آیا شما دوست دارید خدا و رسولش تکذیب شوند؟»
اگر ابوهریره آن ظرف حدیثی را که از آن سخن می گوید برای مردم بازگو می کرد چه بسا که شکنجه می شد و به قتل می رسید گاهی اجتهاد عالم او را وادار می کند که به خاطر احیای سنت حدیثی را روایت کند او از این کار پاداش خواهد گرفت اگر چه در اجتهادش اشتباه کرده باشد.
حافظ ابن کثیر می گوید: «آن ظرف حدیثی که ابوهریره آن را برای مردم باز نکرد در واقع احادیث مربوط به فتنه ها و مشکلات و جنگ هایی که میان مردم درگرفت و حوادثی بود که بعد از آنها (در آینده) به وقوع می پیوست. اگر قبل از وقوع آنها خبر می داد بسیاری از مردم او را تکذیب می کردند و خبر راست و درستی را که او از آن سخن می گفت نمی پذیرفتند. مثلا اگر می گفت: «به اطلاع شما می رسانم که امامان را خواهید کشت و به روی یکدیگر شمشیر خواهید کشید سخن مرا تصدیق می کردید.»
امام بن حجر (شارح بخاری) به نقل از ابن منیر می گوید: «هدف ابوهریره از اینکه گفته است اگر احادیث را روایت کنم حلقوم من قطع خواهد شد این است که وقتی ظالمان بشنوند که او از کارهای آنها انتقاد می کند و تلاش های آنها را گمراهی می پندارد گردنش را خواهند زد.»
برخی گفته اند: «احتمال دارد که آن احادیث در مورد نشانه های قیامت و تغییر حالات در آخر الزمان و وقوع فتنه ها بوده که اگر کسی آنها را درک نکند نمی پذیرد. و حتی فردی که آگاهی نداشته باشد به آنها اعتراض کند.»

باری به علت شهرت ابوهریره در حفظ و روایت حدیث، افراد زیادی برای فرا گرفتن حدیث از او وارد مدینه شدند و روز به روز به تعداد آنها افزوده می شد تا اینکه به هشتصد نفر رسیدند در میان آنها تعدادی از صحابة معروف مانند انس بن مالک، جابر ابن عبدالله، ابن عباس، واثله بن الاسقع به چشم می خوردند. همچنین تعدادی زیادی از فرزندان صحابه و بزرگان تابعین مانند حسن بصری. سعید بن مسیب _ کسی که دخترش را به ازدواج ابوهریره درآورد_، محمد بن سیرین، ابو ادریس خولانی، ابو مسلم بن عبدالرحمن نیز از زمره شاگردان او بودند. مورد فوق، توجه مروان بن حکم که از طرف معاویه(رض) به عنوان امیر مدینه تعیین شده بود به خود جلب کرد. وتصمیم گرفت که ابوهریره را بیازماید. و در مورد حفظی که او ادعا می کرد و به کثرت می گفت: «گناهم چیست که من حفظ کرده ام و آنها فراموش کرده اند؟ « اطمینان حاصل نماید. مروان برای این کار به نویسندة زیرک و باهوش خود ابو الزعیزعه گفت: « می خواهم ابوهریره را امتحان کنم. بنابراین من او را احضار می کنم و از او حدیث می پرسم تو پشت پرده پنهان شو و احادیثی را که او روایت می کند، یادداشت کن.» ابوهریره آمد، مروان شروع به سؤال کردن از او نمود که رسول خدا(ص) در مورد فلان مطلب چه فرمودند؟ یا به فلانی چه گفت؟ ابوهریره آن طور که گویی از روی کتاب می خواند، آن احادیث را روایت می کرد و ابوالزعیزعه هم آنها را یادداشت می نمود. سرانجام پرسش و پاسخ تمام شد و ابوهریره به خانة خود برگشت.

پس از گذشت یک سال دوباره مروان ابوهریره را نزد خود فرا خواند و مانند سال گذشته به نویسنده خود گفت: «پشت پرده بنشین من همان سؤالات گذشته را از او می پرسم و تو جوابها را مقایسه کن. ابوهریره آمد. مروان با تقدیم و تأخیر، همان سؤالات گذشته را از ابوهریره پرسید. ابوهریره به او جواب می داد و ابوالزعیزعه به نوشته های خود نگاه می کرد. دید که او بدون کم و کاست همان کلمات گذشته را بیان می کند. در آن اثناء ابوهریره متوجه کار مروان شد و به او گفت: «چرا همان مطالب سال گذشته را می پرسی؟« مروان گفت: «میخواستم تو را امتحان کنم «سپس ابوالزعیزعه از پشت پرده بیرون آمد و به مروان گفت: « ای امیر! به خدا سوگند! یک کلمه از احادیث نه کم و زیاد و نه پیش و پس بود. مروان خندید، چهرة ابوهریره باز شد و درخشید. سپس ابوهریره به مروان گفت: « من چندین سال همراه پیامبر اکرم(ص) بودم. در آن سالها بیشتر از هر چیز، علاقه داشتم که سخنی از آن حضرت(ص) بیاموزم و نیز از همة سالهای عمر خود، در آن دوران داناتر بودم و دوست داشتم که هر چه پیامبر(ص) می فرمایند، حفظ کنم. آن حضرت(ص) نیز براین دعا کردند. ای عبدالملک! به خدا سوگند! همة آنچه را که از پیامبر اکرم(ص) شنیده ام، برایتان بازگو نمی کنم. کیسه ای از علم نزد من هست که هنوز آن را نگشوده ام.»
امیر مدینه
مسلمانان شهرهای مختلف کم کم به فضیلت ابوهریره پی بردند. بویژه اهل مدینه زیرا او معلم اول آنها به شمار می رفت. و بیش از سی سال می گذشت که او مشغول آموختن حدیث به آنها بود. مردم او را دوست داشتند و هر جا از او تعریف میکردند و مقامش را والا می داشتند و چون یکی از بهترین اصحاب آن حضرت(ص) بود، گاهی در نماز امام مردم می شد.

مروان که فرمانروای معاویه در مدینه بود به ابوهریره خیلی احترام می گذاشت. چرا که حفظ و تقوا و پرهیزگاری او، مروان را شگفت زده کرده بود. و در مسایل و مشکلاتی برایش پیش می آمد از او اظهار نظر و فتوا می خواست. و به اجتهاد او عمل میکرد. مروان فرزندانش، یعنی عبدالعزیز و عبدالملک را به ابوهریره سپرد تا به آنها فقه بیاموزد و از مسایل دین آگاه سازد.
آنچه مقام ابوهریره را نزد مروان بالا برده بود، این بود که او عالم صادق در علم و مخلص در عمل بود که جز رضای خدا هدفی نداشت. بدین جهت در گفتن سخن حق جرأت داشت و از ملامت هیچ ملامت کننده ای نمی ترسید طوری که خود مروان را امر به معروف و نهی از منکر می کردو بارها بدون هیچ اغماضی او را نصیحت می کرد و برایش وعظ می گفت.

مولایش ابومریم می گوید: «روزی مروان مشغول ساختن خانه برای خود در وسط شهر مدینه بود من نزدیک آنها نشستم و چگونگی کار آنها را تماشا می کردم، در آن اثناء ابوهریره از آنجا گذشت با دیدن آنها گفت: « خانه محکم بسازید و آرزوهای طولانی داشته باشید، به زودی خواهید مرد.» مروان به او گفت: «ابوهریره! چه می گویی؟» گفت: «به آنها گفتم خانه محکمی بسازید و آرزوهای طولانی داشته باشید، به زودی خواهید مرد.» مروان از شنیدن این جمله، ساکت ماند ابوهریره خطاب به عده ای از مهاجرین چنین گفت: «أی قریش! بیاد آورید که دیروز چه بودید و امروز چه هستید!؟ امروز مردم برای شما کار می کنند، دارای بردگانی از سرزمین های فارس و روم هستید. نان آرد سفید و گوشت چاق می خورید! پس سعی کنید مانند چارپایان یکدیگر را گاز نگیرید. امروز خود را کوچک بشمارید تا فردا خدا شما را بزرگ گرداند. به خدا سوگند! از شما هیچ کسی نیست که مقامش یک درجه بالا رود و خداوند در روز قیامت آن را پایین نیاورد.» بعد وارد خانة مروان شد و دید که تصاویری بر روی دیوار کشیده شده است. گفت: «من از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمودند: خداوند عز و جل فرموده است «چه کسی ظالمتر از فردی است که درست کنند مانند آنچه که من آفریده ام. اگر راست می گویند و می توانند، کوچکترین ذره عالم را بسازند با بک دانة گندم یا جو بیافرینند.».
روزی ابوهریره در دارالاماره نزد مروان رفت، مروان به دربان گفت: «ببین چه کسی است؟» نگهبان گفت: «ابوهریره است» مروان اجازة ورود داد. سپس گفت: « حدیثی از احادیث پیامبر(ص) برایم روایت کن. « ابوهریره گفت: « من از رسول خدا (شنیدم که فرمودند: «روزی خواهد آمد که بسیاری از امراء آرزو کنند ایکاش از آسمان به زمین می افتادند ولی شغل امارت را به عهده نمی گرفتند.»
این موضع ابوهریره به اضافه علم و فقه اش، مقام او را نزد

مروان بالا برده بود. بدین جهت در سال 45 هجری، هنگامی که معاویه مروان را به عنوان مسئول کاروان حج آن سال برگزید به او دستور داد که ابوهریره را جانشین خود در مدینه قرار دهد. مروان روز جمعه بالای منبر رفت و به اطلاع اهل مدینه رساند که ابوهریره را جانشین خود قرار داده است. مردم از شنیدن این خبر، با
شادی و سرور جشن گرفتند. زیرا اهل مدینه ابوهریره را خیلی دوست داشتند. اخلاق خوب و سیرت نیکوی او مورد پسند همه بود. ابوهریره مسئولیت امارت را به بهترین وجه انجام می داد. در نماز امام مردم بود، روزهای جمعه برایشان خطبه ایراد می کرد. سیاست عدالت را در پیش گرفت، در مشاجرات آنها قضاوت و اختلافاتشان را حل می کرد و در میان آنها مانند یک فرد عادی زندگی می کرد. فرمانروایی، در اخلاق و رفتار او تغییر به وجود نیاورد، تواضع و فروتنی و عدم توجه به پست و مقام دنیوی باعث شد که همه از او به نیکی یاد کنند او دارای وجودی پاک و اخلاقی شایسته بود، شوخی های زیبا و تحقیر ظواهر فریبنده دنیا و شکر نعمت های خدا، از شکوه و بزرگی او حکایت می کرد.
روزی در مسجد نبوی، پس از اقامة نماز خطاب به مردم با صدای بلند چنین گفت: « سپاس خداوندی را که دینش را محکم و استوار گردانید و ابوهریره را بعد از اینکه برا ی دختر غزوان در ازای سیر کردن شکم و داشتن سواری، کار می کرد، امام مردم گردانید. ای مسلمانان ! سوگند به خدا ! من خدمت آنها را فقط برای بدست آوردن تکه نانی و اینکه در شبهای تاریک مرا سوار شتر بکنند، به عهده گرفتم بعد خداوند، همان زن را به عقد من درآورد. گاهی سوار الاغ می شد که پالانی داشت و طنابی باریک از لیف خرما در گردنش بود. ابوهریره به وسیلة آن، کارهایش را انجام می داد و گاهی که کسی را بر سر راهش می دید، سواره یا پیاده در حالی که بستة هیزم روی دوشش بود، با شوخی می گفت: « امیر است، راه را باز کنید!!!»

ثعلبه بن ابی مالک القرظی می گوید: « ابوهریره را زمانی که جانشین مروان بود، در حالی دیدم که بسته ای هیزم بر پشت داشت و وارد بازار می شد وقتی مرا دید، به شوخی گفت: « ابن ابی مالک! راه را برای امیر باز کن.» گفتم: «همین اندازه کافی است؟ « دوباره گفت: « راه را برای امیر باز کن.»
روزی ابوهریره یکی از دوستانش به نام ابورافع را به شام دعوت کرد، وقتی غذا نهاده شد، گفت: « ابورافع استخوانی را که گوشت دارد، برای امیر بگذار! « ابورافع فکر کرد که در غذای آنها گوشت وجود دارد. ولی وقتی خوب دقت کرد، دید غذای آنها نان تلیت شده با روغن است در حالی که بلند بلند می خندید، گفت:
«ابوهریره! جدا که تو آدم شوخ طبعی هستی.»
روزی بعد از خروج از مسجد، جوانی نزد او آمد و گفت: « چرا کنیه تو را ابوهریره گذاشته اند؟» ابوهریره نگاهی به او انداخت و گفت: « از من نمی ترسی؟» گفت: « بلی به خدا از تو می ترسم» ابوهریره خندید و گفت: «من گوسفندان خانواده ام را
می چرانیدم، گربه ای کوچک و صحرایی داشتم که شبها آن را در شکاف درختی می گذاشتم و چون روز می شد، آن را با خود به صحرا می بردم و با آن بازی می کردم. بدین جهت کنیه مرا ابوهریره گذاشتند.»
کودکان نیز از حسن خلق و فروتنی و شوخی های امیر بهرمند می شدند. گفته اند: «شبها بچه ها سرگرم بازی کلاغ بودند، بدون اینکه آنها متوجه شوند، ابوهریره به آرامی به آنها نزدیک می شد و ناگهان خود را وارد بازی آنها می کرد و پاهای خود را به زمین می کوبید (می خواست بچه ها را بخنداند) بچه ها می ترسیدند و فرار می کردند.

مروان دو بار ابوهریره را به عنوان جانشین خود در مدینه انتخاب کردو بدینوسیله او را دلجویی و به خود نزدیک می کرد و به خاطر علم و فضل ابوهریره، به او هدیه می داد. معاویه نیز مقام او را والا نگاه می داشت و از دمشق برای او هدایایی می فرستاد. با وجود این ابوهریره نمی توانست در برابر کارهای مروان، در صورت کوچکترین مخالفتی با اسلام، ساکت بماند، زیرا او عالم صادقی بود که به رضای خدا و سربلندی در آخرت می ادیشید. او مروان را به خاطر بعضی از کارهایش، سرزنش می کرد تا به خود بیاید. گاهی کار به جایی می رسید که مروان خشمگین می شد. باز هم ابوهریره جز صلابت و دفاع از حق، چیزی نمی گفت.
روزی ابوهریره در دارالاماره نزد مروان آمد و به او گفت: « تو بیع ربا را حلال قرار داده ای؟» مروان گفت: « چطور؟» ابوهریره گفت: «تو معامله محکاک(1) (آنچه درست نیست) را حلال قرار داده ای در حالی که رسول خدا(ص) از فروختن طعام، قبل از بدست آوردن کامل آن، (پیش خریدن آن از دست مردم) نهی فرموده است.» سرانجام معاویه، مروان را از امارت معزول کرد و کسی دیگر را به جای او گماشت. با وجود این، از مقام بلند و اهمیت او نزد مردم کاسته نشد. چون اکثر مردم، به ویژه بنی امیه به او احترام می گذاشتند. زیرا او بزرگ آنها و رهبرشان بود.
موضع ابوهریره در هر دو حالت یعنی زمان امارت و بعد از آن، در برابر مروان موضع امر به معروف و نهی از منکر بود.
عابد پرهیزگار
طلب علم و نشر آن، بزرگترین خصوصیت این صحابی بزرگوار بود. علاوه بر این، ویژگی دیگری هم داشت که اهمیت آن کمتر از طلب علم نبود و آن هم تقوا و ترس او از خدا بود، آنگونه که شایستة ذات احدیت است.
__________
(1) - خرید و فروش محصولات قبل از بدست آمدن آن.

مجاهده در راه اطاعت از خدا و تقرب به او و خو گرفتن به حسن خلق و رفتار نیک از خصوصیات بارز این صحابی گرانقدر بود، این خصوصیت عجیبی نبود زیرا همة اصحاب، این ویژگیها را از رهبر و الگوی خود پیامبر اکرم(ص) آموخته بودند. یعنی علم وعمل را از آن حضرت(ص) یاد گرفته بودند. همچنین شایسته است که عالم صادق به علم خود عمل کند و آن را بر خود تطبیق نماید تا دیگران او را الگوی خود قرار دهند. ابوهریره زیاد عبادت می کرد. زیاد نماز شب (تهجد) می خواند. رکوع و سجده های طولانی انجام می داد. به کثرت استغفار می کرد و تسبیح می گفت، توبه می کرد و دعاهای طولانی می خواند، شبها آه و ناله بدرگاه خدا سر می داد، روزهای دوشنبه و پنج شنبه را روزه می گرفت و به هیچ وجه روزة این دو روز را ترک نمی کرد، او شب را سه قسمت کرده بود که یک سوم آن را می خوابید و یک سوم دیگر را بیدار بود و عبادت می کرد و در ثلث آخر ش، احادیثی را که حفظ کرده بود، به خاطر می آورد و تکرار می نمود. و خانواده اش را برای عبادت کردن در آن پاس از شب، بیدار می کرد.
ابوعثمان، یکی از بزرگان تابعین، می گوید: «هفت روز مهمان ابوهریره بودم. او و همسر و خادمش شب را سه قسمت می کردند و هر کدام ثلثی از شب را با خواندن نماز پاس می داشتندیعنی ابتدا یکی نماز می خواند. پس از اینکه وقتش به پایان می رسید، دیگری را بیدار می کرد.»
او در روز، هزاران بار طلب آمرزش می کرد و زیاد دعا می خواند و می گفت: «بخیل ترین مردم کسی است که برای سلام دادن بخل ورزد و عاجزترین مردم کسی است که از دعا خواستن عاجز باشد.

در دهة اول ذی الحجه، ابوهریره و عبدالله بن عمر به بازار رفتند و تکبیر گفتند. مردم همصدا با آنها تکبیر می گفتند. او در ادای دو رکعت نماز سنت فجر، زیاد کوشا بود و یارانش را به خواندن آن توصیه می کرد و می گفت: «دو رکعت نماز سنت فجر را ترک نکنید اگر چه اسبها شما را لگد مال کنند.»
ابوهریره در منزل خود چهار مسجد داشت:
1- مسجد (اتاق کوچکی برای نماز) کنار درب بزرگ منزل.
2- مسجدی در خانه.
3- مسجدی در اتاقش.
4- مسجدی نزدیک درب خانه.
هر وقت از خانه بیرون می شد، در همة این مساجد نماز می خواند. قرآن زیاد تلاوت می کرد، خصوصا در نماز. در کم و کیف ادای نماز، به شدت از پیامبر اکرم (ص)پیروی می نمود.
ابورافع می گوید: «من نماز عشاء را با ابوهریره خواندم او در نماز، سورة ـ اذ السماء انشقت ـ را خواند و سجدة تلاوت به جای آورد. پرسیدم: «این چه سجده ای بود؟» گفت: «پشت سر آن حضرت (ص) نماز می خواندم که این سجده را به جای آورد. از
آن به بعد من هم همیشه وقتی به این آیه می رسم، سجده می کنم. « روزهای دوشنبه و پنج شنبه هر هفته همیشه روزه بود، در ماه سه روز دیگر هم روزه می گرفت تا به توصیه آن حضرت (ص) عمل کرده باشد. می گفت: «دوستم پیامبر اکرم(ص) مرا به سه روز روزه گرفتن در ماه و خواندن دو رکعت سنت نماز صبح و اینکه نمازهای وتر را قبل از خوابیدن، بخوانم توصیه فرموده اند.
دوران مجردی ابوهریره طولانی بود و در ازدواجش تأخیر کرد
و چون ترسید مبادا به گناه کبیره مبتلا شود، همیشه در مسجد دعا می کرد که خداوند او را از ارتکاب به گناهان کبیره محفوظ نگاه دارد تا دینش سالم بماند. گفته اند: «او در سجده از خدا پناه می خواست که زنا و دزدی و یا گناهان کبیره دیگری از او سر

بزند.» به او گفتند: « آیا می ترسی؟» گفت: « من چه امنیتی دارم در حالی که شیطان زنده است! انسان تا وقتی که همراه شکر زبانی، شکر عملی انجام ندهد، عابد حقیقی نمی شود.»
ابوهریره همیشه به مردم می گفت که قبلا چه کسی بوده و حالا چه کسی شده است و همیشه صدای شکر او از نعمتهایی که خداوند به او ارزانی داشته بود، به گوش می رسید. و این کلمات را زیاد تکرار می کرد « الحمد لله الذی هدى اباهریره للاسلام، الحمد لله الذی من على ابی هریره بمحمد علیه الصلوة و السلام.»
بهترین ثمرة عبادت و تقوا، دستیابی به اخلاق و رفتار نیک و پسندیده است که خداوند این دو نعمت را به او ارزانی داشته بود. بیشتر از مردم، خانواده و خویشاوندان و همسایگان و دوستان، مستحق رفتار خوب هستند. ابوهریره علاوه بر اینها، بیشتر به مادرش نیکی می کرد و چون او را از سرزمین یمن به مدینه آورده بود، آنقدر بر شرک مادرش صبر کرد و چاره اندیشی نمود تا سرانجام مسلمان شد سپس خودش را وقف خدمت به مادرش کرد، و مادرش تا زمانی که زنده بود او را دوست داشت و از او راضی بود.
ابوهریره با فرزندانش رفتار خوبی داشت و آنها را خوب تربیت کرد. همچنین به غلامانش نیکی می کرد و خوش رفتاری می نمود و به آنها علم و دانش می آموخت. با برادران و همسایگانش هم به نیکی رفتار می کرد و به آنها احترام می گذاشت و با چهره ای باز با آنها روبه رو می شد و با شیرین ترین کلمات با آنها سخن می گفت. خلاصة کلام، همة مردم را دوست می داشت و با آنها مهربانی میکرد. خیر خواه همه بود و وجودش را وقف تعلیم و تربیت مردم کرده بود و آنها را امر به معروف و نهی از منکر می کرد. در برابر مردم، متواضع بود و با شوخی های زیبای خود آنها را خوشحال می نمود.

این دانشمند بزرگ به علم و شهرت و مقامش، مغرور نبود. به ابن عباس که از او خیلی کوچکتر بود، می گفت: «تو از من بهتر و عالمتر هستی« ابوهریره بخشنده و مهربان بود. طغاوی می گوید: «در مدینه نزد ابوهریره اقامت گزیدم هیچ یک از اصحاب رسول اکرم(ص)را ندیدم که به اندازة او به مهمان خدمت کند.» حمید بن مالک بن خیثم می گوید: « با ابوهریره در ملکش که در عقیق قرار داشت، نشسته بودم مردمی از اهل مدینه که سوار بر چهارپایانی بودند، نزد او آمدند. ابوهریره به من گفت: «برو پیش مادرم و از من به او سلام برسان و بگو برایم مهمان آمده، طعامی بفرست. مادرش سه قرص نان جو و مقداری روغن و نمک در کاسه ای گذاشت و به من داد. آنها را بر سر نهاده آوردم. هنگامیکه سفرة غذا را پهن کردم، ابوهریره تکبیر گفت و فرمود: «سپاس خداوندی را که ما را از نان سیر کرد بعد از اینکه غذای، جز آب و خرما چیز دیگری نبود.» حمید می گوید بعد از اینکه مهمانان رفتند، به من گفت: « ای برادرزاده! با گوسفندان خود رفتار خوبی داشته باش. آب بینی آنها را پاک کن و شب آنها را (گوسفندان را) در جای خوبی بخوابان. و در گوشه ای نماز بخوان، زیرا گوسفندان از حیوانات بهشت هستند. سوگند به خدا! زمانی بر مردم خواهد آمد که گلة گوسفندان برای صاحبش، از خانة مروان محبوب تر باشند.» ابوالزعیزعه، کاتب مروان می گوید: « مروان صد دینار برای ابوهریره فرستاد پس از مدت کوتاهی کسی را نزد او فرستاد و گفت: «من اشتباه کرده ام و آنچه را که برای تو فرستاده ام، سهمیة تو نبوده است آنرا برایم برگردان.» ابوهریره گفت: «چیزی از آن پول نزد من باقی نمانده است. هر وقت سهمیة من رسید، این مبلغ پول را از آن کم کن.» ابوالزعیزعه می گوید: «مروان می خواست بداند که ابوهریره آن مبلغ را نزد خود نگاه داشته یا انفاق کرده است؟»

ابوهریره اموالش را برای آزاد کردن غلامان و تربیت یتیمان خرج می کرد. گفته اند روزی شلاقش را بلند کرد تا کنیزی را که از او ناراحت شده بود، تنبیه کند. بعد گفت: « اگر قصاص روز قیامت نبود، تو را می زدم اما اینک تو را می فروشم که مهم ترین و مبرم ترین نیازهای مرا تأمین می کند. برو و به خاطر او (خدای عزوجل) آزاد هستی.
او خوش طبع بود و شوخی کردن و گفتن لطیفه های زیبا را دوست داشت. به عنوان مثال: روزی جوانی نزد او آمد و گفت: «ای ابوهریره! من روزه بودم. ناگهان پدرم با نان و گوشتی که در دست داشت، پیش من آمد من به فراموشی قدری از آن خوردم.» ابوهریره گفت: «آن غذایی بوده که خداوند به تو عطا فرموده است.» گفت: «بعد از آن من پیش خانواده ام رفتم و آنها برایم شیر آوردند من هم به فراموشی آن را نوشیدم.» ابوهریره گفت: «حرجی بر تو نیست» جوان گفت: «بعد از آن خوابیدم و وقتی بیدار شدم، آب نوشیدم» ابوهریره گفت: « برادرزادة عزیز! تو هنوز به روزه گرفتن عادت نکرده ای!»
ابوهریره وقتی سرمایه دار شد، لباس پشمی و ابریشمی می پوشید. با وجود این، دنیا نتوانست او را فریب دهد و او همچنان به دنیا بی علاقه و دلبسته آخرت بود. شیوة زندگی پیامبر اکرم(ص) و خلفای راشده را در پیش گرفته بود و سفارشات
رسول اکرم(ص) را آیین زندگی و دستور کار خود قرار داده بود
و همیشه به این وصیت پیامبر خدا ( توجه می کرد که فرموده بود:
«ای ابوهریره! پرهیزگار باش، تا عابدترین مردم باشی. قناعت داشته باش تا شاکرترین مردم باشی آنچه را برای خود نمی پسندی، برای دیگران هم مپسند تا مؤمن باشی با همسایه ات به نیکی رفتار کن تا مسلمان واقعی باشی کمتر بخند، زیرا خنده قلب را می میراند.» بدین جهت او به دنیا بی اعتنا، و تمام توجه اش به آخرت
معطوف بود.

او لذت و زیبایی های دنیا را ناچیز می پنداشت و همواره می گفت به زودی در قبر از من سؤال خواهد شد، و نزد پروردگارم خواهم رفت و برای اعمال خود، محاسبه خواهم شد. او روزی دو بار خودش و دیگران را به یاد عذاب قبر می انداخت. هنگام صبح فریاد می زد که شب رفت و روز آمد و آل فرعون به عذاب گرفتار شدند و هنگام شب می گفت روز رفت و شب فرا رسید و آل فرعون به عذاب مبتلا شدند. هر کسی که این ندا را می شنید، از آتش جهنم، به خدا پناه می برد. و هر وقت جنازه ای را می دید، می گفت: «شما شامگاه می روید و ما هنگام صبح خواهیم آمد. یا شما صبح می روید و ما شب خواهیم آمد. او همیشه به یاد حساب و کتاب آخرت بود و از عذاب خدا می ترسید و به دنیا توجهی نداشت و به مردم می گفت: «هیچ فاسقی از اینکه خداوند به او نعمت داده است، فریب نخورد. زیرا کسی دنبال او هست که در طلبش بسیار حریص و آرزومند می باشد و آن جهنم است. (کلما خبت زدناهم سعیرا) (الاسراء:97)
(هر گاه اندکی فروکش کند دوباره آتش آنرا افزایش می دهیم.)
آخرین روز زندگی ابوهریره
سن این صحابی بزرگوار بالا رفته بود و از مرحلة میانسالی گذشته بود و به پیری رسیده بود. او پنجمین دهه عمر خود را بعد از وفات پیامبر(ص) پشت سر می گذاشت و عمرش پس از رحلت آن حضرت(ص) طولانی شده بود. او تعداد زیادی از بزرگان صحابه را تشییع جنازه کرده بود که آخرین آنها بزرگ بانوی اسلام،
ام آلمؤمنین عایشه صدیقه (رض) بود که در سال 58 هجری
دارفانی را وداع گفت و ابوهریره در نشییع جنازه اش شرکت کرد
و او را تا آخرین منزلش، بدرقه نمود پس از آن، ابوهریره بیمار شد و احساس کرد که مرگش فرا رسیده است و دوست داشت که اجلش زودتر فرا رسد و دعا می کرد که خداوند قبل از سال 60 هجری، او را به سوی خود فرا خواند. کم کم حال ابوهریره رو به وخامت یافت و تمام بدنش سست و ضعیف گردید و یقین کرد

که این بیماری، بیماری مرگ اوست. و به زودی دنیا را ترک
خواهد کرد.
در مدینه هم شایع شد که بزرگنرین دانشمند اسلام در آن زمان و صحابی حافظ یعنی ابوهریره، مریض شده و در شرف مردن است. مردم از هر طرف به عیادتش می آمدند و برای او آرزوی سلامتی و طول عمر کردند. تا بتوانند از او علوم جدیدی فراگیرند زیرا ابوهریره علمی در اختیار داشت که هرگز سرچشمه اش خشک نمی شد در آن اثناء شاگردش ابوسلمه بن عبدالرحمن بن عوف به عیادتش آمد و چون دید که حال استادش خوب نیست و دردش شدید می باشد، ناراحت و اشک از چشمانش سرازیر گشت. او را در آغوش گرفت و گفت: «بار خدایا! ابوهریره را شفا بده» اما ابوهریره گفت: « خداوندا! مرا بمیران» و نگاهی به ابوسلمه انداخت و آهسته به او گفت: «اگر می خواهی بمیری، بمیر. سوگند به خدا! زمانی خواهد آمد که مرد از کنار قبر برادرش بگذرد و آرزو کند که کاش او صاحب این قبر می بود.»
گروهی از اهل مدینه به دیدارش آمدند. ابوهریره به چهره هایشان نگاه کرد، اشک در چشمانش حلقه زد و شروع به گریه کرد آنها از گریستن ابوهریره متأثر شدند و یکی از آنها از او پرسید: « ابوهریره! چرا گریه می کنی؟» گفت: « به خاطر طولانی بودن سفر و کمی توشه ام گریه می کنم زیرا روی تپه أی قرار دادم که لبه پرتگاه آن یا روی جهنم است یا روی بهشت. و من نمی دانم که مرا به کدام یکی پرت خواهند کرد. حاضران از شنیدن سخنان او که قلبش مالامال از ترس خدا بود و فردی صالح و نیکو کار بود که فریب شیطان را نخورده بود، حیرت زده شدند و از سخنان او، در سن بزرگ پندی عبرت انگیز آموختند.»

سرانجام، ابوهریره فرزندانش المحرر و محرز و عبدالرحمن و بلال را خواست و موالی و دامادش سعید بن مسیب و شاگردان مهم و بزرگش را نیز فرا خواند و به آنها چنین وصیت کرد: «وقتی که مردم، برایم نوحه نخوانید زیرا برای رسول خدا(ص) نوحه خوانده نشد و به دنبالم با آتشدان حرکت نکنید و مرا شتابان به سوی قبرستان ببرید زیرا من از رسول اکرم(ص) شنیدم که فرمودند: هر وقت جنازه مرد صالح بر تابوت گذاشته شود، می گوید: «مرا زودتر ببرید مرا زودتر ببرید» ولی متأسفانه وقتی جنازة فرد ناصالح بر تابوت نهاده شود، می گوید (وای بر من! مرا به کجا می برید!؟ مرا
به کجا می برید!؟ ) بعد از آن ابوهریره شروع به گریه کرد» گفتند: «چه چیز تو را به گریه می اندازد؟»
گفت: «دوری سفر و کمی توشه» بعد به فرزندش وصیت کرد که خانه اش را در ذی الحلیفه، به غلامانش بدهند و با آنها نیکی و مهربانی کنند.
صبح آخرین روز زندگی فرا رسید و مروان بن حکم برای
عیادت از ابوهریره نزد او رفت و گفت: «خدا تو را شفا بدهد ای ابوهریره!» ابوهریره چشمانش را باز کرد و نگاهی به بالا انداخت و گفت: «خداوندا! من ملاقات تو را دوست دارم تو نیز ملاقات مرا دوست بدار.»
مروان از کنارش برخاست و رفت چند لحظه بعد، روح مطمئن او به ملکوت اعلی پیوست و دارفانی را وداع گفت و به استقبال زندگی جاودان و آرام شتافت و تاریخ با خط درشت، یکی از مهم ترین حوادث سال 59 هجری را چنین ثبت کرد (در این سال ابوهریره دوسی یمنی، یار رسول اکرم(ص) و شاگرد رشیدش، پس از عمری آگنده از کسب علم و عبادت پروردگار و کار نیک، دارفانی را وداع گفت. همه مردم برای او گریستند و به شدت از فراق او غمگین شدند. )

خبر وفات ابوهریره به سرعت در مدینه و اطراف آن شایع شد مردم کارهایشان را رها کردند و به سوی منزل ابوهریره که در ذی الحلیفه قرار داشت، شتافتند و تابوت او را در گرما و آفتاب سوزان، به دوش گرفتند و به سوی مسجد نبوی، تشییع کردند مردم در پیش تابوت او ساکت و آرام حرکت می کردند. پس از ادای نماز ظهر او را به مسجد نبوی بردند. در پیشاپیش تشییع کنندگان، اصحاب پیامبر(ص) و بزرگان تابعین قرار داشتند و نیز دو صحابی بزرگوار یعنی عبدالله بن عمر و ابو سعید خدری که در کنار
یکدیگر می رفتند ، به کثرت می گفتند: «رحمت خدا بر ابوهریره باد.»
مردم نماز عصر را خواندند سپس تابوت ابوهریره را جلو آوردند و امیر مدینه ولید بن عقبه امام شد و مردم پشت سر او در صفوف فشرده برای نماز ایستادند. جمعیت آنقدر زیاد بود که در صحن مسجد جا نمی گرفتند سرانجام، نماز جنازه اقامه شد. پس از نماز، ابتدا فرزندان عثمان( در میان ازدحام جمعیت، تابوت او را به دوش گرفتند. و به سوی قبرستان بقیع روانه شدند و این مهمان جدید در قبرستان بزرگ مدینه که گروهی از نیکوکارترین و عزیزترین بندگان خدا را در خود جای داده بود، به خاک سپردند و با اندوه و گریه فراوان با او خداحافظی کردند.
ارواح طیبه بقیع این روح پاک را استقبال نموده و از حضور او شاد شدند. همچنین روح پاک ابوهریره نیز از حضور در جمع آنها خوشحال بود.
یاد ابوهریره زنده ماند
ابوهریره پس از عمری مملو از کارهای بزرگ و پس از اینکه اسلام از او انسان بزرگی ساخته بود که در زمان خود و بعد از آن، دنیا را از فیض وجود خود بهرمند ساخت، دارفانی را وداع گفت. او قبلا چوپانی بیش نبود و کسی به او توجه نمی کرد.
براستی که اسلام چه کارهای بزرگی را برای این مردان و امت

اسلام انجام نداد!؟ اگر اسلام نمی بود، آنها می مردند و ضایع می شدند و تاریخ، آنها را به فراموشی می سپرد. اما در سایه اسلام بود که آنها جاودان شدند و نامشان برای همیشه باقی ماند.
ابوهریره یکی از نوابغ و بزرگان اسلام بود که از ابتدا هدفش
را مشخص کرده بود و در راه رسیدن به آن هدف، از هیچ کوششی فرو گذر نبود و برای حصول آن، مشکلات جانفرسایی را تحمل کرد و سرانجام به هدف خود رسید. او در زمان حیات پیامبر اکرم(ص) همیشه تلاش می کرد که شاگرد رشید پیامبر(ص) و عالمی فقید و آ گاه به دین خدا باشد. بدین جهت او هر لحظه از
آن حضرت(ص) علمی می آموخت و حفظ می کرد و برای حصول این مهم، گرسنگی شدید و فقر و تنگدستی غیر قابل وصفی تحمل کرد. و توانست علم فراوان و با برکت از آن حضرت(ص) بیاموزد.
پس از رحلت پیامبر اکرم(ص) همیشه در این اندیشه بود که باید علمی را که فرا گرفته به دیگران بیاموزد و عمرش را در این راه، یعنی خیر خواهی امت، و بیان احکام برای آنها صرف نماید. او تلاش می کرد تا به آنچه که آموخته است، عمل کند. و سیرت پیامبر اکرم(ص) را آیین زندگی خود قرار دهد بدین جهت
سرگرم نشر علم و تبلیغ آن شد و برای این منظور، هر تهمت و سرزنشی را تحمل کرد. چندین بار مورد آزمایش قرار گرفت و پیروز شد. بزرگترین عامل موفقیت او در طلب علم و نشر آن نه تنها تلاش و کوشش او بلکه اخلاص، صداقت و جلب رضای خدا بود. باید گفت او علم را به خاطر رضای او نشر نمود و چون سربلندی در سرای آخرت همیشه مد نظرش بود، سعادتمندانه زیست و سعادتمندانه مرد. و اگر این سخن که می گوید: (کلام الخلق اقلام الحق) یعنی گفتار مردم، تقدیر الهی است،

درست باشد، ابوهریره در این زمینه بهره بزرگ و موفقیت چشم گیری بدست آورده است. زیرا در زمان حیات و پس از آن، بهترین افراد امت یعنی علما و فقها و محدثین و خداجویان از او به خوبی یاد کرده اند و امروز نیز هر جا ذکر خیرش را بیان می کنند.
سرور کاینات و بهترین مخلوق خدا، پیامبر اکرم(ص) ، به ابوهریره فرمود: «گمان می بردم که هیچ کس برای پرسیدن این سؤال، از تو مستحق تر نیست، زیرا حرص شدید تو را برای فراگیری حدیث، دیده بودم.» طلحه بن عبیدالله، یار رسول خدا (ص)» می گوید: «شکی ندارم که ابوهریره سخنانی از پیامبر(ص) شنیده است که ما نشنیده ایم.»
و صحابی بزرگوار ابن عمر میگوید: « ابوهریره از من بهتر است، زیرا احادیثی را که بیان می کند، به آنها عالمتر است.«همچنین خطاب به ابوهریره گفت: «تو از همة ما بیشتر همراه پیامبر(ص) بودی و از همة ما بهتر احادیث او را حفظ کردی.»
امام بزرگوار ابو عبدالله الشافی می فرماید: « ابوهریره از تمام افرادی که در زمان او حدیث روایت می کردند، دارای حفظ بیشتری بوده است.»
و امیر المؤمنین، امام بخاری می گوید: «بیش از هشتصد نفر عالم، به نقل از ابوهریره حدیث روایت می کردند. او در زمان خودش ا زهمة کسانی که حدیث روایت می کردند، از حفظ بیشتری برخوردار بوده است.»
امام ذهبی می گوید: «ابوهریره در حفظ آنچه از پیامبر(ص) شنیده
و گفته اند عین کلمات آن حضرت(ص)را، وبالاترین شخصیت می باشد.»
امام ابن کثیر می گوید: «ابوهریره دارای حافظه ای قوی بود و از دریافت و عبادت و صداقت و بزرگی خاصی برخوردار بود. او معروفترین راوی حدیث پیامبر(ص) و از حفاظ صحابه بود.»

شیخ الاسلام ابن حجر، شارح بخاری، می گوید: « ابوهریره از همة کسانی که در زمان او حدیث روایت می کردند، حافظه اش قوی تر بود و هیچ یک از اصحاب به اندازه او حدیث روایت نکرده است و همین افتخار برای او کافی است که نامش دهها هزار بار در دیوان های بزرگ اسلامی آمده است و پس از 14 قرن، باز هم بر
سر زبان هزاران نفر از علماء و طلاب، جاری می شود.»
(یا أیها الذین آمنوا توبوا إلى الله توبة نصوحا عسى ربکم أن یکفر
عنکم سیئاتکم ویدخلکم جنات تجری من تحتها الأنهار یوم لا یخزی
الله النبی والذین آمنوا معه نورهم یسعى بین أیدیهم وبأیمانهم
یقولون ربنا أتمم لنا نورنا واغفر لنا إنک على کل شیء قدیر) (التحریم:8)
***
(یوم ترى المؤمنین والمؤمنات یسعى نورهم بین أیدیهم وبأیمانهم
بشراکم الیوم جنات تجری من تحتها الأنهار خالدین فیها ذلک هو الفوز العظیم) (الحدید:12)
... پی نوشت ها